خانه / آخرین اخبار / علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – بخش سوم
تورک‌ستیزان ایران (12-3)

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – بخش سوم

مرشدی‌زاد با نقل قولی از سيّد ضياء می‌نویسد: فارسي بايد همچنان زبان درسي در كليّة مدارس دولتي باشد، زيرا تركي صرفاً يادگار شومي است از مغولان وحشي كه به ايران هجوم آوردند و سراسر خاورميانه را عرصة غارت و تاخت و تاز خود قرار دادند.

یول‌پرس: در بخش دوازدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات علی مرشدی‌زاد می‌پردازیم که قسمت‌های اول و دوم تفکرات این فرد در لینک‌های زیر قابل مشاهده است.

http://yolpress.ir/?p=84483

http://yolpress.ir/?p=84585

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی

مرشدی‌زاد، نویسنده کتاب « روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی » در ادامۀ مطلب به نکته ای اشاره می‌کند که حائز اهمیّت است. او با اشاره به تضعیف اقتصاد آذربایجان در عصر رضاشاه می نویسد :

« شاید آنچه بیش از هرچیز این وضعیّت را تحمّل ناپذیر ساخته بود بروز این وضعیّت به دنبال دوره‌ای از رفاه و رونق در آذربایجان بود. آذربایجان که زمانی ثروتمندترین یا یکی از ثروتمندترین استانهای ایران بود ستاره بخت آن در دوره رضاشاه رو به افول گذاشت و این محرومیّت به دنبال وفور نوعی ناکامی در پی آورد. » (همان، ص ۱۸۸)

نویسنده فهمیده است که شخص یا ناحیه اصل و نسب‌دار و غنی وقتی از اسب بیافتد احساساتش بیش از دیگران جریحه‌دار می‌شود و لاجرم عکس‌العملش شدّت و تندی بیشتری خواهد داشت. با وجود این، باز هم نویسنده در پی گردن نهادن به حقیقت نیست و این عنادی که در سراسر کتاب وی جاری است؛ یک بار دیگر او را وامی‌دارد که بلافاصله تأثیر عامل خارجی را به گونه‌ای پررنگ در کنار آن مطرح و تأثیر عوامل داخلی را تا حدّ امکان کم‌رنگ سازد:

  « جریان های چپ که از شوروی هدایت می‌شدند نیز از این وضعیّت بهره‌برداری کردند و مرثیه هایی در باب آن سرودند.» (همان، ص ۱۸۸)

وی برای پررنگ جلوه دادن دخالت شوروی در این باب نقل قولی از یک نویسنده غربی به نام لوئیس فاوست هم می‌کند تا در خیال خود اهمیّت تأثیرات خارجی در پدید آمدن فرقه دمکرات را اساسی‌تر نشان دهد. به نظر می‌رسد آقای مرشدی‌زاد نیز از آن دسته نویسندگانی شرقی یا جهان سومی است که خود را در زیر میکروسکوپ یک نویسنده یا متفکّر غربی قرار می‌دهند تا از این طریق به شناخت خود نائل شوند و واقعیّات ملموس و موجود و دنیای واقعی برای شناخت پیدا کردن کفایت نمی‌کند. آذربایجانی آنقدر در دوره رضاشاه بدی دیده بود که نیازی به تحریک عوامل خارجی در جنبش خود نداشته باشد. از گذشته هم نشان داده بود که قلب تپنده ایران و پیشتاز حرکات مردمی و ضدّ استبدادی در ایران است و همه در ایران می‌نشینند تا ببینند آذربایجان چه می‌کند؛ هر چند که بیشتر مواقع آذربایجان رنج کشیده لکن نانش را دیگران خورده‌اند.

مرشدی زاد در تکمیل نظر خود در باره منشا خارجی داشتن درخواست‌های زبانی, ته‌مانده انگیزه‌های زبانی در آذربایجان را نیز به مهاجرین نسبت می‌دهد تا پروسه ارتباط دادن اصل حرکت به خارج را تکمیل کرده باشد:

« مسأله زبان در آذربایجان اصلی کلّی بود که میان دو گروه بومی و مهاجر به وجود آمده بود. مهاجران که در زمانی دراز در روسیّه زندگی کرده بودند و در سال ۱۹۳۷ (۱۳۱۶) به دنبال روش سیاسی استالین موسوم به «بازگشت به وطن» به ایران بازگشته بودند، آمادگی بیشتری برای همکاری با مقامات شوروی داشتند و در واقع اینها بیش از هر کسی به مسئله زبان در آذربایجان دامن می‌زدند و این امر باعث اختلاف میان آنها و اعضای بومی حزب توده در آذربایجان شده بود و حزب را به انشعاب تهدید می‌کرد. » (همان، صص ۲۰۰ ـ ۱۹۹)

وی در همین بخش از اعزام خلیل ملکی به تبریز هم خبر می‌دهد و می‌گوید ملکی برای رفع اختلافات به عنوان بازرس کمیته مرکزی به تبریز فرستاده شد. قبلاً در باره بلاهت خلیل ملکی نکاتی گفته بودیم، لیکن نکته ای که خود وی در جریان این مأموریّت دیده و گزارش کرده و نیز در خاطرات سیاسی خود نگاشته بود؛ گوشه دیگری از این بلاهت را آشکار می‌سازد. این ساده‌لوح خود فروخته طرح شعار «آنا دیلی» در تبریز را یک شعار «شوروی پرستانه» قلمداد می‌کند و این اظهار نظر نیز بدجوری بر دل جناب مرشدی‌زاد نشسته است. ملکی می‌نویسد:

« از جمله شعارهای شوروی پرستانه (نگفتم شوروی دوستانه) که در میتینگها ظاهر می‌شد «آنـادیلی» یعنی به زبان مادری بود. آنان می‌خواستند زبان ترکی (در حقیقت زبان باکو) [؟!] در مدارس و ادارات زبان رسمی باشد. این میتینگها به تظاهراتی که مثلاً ممکن بود در باکو برپا شود؛ بیشتر شباهت داشت تا به تظاهراتی که حزب توده مثلاً در تهران داشت. »  (همان، صص ۲۰۱ ـ ۲۰۰)

برای روشنفکر از دین و زبان و زادگاه خود بریده و در تهران نشسته‌ای چون ملکی بعید نیست که زادگاه خود و مردم خود و زبان مردم خود را نشناسد و تلاش همشهریانش برای صیانت از زبان مادری را یک شعار شوروی‌پرستانه به حساب بیاورد. خود مرشدی زاد تعبیر خوبی در باره ملکی و امثالهم به کا می‌برد؛ آنجا که می‌نویسد:

« این روشنفکران فارس و فارسی شده خواهان گسترش سریع نظام آموزشی دولتی بودند. » (همان، ص ۲۰۱)

شکل ساده و آشناتر نوشته مرشدی‌زاد این است که: روشنفکران توده‌ای خودفروخته و از هویّت تهی شده آذربایجانی خواهان ادامه همان جریان همانندسازی و آسیمیلاسیون دوره رضاشاهی و محو زبان تورکی بودند. از این رو در نظر جناب مرشدی‌زاد ملّی و ایران گرا جلوه‌ می‌کردند.

نوع دیدگاه مرشدی زاد در باره فرقه دمکرات نیز جالب توجّه است و از میزان انصاف و وفاداری او به حیقت سخن می‌گوید! وی در باره گروه های تشکیل دهنده فرقه دمکرات می‌نویسد:

  « پیشه‌وری عناصر ناراضی آذربایجان، آسوریها، ارمنیها، مهاجرین، اعضای قدیمی حزب کمونیست و برخی از اعضای حزب توده را در نقاط مختلف تحت لوای حزب جدیدش گرد آورد. قفقازیهای شوروی و نظامیان ارتش سرخ نیز در بنیان این حزب جدید نقش داشتند. » (همان، صص ۲۱۳ ـ ۲۱۲)

در تصویری که مرشدی‌زاد از حزب یا فرقۀ دمکرات برای ما مجسّم می کند؛ مردم آذربایجان شرکت ندارند. جز اندکی ناراضی بقیّه حزب را اینها تشکیل می‌دهند: آسوری‌ها، ارمنی‌ها، مهاجرین، اعضای قدیمی حزب کمونیست، برخی اعضای حزب توده، قفقازی‌های شوروی [با وجود اشاره به مهاجرین معلوم نیست این قفقازی‌های شوروی دیگر چه صیغه‌ای است؟] و نظامیان ارتش سرخ. ظاهراً تشکیل حزب در آن روزگاران کار خیلی سختی بوده و حدّاقل نیازمند کلّی کادر خارجی، یک ارتش خارجی و اختلاط عجیب و غریبی از اقوام مختلف بوده است! مانده‌ایم که چگونه در تهران و بدون داشتن این‌همه نیرو حزب تشکیل می‌شد؟! یقیناً احزاب تهران فقط احزابی اسمی بوده‌اند چون از این‌همه نیرویی که در آذربایجان به وفور موجود بود، لیکن در تهران یافت نمی‌شد بی‌بهره بوده‌اند!

مرشدی‌زاد گریزی نیز به بیانیه ۱۲ مادّه ای فرقه دمکرات می‌زند و چون در اصل بیانیه نکته‌ای که قابل رد کردن باشد و یا مغایر با تمامیّت ارضی ایران باشد نمی‌بیند؛ به ناچار آسمان به ریسمان می‌بافد و مطالبی بی‌ربط و حاشیه‌ای به قلم می‌آورد. وی از انور خامه‌ای نیز نقل قولی می‌آورد. خامه‌ای کادر فعّال حزب دمکرات را به سه دسته تقسیم می کند. او گروه اوّل را شخصیّت‌هایی ملّی می‌نامند و شخصیّت‌های ملّی فرقه در نظر او عبارتند از:

« شبستری، دکتر سلام‌اللّه جاوید، جعفر کاویان، کبیری، رضا رسولی، غلامرضا الهامی، نظام‌الدّوله رفیعی و گروهی از فئودالها و سرمایه‌دارانی که به خاطر حفظ ثروت و موفعیّت خویش به این فرقه پیوسته بودند؛ تشکیل می‌دادند. اینها اغلب در پشت پرده با مقامات حاکمه تهران و توسّط آنها به طور غیر مستقیم با انگلیسیها و آمریکائیها رابطه داشتند، در حالیکه با شورویها نیز لاس می‌زدند. به اعتقاد وی در آخر نیز اینها بودند که آخرین ضربه را به فرقه وارد کردند و آن را متلاشی کردند. » (همان، ص ۲۱۵)

انور خامه‌ای هم راست می‌گوید هم دروغ. دروغ می‌گوید چون کسانی که نام برد شخصیّت هایی ملّی نبودند، بلکه گروهی سست عنصر و خودفروخته بودند. راست می‌گوید چون همین گروه بی‌کفایتی، دنیاطلبی و حتّی خیانتکاربودند.

انور خامه ای گروه دوم را نیز این‌گونه معرّفی می کند:

« گروه دیگر مهاجران یا مهاجرنمایانی مانند بی‌ریا، پادگان، غلام یحیی، میر رحیم ولایی، میر قاسم چشم آذر، تقی شاهین، جهانشاهلو، فریدون ابراهیمی و امثال اینها بودند. اینها فرصت طلبان و مقامپرستانی بودند که گمان می‌کردند بالاتر از استالین خدایی نیست. نه آرمانی داشتند و نه به ایدئولوژی معتقد بودند. همه چیز برای آنها در دست شوروی بود … کوچکترین پیوندی میان آنها و ایران یا آذربایجان وجود نداشت. آنها بی‌وطن  به معنی واقعی کلمه بودند. » (همان، ص ۲۱۵)

در اینجا هم سخن انور خامه‌ای آمیخته‌ای از راست و دروغ می‌باشد. برخی از کسانی که نام برده است می‌توانند بی‌وطن محسوب شوند. بی‌وطنانی که کار فرقه برای شان حکایت «سنگ مفت و گنجشک مفت» و تفریح را داشت. نه آرمانی و دردی و نه مرامی؛ نه در پی ایدئولوژی بودن و نه به سرنوشت چندین هزار انسان پاک باخته اندیشیدن. ایشان انسان های بی‌عار و بی‌خیالی بودند که برخی از همین گروه نزدیک یک قرن زیستند. حتّی بعضی از ایشان برای نجات شاه از طوفان انقلاب اسلامی کارشان به تعریف و تمجید از شاه در سال ۱۳۵۷ انجامید و این حکایت نصرت‌اللّه جهانشاهلو بود و در نهایت نوشتن «غلط کردم نامه‌ای» به نام «ما و بیگانگان». هم اینک هم ساده‌لوحانی از نوشته‌ها، مصاحبه‌ها و گفتگوهای محافل خصوصی این سست عنصر برای اثبات تجزیه طلبی فرقه و یا انکار حقوق زبانی و فرهنگی آذربایجان بهره‌برداری می‌کنند. امّا پایان سخن در این بخش اینکه همه کسانی که در این گروه از ایشان نام برده شده است چنین حکایتی نداشتند؛ بلکه سرنوشتی خونبار  پیدا کرده و خود را بر سر دار دیدند و حاضر نشدند برای نجات از چوبه دار از آنچه کرده بودند و گفته بودند بگذرند.

گروه سوم از کادر فرقه دمکرات از نظر انور خامه ای عبارت بودند از:

« سومین گروه، کادرهای سابق حزب توده بودند و به اعتقاد انور خامه‌ای برخلاف میل خود و به اجبار عضو فرقه شده بودند. آنها هر چه می خواستند برای تمام ایران می‌خواستند نه برای آذربایجان و باطناً با مرام و تاکتیک و رهبران فرقه منجمله پیشه‌وری مخالف بودند. » (همان، صص ۲۱۶ ـ ۲۱۵)

انور خامه‌ای این بخش را هم دانسته یا نادانسته کج دیده است. مراتب ایران دوستی پیشه وری اگر بیشتر از اعضای حزب توده نباشد کمتر هم نبود و ما برای اثبات این ادّعا شاهد مثال‌های بسیاری از نوشته‌های و گفته های پیشه وری حتّی در دوران یک ساله فعالیّت فرقه دمکرات در اختیار داریم. اینکه خامه‌ای می‌گوید اعضای حزب توده هر چه می‌خواستند برای تمام ایران می‌خواستند و تلویحاً خاطرنشان می‌کند که پیشه‌وری این‌گونه نبود؛ بیشتر به یک مزاح شبیه است. بیشتر اعضای حزب توده یک سری موجودات ماشینی بودند که مغزشان را به کادرهای بالای حزب اجاره داده بودند. خود حزب توده با رهبران بی‌کفایتش هم به قدری کافی در امتحانات ملّی رفوزه شده بودند و با این اوصاف حرف از ملّی و ایران‌گرا بودن این حزب ادّعای بی بنیانی است .

بنده خدا پیشه‌وری چه هیزم تری به این اهالی قلم و سیاست فروخته بود که این گونه در باره وی قضاوت‌های غیرمنصفانه کرده و می‌کنند و ادّعای تجزیه طلبی پیشه‌وری از جانب ایشان گوش فلک را کر کرده است. حتّی همین نویسنده کتاب «روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی» ادّعا می‌کند که پیشه‌وری روز به روز به طرف تجزیه طلبی و انفصال از ایران پیش می‌رفت (همان، ص ۲۱۸) و این را در حالی مطرح می‌کند که پیشه‌وری روز به روز به طرف ابهام‌زدایی پیش می‌رفت و روشن‌ترین شاهد مثال هم قرارداد فرقه با دولت بود که به موجب آن خود پیشه‌وری به‌کلّی کنار رفت و به ریاست فرقۀ دمکرات بسنده کرد و اداره امور را به همکار وارفته خود سلام‌اللّه جاوید سپرد که از طرف دولت مرکزی سمت استانداری یافته بود. طبق توافق‌نامه مقرّر شد رئیس دارایی و رؤسای ادارات به پیشنهاد انجمن ایالتی و تصویب دولت انتخاب شوند و حتّی مقرّر شد نیروهای فدایی در ژاندارمری کشور ادغام شوند و مجلس ملّی هم به انجمن ایالتی تقلیل درجه یافت. با این توافقات همه شبهه‌ها برطرف شده بود. ارتش سرخ هم رفته بود و نمی‌توانست هم برگردد، پس این کدام تجزیه طلبی است که حضرات از آن حرف می‌زنند؟ آنچه موجب رودل کردن خیلی‌ها شده است و می‌شود دو مادّه از اعلامیّه ۱۲ مادّه‌ای است که در آن برحقوق زبانی آذربایجان تأکید شده است. حضرات می‌گویند: اعلامیّه ۱۲ مادّه‌ای عروس بسیار زیبا و جذابی است، لیکن بهتر بود فرقه برای زیباترشدنش دو چشم این عروس یعنی موادّ  یک و سه را از حدقه درمی آورد تا نور علی نور شود. پیشه‌وری حاضر به کور کردن چشم این مراجعت نامه نشد تا عمری نفرین دروغ‌گویان، خودفروختگان، وطن‌دوستان آبکی و ملّی‌گرایان توخالی را بر خود بپذیرد.

مرشدی‌زاد برای تخطئه بیشتر فرقۀ دمکرات ادّعا می‌کند فرقه از حمایت توده‌ای وسیعی برخوردار نبود. حتّی می‌گوید فرقه در آغاز حرکت فقط حدود ۲۰۰ نفر هوادار داشت که آن را هم روس‌ها جمع کرده بودند:

« بنابه یک گزارش این حرکت در ابتدا فقط حدود ۲۰۰ نفر هوادار داشت. احتمالاً هم می‌توان گفت آن حدّ از حمایتی هم که حزب دمکرات از آن برخوردار بود از قبل توسّط اتّحادشوروی و حزب توده برای آن فراهم شده بود. » (همان، ص ۲۱۶)

به راستی عناد با حق انسان را چگونه به حضیض مضحکه می‌کشاند. انگار فراموش کرده است که خودش در جای دیگری از کتابش گفته بود در این حرکت تنها رقم مهاجرین شرکت کننده به بیش‌از پنج‌هزار مهاجر تن بالغ می‌شد. نکته مهم در اینجاست که کم و زیادی هوادار مهم نیست. به جز فرازهایی کم‌شمار از تاریخ، مبارزه و حق‌جویی پیوسته مظلوم و تنها بوده است و بیشتر انسان‌ها یا توان و امکان مبارزه را نداشته‌اند و یا سر در آخور عافیت‌طلبی کشیده‌اند. آغاز هر کار مصلحانه و حق‌طلبانه با کمبود نیرو و رهرو قرین است. پیامبر عظیم‌الشّأن ما هم در آغاز کار تنها دو نفر پیرو داشت. پس کمی و زیادی هوادار ملاک حق بودن یا ناحق بودن نیست. از طرف دیگر مرشدی‌زاد تصوّر درستی از جامعه آن روز آذربایجان و ایران در ذهن ندارد. مردمی گرفتار اشغال و کمبود و قحطی و بیماری و بی‌درمانی و مردمی که عجالتاً درگیر فرزند و نان و جامه و قوت است و توان سیر در ملکوت را ندارد. دشواری و کمبود و قحطی و ناامنی در آذربایجان نمود بیشتری نسبت به تهران و نواحی مرکزی هم داشت و با افزودن مردم اکثراً بی‌سواد به این عوامل، دیگر از اکثریّت مردم و توده چه توقّعی می‌توان داشت؟ در چنین دورانی اگر روشنفکر بار مبارزه را به تنهایی بردوش نکشد، یا با بخش محدودی از جامعه حرکت نیافریند؛ چه کند؟

مرشدی‌زاد از درخواست خودمختاری و تعیین دولت خودمختار ملّی و تعیین نخست‌وزیر و مجلس ملّی به عنوان نشانه های تجزیه طلبی نام می‌برد. در تحلیل این ادّعا باید گفت خوب است که این فرد در روزگار معاصر به سر می‌برد و می‌بیند که کشورهای فدراتیو در داخل قلمرو خود مجلس ایالتی و نخست‌وزیر ایالتی دارند و داشتن اینها معنای تجزیه و اضمحلال کشور را ندارد. به عنوان دم دستی ترین مثال ایشان می‌توانند به کشور هند و سیستم اداره آن نظری بیندازند تا این‌گونه خود را مضحکه خلایق نسازند. در ثانی اگر اینهایی که گفت است بر تجزیه‌طلبی دلالت می‌کرد این امر با قرارداد بین دولت مرکزی و فرقه در خرداد سال ۱۳۲۵ مرتفع شده بود و دیگر از آنچه مرشدی‌زاد ادّعا می‌کند خبری نبود. حتّی مرشدی‌زاد می‌داند در قوانین فعلی، ما شوراهای استانی هم داریم که در صورت برپایی چنین شوراهایی امکان ارجاع مسئولیّت‌های بسیاری به مناطق و نواحی کشور میسّر می‌شود. هر چند که به دلیل پاره‌ای تنگ‌نظری‌ها و فقر دوراندیشی و تدبیر اجرا نشده یا به صورت خنثی و نمایشی به اجرا درآمده اند. باید گفت مشکل آقای مرشدی‌زاد خیلی هم به جهل مربوط نمی‌شود و مشکل ایشان بیشتر تجاهل است و لجاجت برای اثبات امری باطل.

مرشدی زاد برای نشان دادن مثلاً موجی که در کشور علیه حرکت فرقه به راه افتاده است نقل قول‌هایی از ملیّون می‌کند که اشاره به این اظهار نظرها و نام ملیون مورد نظر وی نیز خالی از لطف نیست:

۱ ـ کسروی: « اگر سایر اقلیّتهای زبانی ـ بخصوص ارمنی‌ها، آسوریها، اعراب، گیلانیها و مازندرانیها ـ نیز تقاضای مشابهی مطرح کنند از ایران چیزی باقی نخواهد ماند. »

بر خلاف نظر کسروی با چنین درخواست‌هایی و حتّی اجابت چنین درخواست‌هایی نه فقط چیزی از ایران کم نمی‌شد، بلکه دوست داشتنی‌تر هم می‌شد. کشوری می‌شد که در آن همه از عدالت برخوردارند و در سایه حکومتی عادل به حقوق حقّه خویش رسیده‌اند و در نتیجه دلبستگی‌بیشتری به این کشور پیدا می‌کردند.

۲ ـ محمود افشار: « آذربایجانی تنها گویشی از گویشهای ایران زمین است و نمی‌تواند به عنوان یک زبان اساس ملیّت به حساب آید. اساس ملیّت ایران باید استوار بر تاریخ، ترکیب نژادی و بالاتر از همه خصوصیّات مردمانش باشد. »

ما هم همین را می‌گوییم. فارسی تنها گویشی از گویش‌های ایران زمین است و نمی‌تواند به عنوان یک زبان اساس ملیّت ما ایرانی‌ها به حساب آید. در باره بخش دوم سخن افشار هم باید گفت این دیوانه نژادپرست دروغ می‌گوید. اساس کارش در فتنه‌انگیزی‌های قریب هفتاد ساله‌اش در ایران استوار کردن ملیّت ایران بر اساس زبان فارسی بوده و در این راه هر کاری می‌توانست برای ریشه‌کنی زبان تورکی در ایران انجام داد.

۳ ـ روزنامه اطّلاعات: « ترکی زبان بومی آذربایجان نیست، بلکه گویشی بیگانه است که مهاجمان مغول و تاتار بر این منطقه تحمیل کرده‌اند. »

نتیجه کار روشن است. می‌گوید تورکی هم غیربومی است، هم بیگانه است، هم تحمیلی است و هم مغول و تاتار آن را تحمیل کرده‌اند. با چنین زبانی چه می‌شود کرد؟ جز اینکه آن را ریشه‌کن کنیم چه کار دیگری می‌توانیم انجام دهیم.

مرشدی زاد برای نشان دادن مثلاً موج ضدّ فرقۀ دمکرات ملیّون در کشور، دو ابله دیگر؛ یعنی عباس اقبال آشتیانی و سید ضیاء را نیز به عنوان شخصیّت ملّی جا زده و نقل قول هایی از آنها مطرح می کند:

۴ ـ عبّاس اقبال آشتیانی: « چه کسی آثار غنی و جهانگیر فردوسی, سعدی، مولوی و حافظ را با ورّاجی‌ مهجور و ناهنجار غارتگران ترک عوض می‌کند؟ »

در باره بی‌ادبی، گستاخی و دوری اقبال آشتیانی از عوالم انسانیّت قبلاً نکاتی شنیده و خوانده‌بودیم؛ لیکن این عبارت ما را برای پی بردن به ماهیّت اقبال آشتیانی از هر جمله و قول و بیان دیگری بی‌نیاز می‌سازد. ما قبلاً هم از اقبال آشتیانی توقعّ اظهارنظرهای مؤدّبانه نداشتیم لیکن نویسنده‌ای که در روزگار حاضر مطلب می‌نویسد این مقدار باید بفهمد که این جملات دل هم‌میهنان او را جریحه‌دار می‌سازد و پرهیز از درج چنین مطالب سخیفی اولی و ارجح است.

۵ ـ حزب اراده ملّی سیّد ضیاء: « فارسی باید همچنان زبان درسی در کلیّه مدارس دولتی باشد، زیرا ترکی صرفاً یادگار شومی است از مغولان وحشی که به ایران هجوم آوردند و سراسر خاورمیانه را عرصه غارت و تاخت و تاز خود قرار دادند. »

در و تخته خوب با هم جور شده‌اند و پیوند یافته اند. سیّد ضیاء انگلیسی می‌نویسد و مرشدی‌زاد نویسنده در دوران انقلاب اسلامی لذّت می برد و امضا می‌کند.

نویسنده در بررسی دوره بعد از فرقه دمکرات تا پایان سلسله پهلوی در سال ۱۳۵۷ نکته‌ای را بیان می‌کند که تا حدّی موجب تعجّب و تأسّف است:

« اگر چه رژیم پهلوی در کسب مشروعیّت خود تنها متّکی به حمایت مردمی نبود، ولی اراده مردم یکی از منابع مشروعیّت آن به شمار می‌رفت . » (همان، صص ۲۲۹ ـ ۲۲۸)

اگر مقصود نویسنده از به شمار آمدن اراده مردم به عنوان یکی از منابع مشروعیّت رژیم پهلوی، به شمار آمدن به لحاظ نظری است؛ می‌توان عقیده  وی را پذیرفت لکن از ظاهر کلام برمی‌آید که وی در عالم واقع رژیم پهلوی را به متّکی بر اراده مردم می‌داند. در این صورت جز حیرانی کار دیگری از دستمان برنمی‌آید. چگونه می‌توان رژیمی پلیسی را که نقاط اتّکائش قوّه قهریّه و دول خارجی و حتّی مطلع پیدایش چنین دولتی وابسته به اراده دول امپریالیستی‌است، متّکی به آرای مردم به حساب آورد؟

مرشدی زاد در باره سیاست فرهنگی دوره محمّدرضا پهلوی هم می‌نویسد:

«شیوه آموزشی مرسوم در دوره رضاشاه، در دوره محمّدرضا پهلوی نیز ادامه یافت. در این نحوه آموزش بیشتر بر فرهنگ مسلّط تأکید می‌شد و به جای خرده فرهنگهای موجود در ایران یا جهان اسلام بیشتر به فرهنگ اروپایی ـ آمریکایی توجّه می‌‍‌شد.» (همان، ص ۲۳۰)

اصطلاح خرده فرهنگ نیز از آن اصطلاحات ابلهانه‌ای است که لقلقه زبان باستانگرایان معاصر و نیز اهل قلم و سیاست و فرهنگ شده است. زبان تورکی در ایران خرده فرهنگ نیست. یک سرشماری به دور از حبّ و بغض می‌تواند تورک را بزرگ‌ترین گروه قومی زبانی ایران معرّفی کند و دقیقاً به همین دلیل است که در سرشماری‌های کشور هیچ گاه تعیین زبان مردم جایگاهی در سرشماری ندارد .

مرشدی زاد اعتراف می‌کند آذربایجان در دوران پهلوی برتری اقتصادی خود را از دست می‌دهد و کم توجّهی به اقتصاد آذربایجان در سرلوحه برنامه‌های رژیم پهلوی قرار می‌گیرد. وی با ارائه آماری از برنامه چهارم توسعه در دوران محمّدرضا پهلوی به گفته خود سندیّت نیز می‌بخشد و در نهایت می‌نویسد:

«در واقع دولت در سیاستها و برنامه‌های خود نسبت به استانها نوعی تبعیض روا داشته بود. شاید بتوان این مطلب را بدین صورت توجیه کرد که دولت شاه به دلایل امنیّتی و با توجّه به این امر که مراکز صنعتی باید از مرزها دور بمانند تا در زمان وقوع جنگ احتمالی از حمله مصون باشند این تبعیض را روا داشته است. ولی به هر صورت این واقعیّت وجود داشت و این احساس را برمی‌انگیخت که سیاستهای عمرانی و توسعه‌ای دولت بیشتر معطوف به استانهای فارسی‌زبان است. البتّه این مطلب را نیز نباید فراموش کرد که وضع آذربایجان نسبت به استانهای کردستان و بلوچستان بهتر بود. » (همان، ص ۲۳۲)

بهتر بودن شرایط کلّی آذربایجان در مقایسه با دیگر نواحی بیشتر معلول موقعیّت خاصّ جغرافیایی آذربایجان و گسترش داشتن کشاورزی و دامپروری و بهره‌مندی از شرایط اقلیمی مناسب بود و گرنه آذربایجان در زمینه اقتصاد، مدیون دولت‌ها نبوده است. مسئله کمربند امنیّتی بودن آذربایجان هم دلیل قانع کننده‌ای نیست. اگر کمربند امنیّتی بودن درباره آذربایجان‌غربی تا حدودی صادق باشد در باره آذربایجان شرقی که موضوعیّت ندارد. از طرف دیگر اگر واقعاً چنین نگرانی وجود داشت لااقل می‌شد به جای صنایع سنگین به گسترش بیشتر کشاورزی و دامپروری و گسترش صنایع استخراجی و صنایع تبدیلی کشاورزی و دامی که نسبت به صنایع سنگین سرمایه بری کمتری هم دارند توجّه کرد و می‌شد آذربایجان را به انبار گندم و گوشت و دیگر فرآورده های غذایی ایران تبدیل کرد. مع‌الأسف مشاهده می‌کنیم که در این زمینه ها نیز اهتمام کافی نشان داده نشد و علل آن هم روشن بود. تهران از بابت نفت و تجارت وابسته به نفت خوزستان و بنادر جنوب بود و اگر قرار بود از بابت غذا هم وابسته به آذربایجان باشد، دیگر پشمی برای کلاهش باقی نمی‌ماند؛ از این رو ترجیح داد به جای آباد ساختن آذربایجان به آباد ساختن کشاورزی و دامپروری استرالیا و آرژانتین و کانادا و امثالهم سرگرم باشد تا با یک تیر دو نشان بزند؛ هم منّت‌کش آذربایجان نباشد و هم خود آذربایجان را نیازمند و دست به دهن نگه‌دارد. به جز این دلیل مهم‌تری وجود داشت. کشاندن نیروی کار آذربایجان به تهران و دیگر نقاط و مستحیل کردن ایشان در میان جمعیّت فارس. این تدبیر تاکنون چندین میلیون از جمعیّت آذربایجان و جمعیّت تورک ایران کاسته و به جمعیّت فارس زبان افزوده است.

در بخش مربوط به سیاست داخلی در جمهوری اسلامی ایران، نویسنده با یادآوری فراز و فرودهایی که در زمینه ملّی‌گرایی در اوایل انقلاب اسلامی به وقوع پیوسته است؛ در نهایت به نقل جمع بندی ریچارد کاتم در این باره می‌پردازد و می نویسد:

«به اعتقاد کاتم اگر چه در این دوره ملّی‌گرایی از صحنه کنار زده شد ولی این امر به معنای مرگ ملّی‌گرایی نبود، بلکه ملّی‌گرایی جدیدی متشکّل از ویژگیهای شیعی ـ اسلامی از درون آن سر برآورد. » (همان، ص ۲۳۹)

نظر کاتم را باید با ملاحظاتی پذیرفت. هرگاه در جامعه‌ای حقیقت کم رنگ شود به همان نسبت مجاز جای آن را می‌گیرد. واقعیّت تلخ دوران انقلاب اسلامی بخصوص بعد از خاتمه جنگ تحمیلی چیزی جز این نیست. چرا که یک بار دیگر شخصیّت های باستان گرا میدان گسترده‌ای را در برابر خود دیدند و با فراغ بال و آسودگی خیال عقاید خود را مطرح کرده و منویّات و نوشته های خود را به عقبه فکری جریان ملّی‌گرایی نو بدل کردند. تز ابلهانه کسروی به عنوان حرف آخر در باب زبان آذری پذیرفته شد. نام احسان یارشاطر بر بلندای دایره‌المعارف بزرگ اسلامی درخشید. ایرج افشار طرف صحبت و مشورت مرکز پژوهش‌های مجلس قرار گرفت. به منوچهر مرتضوی لقب عارف داده شد؛ عنایت‌اللّه رضا عضو شورای عالی علمی و مشاور عالی مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی شد و قس علیهذا. البتّه برای توجیه چنین سیاستی باید فلسفه و علل وجودی نیز بافته می‌شد؛ یعنی، از نوع همین کارهایی که امثال جناب مرشدی‌زاد و نسل جدید ملّی‌گرا که به برگت گسترش آموزش عالی بسیار هم پرشمار شده اند؛ انجام می‌دهند؛ یعنی، چرخش هزاران قلم و هزینه شدن میلیاردها سرمایه برای توجیه یک سیاست غیراسلامی و غیرانسانی که ریشه در خودخواهی و پیروی از نفسانیّات دارد.

در ادامه این بخش مرشدی زاد قانون اساسی جمهوری اسلامی را با قانون اساسی مشروطه مقایسه می‌کند و این‌گونه نتیجه می‌گیرد:

« قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران از بعد قومی شباهتهای زیادی با قانون اساسی مشروطیّت دارد و از این حیث نمی‌توان گفت نظم مستقر را برهم زده باشد. » (همان، ص ۲۶۲)

در همین باره نقل قولی نیز از  هیگینز می آورد:

« از جمله مواردی که وی به آنها اشاره می‌کند؛ عبارتند از این‌که هر دو قانون اساسی به یک منبع از مشروعیّت معتقد هستند. هر دو قانون اساسی شهروندان را به صورت فردی و نه جمعی ـ مدّ نظر قرار می دهند و در نتیجه از آنها می خواهند که به صورت فردی در حکومت مشارکت جویند و در نتیجه هویّت قومی چندان لحاظ نمی شود. برخی از گروه ها مانند زردشتیان، مسیحیان، کلیمیان به عنوان اقلیّت از برخی امور مستثنی شده اند. مسلمانان سنّی مذهب نمایندۀ مجزّایی در مجلس ندارند. هر دو قانون اساسی بر دین، فرهنگ و زبان رسمی و واحد تأکید دارند و در نتیجه زبانها و گویشهای مختلف در نظام آموزشی جایگاهی پیدا نمی‌کنند. » (همان، صص ۲۶۳ ـ ۲۶۲)

در این بخش نیز کار مرشدی‌زاد فاقد موضع گیری است. وی نه فقط کلامی در تأیید حقوق زبانی غیر فارس زبان‌ها عموماً و تورکی خصوصاً بر زبان نمی‌آورد، بلکه بلافاصله بعد از بیان نظر هیگینز بر نقش دین در وحدت اقوام با دولت مرکزی تأیید می‌کند. این عمل مرشدی زاد و تأکید بر نقش دین یقیناً نتیجه ذوب در دین نیست، زیرا از حد‌اقل های دینداری رفتار و نگرش عادلانه داشتن و عناد نکردن در قبال سخن حق است. یک نکتۀ مهم هم باقی می ماند. بر خلاف نظر نویسنده قانون اساسی مشروطه بر زبان واحد؛ یعنی، فارسی تأکید نکرده و به کلّی در باب زبان سکوت اختیار کرده است.

نویسنده در تبیین بیشتر مواضع نیروهای انقلابی؛ به مواضع حزب جمهوری اسلامی در باره مسئله قومیّت های کشور نیز توجّه می‌کند و بندهایی از کتاب «مواضع ما» را که منعکس کننده مواضع حزب جمهوری اسلامی است؛ می آورد که می‌توان گفت با وجود اجرایی نشدن آن مواضع، باز حاوی نکات مترقّی می‌باشد. برخی از این بندها عبارتند از:

ـ پیوند روحی و عاطفی میان افراد یک قوم و قبیله یا یک ملّت امری است طبیعی و محترم (همان، ص ۲۶۹)

ـ زبان و ادبیّات و فرهنگ و هنر و آداب و رسوم هر قوم آزاد و محترم است و مردم باید در استفاده از زبان ملّی و ادبیّات و فرهنگ و هنر بومی خود آزاد باشند. (همان، ص ۲۷۰)

ـ تعصّبات قومی و نژادی و ناسیونالیستی و برتری‌جوییهای قومی و ملّی حرام و برضدّ اسلام است و آسیبی سخت بر ولاء و اخوّت اسلامی و قرآن صریحاً با این تعصّبات مخالفت کرده است. (همان، ص ۲۷۰)

ـ در اداره امور کشور اصل مرکزیّت لازم و برای حفظ وحدت امّت ضروری است ولی نقش مرکزیّت باید به حدّاقل کاهش یابد و در همه امور نقش عملی گسترده به مردمی داده شود که خوب و بد کار نصیبشان می‌شود. (همان، ص ۲۷۲)

در ارتباط با موارد فوق کمافی‌السّابق اعلام نظری از جانب مرشدی‌زاد مشاهده نمی‌شود و نویسنده به هیچ عنوان قصد ورود به این مسئله را ندارد که چرا سیاست دولت های ما در قبال قومیّت ها دقیقاً مغایر با آن چیزی است که در دوران انقلابی‌گری و شفافیّت در سیاست و اندیشه بر زبان می‌آوردند. برخی از واضعان مواضع حزب جمهوری اسلامی مدّتی طولانی مدیریّت کشور را بر عهده داشتند، لیکن آنها نیز حریف نفسانیّات و خودبزرگ بینی نشدند و نتوانستند تغییراتی در سنّت های کشورداری بنیان گذاری شده در زمان پهلوی علیه آذربایجان و زبان تورکی ایجاد کنند.

مرشدی زاد در ادامه تحلیل سیاست داخلی در جمهوری اسلامی ایران به دوره بازسازی اشاره می‌کند. او معتقد است محتوای تبلیغاتی جمهوری اسلامی ایران از واپسین ماه‌های جنگ تحمیلی به هویّت ایرانی و نمادهای ایران باستان متمایل می‌شود. در نظر وی این تغییر رویّه از یک سو نشانه ناکامی ایده «جهان وطنی اسلامی» و بازگشت نسبی به ایده دولت ملّی و از سوی دیگر نشان دهنده اتّخاذ مشیی عمل گرایانه از سوی ایران می باشد، لکن شاه بیت نوشته های وی در این بخش عبارتند از:

« این دوره نیز از حیث سیاست کلّی قومی، دربردارنده سیاست همانندسازی بود. » (همان، ص ۲۷۳)

وی به تکوین حرکت های دانشجویی در دوران بازسازی اشاره می کند و اعلام می‌دارد که نسل جدیدی از روشنفکران قومی در این دوره ظهور می‌کنند. او در کنار این مسئله به پیدایش نشریّات مبتنی بر اندیشه های قومی نیز اشاره می‌کند. مرشدی‌زاد وجه مشخّصه این قبیل روشنفکران را ارتباط مستحکم‌تر ایشان با داخل می‌داند. باید دید معاندان این بار و با خارج شدن یکی از بهانه‌ها و دستاویزهای اصلی خود یعنی انتساب روشنفکران قومی به سیاست های خارجی چگونه کنار می‌آیند.

نویسنده به انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۷۶ نیز اشاره ای می‌کند و طرح شعارهایی نو و ارائه نظراتی جدید از سوی سیّدمحمّد خاتمی را مطرح می‌کند. یکی از این نظرات جدید مسئله حقوق قومیّت هاست. لیکن جالب است که خاتمی شهر سنندج و ناحیه‌ای کردنشین را برای طرح مسئله انتخاب می‌کند. در حالی‌که حقوق ضایع شده قومی بیشتر در میان جامعه تورک ایران موضوعیّت دارد. زبان کردی از دیدگاه شووینیست‌ها زبانی هندواروپایی (یا به تعبیری ابلهانه‌تر آریایی) و خویشاوند زبان فارسی و از زیر مجموعه‌های زبان فارسی محسوب می‌شود و دیده نشده است که یک شووینیست و باستانگرا از ضرورت محو زبان کردی سخن بگوید. مرشدی زاد عبارت کوتاهی از سخنرانی خاتمی در سنندج به شرح زیر نقل می‌کند:

« کردها حقوقی داشتند که در طول تاریخ ضایع شده است و ما باید آن حقوق را به آنها ادا کنیم. » (همان، ص ۲۷۸)

نویسنده با این نقل قول می‌خواهد یکی از نکات و نظرات و شعارهای جدید خاتمی را عنوان دارد و مثلاً از جوّی تازه و شرایطی تازه سخن بگوید لکن باز هم حکایت همان حکایت کهنۀ «شتر دیدی؛ ندیدی» می باشد. کتاب جناب مرشدی‌زاد در آخرین سال دور اوّل ریاست جمهوری خاتمی نوشته شده است و تا این تاریخ خاتمی و شرکا و به طور کلّی جریان اصلاح‌طلبی هیچ قدمی برای احقاق حقوق زبانی، فرهنگی و اقتصادی تورک‌ها برنداشته‌اند و تنها سرگرم مغازله با رهبران غربی و معاملات مغبون آمیز با ایشان بر سر منافع ملّی هستند و شأن خود را با طرح مسائل قومی پایین نمی‌آورند! مرشدی زاد هیچ سؤالی یا اظهار نظری در باره عدم اجرای قول‌های داده شده از جانب خاتمی در جریان تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری در باره حقوق قومیّت ها نمی‌کند. نیز نمی‌گوید هدف خاتمی و جریان حامی او از طرح شعارهای اقوام پسند تنها حربه ای برای رأی جمع کردن بوده‌است و لاغیر. او حتّی اعتراضی هم به سخنان جاهلانه برخی شخصیّت‌های اصلاح طلب در باره زبان تورکی نمی‌کند و تنها در پی القای جوّی نو و شکستن جوّ «همانندسازی» در دوره اصلاحات می‌باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *