خانه / آخرین اخبار / ایرانشهری در آینه تاریخ
فاجعه‌زدایی از گذشته یا بازتولید فاجعه؛

ایرانشهری در آینه تاریخ

ایرانشهری که امروز می شناسیم نطفه‌هایش در شبه‌دولت ساسانی و با الهام از اسطوره های پارسیان ساخته و پرداخته شد. این ایده، یک ایده تملک قومی قدرت و بر پایه ضدیت و دوری از هر «غیری» ساخته و پرداخته شد که می‌توانست ادعای شراکت در قدرت ساسانی را داشته باشد.

یول‌پرس – دکتر عظیم حسن‌زاده: اکنون از چرخش به راست گفتمانی جامعه سخن خواهم گفت و نگاهی کوتاه خواهم افکند بر اتحاد نامبارکی که این روزها در دل مرکز و زیر پرچم ایرانشهری در حال نطفه‌گذاری است. این گفتمان با تشدید تضاد دین و آزادی، در پی برکشیدن ناسیونالیسم قومی از دل خرابه های نیم قرن چکمه‌های زرد طلایی رضاخانی است و این مقصود حاصل نخواهد شد الا با دمیدن در شکاف همین دین و آزادی، خاطره‌زدایی و ضدیت نژادی.

دکتر عظیم حسن‌زاده – جامعه‌شناس

رتوریک (لفاظی) علمی و سیاسی مملکت در مرکز و شرق کشور در حال تغییر از نوع خاصی از چیدمان کلمات و تصاویر به نوع دیگری است که رنگ و بویش، حال و هوایش و سر و صدایش را می توان نوع بسیار محقری از ناسیونالیسم قومی پارسی است که می رود اولا مذهب اختصاصی خود را صورت‌بندی کند، با تاریخ زدایی از تاریخ نیم قرن «استبداد چکمه طلایی»، تاریخی یکپارچه و ازلی از تحلیل و مقاومت خودخوانده برسازد و در نهایت به خلوصی نژادی دست یازد.

اما فهم این چرخش به راست، یعنی گرایش به نوعی ناسیونالیسم‌قومی، بدون فهم چیستی ریشه های آن و تبارشناسی آن ممکن نخواهد بود. از این رو قصد دارم برای فهم تلاش‌های هم‌اکنونی عاملان این ایده، «نگاهی یکسویه» به ایده ایرانشهری از چشم‌اندازی داشته باشم که فهمی یکسان‌انگارانه از جهان اجتماعی دارد، به شدت غیرستیز است و در هربار استقرار خود چیزی جز سرکوب و حذف و طرد به همراه نداشته است. ایده ای که به یمن خاص گرایی مدام بازتولید شونده اش در این دیار، یکبار دیگر خود را نامزد نهایی استقرار گفتمانی نوین کرده است و می رود تا در فرم یک دولت نیز خود را مستقر سازد. با این توضیح ضروری که ایرانیت و زبان فارسی بخودی خود برابر با ایرانشهری نیستند، بلکه ایرانشهری نوع خاصی از فهم اندیشه‌ورزان و عاملان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عاملان این اندیشه است که فهمی لاغر و نحیف از کلیت ایران و زبان فارسی با تمام تنوعات و پیچیدگی هایش به نمایش می گذارد و با حذف پتانسیل های پیش برنده، زایا و توانمندساز آن، در شکل‌گیری شرایط اجتناعی  سیاسی هم اکنونی ما سهیم است و برماست که با پرداختن بی‌رحمانه بر آن، راه خود را به جهان مداوما در حال دگرگونی باز کنیم.

 

ایرانشهری در آینه تاریخ

ایرانشهری که امروز می شناسیم نطفه‌هایش در شبه‌دولت ساسانی و با الهام از اسطوره های پارسیان ساخته و پرداخته شد. این ایده، یک ایده تملک قومی قدرت و بر پایه ضدیت و دوری از هر «غیری» ساخته و پرداخته شد که می‌توانست ادعای شراکت در قدرت ساسانی را داشته باشد.

اوج برخورد این قدرت تک قومی با «دیگری های متنوع خود» در برخورد میان ناسیونالیسم مغی زردشتی و جهان‌گرایی مانوی پارتی که در آن به روی آدمیان از هر نژاد و با هر وضع، باز بود، پدیدار شد که طی آن مانی به دست بهرام و مزدک و مزدکیان که متاثر از آموزه های مانی بودند، به دست انوشیروان عادل! قتل عام شدند.

ایرانشهری ساسانیان بر دریایی از خون و بیداد بر علیه هر فکر غیرناسیونالیستی تک‌قومی پارسیان بنا نهاده شد و سرانجام با حمله اعراب مسلمان و ظهور اسلام در ایران به قرن ها دگر کشی در این دیار پایان داده شد. بدنامی ناسیونالیسم مغی به حدی بود که کسی چون این مقفع برای تحدی‌طلبی در برابر نژادپرستی امرای اموی نه به زردشتی مغی، بلکه دست به دامان دین مانی و مانوی می شود.

دستاورد ایده ایرانشهری ساسانیان از دو قرن تحدی‌طلبی با اعراب اموی نهضتی به نام تسویه یا شعوبیه شد که در قرائت رادیکال خود بر برتری عجم (پارسی) بر عرب تاکید داشت و از دل آن خرده‌قدرت های جوانمرگی چون طاهریان، زیاریان و صفاریان سر برآوردند که هر سه بنیاد دینی و مذهبی مشخص نداشتند و نگاهی ابزاری به «دین جدید» و بویژه مذهب شیعه داشتند. به بیان دیگر شعوبیه همان اسلام اموی بود که سوژه پارسی/عجمی، جای خود را به سوژه عربی داده بود.

با رسمیت یافتن مذهب شیعه در خرده‌قدرت آل بویه و مذهب تسنن در سامانیان برای همیشه به بنیاد مذهبی قدرت‌محور ایرانشهری پایان داده شد. با ظهور امپراتوری های تورکان مسلمان در ایران که بر مذهب تسنن و محوریت خلیفه در زمامداری تعصبی فراوان داشتند، ایده ایرانشهری در برابر جهان وطنی عرفانی بویژه سلجوقیان، علاوه بر ضدعربیسم (عجم در برابر عرب)، ضدتورکسیم (تاجیک در برابر تورک) را هم بر خود می افزاید. از دل چنین دوگانگی است که فردوسی به عنوان نماینده ایران شهری و مولانای رومی به عنوان نماینده جهان وطنی عرفانی سر بر می آورد. کلیه آثار درخشان ادب فارسی از شاعرانی همچون مولانا، حافظ و سعدی همه در دوره‌ی تسلط جهان وطنی عرفانی تورکان مسلمان پدیدار شد.

تورکان صفوی برای استقرار دولت خود، در برابر جهان وطنی عرفانی تورکان عثمانی، تصوف خاص‌گرایانه شعوبی را که مدت ها قبل از آنان به توسط اپوزسیون‌های محلی وارد فاز مقاومت سیاسی شده بود، به عنوان ایدئولوژی دولت خود برگزیدند. با ورود تصوف شعوبی به دستگاه سیاسی صفویه، اوج یکسان سازی به ضرب شمشیر شاه اسماعیل به تجربه درآمد و طی آن شاهان صفویه به صورتی راهبردی از جهان‌وطنی عرفانی یا به زعم من از اسلام‌شهری تورکان مسلمان فاصله گرفتند و در برابر آن ایرانشهری را علم کردند که تشیع معرفتی جای خود را به تشیع شعوبی داده بود که کمترین اثر آن بیست هزار کشته در تبریز و ۷ هزار کشته در اردبیل از اندک پاک سازی های این نظام شعوبی بود.

تشیع صفوی، ایرانشهری مغانه بسیار عمیق، بدون جهان وطنی عرفانی اسلامی و تساهل تورکانه بود که حتی تلاش های نادر هم در دشت مغان، برای بازگشت به اسلام‌شهر سلجوقی به کام ننشست و با فروپاشی اش، ایرانشهری جز در مقام یک ایده در لابلای سطور برخی متون ادب فارسی برای همیشه به محاق رفت تا در نیمه اول  قرن سیزدهم با ورود آموزه های مدرن به ایران و شکل گیری چالش های نوین معرفتی و اجتماعی   سیاسی و ناکامی انقلاب مشروطه استبداد ایرانشهری جایگزین استبداد ایلی قاجاری شد.

ایده ضدعربی (اسلامی) و ضدتورکی شعوبیه، در قامت سردار سپه یعنی رضاخان، با کودتایی در اسفند ۱۲۹۹ بر علیه دموکراتیک ترین شاه کل تاریخ ایران یعنی احمدشاه، شکل گرفت و آن مستبد منجی (به زعم ملی گرایان وقت) که قرار بود پای بیگانگان را از کشور کوتاه کرده و سر و سامانی به امور ملک و مملکت بدهد، بیست سال بعد به توسط همان بیگانگان از کشور اخراج شد و همان ملی گرایان از چنین اقدام بیگانگان در کل کشور به شادی و شادمانی پرداختند و تکرار اوضاع و احوالات بیست سال پایانی قرن سیزدهم شمسی در بیست سال بعد از اخراج رضاخان از کشور، بویژه کودتا برعلیه دولت ملی مصدق نشان داد که مسئله ما فراتر از این سلسله و آن نظام حکومتی و این سرسلسله و آن پادشاه است.

اما دستاورد پهلوی چیزی جز بازتولید ایده ایرانشهری غیرستیز شعوبیگری نبود که در ترکیب با گفتمان مدرن   غربی ملت‌سازی کشورها، سر از تورکی‌زدایی و عربی‌زدایی تاریخ و کشور و زبان درآورد و طی آن کل هستی اجتماعی   تاریخی ایرانیان، از عینک اسطوره هایی ساخته و پرداخته شد که روزی به کار ساختن دولت‌شهر ساسانی آمده بودند و بار دیگر کشور شاهد خونین ترین سرکوب ها در اقصی نقاط کشور از شمال تا جنوب بود که گاهی ناخواسته به نفع مردم و کشور نیز تمام می شد.

انقلاب ۵۷ بر علیه حکومت پهلوی با نویدی از جهان‌وطنی اسلامی شکوفه زد و بسیار عاجل‌تر از انتظارها به سرمای تاریک خرداد ۶۰ برخورد و طی آن خوانش اسلامگرایانه توانست بر تمام رقبای خود فایق آید. دفاع از حریم وطن، و حفظ یکپارچگی آن، برای اولین بار بعد از آقامحمدخان با استعانت از جهان‌وطنی اسلام‌گرایانه، نظام جمهوری اسلامی را تثبیت کرد و بعد از موفقیت در جنگ، بازسازی کشور و استقرار یک دولت نسبتا دموکراتیک اصلاح طلبان، امیدواری ها را برای بازیابی جهان ‌وطنی مسالمت آمیز ایرانی با شعارهای «ایران برای همه ایرانبان» و «گفتگوی تمدن‌ها» زنده کرده بود که با برآمدن «مکتب ایرانی» احمدی نژاد- مشایی، از دل یک گفتمان اصولگرا، گفتمان اسلامی ایرانی نظام انقلابی به صورت بسیار آرامی، جایش را به گفتمان ایرانی- اسلامی داد که طی آن جهان‌گرایی ایرانی، جای خود را به ناسیونالیسم‌‌قومی پارس‌گرایانه داد.

دلیل پارس‌گرایی دولت احمدی نژاد- مشایی ریشه در دوگانه جمهوریت و اسلامیت نظام جمهوری اسلامی داشت که احمدی نژاد برای مشروعیت گفتمانی خود به مثابه رییس جمهور در برابر «ولی امر مسلمین جهان»، به «مکتب ایرانی» روی آورد تا خود را به مثابه رییس مکتب ایرانی ارائه نماید.

جدای از چنین دوگانه ای که ریشه و راه حل‌هایش در ساختار سیاسی کشور است و نه دوگانه سازی کشور  که اکثریت این ایرانیان مسلمان هم هستند، فضا برای بازگشت ایدئولوگ های ایرانشهری به فضاهای سیاسی و سیاستگذاری کشور آغاز شد و اولین اثر آن اعتراض فراگیر تورکان ایران به روزنامه رسمی دولت یعنی روزنامه ایران در خرداد ۱۳۸۵ بود.

با استقرار دولت تدبیر و امید که مشی اعتدال در سیاست داخلی و تعامل خارجی را به عنوان محور گفتمانی خود تعریف کرده بود، این دوگانه با یک خواست راهبردی جبهه اصلاح طلبان در دل دولت تدبیر و امید تداوم پیدا کرد و از این لحظه اصلاح طلبان چپ‌گرای خط امامی چرخش به راست ناسیونالیستی- پارسی خود را رقم زدند.

خواست اصلاح طلبان تداوم رویکرد مکتب ایرانی احمدی نژاد بود با این تفاوت که رییس مکتب ایرانی می بایست از این طریق گفتمانی، زمینه‌های خروج عینی ایران را از جنگ های خاورمیانه فراهم آورد. چنین خواستی با وجود مشکلات فراگیر در داخل کشور و اشتباهات استراتژیک فراوان ایران در خاورمیانه که بجای استفاده از نفوذ معنوی اسلام‌گرایانه اش برای پیشبرد اهداف راهبردی اش، به راهبرد حضور مستقیم و هزینه‌کردهای خارج از توان ملی اش، روی آورده بود، به همان اندازه که مقبول می‌نمود، به دلیل تکیه بر همان گفتمان شعوبیگری ضدتورکی و ضدعربی و اسلامی پهلوی، خود که روزی چترگفتمانی ایران برای ایران، جانفشانان زندان های استبداد پهلوی و امید اسلامشهری ایرانیان بودند، بدل به یکی از عوامل شکاف ملت ایران شده اند و فارغ از این پیش‌بینی که قادر به استقرار آن به دلایلی چند نخواهند بود، به دلیل ریشه های وطن‌گرایی اسلامی‌شان، علاوه بر آنکه خود اولین قربانی ایده ایرانشهری خواهند بود، به شکاف های قومی در ایران دامن زده، شیعه ناسیونالیستی فارسی را در برابر شیعه جهان‌وطن تورکی علم کرده، حاکمیت را به شیعه‌گرایی ضدایرانی ترغیب نموده و در نهایت زمینه تجزیه کشور را فراهم خواهند آورد.

در تصویر زیر نمونه ای از نگرش ناسیونالیسم قومگرایانه پارسی  که یک مورد از ده‌ها مورد مبتلابه امسال در روزنامه های مرکز است، آورده شده است.

به همین سیاق قصد دارم برای فهم زمینه در حال شکل گیری این ناسیونالیسم قومی، به یک مورد خاص از چنین بازگشتی در تاریخ معاصر آلمان بپردازم که به «مباحثه تاریخ‌نویسان» شهرت یافته است. این پرداخت برای وضوح بخشی به تلاش‌های ایرانشهریان در «دست‌کاری آگاهی تاریخی ایرانیان»، از نیم قرن استبداد پهلوی در گفتمان نژادپرستانه پان آریاییستی ضرورت دارد. جایی که عاملان این نئوفاشیسم نوظهور می کوشند با تمسک و توسل به تصاویر گل‌چین شده، و ذیل مفهوم حفظ تمامیت ارضی، و استقرار ملت ایران برای ملتی که در جای جای این مملکت بر علیه متجاوزین روسی و انگلیسی جنگیدند و ثقه‌الاسلام‌وارانه بر دار بیداد جاودانه شدند، از پنجاه سال نوکری یک دولت کودتاگر برای بیگانگان و بر ضدملت ایران سیاهی برگیرند. جایی که ملی گرایی قومی رضاخانی، در جدالی دون‌کیشوت وار با مترسک تجزیه طلبی، خود را بجای ملی گرایی مدنی ایرانی جا می زند و تمام قد در برابر حقوق دینی، عرفی و بشری ایرانیان غیرفارس می ایستد و بی شرمانه با تفسیری فاشیستی از اصول مصرح قانون اساسی به توسط همان قانون که ضامن بقای ملک و حیات ملت است در پی تبدیل ایرانیان به «غیر» و «بیگانه» بر می آید.

گفتمانی که چنین بلایی سر اصل ۱۵ قانون اساسی می آورد، با وجود تجربه زنده از نیم قرن سرکوب ایرانیان از تورک و کرد و لر و عرب و بلوچ، چطور می تواند منادی دموکراسی خواهی و آزادی باشد؟ مگر آنکه قبل از آن تاریخ بیدادگری خود در جای جای این مملکت را با تصاویری چند از نماهای بسته رنگی بجای کودتاهایش، قتل عام هایش، تخته قاپو کردن هایش و بریدن زبان‌ها و دوختن دهان‌ها و آتش زدن شاعران و تیرباران فاطمی هایش را از حافظه تاریخی ما برهاند.

 

مباحثه تاریخ نویسان یا بازنمایی تاریخ فاشیسم آلمان

طرفین این مباحثات فیلسوف – جامعه شناس شهیر آلمانی یورگن هابرماس و تاریخ نویسان لیبرال هوادار او از یک سو و محافظه‌کاران نئونازیستی از سوی دیگر بود که بر محوریت «چگونگی فهم تاریخ رایش سوم» یعنی روزگار بر سر کار ناسیونال سوسیالیسم هیتلری بود یا به دیگر سخن: مباحثه بر سر نحوه بازنویسی (بازنمایی) تاریخ فاشیسم آلمان.

این مباحثات به سلسله مناقشاتی مربوط می‌شود که طی آن تاریخ‌نویسان نئونازی محافظه کار کوشیدند تا با نوعی نسبی سازی و  طبیعی سازی نازیسم هیتلری زمینه ساخت نوعی از ملی‌گرایی قومی آلمانی را فراهم آورند که ریشه در ملی‌گرایی رمانتیک قرن هجدهم و نوزدهم آلمانی داشت تا زمینه‌ی مصالحه آلمان با غرب را برای اتحاد در برابر کمونیست شوروی، از طریق استقرار سامانه دفاع موشکی فراهم آورند. چنین مصالحه و اتحاد بر علیه کمونیسم شوروی جز از میانجی تعیین تکلیف با تاریخ هیتلری با رویکرد حفظ انسجام تاریخی ملی آلمان ممکن نبود. آنها این پروژه «رفع نگرانی درباره گذشته» را که نمود عینی چرخش به راست سیاستمداران آلمانی در دهه ۱۹۸۰ بود، با سه شیوه دنبال کردند:

۱. ایجاد پیوند با با تاریخ گذشته آلمان  با این توجیه که نازیسم یک انحراف از کل تاریخ آلمان به توسط اقلیتی کوچک بود، بدون برخورد مشخص و روشن با هولناک ترین لحظات و حوادث تاریخ آلمان

۲. ایجاد تداوم و استمرار در سطح زندگی روزمره و تجربه ذهنی آلمانیان، با جایگزینی خاطرات اتفاقات محلی و یادآوری های شخصی درباره روزگار خوب گذشته بجای جنایات در حوزه ملی و بین المللی

۳. توسل به احساسات ضد کمونیستی و ضد سوسیالیستی در جهت اتحاد آلمان و آمریکا بر علیه کمونیسم شوروی ۱۹۸۰ با تداعی تداوم هدف آلمان نازی در جنگ جهانی دوم یعنی اتحاد شوروی

این شیوه های عمل نئومحافظه کاران همگام بود با تاکید بر نقش‌ دولت در ایجاد همبستگی و هویت اجتماعی (یادآوری هویت سازی نازیستی) و کوشش در جهت لکه‌دار کردن کسانی که خواستار توجه مستمر به سابقه نازیسم بودند (یعنی چپ ها و لیبرال ها).

از نظر هابرماس هدف محافظه کاران، بازیابی اعتماد به نفس آلمان از طریق پذیرفتنی ساختن گذشته خود از خلال محو هر عاملی نظیر آشویتس (اردوگاه های قتل عام یهودیان از طرق گاز به توسط سران نازی) است که مانع از فهم آلمان به عنوان عضوی از اتحاد غرب بر علیه کمونیسم به عنوان دشمن آزادی و غرب می گردد. چنین فهمی از آلمان از طریق نوعی از «جعل معانی» امکانپذیر است که تعبیر مثبتی از گذشته به دست دهد که برای سیاست های محافظه کارانه سیاستمداران دهه ۱۹۸۰ آلمانی مشروعیتی دست و پا کند. این امر مهم را تاریخ‌نویسان محافظه کار بر عهده گرفته بودند.

تاریخ نویسان محافظه کار، تاریخ را به شیوه ای ابزاری به عنوان وسیله ای برای احاطه و نظارت بر سیاست تلقی می کردند که برای بازسازی آگاهی ملی جدیدی در خدمت حکومت قرار می گیرد: دولت نباید صرفا به اداره کشور راضی باشد، بلکه باید همچون مذهب، از طریق ناسیونالیسم و میهن پرستی به زندگی شهروندان معنی و هویت بخشد.

تاریخ نویسان نئومحافظه کار، توصیف پایان جنگ جهانی دوم را با واژه «رهایی» برای ملت آلمان مناسب نمی دانند و شکست نازیسم هیتلری را شکست آلمان تلقی می کنند. هیلگر وبر نومحافظه‌کار، «ملت آلمان به طور کلی» را با نازیسم هیتلری و چشم انداز و سرنوشت مردم آلمان را با چشم انداز و سرنوشت ارتش آلمان نازی یکی می داند. هیلگر وبر بدون توجه به حقوق اولیه انسانها یعنی حق زیستن انسانها فارغ از نیاز و ترس، بر اسارت، مرگ و شکنجه میلیونها آلمانی و سایر ملیت ها به توسط حکومت نازی چشم می پوشد و فراموش می کند که آلمان نمی توانست خود را رهایی بخشد و می بایست بوسیله نیروهای خارجی رهایی یابد.

ارنست نوتله نویسنده کتاب «سه چهره فاشیسم»، تاریخ‌شناس اندیشه های سیاسی، دیگر شخصیت نئومحافظه کاری است که استدلال هایی را در جهت «عادی سازی» و «تقلیل» خصلت بی‌همتایی قتل ‌عام هیتلری مطرح می‌سازد. او با پیش کشیدن «شیوه آسیایی» برخورد تورک‌ها با ارمنی ها و کشتار مخالفان کمونیسم توسط استالین (گولاک)، مدعی می شود که آشویتش هیتلری نه تنها امری تازه نیست بلکه کشتار هیتلر را پاسخی به گولاک و شیوه آسیایی می داند تا «قربانیان»، عمل آسیایی یا گولاک مشابهی بر سر آلمان نیاورند. نوتله از «قتل عام درمانی» به عنوان راه‌حلی رایج برای درمان بیماری های ناشی از انقلاب صنعتی سخن می راند. از نظر نوتله منتقدان مدام اشارتگر به توحش نازیسم هیتلری، صرفا «تاریخ را تحریف می کنند».

هابرماس، نقش نوتله را در پاسخ به دو مسئله‌ی نومحافظه‌کاران یعنی «جعل معنا بنام روش های علمی در جهت ایجاد هویت آلمانی پایدار» باز می شناسد. او با «نسبی سازی» مسئولیت کشتار یهودیان اروپا عذر و بهانه ای برای انکار مسئولیتی اخلاقی بدست می دهد و از سوی دیگر با احاله مسئولیت نهایی قتل عام یهودیان به رژیم استالین، رابطه مطلوب آلمان میان ناتو و سیاست های محافظه‌کارانه جنگ سرد را حفظ می کند. بدین سان خاطره قتل عام یهودیان، قربانی ایجاد هویتی ملی می گردد که هم تصویه شده است و هم سخت ضد کمونیستی.

 

تاریخ سیاست و هویت فراقومی

هدف هابرماس در این مباحثات، اثبات این نکته با شواهد تجربی بود که چگونه روش های «به اصطلاح علمی» تاریخ نگاری معاصر در آلمان، متاثر از داوری های ارزشی هستند و به عنوان ابزاری در خدمت مواضع سیاسی آشکار قرار گرفته اند. از نظر او «مساله کاربرد عمومی تاریخ است»:

کوشش محافظه‌کاران برای دستکاری در آگاهی تاریخ مردم از طریق ایجاد موزه های تاریخی، تبلیغات و القائات سیاسی و هدایت کلاس های درس تاریخ؛ یعنی دخالت و تهاجم آنها در حوزه خصوصی.

هابرماس در دفاع از «کثرتگرایی»، به تهی شدن سنت ناسیونالیستی تاریخگرایان ملی اولیه از عناصر لیبرالی به توسط اخلاف آنها اشاره می کند و از فروپاشی سلطه انحصاری گرایش ناسیونالیستی بر تاریخ نگاری پس از جنگ جهانی دوم به مثابه یک فرصت برای «فهم میراث تاریخی کشور در ابعاد متنوع» به عنوان تحولی مثبت یاد می کند که در تباین با «شکل قومی هویتی» سنت تاریخ‌نگاری تک بعدی و وابسته به قدرت دولتی است. به دیگر سخن نگرانی های هابرماس از کوشش نومحافظه‌کاران در «یکدست ساختن تاریخ آلمان به منظور تمهید زمینه برای احیای هویت ناسیونالیستی سنتی (قومی) بوده است.

از نظر او، ناسیونالیسم «شکل بویژه مدرنی از هویت جمعی است» که سه ویژگی دارد: ضدهویت های مذهبی قدیمی‌تر و دارای ریشه‌های غیرمذهبی است، میراث فرهنگی مشترک بر حسب زبان و ادبیات و تاریخ را با استیلای دولت در می آمیزد، نوعی آگاهی ملی متعارض بین گرایش به ارزش های عمومی و جهانی نظیر دموکراسی از یک سو و نگرش جزگرایانه با کوشش در تفکیک دولت های ملی از یکدیگر در سوی دیگر است. ظهور «ناسیونالیسم یکپارچه» هیتلر و موسولینی حرکت از ریشه های جهانگرایانه و دموکراتیک ناسیونالیسم به گرایش های جزیی نگر، قومی و محلی بود و شکست آلمان در سال ۱۹۴۵ فرصتی برای پرورش ناسیونالیسمی هماهنگ با اصول جهانگرایانه (ملی گرایی مدنی). بنابراین نسبی سازی توحش هیتلری و آشویتس، بازگشت مرتجعانه ای است به ناسیونالیسمی مرده. آلمان نباید سرنوشتش را از میراث همسایگان غربی‌اش جدا سازد، بلکه باید خود را در درون سنت برخاسته از روشنگری فرو ببرد.

او با صحبت از چرخش به ملی گرایی مدنی و «میهن پرستی قانونی» از آمادگی برای حمایت از نظم سیاسی و اصول قانون بنیادی (اساسی) سخن می گوید. این نوع میهن پرستی نه بر مبنای پیوستگی سنت ملی، بلکه بر اساس پذیرش هویت ملی خود براساس «نوسان پذیری همه میراث‌های ملی»، تاریخ تجاوزهای جبران‌ناپذیر و شناسایی جنبه وحشیانه و تاریک همه دستاوردهای پیشین» از نو به پا می شود. بزرگترین دستاورد فکری دوران بعد از جنگ جهانی دوم در گسترش نگرش تاییدآمیز به دموکراسی و روشنگری است و نه در اتحادهای نظامی ضدکمونیستی.

پس از آشویتس دیگر امکان ندارد، رابطه ای پیوسته و بی‌خلل با تاریخ آلمان یافت. به جای آن آلمان باید در جستجوی پیوندهایی با بخش های دموکراتیک و روشن‌بینانه میراث روشنگری باشد و آن را به شیوه ای انتقادی و دقیق برگزیند و از نازیسم به عنوان معیاری برای ارزیابی محتوای سنت تعارض آمیز کشور خود بهره برداری کند. از نظر هابرماس، تاریخ نویسان نومحافظه‌کار در اتحاد با حزب اتحاد دموکرات مسیحی در پی ایجاد هویت «مرسوم قومی» است.

هابرماس با تفکیک میان آگاهی ماقبل قومی (فردی)، قومی و فراقومی، اولی را معطوف به نفع فردی، دومی را معطوف به نفع قومی و سومی را معطوف به «اخذ تصمیمات به صورتی مستقل از امر و نهی های گروهی» شناسایی می کند. او با تکیه بر چنین تعریفی از آگاهی، «اخلاق هویت قومی» یا هویت ملی قومی را به معنای تشویق پایبندی به گروه قومی، بدون تامل بر اساس اصول جهانی و عمومی (مدنی و دموکراتیک) تعریف می نماید. به دیگر سخن هویت ملی قومگرایانه نومحافظه‌کاران، آگاهی خالی از تامل و تفکر نقادانه به آلمانی بودن بر اساس ارزش های کلی و جهانی است.

هابرماس نتیجه گیری می کند: برای آنکه دموکراسی، معنایی صرفا صوری نداشته باشد، شهروندان می باید به شیوه ای نقادانه، درباره سیاست ها و جهتگیری های حکومت تامل کنند. میهن پرستی قانونی، و «هویت فراقونی» مفاهیم مبهمی برای استتار عقاید سوسیالیستی نیستند، بلکه برعکس شالوده هر نظامی هستند که پیشرفت و رونق اش، مرهون آزادی بیان است.

 

۷ دیدگاه‌ها

  1. مکتب ایرانشهری بد است ولی تورانشهری درست است
    هر چه ترکان قوم گرا بر پایه منافع ملی ترکیه در ایران پیاده کنند صحیح است

    9
    19
  2. رستم از رستم آباد

    سخن علمی تحلیل می خواهد نه تعصب و شعار کورکورانه این نظر تو در زیر بحث فارغ از درستی یا نادرستی آن که نیاز به بحث هست حاکی از رگه های درستی تحلیل ایشان هست
    نه مکتب ایرانشهری خوب است منتها با تعریف درست.
    در ایران عرب کرد لر بلوچ ترکمن خلج تورک زندگی میکند ایران یعنی تورک خلجی که در صدا و سیمای ایران بهش توهین می شود ایران یعنی بختیاری که در سریال دیگر توهین می شود ایران یعنی تورک که مثلن فیتیله بهش توهین می کند ایران یعنی بلوچستان که امکانات ندارد ایران یعنی عرب خوزستانی که پول نفتش برای کل ایران است گردو خاکش مال انجا و ………………………
    ایران ترکیبی از اقوام است با تنوعات فراوان قومی نه یک قوم نه یک زبان و نه یک فرهنگ بلکه مجموعه اینه
    این فهمش خیلی سخت نیست اگر کور نشده باشی
    در پایان همون سخن جعلی خوروش کبیر که از امام حسن جعل کرده اند را برات میگم
    آنچه را برای خودت دوست داری برای دیگران هم دوست بدار

    15
    4
  3. رستمی وبازم فرافکنی های کلیشه ای و آسمان را به ریسمان بافتن تو بخوان و در مورد همین ایران فعلی تک هویتی را توجیه کن ترکیه تورانشهری بحث خودش را دارد ایرانشهری همین ایران امروز را مجاب نمیکند و در مقایسه با تورکی هویت پارسی یا فارسی برای فرامرزی شدن خیلی خیلی کوچکتر و مضحک تر می باشد

    11
    2
  4. سن ندیرن من ندیرم

    نویسنده مقاله بشدت دیدگاه فاشیستی ضد ایرانی، و ترک گرایانه و عرب نوازانه ای دارد

    1
    10
  5. تو چی آسمیله شده ؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *