خانه / آخرین اخبار / علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – بخش پایانی
تورک‌ستیزان ایران (12-4)

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی – بخش پایانی

علی مرشدی‌زاد برای تحریف تاریخ و انکار هویت تورکی آذربایجان می‌گوید: ناسيوناليست‌هاي آذربايجان به تاريخ باستان خود افتخار مي‌كنند و پيوسته به آن اشاره دارند؛ در عين حال بيشتر آنها بر «ترك بودن» خالص آذربايجان در طيّ تاريخ تأكيد مي‌ورزند. حال آن‌كه بيشتر مورّخين بر اين امر توافق دارند كه تركي شدن تدريجي آذربايجان در قرن دهم يا يازدهم ميلادي آغاز شد. قبل از آن براي سه هزار سال علاوه بر ساكنان بومي، مخصوصاً در منطقة قفقاز، گروه قومي مسلّط شاخة ايراني قبايل هندواروپايي بوده اند.

یول‌پرس: در بخش دوازدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات علی مرشدی‌زاد می‌پردازیم که قسمت‌های اول، دوم و سوم تفکرات این فرد در لینک‌های زیر قابل مشاهده است.

http://yolpress.ir/?p=84483

http://yolpress.ir/?p=84585

http://yolpress.ir/?p=84635

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

علی مرشدی‌زاد و زبان تورکی

زاویه دیگر کار مرشدی‌زاد بازی کردن با برخی نظریّه‌ها و تزهاست که در این بخش خزعبلی به نام «حقوق شهروندی» را علم می‌کند و به طرح دیدگاه برخی نویسندگان غربی در این باره می‌پردازد و مطرح شدن آن از جانب طوایف اصلاح‌طلب را نیز به عنوان نقطه عطفی محسوب می‌دارد و سخن را بدین‌جا می‌کشاند که:

« منطق جامعه مدنی و حقوق شهروندی از مفاهیم هماهنگ‌سازی و همانندسازی فاصله می‌گیرد و به مفهوم آشتی دادن تقاضاهای رقیب در خصوص برابری و هویّت نزدیک می‌شود که حاصل آن پلورالیزم است. » (همان، ص ۲۸۰)

تورک ها به خوبی و با تمام وجود در طیّ حاکمیّت هشت ساله طوایف اصلاح‌طلب مفهوم جامعه مدنی و حقوق شهروندی را دریافت کردند و فهمیدند وقتی دولتی یا یک نظام‌سیاسی قصد تمکین در برابر حقوق حقّه‌ای را ندارد، جز پناه بردن به تزها و تعابیر مبهم چاره دیگری هم ندارد و از این رهگذر مردم را برای دوره‌ای دیگر سرگرم نگه می دارد، تا بعد.

درگذشت دکتر محمّدتقی‌زهتابی و ممانعت مسئولان آذربایجان شرقی و تبریز برای برگزاری مراسم ترحیم دکتر زهتابی نیز اتّفاقی است که در دوره حاکمیّت اصلاح‌طلبان رخ داد. به عبارتی ساده‌تر استاندار و فرماندار اصلاح طلب دولت اصلاح طلبِ مدّعی جامعه مدنی و حقوق شهروندی و پلورالیزم؛ اجازه برگزاری مجلس ترحیم یک نویسنده و مورّخ را ندادند. خود مرشدی‌زاد نیز علی‌رغم اشاره به مورد دکتر زهتابی در نقد رفتار دولت مدّعی حقوق شهروندی کلمه‌ای بر زبان می‌آورد.

مؤلّف کتاب «روشنفکران آذری و هویّت ملّی و قومی»  در بررسی عوامل خارجی و روشنفکران آذربایجانی در دوره رضاشاه نیز به طرح مسائلی نادرست روی می‌آورد. یکی از مطالب جعلی دانستن نام جمهوری آذربایجان است:

« ظهور پان عثمانیسم متأثّر از پان اسلامیسم و به دنبال آن پان ترکیسم و آرا و عقاید روشنفکران وابسته به کمیته اتّحاد و ترقّی مانند ضیاء گوگالپ و نیز تلاشهایی که در منطقه ماورای قفقاز برای تعریف هویّتی جدید به عنوان ترکان آذربایجان به عمل آمد و در پی آن بخشی از این منطقه نام جعلی آذربایجان را به خود گرفت در همان زمان نشان از نوعی توسعه‌طلبی و افزون‌خواهی آن کشورهاداشت و البتّه تأثیراتی ایدئولوژیک نیز بر  روشنفکرانی از ایران گذاشت. » (همان، ص ۲۸۵)

مشکل مرشدی زاد بی‌سوادی و نادانی نیست. با بررسی آن همه منبعی که نویسنده در پایان کتاب ردیف کرده است؛ بسیار بعید است که وی حدود آذربایجان را در کتب پیشین نخوانده باشد و نداند که عمده منابع پیشین مرز آذربایجان را در شمال تا دربند می‌رسانند. با این وصف جعلی خواندن نام آذربایجان برای شمال آراز را بیشتر باید کار نویسندگان جعلی دانست که قصد نویسندگی و کشف حقیقتی را ندارند، بلکه مأموریّتی برای کتمان حقیقتی دارند. البتّه مرشدی‌زاد این ادّعا را در صفحه ۲۹۰ کتابش نیز تکرار کرده است تا در خیال خود این امر را در اذهان راسخ‌تر ساخته و غیر قابل تردید نشان دهد.

نکته دیگر در این نوشته تعبیر عجیب و غریب «تعریف هویّتی جدید به عنوان ترکان آذربایجان» است. این یعنی چه؟ یعنی مردمان این ناحیه قبل از آن هویّتی نداشتند و تازه برای آنها هویّت تعریف می‌شود؟ چگونه ادّعا می‌کند مردم ریشه‌دار آذربایجان پا در هوا بوده‌اند تا اینکه روس‌ها برای ایشان هویّتی را تعریف کرده‌اند. مردم این ناحیه از روزگارانی دور زبان تورکی و فرهنگ خود را داشته اند. در روزگاری از تاریخ با زیاده‌خواهی‌های یک امپراطوری بزرگ مواجه گشتند و دست تنها با این امپراطوری درآویختند و چون حمایتی از سوی هم میهنان فارس و شبه فارس خود ندیدند؛ مغلوب گشتند و بخشی از آذربایجان از دست رفت. بعد هم که کمونیست‌ها آمدند یک تقسیم بندی جغرافیایی مبتنی بر زبان و اقلیم برای مردمان نواحی اشغالی طرّاحی کردند. نام این واحد‌های جغرافیایی هم یا بر مبنای نام‌های تاریخی و باستانی بود و یا بر مبنای زبان و نام قومیّت؛ یعنی، همان چیزهایی که آن مردمان داشتند و از خارج برای شان طرّاحی نشده بود.

مرشدی‌زاد در اظهار نظری بی‌پایه می‌گوید روس‌ها برای کاستن از قدرت زبان فارسی در نواحی اشغالی به ترویج زبان تورکی پرداختند:

« راه حلّی که روسها برای کاهش نفوذ زبان و فرهنگ فارسی در آن منطقه می‌توانستند متصوّر شوند، احیای زبان ترکی بود که می توانست اوّلین گام در راه ایجاد هویّتی جدید برای ساکنان آن منطقه باشد. » (همان، ص ۲۸۶)

باید پرسید :

۱ ـ مگر زبان تورکی مرده بود که روس‌ها در پی احیای آن باشند؟

۲ ـ روس‌ها اگر قصد ترویج زبان جدیدی را داشتند؛چرا به جای زبان خود، زبان تورکی را در آذربایجان ترویج کردند؟

۳ ـ مردمان همسایه آذربایجانی‌ها در این سوی آراز را تورک‌ها تشکیل می‌دادند، نه فارس‌ها و قاعدتاً روس‌ها باید زبانی را قلع و قمع می‌کردند که ارتباط‌شان را با ‌همزبانان همسایه ایشان قطع کند نه با زبان مردمی که هزار کیلومتر دورتر از ایشان زندگی می‌کردند.

۴ ـ یعنی جناب مرشدی‌زاد از حکایت کوچاندن ارامنه مسیحی من‌جمله ارامنه ایران به نواحی اشغالی برای برهم زدن توازن جمعیّتی به نفع مسیحیان و به زیان مسلمانان و تورکان بی‌خبر هستند؟

۵ ـ چگونه روس‌ها در اندک زمانی تورکی را در آذربایجان احیا کردند و و در این ور آب دولتمردان با گذشت یک قرن از احیای فارسی و یا مثلاً  آذری در آذربایجان عاجز هستید؟

۶ ـ کدام فارسی؟ و کدام کاهش نفوذ زبان و فرهنگ فارسی؟ مگر شعرسرایی عدّه‌ای معدود آن هم چند قرن پیش دلیل بر همه‌گیری زبان فارسی در یک ناحیه وسیع است؟

نویسندگانی از نوع مرشدی‌زاد سال‌هاست که خود را با این تخیّلات سرگرم ساخته‌اند و برای زبان فارسی گستره‌ای وسیع و خیالی در نظر گرفته‌اند و روزگار خود را با زدن نعل‌های وارونه می‌گذرانند.

مرشدی‌زاد در تشریح نقش روسیّه و سپس شوروی در زدودن آثار به اصطلاح فرهنگ ایرانی در سرزمین‌های آسیای مرکزی و ماوراء قفقاز مطلبی از زنکوفسکی نقل می‌کند و در ادامه آن نتیجه می‌گیرد:

« در نتیجه سیاست فوق مقامات روسیّه روشنفکرانی مانند آخوندزاده را تشویق کردند که به جای فارسی به زبان ترکی محلّی بنویسند. » (همان، ص ۲۸۶)

آوردن کلمه محلّی در کنار تورکی خود ناشی از نوعی عقده‌گشایی است وگر نه کلمه «محلّی» در اینجا یک حشو تمام عیار است. تشویق تورکی از طرف روس‌ها هم تنها یک توهّم است. آخوندزاده ای که تابعیّت روس را پذیرفته بود نمی توانست به جای تورکی به زبان روسی و تبلیغ آن بپردازد؟! مرشدی زاد ادامه می‌دهد:

« اصرار آخوندزاده به تشویق ایرانی‌ها و ساکنان قفقاز برای آشنایی با فرهنگ و زبان روسی و اروپای غربی و جایگزین کردن حروف روسی ـ لاتین به جای الفبای عربی در واقع با سیاست فرهنگی روسها در سرزمینهای فتح شده ایران سازگار بود و از آن حمایت می شد. نشریّاتی چون اکینچی و ملاّ نصرالدّین با لحن ضدّ ایرانی و ضدّ شیعی خود تحت حمایت عملی روسیّه قرار داشتند. » (همان، ص ۲۸۷ ـ ۲۸۶)

لابد جناب مرشدی‌زاد نسخ معتبرتری از این دو نشریّه در اختیار داشته که در آنها وجه ضدّ ایرانی یا ضدّ شیعی را ملاحظه کرده است وگرنه آدم‌های باسواد چنین تلقّی‌ای از این دو نشریّه ندارند. تأثیر پذیری نشریّات صدر مشروطه از نشریّات منتشر شده در آذربایجان بسیار مشهور و قطعی است. حتّی ملک‌الشّعرای بهار سیّد اشرف‌الدّین گیلانی را به خاطر تأثیر پذیری بسیار از «هوپ‌هوپ نامه» مورد انتقاد قرار می‌دهد و شعر او را منتحل می‌داند. مرشدی‌زاد در این فراز به گذشته رجوع کرده و به شیوه نویسندگان آریامهری مطلب نوشته‌است. روزگاری که در آن باستانگرایان و نیز خودفروختگان آذربایجانی با فراغت بال هر خزعبل و مطلب فاقد مدرکی را می‌نوشتند و یقین داشتند که به مدد حاکمیّت یک نظام پلیسی و یک جریان تحریم تمام عیار علیه زبان تورکی کسی جرأت و امکان نقد و اعتراض بر نوشته‌های بی بنیان ایشان را ندارد.

درباره این بخش از نوشته‌های آقای مرشدی زاد دکتر جواد هیئت به گونه زیر اظهار نظر می‌کند:

« در اینجا این نکته نیاز به اصلاح دارد که روسها نشریّات ترکی را تشویق نمی‌کردند، ولی زبان و فرهنگ روسی ر ا تبلیغ و ترویج می کردند، به همین دلیل بود که روزنامه اکینچی بعد از دوسال انتشار (۷۸ ـ ۱۸۷۵) توسّط دولت روسیّه تعطیل شد. ملاّنصرالدّین هم که بعد از انقلاب ۱۹۰۵ و شکست روسیّه از ژاپن و دادن آزادی نسبی به مردم امپراطوری در تفلیس منتشر می‌شد، ضدّ ایرانی و ضدّ شیعه نبود و از طرف روسیّه هم حمایت نمی شد! تاریخ یکصد ساله اجتماعی ایران نشان می‌دهد که نوشته های ملاّ نصرالدّین چه‌قدر در انقلاب مشروطیّت ایران تأثیر مثبت داشته است. او محمّد علیشاه را که ضدمشروطه بود و مجلس را به توپ بسته بود و تحت حمایت روسها بود؛ هدف حمله‌های نیشدار طنز خود قرار داده بود و از خرافات مذهبی تنقید می‌کرد. همچنین م.ف. آخوندزاده که ایران‌دوست بود و خود را ایرانی می‌دانست؛ بنیانگذار نثر نوین ترکی و نمایشنامه‌نویسی در خاورمیانه است. » (وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۱۱۳)

اظهارنظرهای مبتنی بر خباثت در کتاب مرشدی‌زاد به عنوان یک اصل از طرف او در کلّ کتاب جریان دارد. یکی دیگر از این نمونه‌ها نوع اظهار نظری است که وی در باره آثار نوشته شده در عثمانی دارد:

« آثار نجیب عاصم ( ۱۹۳۶ ـ ۱۸۶۰ ) که نخستین ترک‌‌شناس واقعی عثمانی محسوب می‌شود … از حیث تاریخی و ارائه هویّتی تاریخی برای ترکها حائز اهمیّت هستند. برخی اروپائیان نیز در شکل دادن به این هویّت نقش داشتند. » (همان، ص ۳۰۲)

اوّلاً تعبیر «ارائه هویّت تاریخی» در ذات خود حامل نوعی کج‌اندیشی است و می‌گوید عثمانی‌ها با مشکلی به نام بحران هویّت مواجه گشته بودند و لازم بود جهت رفع این مشکل برای خود هویّت بتراشند. این یک دروغ تمام عیار است و تاریخ جز این می‌گوید. اگر با قدری اغماض تورک را سربلندترین قوم کلّ تاریخ بشر محسوب نداریم؛ بی شک تورک در شمار معدود اقوام سربلند تاریخ خواهد بود و همه سرمایه مادّی و معنوی لازم برای چنین سربلندی را دارد. در ثانی اروپایی‌ها از یاری کردن عثمانی برای یافتن هویّت تاریخی چه نفعی می‌برده‌اند؟ اصولاً هیچ دولت اروپایی به دلیل اختلاف در دین و زبان و نژاد و به دلیل اینکه امپراطوری عثمانی یک رقیب قدرتمند برای ایشان در سطح اروپا و غرب آسیا و بخش‌هایی از آفریقا محسوب می‌شد؛ دل خوشی از عثمانی نداشت و به طور طبیعی مردمان و خواصّ اروپا هم نمی‌توانسته‌اند غیر از این بیندیشند. با این وصف تأکید بر نقش اروپائیان نمایانگر وجود نیّتی خاصّ در این باره است. از طرف دیگر شروع این بازی می‌تواند حرف‌هایی دیگر را به میان بیاورد و مثلاً پرسیده شود فعالیت های پژوهشی صدها نویسنده غربی در باره ایران و ایران باستان و یا زبان فارسی تلاشی برای برای ایجاد هویّت فارسی بود.

مرشدی‌زاد در بخشی که به تبیین آراء محمّدضیاء گوگالپ می‌پردازد به کتاب «اصول ترکیسم» او و عدول وی از نظرات تندروانه قبلی اشاره می‌کند و سپس در بیان مراحل اجرای وحدت تورک‌ها از نظر گوگالپ می نویسد:

« در واقع مرحله نخست تحقّق اندیشه توران یعنی تحکیم اقتدار ترکهای عثمانی بر امپراتوری و ترک گردانی اقلیّتهایش با کشتار بیش از یک میلیون ارمنی و انبوهی از دیگر اقلیّهای مسیحی چون آسوریان در ۱۹۱۵ آغاز شد و با انقلاب ۱۹۱۷ و فروپاشی نظام تزاری راه برای تحقّق مرحله دوم که انضمام آذربایجان ایران و روس به قلمرو ترکها بود؛ گشوده شد. »  (همان، ص ۳۰۵)

هم زبان شدن با دشمنان غربی برای کوبیدن کشوری مسلمان و دولت و ملّتی که دارای اشترکاتی بسیار با ایشان هستیم روش معقول و مناسبی نیست. در باره کشتار ارامنه، نویسندگان ایرانی روی مشهورات زمانه تأکید می کنند و در این مرحله متوقّف می‌مانند. بد نیست جناب مرشدی‌زاد نظری به برخی‌کتاب‌های نوشته شده در باره کشتار ارامنه بیندازند و در باره نحوه جمع‌آوری آمار و ارقام عدد یک میلیون و یا یک‌ونیم میلیون تدقیقی انجام دهند. آنگاه خواهند دید که با چه طناب پوسیده ای به ته چاه رفته‌اند. یکی از این کتاب‌ها کتاب جناب اسماعیل رایین است که عدد یک ونیم میلیون تلفات ارامنه را با هزار پدرسوختگی جمع کرده و معلوم شده این یک‌ونیم میلیون مجموع تلفات ارامنه و اهالی بالکان و دیگر اتباع مسیحی امپراطوری عثمانی در طی شصت سال نزاع با دولت عثمانی است. حال در این شصت سال ارتش و مردم عثمانی در این برخوردها چه تعداد تلفات داده‌اند؛ بماند. گذشته از این ارامنه به نیابت از اروپا کلّ موجودیّت امپراطوری را به چالش کشیده بودند و با حمایت‌های طولانی مدّت روس‌ها و اروپایی‌ها و بعد هم امریکایی‌ها به خطری بالفعل برای حیات عثمانی تبدیل شده بودند. با دشمنی که کلّ حیات و موجودیّت کشوری را تهدید می کند چگونه باید مواجه شد. دولت عثمانی از روی ناچاری راه تبعید ارامنه به نواحی حاشیه‌ای کشور را برگزید و در کوچاندن اجباری البتّه گروهی از ارامنه به دلایل مختلف جان باختند همان‌گونه ایران و عثمانی سال‌های پرتلفاتی را پشت سر گذاشتند و گروهی از همان ارامنه ظاهراً مظلوم با حمایت غربی‌ها اورمیّه ما را از حیّز انتفاع ساقط کردند و آن چنان قتل عامی به راه انداختند که تاریخ اورمیّه نظیرش را به خاطر ندارد. یک نکته هم می‌ماند و آن اینکه در واقعه ارامنه و عثمانی سرنا همیشه از طرف گشادش نواخته می شود و متهّم در مقام مدّعی قرار می‌گیرد. در واقع کشتار دسته جمعی در هنگام حمله ارتش روسیّه به آناتولی که همکاری و حمایت ارامنه را نیز با خود داشت از طرف ارامنه مسلّح صورت گرفت. در «انسیکلوپدی بریتانیکا» چاپ ۱۹۲۲ جمع تلفات دو طرف در حدود سیصدهزار تن نوشته شده است، ولی در چاپ‌های بعدی تحت تأثیر لابی ارامنه این رقم بالا رفته است. (رک . وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۱۱۴)

ظاهراً آقای مرشدی‌زاد از طرح اروپایی‌ها برای ایجاد یک دولت مسیحی از دریا تا دریا (خزر تا مدیترانه) خبر ندارند که در صورت موفقیّت حتّی سر ایران یعنی آذربایجان را هم به باد فنا می‌داد و بخشی از عراق را هم نصیب این دولت ارمنی می‌ساخت و این دولت مسیحی بر روی اجساد به خود خفته میلیون‌ها مسلمان ایرانی و عثمانی شکل می‌گرفت. درنوشته ها باید کمی هم برای غیرت اسلامی و تعلّقات منطقه‌ای جا نگه‌داشت.

مرشدی زاد در بررسی عوامل خارجی و تأثیر آن بر روشنفکران آذربایجانی در دوره محمّدرضاشاه می‌نویسد:

« روسها تشکیلات دیگری برای گسترش نفوذ خود در آذربایجان فراهم کرده بودند. یکی از آنها انجمن فرهنگی ایران و شوروی بود که از موفقیّت زیادی برخوردار بود، زیرا از برنامه های آن شناسایی استعدادهای ادبی و هنری ناشناخته بود و همچنین انجمن مرکزی برای تفریح رایگان در زندگی کسل کننده تبریز بود. »  (صص ۳۱۴ ـ ۳۱۳)

اینکه جناب مرشدی‌زاد از کجا فهمیده زندگی در تبریز کسل کننده بوده است ما چیزی نمی‌دانیم. لابد با خود اندیشیده و گفته است: مردمی که زبان درست و حسابی و فرهنگ درست و حسابی ندارند و ریزه‌خوار زبان و فرهنگ ما هستند لابد زندگی‌ کسل کننده‌ای هم دارند! تبریز شهری بزرگ و کهن بود و دلیلی نداشت که کسل‌کننده‌تر از دیگر نقاط باشد. نکته دیگر این است که تأسیس این انجمن های فرهنگی از جانب روس ها تنها به تبریز و آذربایجان اختصاص نداشت و حتّی در تهران هم چنین انجمنی تشکیل داده بودند و شب شعرهایی برای شاعران فارسی‌گو در این انجمن ها برپا می‌کردند. نکته سوم هم این است که وی شرکت مردم تبریز در این مجمع ادبی و شعری را نه از روی علاقه به زبان مادری و شنیدن اشعاری متعدّد از شاعران مختلف که تا پیش از این از شنیدنش محروم بودند؛ بلکه برای تفریح رایگان در فضای کسل کننده تبریز می‌داند! نکته چهارم هم می‌گوید: چرا باید دولت مرکزی زبان و فرهنگ و موسیقی و تئاتر را در آذربایجان تعطیل کند تا خارجی‌ها این حقوق طبیعی را به عنوان هدیه به مردم ما اهدا نمایند و مؤلّف کتاب هم آن را «نفوذ شوروی در آذربایجان» بشمارد؟

مؤلّف «روشنفکران آذری و هویّت قومی و ملّی» در باره زبان تورکی آذربایجانی و تبلیغ آن از جانب روس‌ها هم نظر منحصر به فردی دارد:

«روسها زبان آذری را به عنوان یک زبان ادبی معرّفی می‌کردند. دفتر تبلیغات شوروی در تبریز کتابهایی به صورت مجموعه آوازهایی فولکلوریک، داستان و شعر به زبان آذری چاپ کرده بود. شب شعرهایی به زبان آذری ترتیب داده می شد و تأکید زیادی بر ترجمه کتابهای فارسی و اروپایی به زبان آذری می‌شد.» (همان، ص ۳۱۴)

تورکی آذربایجانی یک زبان ادبی بود و برای احراز ادبی بودن خود نیازی به معرّفی شدن از جانب روس‌ها نداشت. این زبان ادبی در دوره رضاشاه تعطیل شده بود و تعطیل شدن نوشتار یک زبان دلیل عدم آن نبوده و نیست که حالا با حمایت روس‌هایی که هیچ دلیلی هم برای دوست داشتن و تبلیغ زبان تورکی‌آذربایجانی نداشته‌اند؛ احیا شود.

آقای مرشدی‌زاد باید بداند که روس‌ها به دلایلی چند هیچگاه از آذربایجانی‌ها خوششان نیامده است. یک دلیل مقاومت مردم این ناحیه در جنگ‌های میان ایران و روس بوده است. دلیل دوم اختلاف جنس میان روس و آذربایجانی است. روس‌های مسیحی دلیلی برای دوست داشتن آذربایجانی‌های شیعه مذهبی که هم در دوران جنگ روسیّه  با ایران چوب لای چرخ روسیّه گذاشته بودند و هم بعد از آن شورش‌هایی را علیه روس‌ها بر پا کرده بودند؛ نداشتند. روس‌ها در فراز‌های مختلفی از تاریخ هم دشمنی خود را با آذربایجانی‌ها ابراز کرده بودند. حمایت از ارامنه در قبال آذربایجانی‌ها و تلاش برای بالا بردن نسبت جمعیّت ارامنه در قفقاز در قبال تورک‌ها و سرکوب‌های خشونت‌بار آذربایجانی‌ها از نمونه های این دشمنی بوده است؛ دشمنی که در دوران حاکمیّت کمونیسم نیز به گونه‌هایی دیگر تکرار شد و روس‌ها با واگذاری بخش‌هایی از سرزمین‌آذربایجانی‌ها به ارمنستان و گرجستان ناخرسندی خود را از آذربایجانی‌ها ابراز کردند. روس‌ها زمانی‌ هم که پای‌شان به این طرف ارس باز می‌شد گوشه‌های دیگری از این دشمنی‌ها را آشکار می‌کردند. جنایات روس‌ها در جریان مشروطه و بعد از آن در تبریز و نیز جنایات روس‌ها در اورمیّه نمونه‌هایی دیگر از این شدّت و حدّت علاقه‌مندی خاصّ روس‌ها به آذربایجانی‌هاست! روس‌ها در آخرین سال‌های حاکمیّت کمونیسم هم یک بار دیگر دشمنی خود را با آذربایجانی‌ها عیان ساختند و آذربایجان تنها جمهوری بود که مورد خشم گورباچف نظریّه پرداز گلاسنوست و پروستریکا گردید و به دستور او در فاجعه ژانویه سیاه سال ۱۹۹۰ خیابان های باکو با خون مسلمانان این شهر رنگین شد. این در حالی بود که روس‌ها با جمهوری‌های بالتیک که نخستین قدم‌ها را برای متلاشی کردن اتّحادشوروی سابق برداشته بودند هیچ کاری نداشتند. حتّی در جمهوری‌های آسیای میانه نیز سرکوب و قتل عامی صورت ندادند. بعد از نابودی کمونیسم نیز دشمنی روس‌ها با آذربایجان ادامه یافت و روسیّه با حمایت علنی از ارمنستان و تسلیح این کشور دشمنی خود را با آذربایجان و مردم آن آشکار کرد. با وجود این همه شواهد تاریخی که بیانگر شدّت تنفّر و دشمنی روس‌ها نسبت به آذربایجانی‌هاست صحبت کردن از علاقه روس ها به آذربایجانی‌ها و زبان تورکی‌ آذربایجانی و تلاش برای توسعه و ترویج زبان آذربایجانی و معرّفی کردن آن به عنوان یک زبان ادبی بیشتر حاصل خیالات و افسانه‌بافی و بلاهت است.

مرشدی زاد در این بخش تلاش بیهوده ای را که با نوعی پراکنده‌گویی همراه است آغاز می‌کند تا مسئله آذربایجان را به مسئله نفت مرتبط سازد. وی اظهار می‌دارد که بحران آذربایجان از زمانی آغاز شده بود که شوروی از احتمال اعطای امتیاز نفت به آمریکا آگاه شده بود. این ادّعا در حالی مطرح می‌شود که خودش قبلاً گفته بود:

« اندک زمانی پس از اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ روسها جنبش جدایی خواهی را در آذربایجان تشویق کردند. » (همان، ص ۳۱۰)

از طرف دیگر خود وی در ادامه می نویسد مجلس به موجب قانونی که به تصویب رسانده بود اعطای امتیاز نفت به دول خارجی را ممنوع اعلام کرده بود. دولت روسیّه هم از وجود چنین قانونی خبر داشت و قاعدتاً می‌دانست که امتیازی به آمریکا واگذار نشده است. با این حساب ادّعای در خواست امتیاز نفت شمال از سوی روس‌ها در قبال اعطای امتیاز به آمریکا با وجود قانون عدم اعطای امتیاز چگونه قابل جمع است تا روس‌ها را وادارد که مثلاً فرقه را برای فشار آوردن به دولت ایران علم کنند.

مرشدی زاد در همین بخش یک بار دیگر ادّعای بی‌بنیان و فاقد مدارک تاریخی خود را در باره فرقه دمکرات بیان می‌کند و اظهار می‌دارد:

« علی‌رغم تمامی اظهارات صورت گرفته که صرفاً در جهت دستیابی به نوعی خودمختاری در چارچوب کشور ایران بود، کمیته مرکزی حزب بلافاصله تصمیم به حرکت در جهت دستیابی به استقلال ملّی گرفت. » (ص ۳۱۸)

این ادّعای کاملاً دروغ در حالی مطرح می‌شود که مستندات تاریخی و مذاکرات و توافقات فرقه با دولت مرکزی دقیقاً عکس این را اثبات می‌کند. جالب این است که مرشدی‌زاد علی رغم اینکه این ادّعای خود در چندین نوبت تکرار کرده است، در هیچ‌یک از موارد دلیل و مدرک و نقل قولی برای اثبات آن اقامه نکرده است.

در باره سقوط فرقه دمکرات نیز نویسنده کتاب به گونه زیر اظهار نظر می‌کند:

« در دهم اردیبهشت سال ۱۳۲۵ ارتش سرخ عقب‌نشینی خود را از بخش شمالی خاک ایران آغاز کرد. پس از عقب‌نشینی ارتش سرخ، جمهوری دموکراتیک آذربایجان فقط چند ماهی دوام آورد و پس از آن با اقدام ارتش ایران سقوط کرد. » ( ص ۳۲۰ )

نویسنده در این عبارت لحنی احتیاط‌آمیز به کار می‌برد و خیلی سریع هم از این مسئله رد می‌شود و با جمله کوتاه «با اقدام ارتش ایران سقوط کرد» سر و ته قضیّه را به هم می آورد، چون می‌داند که در این اقدام هیچ نشانی از حماسه‌سازی نبود و شکوه و شوکتی در این کشاکش چشم را نمی‌نواخت. ارتش ایران تنها یک راه‌پیمایی انجام داده بود و به جز یک درگیری کوچک و کم اهمیّت کار مهم دیگری صورت نداده بود. حتّی ارتش عجله و شتابی برای داخل شدن به شهرها از خود نشان نداد و در مواردی همچون آمدن ارتش به آذربایجان‌غربی اقدام ارتش حالتی سمبلیک به خود گرفته بود. مرشدی‌زاد هم شاید پی برده است که اگر قرار بود یک جنگ واقعی دربگیرد؛ ارتش آن روز ایران در جنگ با آذربایجان کوهستانی و همسایه با چند کشور خارجی به این راحتی‌ها قابل سقوط نبود. مسئله مهم این بود در این سو هیچ اراده‌ای برای جنگ وجود نداشت و آن ادّعاهای تند برای مبارزه‌ای خونین با ارتجاع تهران به کلّی فراموش شد و کنترل اوضاع به طور کامل در اختیار  خیانت کنندگان به فرقه قرارگرفت و ایشان پیش از آمدن ارتش به یاری خائنین و گروهی از عشایر این حرکت نجات‌بخش برای کلّ ایران را به نابودی کامل کشاندند. پیشه‌وری هم قبل از آن به اشتباه و به اجبار خود را در موقعیّتی قرار داده بود که دیگر کاری از دستش برنمی‌آمد.

نامگذاری «جمهوری دمکراتیک آذربایجان» هم طنز ظریفی است که مبدع و مخترع آن نیز خود آقای مرشدی‌زاد هستند. کمابیش کتبی چند در تاریخ فرقه از هواداران فرقه تا دشمنان خونی آن خوانده‌ام، امّا در هیچ جایی به چنین عنوانی برخورد نکرده‌ام.

در بخش مربوط به عوامل خارجی اثرگذار در روشنفکران آذربایجانی در دوران انقلاب اسلامی نویسنده به فعالیت های تبلیغی اتّحادجماهیرشوروی اشاره می‌کند و می‌نویسد:

« در سال ۱۳۵۷ ممنوعیّت استفاده از زبان آذری در ایران لغو شد و شمار زیادی از انتشارات آذری زبان، روزنامه ها، مجلّات و کتب به تدریج در تبریز، اردبیل، تهران و دیگر شهرهای آذری‌نشین روانه بازار شدند. اکثر این نشریّات خواستار اعطای نوعی خودمختاری فرهنگی ملّی به آذربایجان ایران در چارچوب کشور ایران بودند. به منظور بهره برداری از این اظهار تمایل، آن گروه از نهادهای شوروی که در ارتباط با مسأله آذربایجان ایران بودند کلیه عملیّات مربوط به تبلیغات فرهنگی ، زبانشناسی و سیاسی خود را افزایش دادند و این‌گونه عملیّات در ایجاد نوعی هویّت ملّی آذری در ایران در سطحی توده‌ای مؤثّر واقع شد. » (همان، صص  ۳۳۴ ـ ۳۳۳)

نوشته مرشدی‌زاد در این بخش متضمّن گونه‌ای اهانت و گستاخی به روشنفکران آذربایجان و حتّی توده مردم در آذربایجان است. به گمان مرشدی‌زاد آگاهی و احساس هویّت در میان مردم یا روشنفکران آذربایجانی نه در اثر درایت، احساس درد، واقعی بودن مسئله، مشاهده سیاست‌های عهد دقیانوسی حکومت پهلوی و پدیدار شدن نشانه های پیروی از سیاست های عهد پهلوی در مواجهه با آذربایجان در دوران انقلاب اسلامی، بلکه تحت تأثیر تبلیغات کشور شوروی حاصل گشته است! در واقع مرشدی‌زاد یک امر اصیل و واقعی را امری مصنوعی و ساخته دست دیگران می‌پندارد. در عباراتی از این نوع به خوبی تأثیر تلقینات اساتید و مرشدان آقای مرشدی زاد به چشم می آید. لحن و ادبیّات این حضرت نمونه و رونوشتی از لحن و ادبیّات حضرت حمید احمدی است. این لحن و بیان به مرشدی زاد هم منحصر نیست و تمام جوجه مقاله نویس ها و جوجه کتاب نویس های نئوشووینیست دوران معاصر از چنین سبک بی پایه، غیر علمی و غیر مستند بهره می گیرند.

مرشدی‌زاد از کم رنگ شدن نهادهای ملّی در اوایل انقلاب ابراز گله مندی می‌کند و معتقد است که چنین نهادهایی می‌توانستند مانعی در سر راه گرایش‌های قومی باشند:

« در وضغیّت انقلابی و تب و تاب نفی‌ها و انکارهایی که در آن زمان حاکم بود، هر نماد یا شخصیّتی که از ویژگی ملّی برخوردار بود؛ مذموم شمرده می‌شد و هویّت ملّی به بهای تمسّک به ایده جهان وطنی اسلامی قربانی شد. در نتیجه این امر نهادهایی که در داخل کشور تحت عنوان ملّی فعالیت می‌کردند و می‌توانستند مانعی در سر راه گرایشهای قومی باشند اندک اندک از گردونه خارج شدند. » (همان، ص ۳۴۵)

از گردونه خارج شدن برخی نهادها و یا شخصیّت‌های به تعبیر مرشدی‌زاد «ملّی» بیشتر از آنکه نتیجه تمسّک به ایده جهان وطنی باشد بیشتر به مشرب سیاسی چنین نهادها و شخصیّت‌هایی مربوط می‌شد. ناسیونالیسم رابطه‌ای تنگاتنگ با لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی داشت و به همان نسبت دین‌گریز بود. با این وصف رابطه و نسبت چنین تشکیلات و شخصیّت‌هایی با انقلاب اسلامی حکایت کارد و پنیر را داشت و دلیل عمده خارج شدن از گردونه هم این بود نه علل تخیّلی. حتّی اگر نهادهای حامی نمادهای ملّی را هم از گردونه خارج شده قلمداد می‌کردیم به جای آن دولتی با عرض و طول کافی حامی و حافظ نمادهای ملّی بر جا و برپا بود که به پیروی از دیوان سالاری و سنّت‌های کشورداری که از دولت پهلوی به ارث برده بود جریان امور را لااقل در بعد نحوه عمل نسبت به قومیّت ها به همان صورت سابق پیش می‌برد و در دشوارترین شرایط نیز در برابر خواسته های بر حق قومیّت ها و روشنفکران ایشان نم پس نداد. حتّی انقلابیّون هم تاریخ را در مکتب تاریخ آریامهری خوانده بودند و ناخواسته حاملان همان تاریخ و حاملان وطن‌خواهی ملّی‌گرایانه مبتنی بر نفی و انکار اقوام بودند و چون نفسانیّات هیچ‌گاه تعطیل نمی‌شوند به طور طبیعی همان انقلابیّون هم نوعی حسّ خودبرتربینی در برابر دیگر اقوام ایرانی را در خود داشتند، فقط به خاطر شرایط انقلابی و ادّعای دینداری عقیده خود را مکتوم نگاه می‌داشتند و بحث و اندیشیدن به حقوق قومیّت ها را یک بحث زاید به شمار می آوردند. برای اثبات این ادّعا دو دلیل روشن و ساده داریم: دلیل اوّل عود بیماری ملّی‌گرایی در فاصله ای کوتاه است که رفته رفته و با گذشت زمان شدّت و حدّت بیشتری هم پیدا کرد. دوم ادامه فعالیت تشکیلات و بنیادهایی همچون موقوفات دکتر محمود افشار است که با ادّعای حفظ وحدت ملّی ایران فعالیت می‌کرد ولی آنچه از کشکولش بیرون می آمد تنها دشمنی با زبان تورکی و هویّت تازه تراشیدن برای آذربایجان بود.

نویسنده با اشاره به وقایعی که در نهایت به قلع و قمع تقاضاهای منطقه‌ای و قومی و نیز اضمحلال حزب توده انجامید؛ به ادامه جنگ گریزی می‌زند و حین آن به استفاده‌ای ابزاری از تشیّع و نیز فارسی‌گویی برخی شاعران آذربایجانی برای اثبات نظر خاصّ خویش رومی آورد:

 « در این دوره بود که مردم آذربایجان با روحیّه مذهبی و عشق به وطن خود در جنگ تحمیلی نشان دادند که مذهب تشیّع عامل مهمی در حفظ هویّت ایرانی مردم آذربایجان است. مذهب تشیّع به همراه فرهنگ فارسی از دیرباز در آذربایجان ریشه داشت است و ایرانیان آذری با دلبستگی به اهل بیت و نیز عشق و علاقه‌ای که به ادبیّات و به ویژه شعر فارسی داشته‌اند، این مطلب را به اثبات رسانده اند. » (همان، ص ۳۴۷)

پیش از این باستانگرایان و شووینیست‌ها آذربایجانی‌ها را «ایرانی‌تر» از بقیّه ایرانیان معرّفی می‌کردند و حالا جناب مرشدی‌زاد ظاهراً میل دارد ما را «شیعه‌تر» از دیگر شیعیان را معرّفی کند. البتّه ما از این قبیل تعارفات فاقد مبلغ زیاد شنیده و خوانده‌ایم و این قبیل گفته ها ما را خام نمی‌کند.

حضرت مرشدی‌زاد در این بخش مطلب را به‌گونه‌ای طرح می‌کند که گویی آذربایجانی ها تا حالا زانوهای شان را بغل کرده و بیکار نشسته بودند و منتظر نابودی حزب توده و خودمختاری طلبان بودند تا بعد از آن با روحیّه مذهبی و عشق به وطن و فرهنگ فارسی در جنگ تحمیلی شرکت کنند. برای آذربایجان و خصوصاً آذربایجان غربی و مشخّصاً اورمیّه جنگ از فردای پیروزی انقلاب شروع شده بود و جنگ با فرصت طلبان و ضدّ انقلاب داخلی که با خالی کردن پادگان‌ها و پاسگاه‌ها احساس قدرتی کرده بودند؛ از فردای پیروزی انقلاب سنگینی کرده بود و اورمیّه بیشترین تاوان این درگیری‌های داخلی را پرداخته بود. مردم آذربایجان هم به مانند دیگر هم وطنان از نخستین روز جنگ تحمیلی بار مسئولیّت دفاع از کشور را بردوش‌های توانای خود کشیده بودند. به نظر می‌رسد این جوانک نویسنده از حال و روز سال‌های اوّل انقلاب و روزهای آغازین جنگ تصویر درستی در ذهن ندارد.

مرشدی زاد در تحلیل دوره بعد از فروپاشی شوروی نیز لاطائلات بسیاری گفته است که برخی دروغ، برخی لاپوشانی وقایع و برخی اندیشه‌های ناپخته خود نویسنده است. لیکن خنده‌دارترین بخش جایی است که وی از اختلافات و تفاوت‌های مردم جمهوری آذربایجان و مردم آذربایجان ایران سخن می‌گوید:

« ترکیب و میراث فرهنگی و قومی آذربایجان نیز مانعی دیگر برای تعریف هویّت ملّی جدید آن است. ناسیونالیست‌های آذربایجان به تاریخ باستان خود افتخار می‌کنند و پیوسته به آن اشاره دارند؛ در عین حال بیشتر آنها بر «ترک بودن» خالص آذربایجان در طیّ تاریخ تأکید می‌ورزند. حال آن‌که بیشتر مورّخین بر این امر توافق دارند که ترکی شدن تدریجی آذربایجان در قرن دهم یا یازدهم میلادی آغاز شد. قبل از آن برای سه هزار سال علاوه بر ساکنان بومی، مخصوصاً در منطقه قفقاز، گروه قومی مسلّط شاخه ایرانی قبایل هندواروپایی بوده اند. » (همان، صص ۳۵۳ ـ ۳۵۲)

مرشدی‌زاد آذربایجان را به طور مطلق آورده؛ از این رو معلوم نیست مقصودش ناسیونالیست های کدام آذربایجان هستند. اگر منظورش این‌وری‌ها یعنی امثال کسروی و تقی زاده و ذکاء و ریاحی و افشار و مرتضوی و ماهیار نوّابی و ادیب طوسی و عیوضی و کاتبی و کارنگ و عنایت‌اللّه رضا و .. باشند که تنها می‌شود گفت: «خودفروخته که زدن ندارد.» ولی اگر منظورش آن وری‌ها هستند؛ بهتر بود جناب مرشدی‌زاد دقیق تر معلوم می‌کردند …

نکته دیگر این فراز از نوشته‌های مؤلّف اعتقاد به بافته‌های خودفروختگان در باره تورکی شدن آذربایجان است که باز هم باید گفته بر خودفروختگان و تابعین ایشان حرجی نیست لکن مهم‌ترین مسئله که به تازگی در بین نویسندگان شووینیست شیوع یافته است و مرشدی‌زاد هم از این مقوله مستثنی نیست؛ علاقه به جلوتر بردن تاریخ حضور اقوام هندواروپایی در ایران است. تا پیش از دو دهه اخیر ندیده بودیم که نویسنده یا مورّخی تاریخ حضور هندواروپایی‌ها یا به قولی آریایی‌ها را در ایران از سه هزار سال پیش از این فراتر برد لیکن مورّخین وطنی فعلی با رودستی که از آثار تازه منتشر شده خورده‌اند؛ برای توجیه ادّعاهای بی‌پایه خود چاره را تنها در قدمت بیشتر بخشیدن به مهاجرت آریایی‌ها به ایران دیده‌اند. رویّه جناب مرشدی‌زاد هم همین گونه است و ایشان تاریخ حضور آریایی‌ها را یک رقم ناقابل یعنی هزار سال جلوتر برده‌اند و فرموده‌اند: « قبل از آن [قبل از قرون ده یا یازده میلادی] برای سه هزار سال گروه قومی مسلّط، شاخه ایرانی قبایل هندواروپایی بوده‌اند.»

چشم بسته غیب گفتن نیز از دیگر هنرهای آقای مرشدی‌زاد است. وی با اشاره به برجسته بودن نقش ترکیّه در آذربایجان و علاقه روشنفکران آذربایجان به ترکیّه و نیز گسترش شبکه‌های تلویزیونی ترکیّه که موجب گرایش بیشتر آذربایجانی‌ها به شبکه‌های ماهواره‌ای ترکیّه و آذربایجان شده است می‌نویسد:

« شاید مهمترین عاملی که باعث می‌شود توده آذریهای ایران گرایشی به سمت پروژه فرهنگی ترکیّه پیدا نکنند؛ احساسات مذهبی شیعی در میان آذریهای ایران باشد. ولی در میان روشنفکران آذری وضعیّت متفاوتی حکمفرماست. اگرچه نمی‌توان گرایشهای صریحی را در این میان مشاهده کرد، ولی کاهش اهمیّت مذهب در میان روشنفکران زمینه را برای پذیرش فرهنگ ترکی فراهم می‌آورد. » (همان، ص ۳۵۴)

با این گسترش جوّ لامذهبی و بی‌قیدی که در کشور شاهد آن هستیم باید برای دور ماندن آذربایجانی‌ها از گرایش به سمت پروژه فرهنگی ترکیّه دلیل دیگری بتراشیم و مثلاً بگوییم به هر حال آذربایجانی‌ها در کشوری زندگی می‌کنند که نیرومند است، کشوری مؤثّر در سطح منطقه است و اگر از ترکیّه چیزهایی کم دارد؛ چیزهایی هم بیشتر دارد و خود آذربایجانی و تورک ایرانی هم هنوز خود را شریک این کشور و مهم‌ترین قوم در ترکیب جمعیّتی ایران می‌داند؛  لذا ضرورتی نمی‌بیند که در ذهن و دل، خود را از آن کشوری دیگر بداند. امّا بخش عمده غیب‌گویی مرشدی‌زاد ایجاد ارتباط و تلازم بین بی‌دینی و پذیرش فرهنگ تورکی است. از نظر این ابله تنها کسانی که مذهب در ایشان کم‌رنگ‌تر شود برای پذیرش فرهنگ تورکی قابلیّت پیدا می‌کنند. صورت مخالف سخن او این می‌شود که هر قدر دین‌دارتر و متشرّع‌تر باشیم به همان میزان به فارسی و فرهنگ فارسی و دور شدن از زبان مادری علاقه‌مندتر می‌شویم.

بعد دیگر این نوشته حکم گستاخانه وی در باره روشنفکران آذربایجانی است. او می‌گوید مردم به دلیل احساسات مذهبی شیعی به سمت پروژه فرهنگی ترکیّه تمایل پیدا نمی‌کنند ولی روشنفکران به دلیل نداشتن و یا ضعیف بودن احساسات مذهبی شیعی به پروژه فرهنگی ترکیّه علاقه پیدا می‌کنند. باید از این نادان پرسید کی و چگونه میزان احساسات مذهبی روشنفکران آذربایجانی را اندازه گرفته که به این راحتی حکم بی‌دینی یا ضعیف بودن احساسات مذهبی این گروه را صادر می‌کند؟ اگر مردم آذربایجان دارای احساسات مذهبی شدیدی هستند اصلاً به ماهواره چه کار دارند که به تبع آن به چیزی گرایش پیدا کنند یا گرایش پیدا نکنند. افزون بر این به قرار اطّلاع گروه‌های بسیاری از هم وطنان فارس زبان ما در روی آوردن به شبکه های ماهواره ای ترکیه دست خیلی از آذربایجانی ها را از پشت بسته اند؛ این را چه کنیم.

در یک جمع‌بندی کلّی و نهایی شاید اساسی‌ترین مشکل آقای مرشدی‌زاد در تألیف این کتابی همانی باشد که دکترجواد هیئت گوشزد کرده اند :

« مؤلّف محترم به علّت داشتن افکار ملّی گرایی افراطی نتوانسته است بررسی خود را بی‌طرفانه انجام دهد و دیدگاههای مخالف را هم نقل نماید و قضاوت و داوری را نه بعنوان یک نویسنده شووینیست، بلکه به عنوان یک ایرانی روشنفکر با انصاف و بی‌طرف انجام دهد و نتایج سودمندی را برای استفاده خوانندگان به ویژه نسل جوان کشور عزیز ما ایران ارائه دهد. » (وارلیق، ش ۱۴۲، ص ۹۵)

۴ دیدگاه‌ها

  1. محمد امیرآبادی

    سلام. موضوع جالبی را دارید کار میکنید. دستتان درد نکند.
    بزرگترین ترک ستیز ایران، علی اکبر ولایتی است که ترکستیزی را در بخشی از وزارت امورخارجه و با سری کتابها در داخل، نهادینه کرد. چرا از او نمی‌نویسید؟

    10
    2
  2. Yaşasin YOLPRESS
    Əl lərizi öpürəm
    Jan’dan əziz nə olur .janimda yolpress.də TÜRK hagginda çalışan ƏZIZ’lərə gurban
    Yaşasin TÜRK ELiM
    Yaşasin #yolpress’çilər

    TURK oğlu TURK yösif şakir
    Iran gilan

    TANRım yolpress’çılər sənə əmanət olsun

    5
    2
  3. این نخاله پان ایرانیست در دانشگاه شاهد تدریس میکنه
    ممنون بابت اطلاع رسانی و نقد این افراد بیمار

    8
    2
  4. متاسفانه در ۱۰۰ سال گذشته پالانیسم زبان را یک امر سیاسی کرده است و واقعا برای اینکه زبان از یک امر سیاسی خارح شود و مانند اکثر کشورهای متمدن (و حتی افغانستان!) موضوع زبان در ایران نیز متمدنانه شود باید تلاش ها و جدیت داشت .
    از تلاش همه شما و حتی دیگر هموطنان غیر فارس زبان در این موضوع تشکر می کنم

    4
    2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *