خانه / آخرین اخبار / علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – قسمت اول
تورک‌ستیزان ایران (12-1)

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – قسمت اول

علی مرشدی‌زاد با تاکید بر لزوم تک‌زبانی در ایران و تائید نوشته‌های کسروی، می‌نویسد: «انديشة ميهن‌پرستانة كسروي با‌ همة اين گونه‌هاي ناسيوناليسم فرق داشت. او خواهان «وحدت ملّي ايرانيان» بود و مي‌خواست عوامل برهم زنندة اين وحدت ـ مانند تنوّع زبانهاي رايج در ايران، كثرت مذاهب و فرقه‌هاي مذهبي ـ از ميان برداشته شود.»

یول‌پرس: در بخش دوازدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات علی مرشدی‌زاد می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی

علی مرشدی‌زاد (وی هم‌اکنون استاد دانشگاه شاهد است) در سال ۱۳۸۰ شمسی اقدام به انتشار کتابی با عنوان «روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی» نمود. مؤلّف در این کتاب کوشیده‌است حوادث و جریان‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هشتاد ساله اخیر در رابطه با آذربایجان را بررسی کرده و به بازکاوی مسائل قومی در ایالت آذربایجان و جنبه های گوناگون آن بپردازد. همچنین وی در این کتاب به معرّفی روشنفکران مشهور آذربایجانی در این هشتاد سال اخیر پرداخته و نقطه نظرات ایشان در رابطه با مسائل قومی و ملّی را مطرح کرده است. با کمال تأسّف باید گفت آقای مرشدی‌زاد در این کتاب به دلیل گرفتار بودن در زندان اندیشه های افراطی ناسیونالیستی قادر به ادای حق مطلب نشده و با اتکا بر چهارچوب‌هایی خشک و تصنّعی به بیراهه رفته و تحلیلی منطبق بر انصاف و عدالت و مبتنی بر حقوق اساسی ارائه نکرده است. در این بخش نقطه نظرات ایشان را که از کتاب «روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی» استخراج شده است به عنوان نمونه‌ای از استمرار اندیشۀ شوونیسم، فارسی گرایی افراطی و ترک‌ستیزی در دوران انقلاب اسلامی مورد بررسی قرار داده و در حدّ وسع خود تحلیل خواهیم کرد.

باید اضافه کنم مرشدی‌زاد در میان ترک‌ستیزان معاصر ایران جایگاه برجسته ای ندارد لیکن مطالب مندرج در کتاب او حاوی اساسی ترین زوایای اندیشه و اعتقادات ناسیونالیست‌های فارسی گرای ایرانی بوده و نکات قابل توجّه بسیاری از این کتاب قابل استخراج و تعمّق می‌باشد از این رو پست های مربوط به این مؤلّف بر حدود چهل مورد بالغ خواهدشد.

آقای مرشدی‌زاد در مقدّمه کتاب خود در تعریف پدیده قومی شدن و اهمیّت یافتن شکل‌گیری هویّت‌های مادون هویّت ملّی در دوران معاصر می‌نویسد:

« فرایند قومی شدن فرایندی است که طیّ آن پیوند میان سرزمین و فرهنگ تضعیف می‌شود و امکان حفظ همگرایی یک ملّت در معرض خطر قرار می‌گیرد. » (روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی، ص۱)

البتّه نمی‌توان شکل‌گیری مسائل قومی را به دوران معاصر منحصر دانست. اهمیّت و تأثیر گذاری مسائل قومی در گذشته تاریخ بشر اگر بیش از امروز نباشد، لااقل به اندازه امروز مؤثّر بوده و نقش‌هایی اساسی در شکل‌گیری تمدّن‌ها و کشورها و پدید آمدن منازعات بی‌شمار داشته است. نکته دیگر این است که قومی شدن و توجّه به مشخّصه‌های قومی و ضرورت حفظ این مشخّصه‌ها به معنای تضعیف پیوند و همگرایی یک ملّت نیست و این بیان ناصحیح جناب مرشدی‌زاد ریشه در یک پیش‌فرض غلط دارد.

به تعبیر دکتر هیئت:

   « این تعریف غلط نیز از همان پیش فرض غلط حاصل شده است که قوم گرایی فارسی را با ملّی‌گرایی ایرانی یکی می‌داند. » (وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۹۷)

مرشدی زاد در بیان پیش‌فرض تحقیق خود نیز می‌گوید:

« پیش‌فرض این تحقیق این است که نحوه نگرش بخشی از روشنفکران آذری از آغاز سلطنت رضاشاه تاکنون دچار تغییراتی شده است. در این پژوهش کوشش می‌شود تا ضمن بیان نوع نگرش این روشنفکران طیّ سه دوره پهلوی اوّل، پهلوی دوم و جمهوری اسلامی، به عوامل دخیل در این نگرشها و تغییرات به وجود آمده در آنها پرداخته شود. » (روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی، ص ۲)

اصل پیش‌فرض جناب مرشدی‌زاد را نمی‌توان انکار کلّی کرد. حقیقت آن است که در دوره سلطنت نه چندان طولانی رضاشاه اتّفاقات وحشتناکی در زمینه‌های گوناگون من جمله در زمینه مسائل قومی و زبانی به وقوع پیوست که این اتّفاقات و سیاست‌های متّخذه در دوره رضاشاه موجب بروز عکس العمل‌هایی بعد از سقوط دیکتاتوری رضاشاه شد و فعّالان و روشنفکران آذربایجانی را بر آن داشت که به مدافعه از داشته‌های زبانی و فرهنگی آذربایجان برخیزند. عکس‌العمل‌ها، اعتراضات و یا به گفته آقای مرشدی‌زاد تغییر نگرش‌ها نتایج طبیعی مسائلی بود که آذربایجان در طیّ دوره سلطنت رضاشاه از سر گذرانده بود. زمانی که نگرش سیاستمداران و روشنفکران فارس و فارس‌شده دچار تغییر شد از سر ناچاری و به عنوان اقدامی تدافعی نگرش روشنفکران آذربایجانی نیز دچار تغییر گردید. لکن از نظر مرشدی‌زاد و هم‌فکران ایشان این تغییر  برای روشنفکران و سیاستمداران فارس اشکالی ندارد و برای روشنفکر تورک سرتاپا اشکال است.

چنانکه گفتیم اساس کار مرشدی‌زاد در کتاب « روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی » بر یک پیش فرض غلط استوار گشته است. دکتر جواد هیئت در تحلیل پیش فرض مورد نظر آقای مرشدی‌زاد می‌نویسد:

      « این مسئله تغییر [تغییر نحوه نگرش روشنفکران از آغاز سلطنت رضاشاه تاکنون] برای فارسی زبانان ایرانی نیز مصداق دارد زیرا در تمام دوران سلطنت پهلوی‌ها تبلیغ آریاپرستی و فارس‌گرایی همراه ترک ستیزی، عرب ستیزی و حتّی تبلیغ زرتشتی گری به جای دین اسلام به شکل سیاست فرهنگی دولت درآمده بود و همین سیاست فرهنگی که با تحقیر ترکان ایرانی همراه بود، عامل مهمّی در تغییر نگرش بعضی از روشنفکران آذری و بیداری شعور و احساسات قومی و هویّت‌خواهی آنان شده است. شعور ملّی بر مبنای قومی و یا ناسیونالیسم متّکی بر قومیّت در یکصد سال اخیر تحت تأثیر ناسیونالیسم اروپا (بویژه فرانسه و آلمان) به ایران آمده و در کشور ما به شکل ملّی‌گرایی آریایی و در عمل به شکل فارس‌گرایی و پان فارسیسم و تقدیس ایران باستان ظهور نموده و در دوران پهلوی‌ها شکوفا شده و شکل فاشیسم همراه ترک ستیزی، عرب ستیزی و تا حدودی اسلام ستیزی به خود گرفته و به شکل فرهنگ حاکم بر همه اقوام ایرانی تحمیل شده است. قوم‌گرایی آذری نیز که در واقع هویّت خواهی است، در مقابل تحقیر و سرکوب و تعطیل زبان و فرهنگ آذری رشد نموده است. » (وارلیق، شماره ۱۴۲، ص ۹۸)

آقای مرشدی‌زاد روشنفکران آذربایجانی را به سه دسته « ایران‌گرا» ، « تجدّدگرای غیرمارکسیست» و « مارکسیست» تقسیم می‌کند و آنگاه در معرّفی این سه دسته می‌نویسد :

  « ایران‌گرایان کسانی هستند که اندیشه‌هایشان ریشه در سنّت ایرانی و اسلامی دارد. تجدّدگرایان (غیرمارکسیست) روشنفکرانی را شامل می‌شود که راه حل مشکلات ایران ـ از جمله مشکلات قومی ـ را در اتّخاذ و اعمال شیوه غربی می‌دانند که نمونه بارز آنها سیّدحسن تقی‌زاده بود. روشنفکران مارکسیست کسانی هستند که با پذیرش ایدئولوژی مارکسیسم و نیز وجه قومی مارکسیسم ـ لنینیسم و با تأثیرپذیری از سیاست‌های اتّحادجماهیرشوروی کوشیده‌اند تا از طریق این ایدئولوژی راه حل‌هایی عمدتاً قومی برای خلق‌های ایران ارائه دهند. » (روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی، ص ۳)

مؤلّف در ضمن مقدّمه به مسئله سیاست داخلی کشور به عنوان یک دسته از عوامل شکل‌دهی و تغییر نگرش روشنفکران آذربایجانی نیز اشاره صریحی می‌کند و می‌نویسد:

« از آنجایی که سیاست قومی در ایران پیوسته سیاستی متمایل به همانندسازی بوده است؛ شدّت و ضعف این سیاست در دوره‌های مختلف و تحت تأثیر عوامل داخلی مانند تغییر حکومت‌ها و رژیم‌ها و انقلاب عامل مهمّی در این تحقیق به حساب می‌آید. » (همان، ص ۳)

اگر چه نویسنده در سراسر کتاب خود به وجود جریان همانند سازی و آسیمیلاسیون و به تعبیری صحیح تر و واقعی‌تر «فارس‌سازی » و از نگاهی دیگر «محو زبان تورکی» در ایران معترف است، لیکن در هیچ موضعی این سیاست خلاف عقل و عدل را مورد تخطئه یا نقد قرار نمی‌دهد. در واقع می‌شود گفت خود وی مدافع جریان همانندسازی است و از همانندسازی به عنوان «غرض یا ایده‌آلی منسجم‌ساز» نام می‌برد.

مرشدی زاد در پایان مقدّمه خود که به سپاسگزاری از اساتید و دوستان یاریگر خود در تألیف می‌پردازد؛ از شخصیت‌هایی نام می‌برد که در عرصه سیاست و فرهنگ کشور سابقه روشنی ندارند. اظهار ارادت وی به شخصیّت‌های منفوری چون جواد شیخ‌الاسلامی و حمید احمدی و اذعان به درک محضر ایشان در دوران تحصیل و استفاده از مشورت‌ها و نظرات ایشان در انجام پژوهش؛ آبشخور فکری خود را برأی‌العین در معرض دید قرار می‌دهد. محضر شخصیّت فاشیستی چون جواد شیخ الاسلامی چه بهره‌ای داشته که جناب مرشدی‌زاد سعادت برخورداری از آن را یافته و به آن بالیده است؟! این حسن ظنّ و ابراز علاقه مرشدی‌زاد بیانگر همانندی آرا و اندیشه‌های او و شیخ‌الاسلامی در مواجهه با مسائل آذربایجان می باشد. همین قاعده در بارۀ دکتر حمید احمدی نیز جاری و ساری می باشد و احمدی نیز از پیروان ناسیونالیسم فارسی‌گرای کوری است که در قریب یک قرن گذشته برای ملّت ایران نتیجه ای جز مصیبت و جدایی عاطفی بین ملّت ایران حاصل دیگری نداشته است.

همچنین وی مراتب سپاسگزاری خود از دکتر الهه کولایی را نیز اعلام می‌دارد. دکتر کولایی از جملۀ شخصیّت های منتسب به جریان اصلاح طلب در ایران می باشد که در مواجهه و به عبارت بهتر مقابله و مخالفت با زبان تورکی و مطالبات آذربایجان دارای صراحت لهجۀ بیشتری هستند. دکتر کولایی در مدّت کوتاه حضور خود در صحنه سیاست و نمایندگی مردم تهران در مجلس ششم پرونده روشنی از خود به جای نگذاشت.

مرشدی زاد در تبیین طرح قومیّت آذری از سوی روشنفکران آذربایجانی در روزگار معاصر مسئله را بد می‌بیند؛ بد می‌فهمد و بد تحلیل می‌کند. وی اعتقاد دارد که مسئله قومیّت آذری بیشتر در بین برخی روشنفکران مطرح است و عامّه آذربایجانی‌ها چنین تصوّر و تلقّی‌ای از خود ندارند:

  « آنچه به عنوان «قومیّت آذری» طی قرن اخیر مطرح شده است؛ بیشتر در بین برخی روشنفکران بوده است و عامه آذریها چنین تصوّر و تلقّی‌ای از خود ندارند. روشنفکران آذری تحت تأثیر عوامل خارجی و نیز عوامل و سیاست‌های داخلی دولتها و البتّه عوامل شخصی مانند کسب قدرت و جاه‌طلبیهای شخصی به طرح موضوع قومی بودن جامعه ایران و «حق تعیین سرنوشت» و … پرداخته‌اند. » (همان، ص ۹)

این گفته هم درست است و هم غلط ! آری ! آذربایجانی‌ها در بدو کار تنها ایران را می‌بینند و ایران را می‌شناسند و خود را ایرانی می‌دانند و تا وقتی که در شهر و دیار خود هستند؛ اینگونه‌اند. آنگاه که پا از شهر و استان خود بیرون می‌گذارند؛ به بهانه سربازی یا دانشجویی یا سفر یا تجارت و یا هر دلیل دیگر، می‌بینند شرایط به گونه دیگری است و یا وقتی کتاب‌هایی را تورّق می‌کنند؛ می‌بینند که گروهی از روشنفکران وطنی؛ ایرانی بودن آنها را مشروط می‌دانند؛ مشروط به شروطی و فارسی‌زبان بودن شرط آن. گفته مرشدی‌زاد تا زمانی که آذربایجانی قدم از خانه بیرون نگذاشته و یا کتابی نخوانده؛ درست است، ولی در عکس این حالت درست نیست. اگر مرشدی‌زاد اکنون به میان آذربایجانی‌ها بیاید و با آنان نشست و برخاست کند و اهل انصاف هم باشد؛ خواهد دید که اندیشه هویّت گرایی حالا دیگر در میان عامّه مردم نیز موضوعیّت دارد. گذشته از این کاملاً طبیعی است است که نخبگان و روشنفکران بایدها و نبایدهای یک جامعه را معیّن کنند، بر عامۀ مردم حرجی نیست؛ آن هم عامه ای که در تحت فشار و چنبرۀ مشکلات پایان ناپذیر زندگی مجالی برای اندیشیدن به مفاهیمی چون هویّت و فرهنگ پیدا نمی کنند.

مرشدی‌زاد در بیان علل طرح قومیّت و زبان از سوی روشنفکران آذربایجانی و طرح مسئله قومیّت مسئله را با بدبینی پیش می‌برد و دو سوم از علل را دخالت عوامل خارجی و انگیزه‌های شخصی می‌داند. درباره عوامل خارجی حرفی نداریم و می‌توانیم بپذیریم که عوامل خارجی بخواهند از آب گل آلود ماهی بگیرند، لکن در عوامل شخصی حرف داریم و می‌گوییم آنچه آقای مرشدی‌زاد مطرح می‌کند و می‌گوید: « انگیزه کسب قدرت و جاه‌طلبی‌های شخصی محرّک روشنفکران آذری در طرح قومیّت آذری است. » نسبت چندانی با واقعیّت ندارد. ایشان باید بدانند و بپذیرند که هر که پا به چنین عرصه‌ای می‌گذارد؛ ضمن محروم کردن خود از مزایای سیاسی، اقتصادی، مدیریّتی و نمایندگی؛ خطراتی را نیز متوجّه جان و امنیّت خود می کند. در گذشته هم کمابیش وضع همین‌گونه و حتّی بدتر بود و دار و داغ و درفش و آوارگی و سینه قبرستان از جمله بهره‌مندی‌های جاه‌طلبی‌های شخصی روشنفکران آذری بوده است.

مرشدی‌زاد بعد از آنکه به بیان دیدگاه‌های مختلف در باره ملیّت و قومیّت می‌پردازد؛ به مسئله رهیافت‌های مربوط به قومیّت نیز اشاره‌ای می‌کند و سپس ضمن تعریف و تبیین مفهوم روشنفکر؛ آن را به قومیّت ربط داده و در تبیین و تعریف نخبگان و روشنفکران قومی می‌نویسد:

« روشنفکران قومی به طور کلّی کسانی‌هستند که از چارچوب سنّت ملّی مستقر فراتر رفته در صدد ایجاد ارزش‌های قومی جدید برمی آیند و یا بر ارزش‌ها یا اساطیر قومی قدیم جامه‌ای نو می‌پوشانند و به پیشبرد و تبلیغ و گاه عملی ساختن ایده‌های ساخته و پرداخته خود می‌پردازند. » (همان، ص ۳۲)

لحن مرشدی‌زاد در برخورد وی با روشنفکران قومی به‌گونه‌ای است که شائبه تصنّعی و غیر واقعی بودن آرا و تبلیغات روشنفکران قومی را به ذهن متبادر می‌کند. گویی روشنفکران قومی گروهی طغیانگر هستند که علیه ارزش‌ها و منافع و مصالح عمومی قیام می‌کنند و شخصیّت‌های ضدّ وحدت و گمراه کننده جامعه به حساب می‌آیند. از طرفی این تعاریف کلّی و خشک قادر به تبیین شرایط در ایران نیستند و باید با نگاهی بومی و لحاظ کردن موقعیّت و شرایط ایران و آذربایجان به روشنفکران قومی نگریست.

دکتر جواد هیئت در این باره بیان روشنی دارد و در نقد کتاب آقای مرشدی‌زاد می‌نویسد:

      «روشنفکران قومی هرگز ارزشهای قومی جدیدی نمی‌سازند تا آنها را تبلیغ و عملی کنند، بلکه با شناخت هویّت قومی یعنی زبان، فرهنگ، تبار، سرزمین و مذهب سعی می‌کنند این مشترکات موجود را که اغلب بخشی از کلّ مشترکات و ارکان ملّی یک جامعه و گاهی نیز (در مورد ملّتها و کشورهای تک قومی) کلّ آنرا تشکیل می‌دهد، به عنوان ارزش‌های مشترک موجود به مردم تفهیم و تبلیغ نمایند و آنها را به حقوق فردی و گروهی خود آشنا سازند. » ( وارلیق، ش ۱۴۲ ، ص ۹۲)

آقای مرشدی‌زاد در ادامه مبحث روشنفکران قومی می‌نویسد:

« البتّه باید توجّه داشت که روشنفکران آذری دقیقاً به معنای روشنفکران قومی آذری نیست و بسیاری از روشنفکران آذری دارای دیدگاه‌ها و نگرشهای ملّی هستند که از جمله آنها می توان از تقی‌زاده، کسروی، محمود افشار، عنایت‌اللّه رضا، رعدی آذرخشی، دکتر جواد شیخ‌الاسلامی و … یاد کرد. » (روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی، ص ۳۳)

با مرور نام هایی که جناب مرشدی‌زاد از آنها به عنوان روشنفکران دارای دیدگاه‌ها و نگرش‌های ملّی یاد می‌کند به این باور می‌رسیم که در قاموس ایشان خودفروختگی و پشت پا زدن به زبان و فرهنگ و مردم و مشخّصه‌های هویّتی خود، مترادف با ملّی بودن است. در این قسمت مرشدی‌زاد به نکته‌ای هم اشاره می‌کند که قابل توجّه است. وی می‌نویسد:

« مروری بر حیات فکری این روشنفکران طی صد سال اخیر نشان می‌دهد که روشنفکران آذری که در دوره قاجاریّه و حتّی در دوره رضاشاه فاقد گرایشهای قومی بودند، به تدریج به سمت قوم‌گرایی تمایل پیدا می کنند و در میان آنها بعضاً چنین نگرشهایی پدیدار می‌شود. » (همان، ص ۳۳)

این نکته را می‌توان پذیرفت و دلیل آن هم روشن است. قبل از رضاشاه مباحث مربوط به شووینیسم و باستانگرایی و ضدیّت با دین و ستیزه با زبان ترکی تنها یک بحث روشنفکری بود. در زمان رضاشاه این مباحث از روزنامه ها و کتاب ها پیاده شده از پلّه های سیاست بالا رفتند و به سیاست رسمی کشور بدل گشتند و روشنفکران آذربایجانی با مشاهده وضعیّت جدید به ناچار عکس‌العمل نشان دادند.

تعبیراتی مانند « قوم گرا » و « ایران‌گرا » که مرشدی‌زاد در کتاب خود زیاد به‌کار می‌برد، ساخته ذهن خود او می‌باشد. وی بی‌هیچ منطقی این دو را در برابر هم قرا می‌دهد، در حالی چنین تقابلی در عالم واقع وجود ندارد. در تحلیل کلّی نظرات مرشدی‌زاد در باره «قوم گرایی» و «ایران‌گرایی» دکتر هیئت نظر صائبی دارد؛ آنجا که می‌نویسد:

« آقای مرشدی‌زاد از ابتدا قوم‌گرایی را بطور واضح و علنی تعریف نمی‌کند و قوم گرایی آذری را در برابر ملّی‌گرایی ایرانی قرار می‌دهد، زیرا ملّی‌گرایی ایرانی را معادل فارس‌گرایی می‌داند، در صورتی‌که فارس‌گرایی و یا قوم‌گرایی فارس نیز مانند قوم‌گرایی آذری (یا ترک ایرانی) بخشی از ملّی‌گرایی ایرانی است و نمی‌تواند بعنوان ملّی‌گرایی ایرانی معرّفی شود. قوم‌گرایی سایر اقوام ایرانی نیز از این قاعده مستثنی نیست. تمام اشکال کار ایشان و همفکرانشان در همین نکته است که ایشان ایرانیّت را با فارس بودن یکی می داند و کسانی که فارس نباشند و آشنا و علاقمند به قومیّت خود باشند، هر چند خود را ایرانی بدانند و تمام عمر خود را در خدمت مردم ایران هم صرف نمایند و یا برای دفاع از استقلال ایران در جبهه های جنگ شهید هم داده باشند، در قاموس ایشان ایرانی و هموطن ملّی به شمار نمی‌آیند. به همین جهت قوم‌گرایی افراطی و انحصار طلب فارس را ملّی‌گرایی ایرانی می‌پندارد و علاقه به زبان و فرهنگ قوم آذری را قوم‌گرایی تحت نفوذ خارجی پان ترکیسم و یا مارکسیسم به‌شمار می‌آورد. مؤلّف برای این که خواننده متوجّه تفاوت قوم‌گرایی و ملّی‌گرایی نشود؛ هیچکدام از دو مفهوم قومیّت و ملیّت را بطور واضح تعریف نمی‌کند. در صورتی‌که می‌دانیم قوم‌گرایی بر زبان و فرهنگ و تبار مشترک تکیه دارد و ملیّت بر سرزمین و دین، حکومت و تاریخ و فرهنگ ملّی که شامل همۀ فرهنگ‌های قومی هم می‌شود. همچنین ملیّت بر احساس هم‌بستگی و آیندۀ مشترک استوار است و ما کمتر ملّتی را می‌شناسیم که در تمام ارکان ملّی مشترک باشند؛ یعنی تمام افراد آن در سرزمین، زبان، دین و مذهب، تبار، تاریخ، تابعیّت و احساس همبستگی، مشترک باشند. » (وارلیق، شماره ۱۴۲، صص ۹۷ ـ ۹۶)

از نظر دکتر هیئت آقای مرشدی‌زاد مشکل دیگری هم دارد:

« مؤلّف در همه جای کتاب قوم گرایی را با ملّی‌گرایی مخلوط می‌کند و قوم گرایی فارس را به عنوان ملّی‌گرایی (سنّت ملّی) ارائه می دهد و افراد دیگر اقوام را به شرط فارس شدن و طرد هویّت قومی خود یعنی همانند شدن (assimilation) و یا فارس شدن ایرانی می‌داند. » (وارلیق، شمارۀ ۱۴۲، ص ۹۸)

مرشدی‌زاد به مسئله سیاست داخلی دولت‌ها و تأثیر آن بر تغییر روش روشنفکران آذری هم می‌پردازد. مطالب وی در این بخش بیشتر جنبه نظری دارد و تنها زمانی که این مباحث نظری را به اصل موضوع ارتباط می‌دهد؛ می‌نویسد:

« البتّه باید توجّه داشت که سیاست دولتها در طی دوره رضاشاه تاکنون سراسر همانندسازی بوده است. تنها تغییری که در طی این دوره گهگاه به وقوع پیوسته است، شدّت و ضعف در اعمال این سیاست بوده است. هرگاه دولتها در تحت شرایط اجتماعی، سیاسی و یا بین‌المللی سیاست منعطف‌تری اتّخاذ کرده‌اند؛ مجالی برای فعالیتهای قومی فراهم آمده است و گاه به بحران نیز انجامیده است که مهمترین نمونه‌های آن دوران اشغال ایران پس از شهریور ۱۳۲۰ و نیز دو سال نخست پس از  انقلاب اسلامی است. » (روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی، ص ۳۹)

حرف ما نیز همین است که نسبت به سیاست همانندسازی دولت‌ها در طی نود وچند سال گذشته دیدگاهی انتقادی داریم و از محو مشخّصه‌های هویّتی جمعیّت تورک ایران در سایه چنین سیاستی نگران و دردمند هستیم. مرشدی‌زاد علی‌رغم اعتراف به اجرای سیاست همانندسازی از روزگار رضاشاه و اعتراف به استمرار آن در دوران انقلاب اسلامی، باز هم از محکوم کردن روشنفکران قومی و ایدئولوژی‌های مشروعیّت بخشنده به مسائل قومی خودداری نمی‌کند و ایشان را متّهم به بسترسازی برای دخالت دولت های خارجی می‌کند:

« ایدئولوژیهایی که به مسأله قومی مشروعیّت می‌بخشند بستری را فراهم می‌آورند که دولتهای خارجی بتوانند روشنفکران را تحت تأثیر قرار دهند. » (همان، ص ۴۰)

مرشدی‌زاد در باره روند تورکی شدن آذربایجان نیز تز باستانگرایان و شووینیست‌ها را می‌پذیرد و معتقد است:

« ایلخانان در واپسین سال‌های دوره میانه، ترکی شدن آذربایجان را تشویق کردند و اقطاعات و سیورغالهایی را به فرماندهان خود واگذار کردند. حضور خانها و درباریان در این منطقه ارزشمند و نهایتاً ورود امواج جدیدی از بیابان‌نشینان آسیای مرکزی که به همراه تیمور به منطقه آمدند، نیز این جریان ترکی شدن را تسهیل کرد. » (همان، ص ۶۱)

آنچه مرشدی زاد در باره تشویق تورکی شدن آذربایجان از سوی ایلخانان می‌گوید صحیح نیست. خود وی هم در نوشته‌اش هیچ نشانی از نحوه این تشویق ارائه نمی‌دهد. حتّی باستانگرایان کهنه‌کار که آن همه دفتر‌های پیشین را برای یافتن نشانه‌های ادّعاهای بی‌اساس خود بر هم زدند هیچ دلیل و نشانه معقولی برای ارائه نیافتند؛ آن وقت این نویسنده ریزه‌خوار ادّعای تشویق تورکی شدن آذربایجان به‌وسیله ایلخانان را طرح می‌کند. در میان آن همه ایلخانان، شاهان، سرداران و وزیران تورک، تعداد انگشت‌شماری شاه و وزیر یا دبیر را می‌یابیم که به زبان تورکی خدمتی کرده باشند. دو نفر از مشهورترین این جمع یعنی سلطان حسین بایقرا و وزیرش امیرعلیشیرنوایی که از علاقمندان و مشوّقان زبان تورکی بودند دو هزار کیلومتر دورتر از آذربایجان می‌زیستند و دست برقضا کارشان هم چندان پیش نرفت. پس چگونه است که در این سو قواعد دیگرگونه می‌شود و شاهان غیر متعصّب تورک مروّج و مشوّق زبان تورکی در آذربایجان می‌شوند و کارشان در اندک زمانی هم به سامان می‌رسد و کلّ آذربایجان به تورکی می‌گراید. اگر تغییر زبان در آن‌موقع با این سهولت انجام شده است چگونه است که در نزدیک به یک قرن گذشته دولت‌ها اعم از جمهوری و سلطنتی با این همه بگیر و ببند و با این همه امکان دخالت در جزئی‌ترین امور زندگی مردم موفّق به تغییر زبان در آذربایجان نشده‌اند؟

مرشدی‌زاد در ادامه سخن و بیان عوامل پیدایش قوم‌گرایی در آذربایجان به عوامل خارجی اشاره می کند. تلاش وی در این بخش به هم آمیختن راست و دروغ می‌باشد. به ویژه آنجا که در باره استفاده دولت‌های خارجی از مسئله قومیّت‌ها سخن می‌گوید؛ اظهار می‌دارد:

« دولتهای خارجی نیز از این زمینه برای تأثیر گذاری و امتیاز گرفتن از کشورها استفاده می‌کنند و با بسیج نخبگان کشورها را تحت فشار قرار می‌دهند. نمونه بارز این امر در قضیّه امتیاز نفت شمال در دهه ۱۳۲۰ قابل مشاهده است. » (همان، ص ۴۰ )

هیچ دولت خارجی قادر نیست از هیچ دولت باعرضه و باسیاستی امتیاز بگیرد. بی‌عرضگی خود را نباید به گردن روشنفکران قومی انداخت. انگیزه و محرّک روس‌ها در درخواست امتیاز نفت شمال در سایۀ شناختی بود که از دولت ایران و سلسله پهلوی و سوابق مراوده با ایران در زمان تزارها داشتند. وقتی یک دولت خارجی بداند در قبال چنین درخواست‌هایی پاسخ‌های تند و سربالا می‌گیرد؛ بعید است که به خود اجازه چنین درخواستی بدهد. حزب به زعم‌ آقای مرشدی‌زاد ملّی و میهن پرست توده با آن شخصیّت‌های ملّی [!] خود نظیر نورالدّین کیانوری و خلیل ملکی و امثالهم از اعطای امتیاز نفت شمال به شوروی حمایت می‌کردند و این امر دخلی به فرقه دمکرات نداشت. وی در ادامه می‌نویسد:

« در خصوص آذربایجان ایدئولوژیهای پان‌ترکیسم و مارکسیسم ـ لنینیسم گروهی از روشنفکران را تحت تأثیر قرار داده، آنها را در مقابل ایده ناسیونالیسم ایرانی قرار داده‌اند. » (همان، ص ۴۱)

آنچه آقای مرشدی‌زاد از آن به عنوان ناسیونالیسم ایرانی یاد می کند در واقع همان ناسیونالیسم فارسی است و خود را محور حق دانستن و دیگران را زیر دست به حساب آوردن. اگر واقعاً ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم پیروان این عقیده را در مقابل ناسیونالیسم ایرانی قرار داده بود، چگونه است که ایشان در کتاب خود این‌همه از ملّی و ایران‌گرا بودن حزب توده داد سخن داده و تعداد زیادی از شخصیّت های چپ ایران را در عداد روشنفکران ایران گرا آورده است؟ تکلیف پان ترکیسم هم که از قبل مشخّص است. هرکس که کوچک ترین حرفی در باره حقوق زبانی، فرهنگی و حتّی اقتصادی آذربایجان زد؛ باید بلافاصله این واژه را چون سنگی بر سر و کول مدّعی آن کوبید و او را به سکوت واداشت. در دیدگاه حضرات شووینیست هر پانی به جز پان‌فارسیسم، شوم، خائنانه و در خور نفی و طرد به‌شمار می‌آید.

وی در بیان ضلع سوم شکل‌گیری جریان‌های روشنفکری قومی به عوامل شخصی از قبیل: قدرت‌جویی و رقابت روشنفکران برای کسب قدرت نیز می‌پردازد و جعفر پیشه وری را به عنوان نمونه ای از این عامل می‌آورد:

      « نمونه‌ای از این رقابت را می‌توان در ردّ اعتبارنامه پیشه وری پس از انتخاب شدن وی به نمایندگی مجلس مشاهده کرد. آنچه باعث شد اعتبارنامه وی رد شود، گرایشهای مارکسیستی و وابستگی وی به اتّحادشوروی بود و ردّ اعتبارنامه به وی انگیزه‌ای مضاعف برای ایجاد حرکت در آذربایجان بخشید. » (همان، ص ۴۱)

روشن است که در مجالس آن روز ایران، وابستگی به مارکسیسم ـ که لااقل به لحاظ نظری ادّعای دفاع از حقوق فرودستان، کارگران و کشاورزان را داشت. ـ گناهی نابخشودنی محسوب می‌شد، لکن وابستگی به لیبرالیسم غربی و سر در آخور لژهای فراماسونری داشتن و به انگلستان وابسته بودن گناه و انحراف به حساب نمی‌آمد.

مرشدی‌زاد نقل قولی از پل براس می آورد و از آن در جهت تأیید ادّعای خود بهره برداری می‌کند تا در نهایت این مسئله را در ذهن‌ها راسخ سازد که مردم اهمیّتی به مسئله زبان نمی‌دهند و این روشنفکران قومی هستند که تخم چنین اندیشه‌ای را در ذهن ایشان می‌کارند:

 « وی وابستگی‌های دیرینی و هویّتها از جمله هویّت دینی را در معرض تغییر می‌داند و این تغییر  از نظر وی مختصّ جوامع مدرن نیست و در زمانهای گذشته نیز به وقوع پیوسته است. وی بیان می‌دارد که مردم بالذّات کمتر درباره زبان خود می‌اندیشند و محلّ تولّد یا خویشاوندی یا زبان مادری یا دین فطری هیچ‌کدام قومیّت را تعریف نمی‌کنند، بلکه باور به تبار مشترک است که هر کدام از این وابستگی‌ها را قابل استفاده می‌سازد. » (همان، صص ۴۲ ـ ۴۱)

نویسنده برای قوام بخشیدن به نظر خود و فراهم آوردن زمینه برای اثبات نظر خود نکته‌ای از کتاب «زبان، دین، سیاست » ، «رابینسون» هم می‌آورد و می‌نویسد:

      « در مدل ارائه شده در کتاب زبان، دین و سیاست عوامل مورد تأکید، نقش گروه های خاصّ نخبگان، تعادل میان نرخهای بسیج اجتماعی و همانندسازی میان گروه‌های قومی، ایجاد سازمان‌های سیاسی به منظور ارتقا بخشیدن به هویّتها و منافع گروهی و نفوذ سیاستهای حکومتی هستند. با وجود این، فرض بر این است که فرهنگها یا اعمال دینی از قبل موجود در میان گروه های قومی به شکلی نامحدود قابل تغییر یافتن توسّط نخبگان هستند. » (همان، صص ۴۶ ـ ۴۵)

وی با این اظهار نظر تلویحاً بیان می‌دارد که پدید آمدن مسائل قومی در آذربایجان در دوران معاصر بیشتر محصول منویّات روشنفکران است نه یک احساس نیاز واقعی و جوشش یک حرکت از بطن جامعه. باید از این حضرت و شرکای فکری او پرسید مردم فارس‌زبان ایران چگونه می اندیشند؟ اگر به عنوان یک قاعده بپذیریم مردم به زبان اهمیّتی نمی دهند و این نخبگان هستند که ضرورت توجّه واهمیّت دادن به زبان را در گوش آنها زمزمه می کنند، پس علی القاعده مردم فارس زبان هم نباید به مسئلۀ زبان اهمیّتی بدهند. با این وصف نخبگان فارس و فارس شدۀ ایران با چه استدلالی حق تعیین باید و نباید برای آن مردم و زبان فارسی را معیّن کرده و کرور کرور پول این ملّت را به پای تبلیغ زبان فارسی در داخل و خارج می ریزند؟!

مرشدی‌زاد در ادامه به تقسیم بندی روشنفکران ایرانی در سه دوره زمانی دوران سلطنت رضاشاه، محمّدرضاشاه و جمهوری اسلامی پرداخته و این قبیل روشنفکران را در این سه دوره با سه گونه «ماکسیست» ، «تجدّد گرا» و «ایران‌گرا» طبقه بندی می‌کند. آنگاه به بررسی شاخص‌ترین شخصیّت‌های این سه جریان در سه دوره تاریخی مورد اشاره می‌پردازد. در این بخش از آنجا که مبنای کار جناب مرشدی‌زاد بر بنیانی باطل استوار است، در نهایت کارش به ناکجاآباد تعریف و تمجید و ملّی معرّفی کردن شخصیّت های خائن و مسئله‌داری چون تقی‌زاده، کسروی و محمود افشار ختم می‌شود. از جمله وی می‌کوشد با غسل دادن تقی‌زاده، او را شخصیّتی میانه‌رو و واقع‌گرا که به هیچ وجه موافق هدم خرده هویّت‌ها نیست معرّفی کند:

« تقی زاده از منظر ملّی و با نگاه به منافع و مصالح کشور خود درباره آذربایجان و زبان فارسی سخن می‌گوید و بیشترین تأکید وی حفظ وحدت ملّی ایران است. در واقع دیدگاهی که وی در این نامه ارائه می‌دهد دیدگاه متعادلی است که فارغ از ترک ستیزی مرسوم در دوره رضاشاه و پان ترکیسمی که برخی از آذریها گرفتار آن هستند، مصلحت ملّی کشور را مدّ نظر قرار می‌دهد و تأمین این مصلحت را مساوی با هدم خرده هویتها نمی‌داند. » (همان، ص ۷۹)

نمی توانیم منکر این کوتاه آمدن سیّدحسن تقی زاده شویم چرا که رفتار او در آستانه شصت سالگی نشانگر کوتاه آمدنش از مواضع قبلی است. تقی‌زاده تا این موقع هر کثافت کاری که در زمینه‌های سیاسی و فرهنگی از دستش برمی‌آمد؛ کرده بود و حالا با مشاهده گذشتن عمر و احیاناً باطل بودن منویّات یا بی‌فایده بودن روش‌های معموله برای انهدام زبان تورکی و نیز نظر به روحیّه شدیداً محافظه‌کارانه وی، قدری طبیعی بود که از گذشته خود و ضرورت از فرق سر تا نوک پا غربی شدن یا زبان تورکی را قلع و قمع کردن و پناه بردن به خانۀ سست و بی بنیان آذری بازی دست بردارد. تقی زاده اگر هم در موضعی از غیر ضروری بودن تضییقات علیه تورکی و آذربایجان سخن می‌گوید، دقیقاً به این دلیل است که به بی‌فایده بودن این سیاست لااقل در کوتاه مدّت واقف گشته است. از طرف دیگر او به عنوان یک اهل سیاست و زبان می‌تواند تشخیص دهد که او و همفکرانش سیاست فرهنگی کشور را در مسیری قرار داده‌اند که خود به خود و در دراز مدّت موجب هدم زبان تورکی خواهدشد. فقط باید از شتاب پرهیز کرد و هدم زبان تورکی را با حوصله پیش برد. او حالا به این نتیجه رسیده بود که باید نقش یک پدریزرگ خردمند و دلسوز و باتجربه را بازی کند و گرنه در نیّاتش تغییر عمده‌ای حاصل نشد و تا پایان عمرش قدمی برای خدمت به زبان مادری خود برنداشت.

خود مرشدی زاد نیز وفاداری تقی‌زاده به فارسی و بی توجهی او به زبان تورکی را مورد توجّه قرار می دهد و در نفی نظر فریدون آدمیّت که تقی زاده را «ترک دوست و عرب پرست» معرّفی کرده بود؛ می‌نویسد:

« نمی توان در تعلّقات ملّی وی تردید روا داشت. به هر حال وی از پایه‌گذاران هویّت ملّی بر مبنای فرهنگ (زبان) [بخوانید زبان فارسی] است. وی اخذ مدرنیته و مدرنیسم به استثنای زبان فارسی را تبلیغ می‌کرد. » (همان، ص ۷۷)

تقی‌زادۀ تورکی که هویّت ملّی را بر مبنای زبان فارسی بنا می‌نهد و یا خواهان اخذ مظاهر جامعه غربی و نابودی مشخّصه‌های هویّتی جامعه ایران منهای زبان فارسی است و به بیان دیگر به دین و زبان مادری و فرهنگ خود رحم نمی کند؛ می‌تواند مخالفت عدم زبان تورکی و یا دیگر زبان‌ها و فرهنگ‌های غیر فارسی باشد؟

مرشدی‌زاد  نقل قولی از تقی‌زاده در کتاب خود درج کرده است که مضمون آن اعتقاد تقی‌زاده به انحطاط و زبونی ایران در اثر استیلای تورکان دارد:

« سرّ انحطاط ملّت ما در مبانی اخلاقی است و نقصی که از این حیث وجود دارد با تاریخ مملکت مربوط است. استیلای پی در پی اقوام خارجی و ظلم مفرط داخلی و جنگهای مستمرّ، روح مردم این مملکت را علیل و ذلیل نموده قدرت اخلاقی را در هم شکسته … استیلای عرب و مغول و سلسله‌های مختلف ترک زبان بر ایران و زبونی و محکومیّت ایرانیان به‌تدریج حسّ استقلال فردی و جمعی و مردانگی را ضعیف ساخت و این ناجوانمردی در ادبا و شعرا هم مشهود می‌شود. » (همان، ص ۷۷)

با این وصف و در حالی که تقی‌زاده تورکان را از جمله عوامل انحطاط اخلاقی و راز عقب ماندگی ایران می‌داند چگونه می‌توانسته مخالف نابودی زبان تورکی در ایران باشد.

کار مرشدی‌زاد با ستایش از تقی‌زاده خاتمه نمی‌یابد و وی ستایش از خائنین آذربایجانی را با تعریف و تمجید از کسروی و غسل تعمید دادن او ادامه می‌دهد :

« در نوشته های کسروی دو مطلب برجستگی خاصّی دارد. یکی برخوردی اثبات‌گرایانه با مسائل و دیگری حفظ وحدت ملّی. » (همان، ص ۸۱)

آنگاه سخن را به رساله «زبان آذری یا زبان باستان آذربایجان» می‌کشاند و ضمن نقل بخش‌هایی از آن، نگاهی تأیید آمیز به این رساله سرشار از تحریف و آشفتگی دارد. وی نهایتاً در باره این رساله می‌نویسد:

« صحّت و سقم تحلیل کسروی خارج از موضوع ماست و آنچه برای این بحث حائز اهمیّت است دیدگاه و نگرش کسروی است که بیشتر نگرشی ملّی‌گرایانه است. » (همان، صص ۸۴ ـ ۸۳)

وی با بیان یک جمله کوتاه «صحّت و سقم تحلیل کسروی خارج از موضوع ماست» خود را از زیر بار توجیه دروغ‌ها و تحریفات کسروی می‌رهاند و آنگاه با زبان بی زبانی می‌گوید: راست و دروغ سخن کسروی و رساله آذری او مهم نیست؛ مهم دیدگاه کسروی و نگرش ملّی‌گرایانه اوست ؟! یعنی، مهم این است که کسروی با به هم بافتن رطب و یابس در تأیید ما و نفی خود و مردم خود کوشیده است.

مرشدی‌زاد در ضمن ذکر عقاید کسروی می‌نویسد:

«مردم یک کشوری تا یکدل و یک زبان نباشند نمی‌توان آینده درخشانی برای آنان امیدوار بود. » (همان، ص ۸۴)

لابد به همین دلیل بود که مردم سوئیس، فرانسه، کانادا، فرانسه و در همین اواخر چین و هند که مردم شان هم‌زبان نبودند؛ سیاه بخت شدند!!

مرشدی‌زاد درباره اصلی‌ترین مانع یکپارچگی ایرانیان از دیدگاه کسروی می‌نویسد:

« کسروی محور و حدّ یکپارچگی ملّی را عنصر اعتقادی و روحی می شناسد و هیچ عامل اقتصادی را مانند دین مؤثّر نمی‌داند. او می‌گوید ایرانیان مردمی یکپارچه نیستند به این علّت که «پراکنده دینی» بین آنها رواج دارد. چاره ای که او می‌اندیشد این‌ است که ایرانیان دین واحدی داشته باشند یا حدّاقل بخش بزرگی از مردم یک دین را بپذیرند. » (همان، صص ۸۵ ـ ۸۴)

پرواضح است که منظور حضرت کسروی از یک دین هم همان «پاکدینی» اوست که شاید قصد دارد آن را به جای دین اسلام یا مذهب تشیّع قرار دهد. مرشدی‌زاد اضافه می‌کند:

« کسروی تعدّد زبانهای رایج در ایران را نیز مانعی بر سر راه «یکپارچگی» می‌دانست. بدین ترتیب مجلّه پیمان شعار خود را «یک درفش، یک دین، یک زبان» قرار داد. وی همه انسانها را از یک گوهر می‌دانست و تفاوتی بین نژادهای انسانی نمی‌دید. میهن‌پرستی افراطی را زاییده تمدّن غرب می‌دانست و مخالف «فزون‌جویی و کینه و دشمنی با همسایگان» بود. بنابراین ملّی‌گرایی کسروی نه افراطی است، نه نژادپرستانه و نه جنگ طلبانه. » (همان، ص ۸۵)

حق با نویسنده است، ملّی‌گرایی کسروی نه افراطی بود، نه نژادپرستانه و نه جنگ‌طلبانه، بلکه ابلهانه، ظالمانه و خودفروشانه بود. در اینجا مرشدی‌زاد لام تا کام حرفی نمی‌زند و نمی‌پرسد به چه حق و بر چه مبنایی باید زبان این‌همه نفوس ایران را به باد فنا بسپاریم؟ نمی‌پرسد چگونه کسروی همه انسانها را از یک گوهر می‌دانست لکن برای هیچ کدام جز فارس حقی‌ قائل نبود؟ نمی‌پرسد چگونه تفاوتی بین انسان‌ها قائل نبود ولی می‌گفت باید همه غیر فارس را باید از هویّت تهی کرد و همه را به شکل یک نوع قوم درآورد؟ نمی پرسد کسروی چگونه مخالف فزون‌جویی بود ولی به خود حق می‌داد که پا از گلیم خویش درازتر کرده و برای دیگران تعیین تکلیف کرده و تصمیم بگیرد و به عقبه فکری حکومت جهت انهدام مظاهر هویّتی ایشان بدل شود؟ بسوزد پدر ملّی‌گرایی کور و بی‌منطق که انسان را به تعریف و تمجید از چه لاشه‌های متعفّنی می‌کشاند. این آخر و عاقبت شووینیسم و فارسی‌گرایی افراطی است که در نهایت خود سر از آخور هرهری مذهبان درمی‌آورد. در اینجا به‌جا خواهد سؤالی را که دکتر هیئت از آقای مرشدی‌زاد و امثالهم پرسیده است مطرح کرده و  بپرسیم:

« در اینجا سؤال من از مؤلّف محترم و نویسندگان و متفکّرانی که ایشان استناد می‌کنند این است که در کشوری که مردم آن مانند سوئیس، بلژیک و کانادا و ایران به چند زبان صحبت می‌کنند آن‌هم نه به شکل پراکنده بلکه به شکل گروه متراکم چند میلیونی (مانند آذربایجان، کردستان، خوزستان، ترکمن‌های ایران و … ) به‌ طوری که اگر مدرسه نروند قادر به فهم زبان فارسی نیستند، آیا عاقلانه و مقدور است که بنیاد وحدت ملّی را نه بر مشترکات ملّی یعنی، سرزمین مشترک (وطن) ، دین مشترک (اسلام) ، تاریخ مشترک و احساس همبستگی مشترک برای با هم زیستن و آرمان مشترک بلکه بر موارد افتراق مانند زبان فارسی قرار داد. در کجای دنیای متمدّن و آزاد به جای مشترکات موارد افتراق را مبنای  وحدت ملّی قرار می دهند؟! » (وارلیق، شماره ۱۴۲، ص ۱۰۱)

نویسنده در ادامه ضمن تحلیل ناسیونالیسم رایج در جامعه رضاشاهی؛ ناسیونالیسم مورد نظر کسروی را متفاوت با گونه‌های ناسیونالیسم رایج در دوره رضاشاه معرّفی می‌کند و می‌نویسد:

« اندیشه میهن‌پرستانه کسروی با‌ همه این گونه‌های ناسیونالیسم فرق داشت. او خواهان «وحدت ملّی ایرانیان» بود و می‌خواست عوامل برهم زننده این وحدت ـ مانند تنوّع زبانهای رایج در ایران، کثرت مذاهب و فرقه‌های مذهبی ـ از میان برداشته شود. » (همان، ص ۸۶)

نویسنده باز هم به خود اجازه نمی‌دهد این اعتقاد کسروی را نقد کند و سخنی علیه این اندیشه ناپخته و مخالف عقل و عدل بر زبان بیاورد. حتّی از خود نمی‌پرسد وقتی کسروی چنین بینشی دارد؛ نکند رساله زبان آذری را نیز برای فراهم آوردن عقبه لازم در جهت پیشبرد اندیشه ملّی‌گرایی خاصّ خود اختراع کرده باشد.

توجیهات مرشدی زاد برای گفته های بی‌حساب کسروی پایان ندارد. او در بخشی دیگر به توجیه گوشه‌ای دیگر از نظریّات کسروی می‌پردازد و می‌کوشد نظر کسروی در باره ضرورت محو تشتّت قومی، زبانی یا مذهبی در ایران را امری معقول و مبتنی بر واقعیّات جلوه دهد:

  « در سفرهایی که به گوشه کنار کشور کرد با این حقیقت روبرو گردید که در جامعه افرادی زندگی می‌کنند که وابستگیشان به گروه قومی، زبانی، مذهبی، منطقه‌ای یا عشیره ای خود بسیار نیرومندتر از پیوندشان با ملیّت ایرانی است. به نوشته او :
نژادهای کوچکی که در ایران می‌زیند هر یکی برای خود تاریخ دیگری دارند و تاریخ هر یکی که به جوانان خود یاد می‌دهند پر از دشمنی با ایران می‌باشد. کیشهای گوناگون هر یکی از آنها نیز برای خود تاریخ دیگر می‌دارند و برخی از آنها کشتگانی یا به گفته خودشان « شهیدانی» برای خود یاد می‌کنند که با دست ایرانیان کشته گردیده‌اند. » (همان، ص ۸۷)

این ملیّت ایرانی کدام است؟ آن شهیدان به دست کدام ایرانیان کشته شده‌اند؟ ملیّت ایرانی را مجموعه ملّت ایران تشکیل می‌دهند یا تنها گروهی از ایشان که دست بر قضا در برابر کلّ ملّت ایران حکم اقلیّت را پیدا می‌کنند؟ کسروی خواسته یا ناخواسته همان‌گونه که از دیگر آثار او نیز برمی‌آید مبلّغ و مدافع حکومت بود، قاجار و پهلوی هم نداشت. حکومتی که با بی‌عدالتی‌ها و بی‌کفایتی‌های پیوسته‌اش خون همه را به جوش می‌آورد و به عصیان می‌کشاند، آنگاه به مدد قشون و سلاحی که به قیمت بریدن نان مردم فراهم گشته بود، مدام شهید بود که روی دست قومیّت های غیر ایرانی [همان غیر فارس‌ها] می‌گذاشت.

ادامه دارد…

۶ دیدگاه‌ها

  1. تورکلرین دوشمنلرینه باخئی سن الله.بونلارین پاتلتینه یئمه ی تورکلره دوشمن اولالار.بیرلیگیمیزنن بونلارین جاوابین وئرریک

    10
    4
  2. نمی‌توان بر هر دانشمندی که نگاه متفاوت با ما دارد «تورک‌ستیز» گفت. این شیوه‌ی نقد نیست که تخریب است و راه بر هر گفت‌وگویی می‌بندد، البته اگر حرفی منطقی برای گفتن باشد که تا کنون نبوده است.

    8
    17
    • تف به همون دانشمندانتون!

      12
      6
    • بیریمجی دئمکدیر، یالتاقلارا و یالانچیلارا بیلیجی (دانشمند) دئمک اولماز.
      بیلیجی(دانشمند)لرده‌ده فاشیست آز اولماز و بیلیریک فاشیستلر اؤز ایستدیکلرینی یوکسکلندیرمک اوچون اویدورما و یالان یازیلارا و یالان تاریخه استناد وئریرلر.
      منطق نه دئمکدیر؟ باشدان باشا یالانچیلارا منطق اولا بیلمز.
      هئچ اوخویوب سان مطلبلری یوخسا ائله بیر سؤز یازیرسان دوشونجه‌لری پوزقون ائلیه‌سن؟
      دفعه‌لرله آدووی دیشیرسن ایندیده “آذری” آدی ایله کامن قویورسان، ائله بیز بو ایشی گؤره بیلریک.
      آذری یادا آزری فرق ائله‌مز نئجه کی “طهران” تهرانلا فرق ائله‌مز.
      آزری اختصارلا آزربایجانلیلار دئمکدیر و هامی بیلیر آزربایجانی تورک‌لردندیرلر. ایراندا چوخلو تورک تایفالاری واردیر. ایران اؤلکه‌میز باشاباشیندا تورکلر یاشییرلار. لاپ اسگیلردن یاشاییرمیشلار. اولارا آزری دئمک خطادیر نئجه کی اولار آربایجاندا یاشامیرلار اولارا آزری دئمک اولسون. بیز هامی‌میز ایران تورکلرییک.
      ائله بونا گؤره بیز آزری دئمکدن چه‌کینیریک. بیز تورکلر.
      ایندی بیر قسم یالانچیلار اؤزلرینی “آذری” تانیتدیریرلار.
      نقد شیوسینی پارس فاشیستلر بئله بیان ائدیرلر کی هر نه بیز دئسک دؤزدور و هرنه باشقاسی دئسه یالنیشدیر.
      بو فاشیستلرین یالانلارینی اؤزه چیخارتساق تخریب آدلاندیریرلار.
      بوتون یول‌لاری بیزه باقلئیرلار و قویمورلار بیز بیلگی‌لر استنادی‌ایله بولاری باقلیاق. بوتون ملی مطبوعات تئلئویزیا و رادیو و باشقا بیلگی یاییمجیلاری انحصارلا اؤز اه‌ل‌لرینده‌دیر و بیزه ایزین وئریلیمر اؤز دوزگون سؤزلریمیزی یایماقلا بوتون اینسان‌ لاری آیدینلاشدیراق.
      آنجــــاق گلـــه‌جک بیزیـــم‌دیر.

      8
      5
  3. کیه؟ استاد دانشگاه شاهد!
    من دیگه حرفی برای گفتن ندارم😶

    9
    5

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *