خانه / آخرین اخبار / علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – بخش دوم
تورک‌ستیزان ایران (12-2)

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – بخش دوم

علی مرشدی‌زاد، در کتاب « روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی» تمام تورک‌ستیزان دوره پهلوی را به عنوان چهره‌های ملی و ایران‌دوست معرفی کرده و در توجیه تورک‌ستیزی رضاخان نوشته است: " وجود تبعيض هايي از اين نوع را نمي‌توان انكار كرد، ولي اين سؤال باقي است كه مگر رضاشاه ساير شهرهاي ايران را رياض‌الجنان كرده بود و يا مگر ستمهاي مشابهي در حق ساكنان ديگر استانهاي ايران حتّي استانهاي مركزي روا نمي‌داشت؟ چرا در مورد آذربايجان اين اقدامات خشونت‌بار بازتابي سياسي يافت ولي در ديگر استانها كمتر چنين بود؟ و آيا مي‌توانيم بحران آذربايجان در سالهاي 1325 ـ 1324 را بازتاب اين‌گونه اقدامات قلمداد كنيم؟ "

یول‌پرس: در بخش دوازدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات علی مرشدی‌زاد می‌پردازیم که بخش اول تفکرات این فرد در لینک زیر قابل مشاهده است.

http://yolpress.ir/?p=84483

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی

آقای مرشدی زاد در ادامه کتاب خود (روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی) نظری به روشنفکران مارکسیست آذربایجانی می‌‌اندازد. او در این بخش تاریخچه ای از پیدایش و ظهور اندیشه های چپ و مارکسیسم در ایران می آورد و به گونه‌ای گذرا مشهورترین شخصیّت‌های چپگرای ایران و آذربایجان را معرّفی می‌کند. او جریانات چپ دوره رضاشاه را به دو گروه: حلقه‌ای با محوریّت دکترتقی ارانی و اعضای حزب کمونیست ایران تقسیم می‌کند.

وی ضمن ارائه توضیحاتی از حزب کمونیست ایران در نهایت سخن را به سیّدجعفر پیشه وری می‌کشاند و شرح حال او را بیان می‌دارد. عمده تلاش مرشدی زاد در باب پیشه‌وری تلقین این نکته است که وی تا پیش از رد شدن اعتبارنامه اش در مجلس چهره ای ملّی و به تعبیر خودش ایران‌گرا بوده است که یکباره با ردّ اعتبارنامه دچار قلب ماهیّتی آنی گشته و به روشنفکری قوم‌گرا بدل گشته است. البتّه ذکر این نکته ضروری است که نویسنده گاهی نیز اختیار امر از دستش خارج می‌شود و نکاتی را درج می‌کند که در نقطه مقابل خواست او قرار دارند. از جمله این موارد توجّه پیشه وری به مسئله فدرالیسم در ایران است که بر اساس ضرورت‌ها پیشه وری آن را امری لازم برای ایران می‌شمارد و یا از اعمال و سیاست‌های دولت مرکزی در رابطه با ولایات می‌نالد و یا نوع اندیشه حاکم بر برخی از روشنفکران را به باد انتقاد می‌گیرد. از جمله پیشه وری در جایی می نویسد :

« این را نمی‌توان انکار کرد که حکومت مرکزی تاکنون توجّه تامّی به ولایات نداشته و آنها را از خود راضی نکرده و این که آنها به فکر تجزیه نیافتاده‌اند، همان احساسات ایرانیّت بوده است و الّا با این اصول اداره ممکن نبود از مردم جلوگیری شود. ما کار نداریم که در ابتدا چگونه بوده، شاید آذربایجانی‌ها از جنس مغولها هستند یا خراسانی‌ها از نسل عرب یا گیلانی ها از ملّت دیگر یا کردها از نسل مدی بوده‌اند. اینها را امروز مدرک قرار دادن دیوانگی است. احساسات و عادات امروز تمام سکنه ایران، ایرانیّت همه را ثابت می‌کند، ولی در عین حال حکومت مرکز نمی‌تواند آنها را قانع سازد. » (همان، ص ۱۱۱)

پیشه وری در جایی نیز از برخی نویسندگان ایرانی که نخستین جرقّه های پان فارسیسم را زده‌اند نیز انتقاد می‌کند. این اظهار نظرها در زمانی است که هنوز احمد شاه و سلسله قاجار سر کار است و هنوز  از طوفان شووینیسم فارسی که بعدها و در عهد رضاشاه به را انداختند خبری نیست. پیشه وری می نویسد:

« ما در ایران این گونه اسارت های ملّی را قائل نیستیم، ولی بعضی از نویسندگان بی‌فکر آذربایجان را ترک یا فلان ایل را ترک ندانسته، در باره آنها سیاست علیحده تعقیب می‌کنند و این مسئله خطرناک‌تر از سیاست دولت می‌باشد. اگر بنا باشد نویسنده‌ها این فکرها را تلقین و حکومت نیز سیاست سابق را تعقیب کند؛ قطعاً از میان اهالی ولایات، ملتّهای جدیدی به زور احداث می‌کنند و دست خارجی نیز آنها را تأیید کرده، یک دفعه ملتفت می‌شویم که هرج و مرج مملکت را احاطه کرده است و فلان قسمت ایران را انگلیس ها مثل بین‌النّهرین به اسم استقلال فلان طایفه در تحت سلطه خود درآورده است. »  (همان، ص ۱۱۲)

این اظهار نظر پیشه وری و انتقاد او از جماعت پان فارسیست حدود سی سال قبل از تشکیل فرقه دمکرات بر قلم او جاری شده است و معلوم می‌کند که پیشه‌وری بر وجود اندیشه و سیاست مبتنی بر ملّی‌گرایی افراطی فارسی در ایران واقف بوده و در موقع خود نسبت به آن عکس‌العمل نشان داده است.

مرشدی‌زاد به بیان آرای دکترتقی ارانی نیز می‌پردازد و اظهارات و نوشته هایی از وی را که مبتنی بر گرایش‌های شدید به ناسیونالیسم فارسی است بیان می‌دارد. او هیچ گونه انتقادی بر نظرات تندروانه و بی‌منطق دکتر ارانی دایر بر حذف زبان تورکی آذربایجانی از جامعه زادگاهی دکتر ارانی یعنی آذربایجان وارد نمی‌کند و همچنان روی جنبه به اصطلاح خودش ملّی دکتر ارانی تأکید می‌کند. مرشدی‌زاد حتّی در جایی هم نقش کاسه داغ‌تر از آش را بازی می کند و از عدول دکترارانی از دیدگاه های اوّلیۀ خود نتیجه‌ای مغایر با اصل مطلب می‌گیرد و می‌نویسد:

« ارانی بعدها این دیدگاه اوّلیه خود را به حساب تقاضای سن و محدود بودن معلومات گذاشت و در این خصوص نوشت : بر حسب تقاضای سن و محدود بودن معلومات بر محیط، چنان که از مقالات مجلّه ایرانشهر و مجلّه فرنگستان برمی‌آید، تابع این نهضت بودم و با دوستان خود به فارسی ویژه مکاتبه می‌کردم. » (همان، ص ۱۲۱)

نویسنده علی‌رغم این اظهار نظر ارانی، از گفته وی هیچ نشانه ای دایر بر علاقۀ او به زبان مادری خود را استنباط نمی‌کند و می نویسد:

      « این اظهارات را نمی‌توان به عنوان گرایش ارانی به سمت قومیّت آذری و روی برتافتن از مواضع ملّی خود دانست. ارانی در این جا تنها به نکوهش مواضع خود به دلیل همسویی با سیاست‌های رضاشاه می پردازد و الّا وی تا آخرین لحظات شخصیّتی ملّی باقی ماند و مدافعات وی در دادگاه این دیدگاه را اثبات می‌کند. » (همان، صص ۱۲۲ ـ ۱۲۱)

از قراین برمی آید که کسی بدون اجازه جناب مرشدی‌زاد حق دوست داشتن زبان مادری خود را ندارد. اگر هم کسی اشتباهی کرد و محبّت خود به زبان مادری را ابراز کرد و یا از جفاهایی که در حق زبان مادری و مردمش کرده بود پشیمان شد مرتکب خبطی بزرگ شده و یا اظهار نظرش در حالت مستی واقع شده و اهمیّت اعتنا ندارد. نکته دیگر مربوط به ملّی ماندن ارانی تا آخرین لحظات است. باید از این فرد پرسید این دو چه ربطی به هم دارند؟ چه کسی گفته دوست داشتن زبان مادری و تلاش برای اعتلای آن و دفاع از آن با وطن‌دوستی و علاقه به بقا و سربلندی ایران قابل جمع نیست؟

ملّی خواندن حزب توده هم از شاهکارهای آقای مرشدی‌زاد است. دلیل این ملّی بودن هم الهام گرفتن حزب از خودفروخته‌های آذربایجانی در این حزب بود. وی در باره این حزب می‌نویسد:

« حزب توده ایران که از تقی ارانی (رهبر فکری خود) الهام می‌گرفت و بنیان خود را بر اساس نظرات و افکار وی نهاده بود، اساساً حزبی ملّی بود و آذریهایی چون خلیل ملکی که در شورای مرکزی حزب توده عضویّت داشتند دارای گرایشهای شدید میهن پرستانه و ناسیونالیستی بودند. »  (همان، ص ۱۲۵)

اعطای درجۀ میهن پرستی به ارانی و ملکی اظهارات فارسی‌ستایانه و تورک‌ستیزانۀ این دو نفر بود. از طرفی دیگر طرح چنین مسئله‌ای حشو به نظر می‌رسد. خیلی بعید است در تاریخ احزاب ایران و حتّی دنیا حربی را پیدا کنیم که لااقلّ به لحاظ نظری هدف خود را تقدیم کشور به بیگانگان قرار دهد. احزاب معمولاً علمدار حقوق ملّی محسوب می‌شوند و ملّی بودن ایشان علی‌القاعده امری قطعی و طبیعی است. از نظرگاهی دیگر مؤلّف می‌گوید چون حزب توده از تقی ارانی که در سال های جوانی افکار افراطی شووینیستی داشت الهام می گرفت و چون میهن پرست آذربایجانی بی‌ریشه و فارسی‌ستایی چون خلیل ملکی در آن حزب بود پس حتماً حزبی ملّی بود. این ادّعا از اساس غلط است. به طور معمول احزاب کمونیستی احزابی انترناسیونالیست محسوب می‌شوند، حال چگونه است که حزب توده ایران حزبی ملّی از آب درآمده است؟! همین‌طور حزبی که به طور علنی از اعطای امتیاز نفت به یک دولت بیگانه حمایت می‌کند و هم زمان با آن از باقی ماندن قوای شوروی در ایران حمایت می‌کند و در قضایای ملّی شدن صنعت نفت هم از سیاستی مبهم تبعیّت می‌کند؛ چگونه به درجه ملّی ارتقا پیدا کرده است باز هم باید از حضرت مرشدی‌زاد پرسید. عجالتاً از نظر آقای مرشدی‌زاد حزب توده حزبی ملّی است و نشانه ملّی بودنش هم الهام گرفتن از دکترتقی ارانی کمونیست تورک‌ستیز به جای الهام گرفتن از مسکو است. یک دلیل قاطع دیگر ملّی بودن حزب توده حضور خلیلی ملکی ساده لوح از اصل و نسب بریده در این حزب است!

از نکات بسیار قابل توجّه در نوشته های ملّی‌گرایان افراطی استناد به اقوال شخصیّت های بی ریشۀ آذربایجانی است. از جمله این شخصیّت ها خلیل ملکی است که مورد توجّه حضرت مرشدی‌زاد واقع شده و به عنوان یک وطن پرست خوب معرّفی شده است. خاطره ابلهانه ای که ملکی از سفر به تبریز در جریان مأموریّتش برای بررسی عملکرد کمیته ایالتی حزب توده نوشته است، سخت مورد توجّه جناب مرشدی‌زاد واقع شده؛ به نحوی که بخشی از آن را نقل کرده است. همچنین مرشدی‌زاد به تشریح مقاله ای دیگر از از ملکی با عنوان “ژنرال مارکوس و پیشه وری، رهبران مقدونیّه و آذربایجان” نیز پرداخته که در آن ملکی به مقایسه بین پیشه‌وری و ژنرال مارکوس می پردازد و در نهایت مارکوس را بر پیشه وری ترجیح داده می‌گوید که مارکوس به دلیل وطن‌پرستی حاضر نشد مقدونیّه را از یوگسلاوی جدا کند، ولی پیشه‌وری حاضر شد آذربایجان را از ایران جدا کند. مقایسه ملکی واقعاً یک قیاس مع‌الفارق بود و نقطه مقابل مارکوس یک انقلابی خوشنام و با نفوذ به نام تیتو بود در حالی‌که نقطه مقابل پیشه‌وری گروهی‌مستبدّ و مرتجع و فراماسون نوکر غرب و جامع صفات رذیله بودند. از طرفی قرار بود مارکوس مقدونیّه را به‌کلّی از یوگسلاوی منتزع کند در حالی ‌که در قضیّه فرقه، انتزاع از ایران به هیچ عنوان در کار نبود و قرارداد فرقه با دولت قوام در بهار سال ۱۳۲۵ روشن‌ترین دلیل این مسئله بود.

شخصیّت‌هایی از نوع خلیل ملکی واقعاً ذهن خود را تعطیل کرده بودند و گرنه اگر کسی یک جو عقل و نیم جو انصاف داشت از نحوه عملکرد، جریان امور و نیز گفته های رهبران فرقه کاملاً می‌فهمید که قضیّه تجزیه نیست، بلکه حرکتی برای احقاق حقّی است لکن کسانی که فلسفه وجودی‌شان در معرض خطر واقع شده بود و حیات سیاسی‌شان به تار مویی بند بود با پیش کشیدن مسئله تجزیه قهرمان‌بازی درآوردند و دیگران ابلهانه تجزیه تجزیه گفتن این گروه را باور کردند و آن را لقلقه دهان ساختند. خلیل ملکی نیز از این گروه بود. در بیان میزان کم‌عقلی او همین بس که با عمری تجربه و خواندن و ایدئولوژی‌بازی در آوردن در اوایل دهه چهل محمّدرضا پهلوی را بزرگ‌ترین سوسیالیست نامید و با برنامه اصلاحات ارضی و اصول ششگانه انقلاب سفید او به آسانی خر شد. تازه این بعد از قضیّه انشعاب و مثلاً عاقل شدن ملکی بود با این وصف باید حساب کرد و دید که ملکی ۱۸ سال قبل از آن چقدر می‌فهمیده‌است. حال چنین شخصیّت ساده‌لوح و بی‌ریشه و بی‌خبر از برنامه‌های انهدام زبان و فرهنگ مردمش در دیدگاه جناب مرشدی‌زاد نقش یک وطن پرست و ملّی را پیدا کرده بود.

نکته مهم دیگر در این باره، نقل مقاله ای است که ملکی علیه شوروی می‌نویسد و در آن می‌کوشد پیدایش فرقه را به قضیّه نفت شمال مربوط کند :

« سعی و کوشش برای تحصیل امتیاز نفت و پیدایش فرقۀ دموکرات آذربایجان و ایجاد حکومت پیشه‌وری در آنجا علامت واضح و آشکاری بود که رجعت دولت شوروی را به سیاست منطقه نفوذ در ایران نشان می‌داد؛ یعنی، از زمان جنگ تقسیم ایران به منطقه نفوذ نیروهای اشغالی با کمال وضوح عملی شده بود ولی بعدها که در نتیجه شکایت ایران به شورای امنیّت و فشار آمریکا و سایر اعضای سازمان ملل متّحد، شوروی مجبور به تخلیه ایران می‌گردید؛ لازم دیدند جانشینی مستقیم در قسمت آذربایجان برای حفظ و نگهداری نفوذ ایجاد شده تولید کنند. این سیاست نوین شوروی که از تقویت حزب توده تا حدودی صرف نظر کرده و حزب دموکرات آذربایجان را عامل مستقیم سیاست خود معرّفی کرد، در عین حال اطمینان دادن به انگلیسی‌ها بود که در حوزه منافع آنها دست اندازی نخواهد شد. » (همان، صص ۱۲۸ ـ ۱۲۷)

جالب است حضراتی که مدّتی طولانی نوکری شوروی را کردند و مدت ها قبل از پیدایش فرقه از واگذاری امتیاز نفت شمال به شوروی حمایت نمودند، حالا روی دست ارباب خود بلند شده بودند و سیاست شوروی را تحلیل و محکوم می‌کردند و بر خلاف مسلّمات تاریخی که خود معاصر و شاهد و ناظر و حتّی عامل آن بودند؛ در بارۀ فرقۀ افسانه سرایی می کردند. نوشتۀ ملکی نکتۀ تازه ای نبود و برخی از توده ای ها با نگارش «غلط کردم» نامه ها به تلویح و تصریح راه خودشیرینی برای حکومت پهلوی و رسیدن به سامان یا در امان بودن از الزامات مبارزه جویی را برگزیدند.

مرشدی زاد اصرار بسیاری دارد که کار پیشه‌وری را یک اقدام صددرصد شخصی و منفعت طلبانه و تحت تأثیر مسئله نفت شمال و تحریک شوروی معرّفی کند از این رو می‌نویسد:

  « مسأله نفت شمال به همراه رد اعتبارنامه پیشه‌وری در دو سطح خارجی و داخلی عواملی بودند که از یک سو اتّحاد شوروی در صدد ایجاد اهرمی برای فشار بر ایران برآید و از سوی دیگر پیشه‌وری که پیش از آن مواضعی عمدتاً ملّی اتّخاذ کرده بود، انگیزه‌های نیرومند برای اتّخاذ مواضعی قومی و تشکیل فرقه دموکرات پیدا کند و به بسیج روشنفکران و توده آذربایجان مبادرت ورزد. »  (همان، ص ۱۲۸)

با پذیرش منطق مرشدی زاد باید متقاعد شویم که اندیشیدن به زبان و فرهنگ مادری و وابستگی به خارج رابطه‌ای ارگانیک دارند و هر کس حرف از قومیّت و زبان خود بزند بی تردید عامل قدرت های خارجی است!! او در جای دیگری هم جنبه شخصی کار پیشه وری در تشکیل فرقه دمکرات را خاطرنشان می‌کند:

      « پیشه‌وری که نتوانسته بود در بدنه اصلی سیاست کشور مشارکت کند و در آنها مؤثّر باشد، از سال ۱۳۲۴ به بعد توجّه خود را به آذربایجان به عنوان پایگاه مهمّ کسب حمایت و تأمین منابع مادی معطوف کرد. » (همان، ص ۱۳۲)

این هم یک ترفند نخ نما شدۀ دشمنان زبان ترکی در ایران است. آنها گوشزد کردن حقوق زبانی و فرهنگی مردم تورک را نتیجۀ بی بهره ماندن مدّعیان آن از مناصب دنیایی می‌دانند و در نظر ایشان حق طلبی و آرمان خواهی هیچ مدخلیّتی در این موضوع ندارد. یک نکته جاهلانه دیگر که در نوشته های مرشدی‌زاد خودنمایی می‌کند، مسئله «اختلاف ترک و فارس» و تلقین چنین امری از سوی پیشه وری است:

      « فرقه دمکرات آذربایجان علی‌رغم شعارهای اوّلیّه خود مصالح آذربایجان را از نقاط دیگر ایران جدا کرد. فرقه تلاش داشت تا مفاسد و پلیدیهای حکومت مرکزی را به حساب تمام ایرانیان غیرترک بگذارد و اختلاف «فارس و ترک» را دامن می‌زد. مقالات پیشه‌وری در روزنامه آذربایجان که پس از تشکیل فرقه به صورت ارگان رسمی آن در آمد؛ بارها بر این امر تأکید کرده بود. » (همان، ص ۱۳۲)

جالب است که وی حتّی یک نمونه از گفته ها یا نوشته های پیشه وری  را به عنوان شاهد مثالی برای نشان دادن اختلاف افکنی بین تورک و فارس از جانب پیشه وری نمی آورد و ذهنیّات خود را به پای پیشه وری می نویسد.

مسئله زبان و انعکاس آن در خواسته‌های فرقه دمکرات جناب مرشدی زاد را نیز مثل دیگران گرفتار رودل می‌کند. وی به سوء استفاده پیشه‌وری از مسئله زبان معتقد است. می‌گوید مسئله زبان تنها بهانه و دستاویزی برای پیشه‌وری بوده است:

      « پیشه‌وری به منظور بسیج مردم آذربایجان برای شرکت در حرکت سیاسی توده‌ای به عنصر خاصّی نیاز داشت که بتواند آذربایجانی‌ها را از هم‌میهنان ایرانی‌شان متمایز کند. مسأله زبان در آذربایجان مهم‌ترین عاملی بود که می‌توانست این هدف را برآورده سازد. هدف عمده پیشه‌وری از طرح مسأله زبان کشاندن توده مردم به صحنه بود و این در حالی است که او در دوران پیش از فرقه دموکرات، به هیچ وجه مایل به طرح تبلیغ و استفاده از زبان ترکی آذری نبود. »  (همان، ص ۱۳۳)

از آخر شروع کرده و می‌گویم قبل از نشان دادیم پیشه وری سی سال قبل از تشکیل فرقه، تورک‌ستیزی و ظهور ناسیونالیسم افراطی پهلوی را دیده و خاطرنشان کرده بود که بعضی از نویسندگان بی‌فکر آذربایجان را تورک یا فلان ایل را تورک ندانسته، در باره آنها سیاست علیحده تعقیب می‌کنند و این مسئله خطرناک‌تر از سیاست دولت می‌باشد. از طرف دیگر تا پیش از دورۀ رضاشاه در ایران ضرورتی احساس نشده بود که پیشه‌وری در پی تورکی نوشتن باشد. در ایران همه به صورت سنّتی از فارسی برای نوشتن استفاده می‌کردند و تا وقتی که کثافت‌کاری‌های فرهنگی ـ زبانی دوره رضاشاه بروز نکرده بود مسئله اختلاف زبان خودنمایی نکرده بود و کسی هم تعصّب خاصّی نشان نداده بود. از طرفی مرشدی‌زاد می‌گوید پیشه وری قصد بسیج مردم آذربایجان را کرده بود. باید گفت اگر زمینۀ مساعد ناشی از رفتارهای فرهنگی و زبانی عصر رضاشاه؛ بخصوص رفتارهای زنندۀ مستوفی استاندار بی شعور رضاشاه در آذربایجان نبود، نمی‌شد به طرح موضوع زبان پرداخت و نیروی انسانی لازم را برای چنین حرکتی فراهم کرد.

مرشدی زاد به جبران غیر ملّی بودن پیشه وری و اعضای فرقه، به ملّیون پر شمار آذری [!] اشاره می‌کند و نام‌های جالبی را ردیف می‌کند:

      « البتّه در همان زمان روشنفکران زیادی با گرایش ملّی نیز در میان آذریها وجود داشتند که از جمله آنها می‌توان نام برد از محمّد ساعدمراغه‌ای، محمّد نخجوانی که تحقیقات مفصّلی در باره زبان آذری انجام داده است ـ محمّد امین ادیب طوسی مدیر مجلّه ماهتاب تبریز و نویسنده مقاله « آذربایجان و زبان پارسی » ، یحیی ذکاء نویسنده رساله‌ای با عنوان « گویش کرینگان » که توسّط موقوفات افشار منتشر شده است و … و نیز فعالانی که توسّط احزابی مانند اراده ملّی و … سازماندهی می شدند که از آن جمله می‌توان از رحیم زهتاب فرد یاد کرد. »  (همان، صص ۱۳۴ ـ ۱۳۳)

اسامی جالبی هستند. محمد ساعد خودفروخته و فراماسون و خدمتگزار حکومت پهلوی، محمد نخجوانی که این‌همه آذربایجانی زنده را رها کرده و در قبرستان‌ها دنبال زبان آذری بود، محمّد امین ادیب طوسی آواره ای که نمی دانست به کجا تعلّق دارد و باید در کجا ریشه بدواند، یحیی ذکاء مرید کسروی، رحیم زهتاب فرد نوکر سیّدضیاءالدّین طباطبایی. باز هم حکایت حضیضی است که ملّی‌گرایی کور انسان به قعر خود می‌کشاند و نویسنده ای برای اثبات اندیشۀ باطلی باید در برابر چه نام هایی زانو بزند و آنها را شخصیّت های ملّی و ایران‌گرا معرّفی کند.

اظهار نظر غیر مسئولانه و مبتی بر دروغی تمام عیار از جانب مرشدی‌زاد در تأکید بر نقش عوامل خارجی نیز جایگاهی ثابت در اظهار نظرهای او دارد:

  « بررسی نخبگان آذری در دوره محمّدرضا پهلوی لاجرم بیشتر از هر چیز ما را متوجّه تأثیر عوامل خارجی می‌سازد. در زمان اشغال ایران توسّط متّفقین، نفوذ شوروی و ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم که احزاب توده و دموکرات آذربایجان حاملان آن بودند و نیز مسأله نفت بیشترین تأثیر را بر نوع نگرش و عملکرد روشنفکران آذری بر جای گذاشت. » (همان، صص ۱۳۸ ـ ۱۳۷)

یعنی در نظر مرشدی زاد روشنفکران آذربایجانی که عمدتاً سابقه سال‌ها مبارزه سیاسی و انقلابی داشتند و در این راه متحمّل زندان و آوارگی بسیاری شده بودند و در ضمن حتّی به اعتراف مخالفان‌شان از پاکدامنی سیاسی و مالی نیز برخورداری داشتند؛ نه برای رفع ظلم های فرهنگی و زبانی و اقتصادی  نسبت به مردم خود، بلکه تنها به صرف بوی نفت که استفاده آن هم نصیب دیگری خواهد شد فرقه را به راه انداختند!!

در این بخش نویسنده به شرح رفتار روشنفکران مارکسیست می رسد و می‌نویسد:

« می‌توان با اطمینان گفت که عمده‌ترین عامل در قومی شدن آذربایجان، ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم و حاملان و ناقلان این ایدئولوژی در ایران یعنی روشنفکران مارکسیست بوده‌اند. »  (همان، ص ۱۴۰)

می‌توان با اطمینان گفت عمده‌ترین عامل در قومی شدن آذربایجان، پان فارسیست ها بوده‌اند که با آغاز یک جنگ اعلام نشده علیه زبان تورکی، روشنفکران آذربایجانی را علی رغم میل‌شان به میدان مبارزه کشاندند. اصل دعوای آقای مرشدی‌زاد این است که چرا روشنفکران آذربایجانی به دفاع برخاستند. در نظر او ایشان سرجای خود می‌نشستند و اجازه می دادند در یک مدّت زمان معقولی مشکل زبان در آذربایجان به خوبی و خوشی حل ‌شود و تورکی نابود می‌شد. روشنفکران مارکسیست هم بیشتر از این نظر مورد تعرّض آقای مرشدی‌زاد قرار می‌گیرند که ایشان نیز سهمی در حسّاس شدن مردم به توطئه تغییر زبان در آذربایجان داشته‌اند. البتّه جای یک سؤال در اینجا خالی است. اگر ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم عمده‌ترین عامل در قومی شدن آذربایجان بوده است؛ چرا هم‌اکنون نیز با فروپاشی شوروی و نابودی مارکسیسم ـ لنینیسم باز هم مشکل به جای خود باقی است و از قضا شدّت بیشتری هم پیدا کرده است؟ خصوصاً که جناب مرشدی‌زاد کتاب خود را قریب ده سال بعد از نابودی شوروی و ایدئولوژی مارکسیسم ـ لنینیسم نوشته است؟

آقای مرشدی زاد عملکرد روشنفکران مارکسیست را به طور دربست وابسته به سیاست شوروی و جمهوری آذربایجان و ابزاری در دست آن دولت‌ها می‌داند:

« نوع نگرش و عملکرد روشنفکران قوم گرای مارکسیست بیش از آن‌که متأثّر از سیاست داخلی ایران باشد، تحت تأثیر سیاست اتّحادشوروی و جمهوری آذربایجان بوده است. »  (همان، ص ۱۴۰)

مرشدی زاد در ادامه به مسئله روشنفکران آذربایجانی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی می‌پردازد و این قبیل روشنفکران را نیز در تقسیم بندی سه‌گانه خود جای می‌دهد. وی در این دوره به دو گروه یا جریان اشاره می‌کند که از دیدگاه وی ایران‌گرا هستند، لکن در مقاطعی به اتّخاذ مواضع قومی پرداخته اند. وی مقطع اوّل را قضایای مربوط به وقایع حزب خلق مسلمان و حمایت آیت‌اللّه شریعتمداری از این حزب می‌داند. او جریان دوم را هم به ظهور روشنفکران بومی در دهه دوم انقلاب با گرایش‌های مذهبی و بومی مربوط می‌داند. چهره های مشهور ملّی و ایرا‌ن‌گرای جناب مرشدی‌زاد در این بخش هم همان چهره هایی هستند که از دید هویّت گرایان آذربایجانی همگی نشُسته پاکند و نیاز به معرّفی و توضیح اضافی ندارند!! جواد شیخ الاسلامی، ناصح ناطق، کاوه بیات و عنایت اللّه رضا چهار دلاوری هستند که در اینجا مورد اشاره جناب مرشدی زاد قرار می‌گیرند!

مرشدی‌زاد پیدایش دومین جریان روشنفکران ایران‌گرای آذربایجانی با گرایش قومی را از دهه دوم انقلاب و مصادف با پایان جنگ دانسته و می‌نویسد:

« پایان جنگ تحمیلی فراغتی را برای گروه های مختلف مردم فراهم آورد تا به بازسازی بپردازند. روشنفکران نیز در این دوره به بازسازی و بازنگری اندیشه‌ها و سابقه فعالیتهای خود پرداختند … در بعد مسائل قومی نیز پرورش یافتن نسل جدیدی از روشنفکران قومی با گرایشهای دینی در ضمن گسترش نظام آموزش عالی و در فضای محدودیّت احزاب سیاسی در درون انجمنها و مجامع دانشجویی شهرستانی و شب‌های شعرخوانی به زبانهای محلّی (از جمله ترکی) باعث شد که خواسته های قومی حاملان و مدّعیان جدیدی پیدا کند. » (همان، ص ۱۴۸)

وی در ادامه از نامه‌هایی یاد می‌کند که با موضوعیّت اجرای اصول ۱۵ و ۱۹ قانون اساسی و پرهیز از گستاخی نسبت به تورک‌ها یا زبان تورکی در فیلم‌های سینمایی و برنامه‌های صدا و سیما و توجّه عادلانه به مسائل اقتصادی و صنعتی آذربایجان به مقامات ارسال شده است لیکن وی در این فراز کتاب خود دو مطلب را ناگفته می‌گذارد؛ یکی اینکه تعداد این گونه نامه‌ها اگر سر به هزاران نزند؛ حتماً سر به صدها می‌زند؛ دوم اینکه مدیران ظاهراً عادل و مردم سالار ما در مواجهه با این‌همه اعلام درد ککشان هم نمی‌گزد.

مرشدی‌زاد به عادت معمول خود در این کتاب بلافاصله نکته دیگری را درج می کند تا فوراً ایران‌گرایی را در برابر دسته قبلی قرار داده و در اثر جوّی که پدید می‌آورد حرف و خواسته گروه قبلی که حتّی با قوانین کشور هم تخالفی ندارد به فراموشی سپرده شود. در همین رابطه یک بار دیگر چهره معلوم‌الحالی چون عنایت‌اللّه رضا و کتاب « آذربایجان و اران » او را پیش می‌کشد و از تألیف این کتاب به عنوان سندی بر گرایش ملّی‌گرایانه این توده‌ای کهنه‌کار یاد می‌کند. جالب اینجاست که خود نویسنده با عنایت اللّه رضا و کتاب او همراه گشته و نتیجه می‌گیرد که نام جمهوری آذربایجان بایستی اران باشد نه آذربایجان.

مؤلّف کتاب « روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی » آن‌گونه که از کتابش هم برمی‌آید کتب زیادی را مطالعه کرده و منابع بسیاری در اختیار داشته و قاعدتاً در آن منابع حدود آذربایجان در کتب قدیم را هم دیده است لیکن در اینجا چون به صرفه مطلب و مأموریّت خود نمی‌بیند مندرجات کتب پیشین و منابع مورد قبول برای همه را نیز نادیده می‌گیرد و حرف تحریف شده و نقل ناقص عنایت‌اللّه رضا را اساس کار برای تعیین حدود آذربایجان قرار می‌دهد. در اینجا برای رعایت اختصار قول دکتر جواد هیئت را ذکر می‌کنیم :

      « وی [عنایت اللّه رضا] از منابع اسلامی و خارجی نیز آنچه را که موافق عقاید خودش بوده، نقل نموده است. مثلاً در مورد حدود آذربایجان و منطقه‌ی شمال ارس ذکری از مندرجات معتبرترین تاریخ های اسلامی یعنی « تاریخ طبری » ، «تاریخ یعقوبی » ، «مسعودی » ، « تاریخ بلعمی » ، « ابن اثیر » ، « برهان فاطع » و حتّی « لغت نامه دهخدا » ننموده است، چه در این منابع حدود آذربایجان از زنجان تا دربند ذکر شده است. یعقوبی در « فتوح‌البلدان » ناحیه ی ماوراء ارس را «آذربایجان علیا » نامیده است. مسعودی در « مروج‌الذّهب » از اران به عنوان شهرهای آذربایجان (الارّان من بلاد آذربایجان) نام برده است و « برهان قاطع » اران را ولایتی از آذربایجان به شمار آورده است. » (وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۹۶)

مرشدی‌زاد در بخش روشنفکران تجدّد‌گرا ضمن یاد کردن از دکتر محمود افشار  و بنیاد موقوفات او از چند شخصیّت این گروه نام می‌برد که در این میان یاد کردن از دکتر شیخ الاسلامی محلّ تأمل است. نویسنده حتّی چند مورد از اظهارات شیخ‌الاسلامی را نیز نقل می‌کند. این اظهارات شیخ‌الاسلامی به قدری شنیع و غیرانسانی است که هر نویسنده منصفی را برای یاد نکردن از چنین شخصیّت فاشیستی مجاب می‌سازد، لکن این نوشته های سخیف شیخ الاسلامی برای جناب مرشدی‌زاد غیرانسانی به نظر نمی‌آید، لذا برای درج آنها نیز هیچ مانع و محظوری نمی‌بیند. طرح جداساختن کودکان و نوجوانان از خانواده‌های آذربایجانی و خوزستانی آن هم به زور و بردن ایشان به میان خانواده‌های فارس زبان برای فارس بار آوردن ایشان طرح و حرفی است که شیخ‌الاسلامی ـ به زعم مرشدی‌زاد ملّی گرا و ایران‌گرا ـ جرأت به قلم آوردن آن را به خود داده است. می‌توان گفت در این بخش حلقه های مفقوده بسیاری از قبیل فقدان شرم و فهم و عقل و انسانیّت و تعطیل ماندن انصاف و عدالت و قانون و قانون اساسی خودنمایی می‌کنند که محصول مشترک نبوغ و انسانیّت با قرائت شیخ الاسلامی ـ مرشدی‌زاد هستند. در آخرین نقل قول از شیخ‌الاسلامی, مرشدی‌زاد به پیروی شیخ‌الاسلامی از کسروی در موضوع خاستگاه زبان آذری و روند تورکی شدن آذربایجان اشاره می‌کند و مطلبی با مضمون زیر از شیخ‌الاسلامی نقل می‌کند:

« ترکان سلجوقی (شعبه‌ای از اقوام غز) به اجازه سلطان محمود غزنوی به ایران آمدند و پس از مرگ آن شهریار مقتدر، کم‌کم شهرهای خراسان را تصاحب کردند و سرانجام هم‌چنان‌که می‌دانیم جانشین وی سلطان مسعود غزنوی را شکست دادند و بر قسمت عمده‌ای از خاک ایران آن دوره مسلّط و فرمانروا شدند. » (همان، ص ۱۵۶)

بعد هم خود مرشدی‌زاد اضافه می‌کند :

      « سلطه این اقوام بر آذربایجان به‌تدریج باعث کم‌رنگ شدن زبان فارسی و سلطه ترکی در آن خطّه از ایران شد. »  (همان، ص ۱۵۶)

دکتر هیئت در تحلیل این بخش از کتاب آقای مرشدی‌زاد می‌نویسد:

      « کسانی که تاریخ ایران را از کتب تاریخی قدیم عربی، فارسی و یا منابع خارجی مطالعه کرده اند، به خوبی آگاهند که فارسی را غزنویان و سلجوقیان به ایران آوردند و آن را زبان رسمی قرار دادند، حتّی بعد از فتح آسیای صغیر به دست سلجوقیان روم و انتخاب شهر قونیّه بعنوان پایتخت؛ آنها هم فارسی را زبان رسمی انتخاب کردند. قبل از غزنویان یک شاعر فارسی‌گو در آذربایجان و حتّی کلّ محدوده ی ایران نداریم. حنظله بادغیسی نخستین شاعر فارسی گو از بادغیس شمال افغانستان و رودکی هم از آسیای میانه است. از اینجا اعتبار علمی و بی‌نظری تاریخدانانی که دیدگاه‌هایی مشابه دکتر شیخ‌الاسلامی دارند، بخوبی آشکار می‌شود. » (وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۱۰۵)

در فصل سوم مرشدی‌زاد به تأثیر سیاست داخلی دولت‌ها و تأثیر آن در نگرش روشنفکران آذربایجانی پرداخته است. در این بخش به اعتقاد نویسنده سیاست همانندسازی که از زمان رضاشاه آغاز شده بود در دوره‌هایی با وقفه و فراز و نشیب همراه بوده است. این وقفه‌ها و فراز و نشیب‌ها از نظر وی عبارتند از: آغاز دهه ۱۳۲۰، دو سال نخست بعد از انقلاب اسلامی و دوره ریاست جمهوری سیّدمحمّد خاتمی. این سه برهه تاریخی البتّه برای زبان تورکی آذربایجانی فضایی برای تنفّس فراهم کرده لیکن سنّت‌های اداری و آموزشی و فرهنگی که قبلاً بنیاد گذاشته شده بودند تأثیر گذاری و روند استحاله زبان تورکی را کماکان حفظ کرده بودند.

به هر تقدیر رضاشاه با تمهیداتی گسترده در ایران به سلطنت رسید و همان گونه که خود مرشدی زاد نیز بدان معترف است ناسیونالیسم ایرانی نقش درجه اوّلی در ارتقاء رضاخان به پادشاهی بر عهده داشت. گفتنی است این ناسیونالیسم تجدّدگرا از سال‌ها قبل و حتّی قبل از مشروطه شکل گرفته بود و از هر فرصتی برای پیشبرد اهداف خود استفاده کرده بود، لیکن تغییر سلطنت را باید مهم‌ترین دستاورد این گروه ناسیونالیست به حساب آورد که زمینه را برای پیاده ساختن کامل آمال و آرزوهای ضدّ ملّی، ضدّ دینی و ضدّ ترکی فراهم کرد. اصولاً تجدّد طلبی بر خلاف ادّعاهایش در ذات خود حامل گونه ای خیانت و وطن فروشی نیز بود و شاهد مثال این امر فراهم آوردن زمینه های تجدید قرارداد نفت از سوی این گروه و پادشاه قدر قدرت آن بود. دیگر اقدامات این گروه یعنی قلع و قمع زبان ها و فرهنگ‌های ریشه‌دار ملّت ایران را نیز باید در چهارچوب اقدامات مخرّب ضدّ ملّی و ضدّ فرهنگی این گروه به حساب آورد. برخورد مرشدی زاد با این قبیل اقدامات دوره رضاشاهی یک برخورد بی طرفانه و فاقد اعلام موضع‌ می‌باشد در حالی که همین شخص به راحتی به اقدامات روشنفکران قومی آذربایجانی را تخطئه می‌کند و بخصوص انگ وابستگی به خارج و یا تحت تأثیر خارجی بودن را به ایشان می‌زند.

علی مرشدی زاد مهم‌ترین تفاوت نسل نوظهور هویّت گرای آذربایجانی با روشنفکران گذشته را در گرایش‌های مذهبی می‌داند:

« مهمترین تفاوت این نسل از روشنفکران با روشنفکران پیشین در این است که آنها دارای گرایشهای مذهبی هستند و بعضاً، مخصوصاً پس از روی کار آمدن سیّدمحمّد خاتمی، دارای مناصبی در درون حاکمیّت هستند. »  (همان، ص ۱۴۸)

منصب یافتن در درون حاکمیّت را نباید چندان جدّی گرفت چرا که حضور بسیار کم‌شمار این قبیل روشنفکران هیچ نتیجه‌ای برای زبان و فرهنگ بی‌دفاع تورکی نداشت. افزون بر این خود حضراتی که جناب مرشدی‌زاد از ایشان نام می‌برد دارای کم و کاستی‌های در اندیشه و سیاست و عملکرد بودند و با کارنامه‌ای ناموفّق و بی‌آنکه حاصلی و سنّت خیری از خود به‌جای گذارند کنار رفتتد. حتّی راه یافتن حکیمی‌پور به شورای شهر تهران بیش از آنکه ثمره دمکراسی ما و سعه صدر نظام سیاسی ما و هنر طرّاحان جامعه مدنی ما باشد؛ نتیجه بلبشو و گرد و خاکی بود که طوایف مدّعی جامعه مدنی به راه انداخته بودند که از قِبَل آن یک روشنفکر با صبغه قومی و هویّتی به شورای شهر پایتخت را یافت و البتّه اگر راه یافت به خاطر مزیّت‌هایی و یا عللی دیگر بود نه به خاطر تمایل به اجرای عدالتی و یا گرد و غبار رُفتنی از سر و روی گرد گرفته زبان ترکی.

به جای به درازا کشاندن سخن اختیار امر را یک بار دیگر به جلال می‌سپارم و از قول او می‌نویسم:

      « توجّه کنید به تندروی های آن دسته از روشنفکران ترک زبان که برای نفوذ در حوزۀ رهبری چه سخت تر از ما ریشه های خود می کنند و چه مقلّدان دست اوّلی می شوند برای غرب زدگی.» (در خدمت و خیانت روشنفکران، چاپ سوم، ص ۳۱۳)

تنها تفاوتی که پدید آمده، این است که به جای غرب زدگی چیز دیگری بگذاریم؛ مثلاً مقام زدگی، پست زدگی یا منفعت زدگی!!

از لحن و بیان جناب مرشدی‌زاد در این کتاب می‌توان دریافت وی دلباخته جریان اصلاح طلبی و جامعه مدنی است. به لحاظ نظری و ایجابی چنین کسی باید خود نیز دمکرات منش، معتقد به پلورالیزم و دور از استبداد رأی موجود در بین مردم و بخش عمده‌ای از سیاسیّون و روشنفکران ما باشد و حقوق حقّه همگان در ایران برای وی موضوعیّت داشته باشد. لیکن در بخشی که او نوشته های محمود افشار را نقل می‌کند؛ نوشته هایی که از نظر هر انسان فهیم و منصفی حکم جنایات فرهنگی را دارند و می‌توانند به بروز جریانات خونبار بسیاری در آینده منجر شوند؛ باز هم می‌بینیم که حضرت مرشدی زاد کلامی علیه این آراء طوایف شووینیست نمی‌نویسد و با آرامش و وقار تمام از کنار این نوشته های بی منطق رد می‌شود. محو زبان، فرهنگ، لباس، اخلاق و حتّی اسامی باستانی جغرافیایی بخش عمده مردم ایران در این موجود شگفت انگیز هیچ احساسی برنمی‌انگیزد.

این بی‌احساسی و یا بهتر بگوییم هم‌احساسی او با ناسیونالیست‌های فاشیست مشرب در هنگام نقل و درج شعر عارف قزوینی در مجلّه ایرانشهر نیز ادامه می‌یابد و وی به هیچ وجه خود را ملزم نمی‌بیند در برابر این شعر بی‌منطق و جاهلانه اعلام نظر کند و بپرسد که چرا باید زبان تورک را از پس گردن او بیرون کشید. دکتر هیئت در تحلیل این شعر عارف قزوینی و مواجهۀ مرشدی زاد با آن می‌نویسد:

      « در مورد شعر عارف قزوینی قضاوت را به خوانندگان عزیز واگذار می‌کنم. فقط از مؤلّف محترم و همفکران ملّی‌گرایشان (که قوم گرایند) سؤال می‌کنم، آیا نیرویی قویتر از اثر تحقیرآمیز این شعر و گفته و نوشته های آقایان ملّی‌گرای ترک‌ستیز که شرح آنها در کتاب ایشان رفته است، می‌تواند احساس خفته‌ی قومی و هویّت‌خواهی مردم به‌ویژه روشنفکران ترک ایرانی و یا به قول مؤلّف آذری را تحریک و بیدار نماید ؟ آیا با وجود این شعرا و نویسندگان خودی نیازی به تبلیغ و تحریک بیگانه باقی می‌ماند؟ به این ترتیب اگر دکتر براهنی گفته است، استعمار به‌ویژه استعمار فرهنگی (همانند سازی یا ممنوعیّت استفاده از زبان مادری توسّط اقوام مختلف ایرانی) عامل تجزیه طلبی است، سخنی به گزاف نگفته است. » (همان، ص ۱۰۸ ـ ۱۰۷)

مرشدی زاد حتّی با علم به غالب بودن وجه ضدّ آذربایجانی در سیاست‌های تمرکزگرایانه رضاشاه و نقل قولی در این باره از دیوید نیسمان؛ باز هم برای محق دانستن ولو اندک روشنفکران قوم گرا، مجاب نمی‌شود:

« دیوید نیسمان معتقد است که ضدّ آذری بودن وجه غالب سیاست تمرکزگرایانه رضاشاه بود. وی دلیل عمده آن را تهدیدی می‌داند که از جانب مرزهای شمالی متوجّه ایران بود. همچنین این احتمال که جدایی‌طلبان از این فرصت استفاده کنند و  به اهداف خود دست یابند. » (همان، ص ۱۷۷)

ضدّ آذربایجانی بودن تنها به دلیل تهدید از جانب مرزهای شمالی کشور نبود. این یک رقابت و چشم و هم چشمی یکجانبه‌ای بود که در نزد فارس‌گرایان تندرو حتّی از دوره پیش از مشروطه شکل گرفته بود. دوره رضا شاه تنها امکان به فعلیّت درآمدن و دولتی شدن خواسته هایی بود که چند دهه قبل از آن شکل گرفته بودند.

مرشدی زاد به لایحه اسکان عشایر و تصویب آن در مجلس شورای ملّی نیز اشاره می‌کند و می‌نویسد:

  « در سال ۱۳۱۰ لایحه ای در مجلس شورای ملّی مبنی بر اسکان ایلات کوچ‌نشین در بلوچستان، کردستان، خوزستان، لرستان، آذربایجان و دیگر بخشهای ایران به تصویب رسید. این لایحه با وجود مخالفت نمایندگانی مانند آیت‌اللّه مدرّس به اجرا درآمد و هدف از این سیاست ایجاد دولتی یکپارچه با مردمان واحد، ملّت واحد، زبان واحد، فرهنگ واحد و اقتدار سیاسی واحد بود که با تشکیل ارتش مدرن و خلع سلاح نسبی عشایر از قدرت و احتمال شورش آنها می‌کاست. » (همان، ص ۱۷۸)

کماکان خبری از انتقاد از سیاست یکسان سازی و انهدام زبان ها و فرهنگ ها در ایران و تأثیر آن در تحرّکات روشنفکران اقوام در ایران نیست. نتیجه ای که نویسنده از این امر می‌گیرد شنیدنی است :

   « برخی معتقدند این‌که عشایر قشقایی نتوانستند در اوایل پیروزی انقلاب شورش مسلّحانه‌ای را به دنبال دستگیری خسرو قشقایی ترتیب دهند، مرهون سیاست رضاشاه در قبال عشایر است. » (همان، ص ۱۷۸)

نویسنده خواسته یا ناخواسته بر سیاست خشن رضاشاه در قبال عشایر صحّه می‌گذارد و به نحوی انقلاب اسلامی را نیز مدیون این اقدام رضا شاه قرار می‌دهد. انتخاب او هم جالب است. از میان همۀ عشایر ایران قشقایی‌های تورک را انتخاب می کند و تلویحاً آنها را مستعد بلوا و شورش و نداشتن احساسات ملّی و ایران گرایانه معرفی می کند.

نتیجه‌گیری نهایی نویسنده از سیاست یکسان سازی و آسیمیلاسیون اقوام غیر فارس هم فاقد هرگونه اظهار نظر منفی و منتقدانه می‌باشد :

  « بدین ترتیب ایران نوینی که در عصر رضاشاه پدید آمد، ایرانی شکل گرفته بر بنیاد الگوی ملّت ـ دولتی که ملّتش باید ملّت همگن ایران باشد و دولتش دولت مقتدر متمرکز. برای داشتن چنین ملّتی لازم بود تمامی هویّتهای مادون ملّی و حتّی موجودیّت آنها نفی می‌شد و بدین دلیل بود که رضاشاه به اقداماتی از قبیل اسکان عشایر و … دست زد. » (همان، صص ۱۸۳ ـ ۱۸۲)

مرشدی‌زاد به کاهش پیشگامی آذربایجان در تجارت و صنعت در دوره رضاشاه که در سایه برنامه‌هایی متعمّدانه پدید آمد و نتایج مترتّب بر آن هم توجّه کرده است، لکن همچون دیگر موارد از ایراد و انتقاد بر این اتّفاق خبری نیست.

او در ادامه اقدامات دوره رضاشاه در آذربایجان به استفاده از مأموران غیر بومی و نوع رفتار این قبیل مقامات از عبداللّه مستوفی و رؤسای فرهنگ در آذربایجان می پردازد و در نهایت وجود ستم و تبعیض در آذربایجان را می پذیرد، لکن برای کاستن از  اهمیّت مسئله بار دیگر در صدد توجیه مطلب برمی آید و می‌نویسد:

« وجود تبعیض هایی از این نوع را نمی‌توان انکار کرد، ولی این سؤال باقی است که مگر رضاشاه سایر شهرهای ایران را ریاض‌الجنان کرده بود و یا مگر ستمهای مشابهی در حق ساکنان دیگر استانهای ایران حتّی استانهای مرکزی روا نمی‌داشت؟ چرا در مورد آذربایجان این اقدامات خشونت‌بار بازتابی سیاسی یافت ولی در دیگر استانها کمتر چنین بود؟ و آیا می‌توانیم بحران آذربایجان در سالهای ۱۳۲۵ ـ ۱۳۲۴ را بازتاب این‌گونه اقدامات قلمداد کنیم؟ »  (همان، صص ۱۸۸ ـ ۱۸۷)

برای تحلیل این قسمت از نظر دکتر هیئت استفاده کرده و می‌گویم:

 « در جواب چراهای ایشان باید یادآوری نمایم که ستم رضاشاه در آذربایجان مانند شهرهای فارسی زبان تنها فردی نبود، بلکه در اینجا ستم ملّی به‌کار می‌رفت، زیرا توهین و تحقیر شامل همه‌ی مردم بود، چون به زبان ترکی که زبان همه‌ی مردم آذربایجان است، توهین می‌شد و به مردم ترک‌زبان «خر» گفته و از سرشماری تبریز به عنوان «خرشماری» یاد می‌شد و همین برای جریحه‌دار کردن غرور ملّی (قومی) آنان و بیداری و هویّت‌خواهی کافی بود. ضمناً از آقای مرشدی‌زاد و همفکرانشان سئوال می‌کنم: اگر رضاشاه در همه استانها بر مردم ستم روا داشته، پس چرا روش استبدادی و فاشیستی او را که به دست بیگانگان حاکمیّت مردم ایران را به دست گرفته بود ستایش می‌کنید؟ و می‌خواهید آنرا هنوز هم ادامه دهید؟ » ( وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۱۰۹)

یک نکته را هم می توان اضافه کرد و گفت: اگر مردم در مناطق دیگر جنبش و مخالفتی بروز نمی دهند این دیگر مشکل آذربایجان نیست. آذربایجان به گونه ای علمدار حقوق ملّی بود و باید بی توجّه به کوتاهی مردم در نواحی دیگر، به عنوان سیاسی ترین و آگاه ترین ایالت ایران وظیفۀ سنّتی خود را به انجام می رساند.

ادامه دارد…

۳ دیدگاه‌ها

  1. وقتی میگوییم دشمنان تورک زیادن عده در خواب هستن تا حالا یول پرس چند نفر از این تورک ستیزان را معرفی کرده فکر نکنم یک هزارم هم شده باشه انوقت انتظار داریم تاریخ و فرهنگمان کل ایران را میگرفت باید گفته میشد با این فاشیستها هنوز زبانمان زنده است جای شکرش باقیست آزری شدیم باز حذف نشدیم هر کدام تنها یک کتاب نوشته باشند برای کوبیدن زبان تورکی کار زبان معمولی و ضعیف تمام بود ببین زبان تورکی چقدر عظمت وبزرگی دارد که هنوز زنده است زنده باد تورک یاشاسین آنا دلییم یاشاسین غیرتلی تورک میللتی

    15
    5
  2. این همه تئوریسین و سفسطه باف از خود ما و خودشان پول و پست و مقام دادند تا صدارت رساندند هزینه سرکوب و کشتار دادند به کجا رسیدند؟

    7
    2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *