خانه / آخرین اخبار / عارف قزوینی و زبان تورکی
‌ تورک‌ستیزان ایران (10)

عارف قزوینی و زبان تورکی

عارف قزوینی یکی از بزرگترین و گستاخ‌ترین تورک‌ستیزان ایران است که معتقد بود باید زبان تورک را از پشت گردن او بیرون کشید تا این زبان زشت و بي‌معني از میان رود.

یول‌پرس: در بخش دهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات عارف قزوینی می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.

گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

عارف قزوینی و زبان تورکی

ابوالقاسم عارف قزوینی در حدود سال ۱۳۰۰ هجری قمری در شهر قزوین زاده شد و در سال ۱۳۵۳ قمری (۱۳۱۲ شمسی در همدان) از دنیا رفت. از عارف قزوینی به عنوان شاعری ملی و مشروطه خواه یاد می شود لیکن رفتارهای عملی او در زندگی و افکار و اندیشه های ناصوابش سنخیت چندانی با این اوصاف ندارد. در این مقال با جنبه‌های نادلپذیر زندگی و افکار عارف کاری نداریم و تنها به تورک‌ستیزی عارف و تمایل او به ناسیوناسیم فارسی گرای افراطی دوران معاصر نظری گذرا خواهیم داشت.

از مسائل عمده زندگی سیاسی و اجتماعی عارف علاوه برشرکت او در انقلاب مشروطه می‌توان به شرکت او در  مهاجرت علما و سیاسیّون به قم و کرمانشاه اشاره کرد. وی به سلطنت رضاشاه پهلوی هم روی خوش نشان داد و آن را به منزله تحوّلی مهم در تاریخ ایران تلقّی کرد. در بعد اجتماعی و ملّی عارف قزوینی به پیروی از اندیشه‌های ملّی‌گرایانه افراطی سال‌های جنگ جهانی اوّل و بعد از آن، به گونه‌ای از ناسیونالیسم منحط فارسی گرایش پیدا کرد و این گرایش حضوری پررنگ در اشعار و تصنیف‌های او یافت. در سایه این اندیشه او همچون دیگر ناسیونالیست‌ها و باستانگرایان روزگار خویش به دشمنی با زبان تورکی برخاست و بر ضرورت محو و نابودی آن تأکید کرد. وی حتّی از آذربایجانی‌ها خواست که در این کار پیشقدم شده و زبان تورکی را کنار بگذارند. افراط‌گرایی عارف در پیروی از این اندیشه او را به‌سوی اظهارات و تعبیراتی گستاخانه و هتّاکانه نسبت به تورک و زبان تورکی کشاند و او را در نزد آذربایجانی‌ها به شاعری منفور و بدنام بدل کرد. در این مبحث خواهیم کوشید بخش‌هایی از اشعار و اظهارات او در باره تورک و زبان تورکی را بیان کرده و خوانندگان را به قضاوت و تأمّل فرا خوانیم.

عارف قزوینی در غزلی که در منزل یکی ا زدوستانش به نام دکتر حسن‌خان گرگانی می‌سازد؛ می گوید نباید از نسل قاجار توقّع عدل و داد داشت زیرا اینان از نژاد ستم هستند لذا از ایشان دادگر زاده نمی شود. به عبارت صریح تر می گوید تورک ذاتاً ستمکاره است و قاجار از این نژاد ستمکار هستند:

تو عدل و داد ز نسل قجر مدار امید
کـه از نـژاد ستم، دادگـر نمی آیـد

افتخار عارف قزوینی به پادشاهان اساطیری و باستان که به دفعاتی قابل توجّه در شعر او قابل مشاهده است نشان‌دهنده علاقه ویژه وی باستانگرایی و نیز شدّت یافتن احساسات شووینیستی در اوایل سلطنت رضا پهلوی است. وی در غزلی که به سال ۱۳۰۷ شمسی می سراید این علاقه خود را به گونه زیر اظهار می‌کند:

بیار باده که از عهد جم همین مانده است
بیادگار، چه خوش عهـد و روزگاری بـود

وی در شعر دیگری هم که در سال ۱۳۳۹ هجری قمری ( حدود ۱۳۰۰ شمسی ) سروده است از آزادی مملکت داریوش و جم از دست فتنه بیگانگان خبر می‌دهد:

بدانکه مملکت داریوش و کشور جم
بدست فتنه بیگانگان نخواهـد مانـد

عارف قزوینی در قصیده‌ای که به سال ۱۳۳۶ هجری قمری در استانبول در باره «سلیمان نظیف» می‌سراید بعد از اهانت‌های بیشرمانه به تورک می‌گوید که روح تمدّن از تورک منزجر است:

همیشه روح تمدّن ز ترک منزجر است
ز من مرنج حقیقت چو بشنوی بپذیر     ( دیوان عارف ص ۲۹۳ )

وی تورکان را از درفش و عار و تبار بری می‌داند و عقیده دارد ایشان از دزدی به کاخ و تاج رسیده اند:

عشیرتی که ندارد درفش و عار و تبـار
رسیده‌است ز دزدی به کاخ و تاج و سریر      ( دیوان عارف ص ۲۹۴ )

او به اینها هم بسنده نمی کند و تورکان را فاقد وجدان نیز می‌داند:

تو را به وجدان دانم اگر چه نیست ترا
رواست کان به چنین دولتی کند تحقیر ؟      ( دیوان عارف ص۲۹۴ )

عارف در شعرش نژاد ایرانیان (ایرانی در قول و ضمیر این قبیل نویسندگان مترادف با فارسی و فارس بودن است) را نیز بسی برتر از تورکان دانسته؛ می‌گوید:

نژاد ایران با ترک آنچنان ماند
که کس شبیه نماید حریر را به حصیر     ( دیوان ص ۲۹۴ )

او از تشبیه تورک به سگ هم ابایی ندارد:

تو را به کعبه چو سگ راه نیست، ترکستان
نگاهدار  و  ببر راه  و  پس  سر  ره‌‌گیر

معتقد است تورک‌ها اسلام را آن‌قدر مفتضح کرده‌اند که اگر پیامبر هم بیاید از تعمیر دین عاجز می‌ماند:

چنان بدست شما گشت مفتضح اسلام
روا بود که یهودی کند ورا تکفیر
نکرده‌اید خرابش چنانکه گر روزی
محمّد (ص) آید بتواندش کند تعمیر     ( دیوان عارف ص ۲۹۵ )

برای عارف قزوینی که زندگی‌اش نشانی از دینداری نداشت و بلکه سرشار از فساد و گناه و ضدیّت با دین و مظاهر آن بود؛ حرف زدن از دین و بی‌آبرو شدن دین به وسیله این و آن کار زایدی به‌نظر می آید.

عارف در ابیات بعدی پا را از این هم فراتر می‌گذارد و می‌گوید پیامبر هم از دست این قوم شرمسار است و تورکان را از جمله امّت خود نمی‌داند:

مسیح بس که شکایت زنان به ختم رسل
نمود ، حضرت از حجب سرفکند بزیر
پس از تفکّر بسیار داد پاسخ و گفـت
« که نیستند مرا امّت این گروه شریر »    (دیوان عارف ص ۲۹۵)

عارف قزوینی عقیده دارد که قوم تورک هیز است و رهبر ایشان هم چنگیز است:

بدان که رهبر این قوم هیز چنگیز است
بخواه او را در هر جهنّمی است اسیر    ( دیوان عارف ص ۲۹۵ )

… و نفرین خود را نثار تورک و پدر تورک می‌سازد:

من و تمامی حضّار مجلس از مجلس
گریختیم چو روبه برون ز حمله شیر
فرار کردم و گفتم هزار لعنت حق
به ترک و بر پدر ترک از صغیر و کبیر     (دیوان عارف ص ۲۹۶)

عارف قزوینی در باره زبان تورک و کشورهای تورک به دفعات و آن هم با سبکی بی‌ادبانه و گستاخانه شعر می‌‌گوید و نثر می‌نویسد. تصنیف شانزدهم عارف که در دستگاه شور اجرا شده است از جمله اشعار عارف است که در آن با صراحت تمام خلاصه و عصاره اندیشه خود را  در باب تورک و زبان تورکی در آن بیان کرده است:

او نخست از دلتنگی‌ها و گشوده شدن در سرای عجم به روی اجنبی و بر باد رفتن بارگاه خسروی سخن می‌راند و با یاد کردن از شاهان افسانه ای فارسی سخن را به تورک و اهل نام و نسب نبودن او می‌کشاند:

کجاست کیقباد و جم خجسته اردشیر کو
شهان تاج‌بخش و خسروان باجگیر کو
کجاست گیو پهلوان، کجاست گیو پهلوان
رستم دلیر کو رستم دلیر کو

… و آنگاه:

ز ترک این عجب نیست
چه که اهل نام و نسب نیست
قدم به خانه کیخسرو
این ز شرط ادب نیست      ( دیوان عارف ص ۳۸۳ )

او در ادامۀ تصنیفش می‌گوید که فعلا در ایران دور دور  ترک‌بازی است:

بزن بسر که این چه بازی است
که دور ترک بازی است
برای ترک عجب زمینه سازی است
( عجب زمینه سازی است. )

امّا سخن اصلی و اساسی عارف در ادامه این تصنیف آورده می‌شود و عارف خلاصه و عصارۀ اعتقاد خود در باره تورک و زبان تورکی را این گونه به قلم می آورد:

زبان ترک از برای از قفا کشیدن است
صلاح , پای این زبان ز مملکت بریدن است
دو اسبه با زبان فارسی از ارس پریدن است
نسیم صبحدم برخیز بگو به مردم تبریز
که نیست خلوت زرتشت جای صحبت چنگیز     ( کلّیّات دیوان عارف قزوینی , ص ۳۸۴ )

عارف قزوینی معتقد است بهتر است زبان تورک از قفا و پس گردن با رنج و درد مضاعف بیرون کشیده شود.

عارف از اهالی آذربایجان می‌خواهد زبان اصلی خود را که لابد همان آذری موهوم است و در گوشه‌ای نهان گشته است از نو زنده کنند. به عقیدۀ عارف آذربایجانی‌ها از نژاد سیاووش هستند و نباید نژاد و زبان خود را فراموش کنند:

زبانتان شد از میان               بگوشه‌ای نهان
سیاه‌پوش و خاموش            ز ماتم سیاووش
گر از نژاد اوئید            نکرد باید این دو را فراموش
( نکرد این دو را فراموش )

این زدن و کشتن و دریدن تورکی در حالی است که عارف قزوینی شاعر به اصطلاح ملّی و مشروطه‌خواه و سراینده اشعار « وطنیّه » در حوالی سال ۱۹۱۸ میلادی ( سال ۱۳۳۸ هجری قمری ) و در زمانی که در شهر استانبول ساکن بود به دنبال شنیدن خبر استقلال جمهوری ارمنستان، تصنیفی با مطلع زیر برای گرامی‌داشت این واقعه و شادباش استقلال ارمنستان می‌سراید و می‌گوید:

بماندیم ما مستقل شد ارمنستان
( ارمنستان ارمنستان شد ارمنستان )
زبردست شد زیردست زیردستان
( دستان زیردستان زیردستان )                  (کلّیّات عارف قزوینی , ص ۳۸۶)

عارف در حالی این شعر را می‌سراید که اندکی قبل از آن ارامنه در قتل عامی وحشیانه مردم آذربایجان غربی را به خاک و خون کشیده اند یعنی کسانی را که هم‌وطنان همین عارف هستند و افزون بر آن قتل عام مسلمانان ایروان و مضافات آن را به انجام رسانده و در واقع کشور ازمنستان را بر روی اجساد به خون خفته مسلمانان بنیان‌گذاری کرده‌اند.

سفارش عارف به تبریزی‌ها هم شنیدنی است:

صبا ز من بگو باهل تبریز
که ای همه چو شیر شرزه خونریز
ز ترک و از زبان ترک بپرهیز
زبان فرامش نکنید  /   بگفت ز زردشت کز آب
خموش آتش نکنید  /  خموش آتش نکنید    ( دیوان عارف ص ۳۹۰ )

اینها تنها الطاف این مثلاً شاعر ملّی پهلوی در حقّ آذربایجان نیست، وی در تصنیف معروف آذربایجان نیز دست از سر زبان تورکی و مردم تورک زبان آذربایجان برنمی‌دارد و ضمن پاک کردن کهنه حساب‌های خود با زبان تورکی، همچنان در حال تعیین تکلیف برای آذربایجانی می‌باشد. عارف در اسفند ۱۳۰۳ در تبریز کنسرتی اجرا می‌کند و در غزل و تصنیف معروف خود با مطلع زیر را برای حاضرین می‌خواند:

چه آذرها بجان از عشق آذربایجان دارم
من این آتش خریدارش بجانم تا که جان دارم

کسی که از ادامه این تصنیف بی‌خبر است دیدن چنین مطلعی را حمل بر عشق وافر و بی شائبه عارف بر آذربایجان می‌کند، لکن ادامه شعر حکایت دیگری دارد و معلوم می‌کند که عشق عارف به آذربایجان مشروط به شروطی است و علاوه بر این عارف با روشنی تمام نسبت به زبان آذربایجانیان و قومیّت ایشان دشمنی و گستاخی بسیار ابراز می دارد.

عارف در تصنیف آذربایجان ابتدا از ریشه و قومیّت خود سخن می‌گوید:

مرا قومیّت از زردشت و گشتاسب بود محکم
به پیشانی باز این فخر، از پیشینیان دارم

عارف می‌گوید که با دین نیز میانه ای ندارد و برایش مسلمانی و ترسایی حکمی یکسان دارد:

مسلمان یا که ترسا این دو در دستور ملیّت
ندارد فرق ز آن بیگانگی با این و آن دارم

او سپس حکم خود را نیز صادر می‌کند و تکلیف آذربایجانی را با الفاظی روشن معیّن می‌سازد:

بکن تَرک زبان تُرک کز تاریخ خونینش
من از خون لاله‌گون کوه ارس دشت مغان دارم

عارف با حیا و خجالت میانه‌ای ندارد، در حالی‌که می‌داند هم‌وطنان آذربایجانی او سخنانش را می‌شنوند و می‌خوانند باز بدون هر گونه شرم و ملاحظه‌ای می‌گوید:

برغم آنکه با ملیّت ما دشمن است ای‌دوست
مکن منعم که از جان دشمنی با این زبان دارم

او معتقد است آذربایجانی باید عذرزبان تورکی را از ایران بخواهد، در نظر او دزد هم از زبان تورکی بهتر است:

تو باید عذر این ناخوانده مهمانرا از این منزل
بخواهی، دزد را من دوست‌تر ز این میهمان دارم
زبانی کو ندارد جز زیانکاری ببر او را
برای قطعش از تیغ زبان خوش امتحان دارم

عارف قزوینی نیز مانند بسیاری دیگر از جماعت باستانگرا همچنان از یک برداشت غلط تاریخی پیروی می‌کند و اعتقاد دارد که زبان تورکی یادگار مغول‌هاست. او از خود نمی‌پرسد چرا مغول‌ها زبان خود را گذاشته و زبان دیگری را در ایران گسترش دادند و تفاوتی هم بین تورکی و مغولی قائل نیست؛ لذا می‌گوید:

رها کن یادگار دوره ننگین چنگیزی
برادر گشته گی با دوره چنگیزیان دارم

او اعتقاد دارد اگر آدم کر و کور و لال باشد بهتر از تورک بودن است:

تو گر کور و کر و لال و خمش باشی از این بهتر
که گوئی از زبان ترک و تازی این نشان دارم

معنقد است که با حاکمیّت تورک و تورکمان آبرویی برای ایران نمی‌ماند:

 برای آبروی کشور دارا چه می‌ماند
که در وی حکمران از دودمان ترکمان دارم

جالب است که عارف قزوینی با وجود دشمنی با زبان تورکی، به شاه اسماعیل ارادت می‌ورزد و می‌گوید عقیده آن شاهنشاه خلد آشیان را دارد. انگار نه انگار که شاه اسماعیل پادشاهی تورک بود و حتّی دیوان شعر تورکی هم داشت:

روان شاه اسمعیل عارف شاد بادا من
عقیده پاک آن شاهنشه خلد آشیان دارم     ( دیوان عارف صص ۴۲۶ ـ ۴۲۵ )

عارف در تصنیف دیگری به مانند دیگر باستانگرایان، زبان تورکی را زبانی تحمیلی برای آذربایجان می‌داند. تحمیلی که به زعم وی خود آذربایجانی باید برای جبران و تدارک این تحمیل و زور قیام کند و خود را از این زبان زشت بی‌معنی آزاد ساخته و به فارسی‌گوی شیرین ‌بیان بدل گردد:

خود کرد مستور، چون فارسی نور، جا کرد با زور
دی چون زبان ترک اندر مغز آذربایجانی
آرام جان باش شیرین زبان باش سعدی زبان باش
در خاک فردوسی طوسی ، توسن ترک از چه رانی
راه جان پوی فارسی گوی دست دل شوی
زود از این الفاظ زشت بی‌معانی    ( دیوان عارف قزوینی صص ۴۲۷)

عارف تصنیف دیگری نیز  در  اسفند ۱۳۰۳ در تبریز اجرا می‌کند که در آن تصنیف نیز کماکان همان حرف‌های قبلی و همان بی‌ادبی‌های جاهلانه خود را تکرار می‌کند:

ز عشق آذرآبادگانم آن آتش
نهان بسینه و در هر نفس شررریز است
چسان نسوزم و آتش بخشک و تر نزنم
که در قلمرو زردشت حرف چنگیز است

او در این تصنیف یک بار دیگر تعبیر بی‌ادبانه و جاهلانه خود را در باره زبان ترکی تکرار می‌کند و نسبت « هیز» بودن به این زبان پر مایه می‌دهد:

زبان سعدی و حافظ چه عیب داشت که اش
بدل به ترک زبان کردی این زبان هیز است
رها کنش که زبان مغول و تاتار است
ز خاک خویش بتازان که فتنه‌انگیز است

نان قرض دادن باستانگرایان به یکدیگر نیز از نکات قابل توجّه در رفتار این گروه می‌باشد. عارف در طیّ غزلی که به مناسبت مسافرت تقی‌زاده در خرداد ۱۳۰۷ به همدان، می سراید؛ به تعریف و تمجید از هم‌پالکی خود سیّد حسن تقی‌زاده برمی‌خیزد. تقی‌زاده برای همهکسانی که با وقایع تاریخ معاصر ایران آشنایی دارند یک چهره خائن محسوب می‌شود. درجه منفوریّت تقی‌زاده نزد ما آذربایجانی‌ها بیشتر  است. او علاوه بر خیانت‌هایی که نسبت کلّ کشور مرتکب شده است نسبت به مردم و هم‌زبانان خود مرتکب خیانتی مضاعف نیز شده از بنیانگذاران آذری بازی و محو زبان تورکی در آذربایجان و ایران بوده است و به احتمال بسیار علاقه عارف به وی نیز از همین روست. مطلع شعر عارف برای تقی‌زاده بدین‌گونه است:

زری سوی همدان رخت بست و بار گشاد
یگانه راد تقی‌زاده بزرگ نهاد

چنانکه پیشتر گفته شد عارف از هیچ فرصتی برای دست به گریبان شدن با زبان آذربایجان رویگردان نیست . او حتّی در اشعاری که ارتباطی با آذربایجان ندارد نیز گریزی به زبان ترکی می‌زند . وی در شعری که برای نشریّه « دختران ایران » و سردبیر آن « زنددخت بانو » به شیراز می‌فرستد خواستار روان کردن « فارس » برای سرکوبی زبان آذربایجان می‌شود :

زبان فارس را باید روان کرد
بسرکوبی آذربایجانش
زیان آور زبانی کاندر آن بوم
نشیمن کرد کوبد آشیانش       ( دیوان عارف ص ۵۲۷ )

عارف اگر بخش عمده ای از منویّات خود را در باره تورک و زبان تورکی در اشعارش عیان ساخته؛ بیان بخشی دیگر را نیز به متون نثری خود واگذارده است. چنانکه پیشتر گفتیم عارف با همه چیز تورک مشکل دارد. او حتّی با موسیقی تورک‌ها هم مشکل دارد و بر این عقیده است که موسیقی ایشان ترکیبی از موسیقی «ایران» و «عرب» است:

« بعد از سفر استانبول و دیدن دارالالحان ترک و شنیدن آوازهای آنها که می‌توان گفت مرکّب از موسیقی ایران و عرب است به آرزوی آن بودم که در برگشتن به ایران اسباب یک مدرسه موسیقی را فراهم آورم.»     (دیوان عارف ص ۳۳۴)

حال اگر یک موسیقیدان یا یک خواننده عثمانی یا اهل ترکیّه به ایران می آمد و با دیدن شباهت‌هایی بین موسیقی تورکی و فارسی ادّعا می‌کرد که موسیقی فارسی از موسیقی تورکی پایه و مایه گرفته است؛ عارف چه جوابی می‌داد. ادّعاهایی که راه را برای یک مجادله و مفاخره بی‌نهایت باز می‌کند اگر گفته نشود بهتر است.

عارف از هیچ فرصتی برای تعریض به شاخصه‌های زبان و فرهنگ و موسیقی تورکی نمی‌گذرد . وی در ادامه صحبت از مدرسه موسیقی بی سرانجامی که از آن سخن می‌گفت؛ مطلب را به اجرای اپرا می‌کشاند و می‌گوید:

« پیش خود خیال می‌کردم که «اوپرا» و یا «اپرت»‌ها ترتیب داده و بواسطه همان شاگردان مدرسه موسیقی بصحنه تماشا آورده باشیم که گمان دارم اگر بحیّز فعلیّت می آمد از «آرشین مال آلان» بدتر نمی‌شد. »      (دیوان عارف ص ۳۳۴)

ملاحظه می‌شود عارف پدیده هایی را که هنوز به فعلیت درنیامده اند و هیچگاه هم درنیامدند با شاهکارهای فرهنگ تورکی آذربایجانی مقایسه می کند و چون می‌داند در صورت خلق شدن نیز قادر به عرض اهدام در برابر آثار تورکی نیست از سر ناچاری معادل آنها تصوّر می کند.

عارف در دشمنی با تورکی از تک کلمات هم به سادگی نمی‌گذرد و در مصادره آنها به نفع فارسی کوچک‌ترین تردیدی به خود راه نمی‌دهد. او از چنین فرصت‌هایی استفاده دو‌گانه می کند. یعنی ضمن مصادره کلمه به نفع فارسی تورک را هم شایسته چنان واژه‌هایی نمی‌داند. از جمله این موارد ترکیب «بیات ترک» است که وی این ترکیب آشنا و کهنه را برنمی‌تابد و معتقد است صحیح آن «بیات زند» است:

« بیات زند که بدبختانه بیات ترک معروف است در صورتیکه روح ترک از چنین آواز و این آهنگ خبر ندارد و قول میدهم آنرا در هیچیک از ممالک و حتّی بادیه‌نشینهای ترک نخواهید شنید. دور نیست که بعضی از ایرانیان بیگانه‌پرست در موقع استیلای ترکها برای اینکه شاید این آهنگ بگوش یکی از سلاطین مغول خوش آمده است از راه تملّق آنرا باسم ترک خوانده‌اند.»     (دیوان عارف ص ۳۶۷)

او همچنان پاپیچ موسیقی تورکی است این بار سر به سر موسیقی آذربایجانی می‌گذارد و سخن را یک بار دیگر به اپرای «آرشین مال‌آلان» می‌کشاند و می‌کوشد سهمی از فارسی در ساختمان آن قائل شود:

« کار ایرانی همواره تقلید است مثلاً قفقاز که نغمه‌ها و عادات و مذهب آنها ایرانی و نژاد قسم بزرگ سکنه آن آریائی است یک اپرای ترکی به اسم «آرشین مال آلان» درآورد و در ایران نیز رواج پیدا کرد در صورتی که آوازهای آن تماماً ایرانیست و لازم بود بجای تماشای پیس دیگران خودمان اپراها ترتیب می‌دادیم. »    (دیوان عارف ص ۳۷۰)

خوب ترتیب می‌دادید! اگر تنبلی کرده و این کار را نکرده‌اید، دیگران چه تقصیری دارند؟ از این گذشته این ایرانی بودن نغمه و عادت و مذهب آذربایجانی یعنی چه؟ مثلاً یعنی دین اسلام یک دین ایرانی است؟ یا مذهب شیعه یک مذهب ایرانی است؟ این را هم می‌دانیم که تا شمشیر تورک به حرکت نیفتاد شیعه در ایران روی خوش ندید. ایرانی بودن عادات چه معنایی دارد؟ انسان‌ها یک پیکر واحد ویک نفس واحد هستند. اخلاقیّات و نیز توانایی شناخت فضیلت‌ها یا رذیلت‌های اخلاقی بر اساس آنچه خداوند در فطرت ایشان به ودیعت گذارده است نزد همه انسان‌ها یکسان است. ایرانی خواندن عادات مردمان دیگر بیشتر به یک بازی کودکانه شبیه بوده و راه حلّی برای ارضای میل تملّک است.

آنگونه که قبلاً گفتیم عارف قزوینی روی کار آمدن سلسله پهلوی را حادثه ای خوش یمن برای ایران تلقّی می‌کند، لیکن همین تلقّی نیز ریشه در عقاید تورکی‌ستیزانه او دارد:

«در میان آزادیخواهان در مدّت سی سال معاشرت با آنها یک نفر ندیدم که خودش را برای مملکت بخواهد, تمام اشخاصی بودند که مملکت را برای خود و اغراض شوم شخصی خود می‌خواستند, تنها اعلیحضرت پهلوی را می‌شناسم که هر چه خواسته برای ایران خواسته. برای اینکه پادشاه مملکت من ایرانی است, دیگر سلیمان نظیف در روزنامه‌های ترکیّه نمی‌نویسد: ایران مملکتی است که همیشه بیگانه در او حکمفرما بوده و الآن هم احمدشاه که سلطنت ایران را دارد ترک است. من از تمام چیزهایی که اسباب این شده است که سر تعظیم در برابر اسم پهلوی که همین اسم برای خاطر نشان کردن دوره عظمت و قدرت ایران گذشته روح‌بخش است, خم کنم, می‌گذرم و اکتفا می‌کنم تنها به نوشتن یکی از افتخارات عهد پهلوی که شاید بیشتر مردم خصوص مردمان طهران از آن بیخبرند و آن این است: …. (اشاره به اقدامات روس‌ها و عثمانی‌ها در ایران در حالی که خروج روس‌ها و عثمانی‌ها از ایران دخلی به رضاشاه نداشت.) هر ایرانی حقیقی باید قربان اسم پهلوی برود و روزی هزار بار شکر کند که چشمش از دیدن هیولاهای خارج از دایره قومیّت [ترک‌ها] راحت و گوشش از شنیدن نام ننگین تابعیّت آسوده است.»     (کلیّات دیوان عارف قزوینی ,به اهتمام عبدالرّحمن سیف آزاد , چاپ  ۱۳۴۲  صص  ۵۱۹ ـ ۵۱۸)

عارف باز هم دورغ می گوید! کلنل تقی خان پسیان که عارف ادّعای رفاقت با او را داشت؛ خود را برای ایران می خواست. ستّارخان هم همین طور؛ باقر خان هم همین طور، ثقه الاسلام هم همین طور، عبّاس میرزا هم همینطور و همۀ اینها هم تورک بودند.

۹ دیدگاه‌ها

  1. آیدین زنگان تورکو

    با همه این هجمه ها ملت تورک زنده هست و بیدارتر هم شده است.
    ممنون از روشنگریتان. ولی خواهشن نظرات رو منتشر کنین.
    یا نظرات در واقع فحش نامه امثال رستمی و رضایی و ایرانی و … رو منتشر نکنین و یا پاسخ ما رو هم منتشر کنین.
    در یکی از نظرات در پاسخ یکی از این فاشیستها گفتم که قبل حمله مغول بر ایران تورکها یعنی خوارزمشاهیان و سلجوقیان و غزنویان و خیلی قبلتر مادها و مانناها و سومریان و…. که تورک تبار بودن حکومت میکردن و زمانی که خاخامنشیان پارسی
    مشغول همبستری با خواهرشان بودن تورکها سلسله های حکومتی داشتن. و اینکه زبان مغولی با تورکی خیلی اختلاف داره و قاعدتا مغول باید زبان خودش رو تحمیل میکرد نه زبان تورکی رو. و اینکه چرا در شهرهای دیگه که اتفاقا بیشتر حضور داشتن مثل نیشابور و…. این تغییر زبان اتفاق نیوفتاد؟؟؟
    باز هم‌ سوال ساده رو تکرا میکنم:
    چرا پهلوی ( پالانی ها) با این همه امکانات و هجمه هایی که در قرن ۲۰ و ۲۱ داشتن و هنوزم ادامه داره این هجمه ها نتونستن حتی یک روستای تورک نشین رو به قول شما آذری زبان یا فارس کنن؟ ولی طبق ادعای کذایی شما فاشیستها مغول چادرنشین توانست تورکها رو و فقط تورکها رو با خط کشی بی نقص!! تورک کند آن هم نه مغول؟؟!! گیلک و تات و کرد و لر و فارس و …. همه زبانشان تغییری نکرد ولی فقط آذری تخیلی شما شد تورکی؟؟؟؟؟؟؟؟

    34
    2
  2. باتشکر از شما یول پرس وطن دوست و عاشق سرزمین تورکان…

    از آگاهی دادنها و روشن کردن هایتان در مورد مساءل و اتفاقات واقعی بی نهایت ممنون و سپاسگزارم…

    ننگ بر پانفارس و ننگ بر دشمن تورک….

    و ننگ بر بی سوادی!

    خدا رو شکر که ملت بزرگ تورک خیلی بیدارتر از گذشته هستند، و دیگر هر کس و ناکسی وارد حریم خصوصی شان نمی کنند.

    14
  3. با تشکر فراوان از روشنگریهایتان ،
    به دوستی که بر خلاف اکثر خوانندگان این بخش ، با نظرات و دیدگاههای ارسال شده مخالف هستند تقاضادارم دلیل مخالفتشان را بنویسند تا با نظر ایشان نیز آشنا شویم .
    با پاک کردن صورت مسئله ، مسئله حل نمیشود
    با آذری خطاب کردن زبان ۴۰ میلیون ترک ساکن ایران ، زبان مادربزرگ من که حتی نمیداند آذری یعنی چه ، ترک آذری نمیشود.
    با آذری خطاب کردن یک ترک ، تنها تخم نفاق هست که بر خاک این سرزمین میروید.

    13
  4. من ترکم تبریز امدیم فارسی صحبت کردیم بسیار بد رفتار بودند ترکیشونو یاد گرفتیم کلکمان زدند جاهای دیگر به زبان خودم صحبت کردیم کسی قیافه شو برای ما در هم نکشید این بازی ها چیه به جز کردا بقیه ایرانی ها یک پیکرن فقط بعضی ادا ها اوضاع را کمی ناملایم میکنه

  5. بسم الله الرحمن الرحیم
    عارف قزوینی بدبخت ضد ترک که به ترکهای بیات هم توهین کرده است
    اون بدبدخت خبر نداشته که طایفه ای از ترکهای بیات
    در زمان عادلشاه افشار به ریاست محمدصالح خان بیات
    در شیراز در پشت حرم حضرت شاهچراغ(ع) ساکن شدند
    که محله شان به محله بیات در شیراز معروف است
    بخشی از افراد این طایفه در آواز تبحر هم داشتند
    و در دربار کریم خان زند رفت و آمد داشتند
    و آواز بیات ترک از ابداعات آنان است و چون در دربار کریمخان زند
    رفت و آمد داشتند آواز خود را به کریم خان زند تقدیم کردند که به بیات زند معروف شد
    و همچنین به بیات شیراز هم معروف است
    تمام آوازهای بیات اصفهان ، بیات تهران و… از آواز بیات ترک شیراز منشعب شده اند

    5
    1
  6. بسیار جالب و مفید بود
    یقینا روزی که این افراد برای همه مردم شناخته شوند ، جایگاه واقعی ایشان نمود پیدا خواهد کرد و مردم خواهند فهمید که هر کسی ارزش گرامی داشت ندارد.

  7. ماجرای عشق و رسوایی عارف قزوینی با دختر ناصرالدین شاه!

    آفتاب‌‌نیوز : آفتاب: عارف قزوینی، شاعر و ترانه‌سرای مشهور دوران مشروطه، دلباخته افتخار‌السلطنه دختر ناصرالدین شاه بود.

    عارف قزوینی به خاطر همین دلدادگی، تصنیف زیبای «افتخار آفاق» را به نام وی می‌سراید:

    افتخار همه آفاقی و منظور منی
    شمع جمع همه عشاق به هر انجمنی
    ز چه رو شیشه ی دل می‌شکنی
    تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟
    سیم اندام ولی سنگ دلی
    سست پیمانی و پیمان شکنی …

    ملاقات‌های افتخار السلطنه و عارف در مجالس بزمی‌ صورت می‌گیرد که شوهر افتخار السلطنه «نظام السلطان»، دوست صمیمی‌ عارف آن را بر پا می‌کرده و به قولی خودش به دست خود تیشه به ریشه‌ی زندگی اش می‌زند و الحق و الانصاف عارف هم حق دوستی را به کمال و تمام ادا می‌کند!

    در همان بزم‌های سه نفره، نه تنها با ایما و اشاره و شعر‌های پرشور عاشقانه دل همسر دوست صمیمی‌اش را از راه به در می‌برد، بلکه خودش هم آنچنان دلباخته می‌شود که آرزو می‌کند جای نظام‌السلطان باشد. بطوریکه در یک تصنیف فریاد می‌زند که «اگر عارف، نظام‌السطان شود، چه میشه؟».

    کم کم نظام السلطان از این شعرها و آن نگاه‌ها و آه‌ها، پی به عمق فاجعه می‌برد و می‌فهمد که چه آتشی روشن کرده اما برنامه‌های بزم همچنان بر اثر مکر زنانه‌ی افتخار السلطنه ادامه می‌یابد.

    نظام‌السلطان ناچار بود در این بزم‌های سه نفره شرکت کند اما جرأت نمی‌کرد حتا برای قضای حاجت هم لحظه ای مجلس را ترک کند. تا اینکه یک شب هر چه مقاومت می‌کند، فایده ای نمی‌بخشد و ناچار می‌شود که برای چند لحظه‌ای برود و زود برگردد. اما هنگام بازگشت با آنچه که نباید، روبرو می‌شود و و دوست عزیز و همسر زیبایش را در حالتی نامناسب می‌بیند.

    البته نظام السلطان چیزی به روی خود نمی‌آورد و با خونسردی مجلس بزم آن شب را بی آنکه خم به ابرو بیاورد، به پایان می‌رساند. به این ترتیب بزم‌های سه نفره برچیده می‌شود، اما عارف از این عشق دست بر نمی‌دارد و مرتب تصنیف‌های عاشقانه به اسم افتخار السلطنه می‌سراید. این تصنیف‌ها به گوش زن و شوهر می‌رسد و زن را دل شیفته‌تر و شوهر را خشمگین‌تر می‌کند.

    افتخار‌السلطنه که دیگر در مقابل این عشق طاقت نداشت، یک روز با احتیاط به همسر می‌گوید که چون عارف وضع زندگی‌اش خوب نیست، یک شب او را دعوت کند و به رسم صله به او مقداری کمک برساند.

    نظام السلطان که دل پر دردی از دوست ناجوانمرد خود دارد، اینجا دیگر رگ غیرتش به جوش می‌آید و می‌گوید «لازم به دلسوزی شما نیست، آن صله‌هایی که شما می‌خواهید به عارف بدهید، او از زنان زیبای دیگر می‌گیرد!»

    با دیدن این داستان میفهمیم که عارف قزوینی حرام زاده ای بود که به همسر دوست صمیمیش هم رحم نمیکرد ، و علنا شعر میگفت درباره او !
    واقعا این حرام زاده چه بهتر که دشمن ترکها باشد

    5
    1
  8. نمیدانیم چه کسانی به این یاغی عوضی گداگشنه ی جاهل ، به کسی که به دوستش به زادگاهش به یک ملت وبه زبان خداوند(تورکی) اهانت وخیانت کرده و به زبان فارسی دری وپنجره ای پارس کرده ،عارف گفته وخدارو شکر که مثل سگ توی یک بیغوله به درک واصل شد.

  9. درود بر شما این بحثهای نژادی و زبانی به نظرم ما رو به تعصب و فاشیزم چه از نوع پان ترکیسم و چه از نوع فارسیش میرسونه هیچ نژاد و زبانی از نژاد و زبان دیگر برتر نیست این بحثها بدرد نخوره تنها چیزی که مهمه برابری و آزادی نوع بشره هر کسی به هر زبانی که دوست داره میتونه تکلم کنه کاش ما کشور کوچک سوییس رو الگو قرار میدادیم که به ۴زبان مختلف صحبت میکنن هیچکس هم نژاد و زبانش را برتر از بقیه نمیدونه و همه هم آزادن و به هم احترام میزارن ملاک پیشرفت در جهان امروز زبان و نژاد نیست بلکه بیشتر بر روی تکنولوژی، علم ،رعایت حقوق بشر ، محیط زیست، سطح آموزش، رعایت حقوق حیوانات و…استواره با تشکر از شما

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *