خانه / آخرین اخبار / عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت اول
تورک‌ستیزان ایران (13-1)

عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت اول

عبدالله مستوفی یکی از بی‌شرف‌ترین تورک‌ستیزان ایران است که در کتاب خود بدترین فحاشی‌ها علیه تورک‌ها آورده است و وقتی در سمت استاندار آذربایجان‌شرقی با اعتراض مردم تبریز در خصوص وضعیت نامناسب گندم‌های وارداتی روبرو شد، گفت: "باکی نیست؛ حالا که اسب های ارتش نمی‌خورند؛ می‌دهم خرهای تبریز بخورند."

یول‌پرس: در بخش سیزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات عبدالله مستوفی می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

عبداللّه مستوفی آذربایجان و زبان تورکی

عبداللّه مستوفی در هفدهم ذی القعده سال ۱۲۹۴ قمری برابر با سوم قوس ۱۲۵۵ شمسی در محلّۀ سرچشمۀ تهران به دنیا آمد. میرزااسماعیل پدر بزرگ مستوفی در سال های آخر سدۀ دوازدهم هجری قمری در حالی که جوانی بیست و چند ساله بود، در استرآباد نزد یکی از خان های قاجار سمت پیشکاری داشت. در سال ۱۱۹۳ بعد از مرگ کریم خان زند، آقامحمّدخان قاجار به سرعت خود را از شیراز به استرآباد رسانید و از ایل خود برای بند و بست کار سلطنت یاری خواست و در کنار این خواسته، میرزایی نیز برای پیشکاری خود طلب کرد. رؤسای ایل میرزااسماعیل را برای این کار به او معرّفی کردند و بدین سان ورود خاندان مستوفی به دستگاه حکومتی و کار دولتی با تأسیس سلسلۀ قاجار قرین گشت و در طول یک و نیم قرن قمری میرزا اسماعیل پدر بزرگ (متوفّی ۱۲۶۹ هـ . ق .)، میرزا نصرالله پدر (متوفّی ۱۳۰۷ هـ . ق .) و عبدالله  نوه (متوفّی ۱۳۲۹ هـ . ش .) در سه نسل متوالی به همراه دیگر فرزندان ذکور این خاندان در خدمت درباری قاجار بوده و عمدتاً به امور مالیّه و استیفا اشتغال داشته اند. فعالیت های دیوانی عبدالله مستوفی در زمان سلطنت مظفرالدین شاه آغاز شد و تا پایان سلطنت رضاشاه پهلوی استمرار پیدا کرد. مستوفی در این مدّت علاوه بر اشتغال به امور مالیه، کار در وزارت خارجه را نیز تجربه کرد. او در دوران سلطنت رضاشاه نیز به خدمت در مناصب اداری استمرار بخشید و به سمت های بالاتری نیز دست یافت. آن گونه که خود او می گوید در سال ۱۳۰۶ شمسی در زمان وزارت عدلیّۀ داور به ریاست محکمۀ تجارت انتخاب گردید و بعد از چند ماه دوباره به محلّ خدمت اصلی خود وزارت مالیّه بازگشت. این بازگشت زیاد طول نکشید و او در بهار سال ۱۳۰۷ به ریاست استیناف فارس و خوزستان انتخاب گردید و تا اواسط پاییز ۱۳۰۸ در شیراز به خدمت در عدلیّه پرداخت. در پاییز ۱۳۰۸ به ریاست عدلیّۀ کرمان منصوب شد و تا خرداد ۱۳۱۰ در این سمت باقی بود. در این سال به تهران احضار گردید و بعد از پنج ماه به ریاست عدلیّۀ اصفهان برگزیده شد و به اصفهان رفت. بعد از دو سال خدمت در عدلیّۀ اصفهان در اواسط پاییز ۱۳۱۲ مأمور ریاست عدلیّۀ آذربایجان شرقی و غربی شد. در سال ۱۳۱۳ به ریاست ادارۀ کلّ ثبت کشور منصوب گشت و تا پایان سال ۱۳۱۶ در این سمت باقی ماند.

از سال ۱۳۱۶ جنجالی ترین دوره های خدمت اداری مستوفی آغاز می‌گردد. او در اواخر این سال به استانداری آذربایجانی‌غربی انتخاب می گردد و آن گونه که خود می‌گوید هشت نه روز از ۱۳۱۶ و تمام سال ۱۳۱۷ و چهار ماه اوّل سال ۱۳۱۸ را به این کار مشغول بوده است. مرداد ۱۳۱۸  نیز به عنوان استاندار آذربایجان شرقی انتخاب می شود. استانداری او در آذربایجان شرقی تا مهر ۱۳۱۹ ادامه پیدا می کند. حضور او در سمت استانداری آذربایجان شرقی و غربی جنجالی ترین و پرسروصداترین دوران اداری طولانی مدّت اوست. مستوفی به دلیل تمایلات شدید ضدّ تورکی، در دوران اقامت در این دو استان شدیدترین محدودیّت ها را برای زبان تورکی فراهم آورد و تندترین و گستاخانه ترین اظهارات را علیه تورک‌های این ناحیه بر زبان راند. اقدامات مستوفی و اهانت های او به دلیل حاکمیّت حکومت خشن و پلیسی رضاشاه و ناآگاهی و بی توجّهی عمومی مردم و خواص بی جواب ماند. این اظهارات و نوع عملکرد او در رابطه با زبان تورکی با سیاست های ضدّ تورکی حکومت رضاشاه انطباق کامل داشت؛ از این رو با مخالفت دولت مرکزی مواجه نگردید و مستوفی فارغ از هر بازخواستی از جانب مرکز، تا پایان دوران استانداری در این دو استان به اقدامات و اظهارات سخیف خود ادامه داد و به دست خود زمینۀ عکس العمل شخصیّت های آذربایجانی و افراد آگاه را در دوران بعد از شهریور ۱۳۲۰ فراهم ساخت.

مستوفی بعد از برکناری از استانداری آذربایجان شرقی تا اوایل ۱۳۲۰ مسئولیّتی نداشت. او در فروردین ۱۳۲۰ به عنوان بازرس ویژۀ طرح های عمرانی جنوب کشور انتخاب گردید و مسافرت دو ماهه ای هم به بندرعبّاس، قشم، هرمز، خرمشهر، آبادان و بندر شاهپور کرد. بعد از آن موقّتاً به تهران بازگشت و گزارش خود را به رضاشاه تقدیم داشت. با بروز واقعۀ سوم شهریور ۱۳۲۰ و اشغال ایران از سوی متّفقین، مستوفی در ۴ آبان ۱۳۲۰ منتظر خدمت و در ۱۳۲۴ بازنشسته گردید و دوران فعالیت سیاسی و اداری مستوفی عملاً با سقوط رضاشاه به سرآمد. وی در این دوره به تألیف کتاب «شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجاریّه» پرداخت و در سال ۱۳۲۵ از نوشتن کتاب فارغ گردید. دوران بعد از شهریور ۱۳۲۰ علاوه بر تألیف کتاب می توانست دوران اندیشه و داوری در بارۀ افکار، آرا و رفتارهای مستوفی در دوران فعالیت سیاسی اجتماعی و اداری وی بخصوص در دوران رضاشاه باشد و او در بارۀ طرز رفتار خود با هم میهنان آذربایجانی و به طور کلّی جمعیّت تورک ایران به تعمّق بپردازد و پیش از رسیدن اجل، حساب خود را با هم وطنان دل آزرده تصفیه نماید، لیکن عناد او با زبان تورکی در وجودش ریشه دارتر از آن بود که فرصت اندیشه و قضاوت در بارۀ معتقدات و اعمال را به مستوفی بدهد. او نه فقط این کار را نکرد بلکه با لجاجتی فراتر از انتظار به دفاع از عملکردهای خود در رابطه با زبان تورکی و آذربایجان برخاست و علاوه بر آن، صفحات کتاب «شرح زندگانی من» را با ناسزاها و هتّاکی های خود نسبت به مردم آذربایجان انباشت و فرصت ایجاد شده برای توبه و جبران اشتباهات را به دست خود ضایع ساخت و با بار گناهانی بسیار عمر خود را به سر آورد و در سال ۱۳۲۹ شمسی به دار مکافات رفت.

مستوفی در دوران استانداری در آذربایجان به تعبیر خودش در ایجاد وحدت ملّی و ترویج زبان داریوش آنچنان کوشا بود، که اجازه نمی‌داد حتّی پیرزنان و پیرمردان فرزند مرده و مادران داغدیده که یک جمله فارسی نمی‌دانستند، در ذکر دردها و مصیبت‌های خود و در سوگ عزیزانشان از زبان مادری بهره گیرند. بعد از شهریور ۱۳۲۰ که بساط حکومت استبدادی رضاشاه برچیده شد و دورانی از آزادی و فعالیت گسترده نشریّات فرا رسید، انتقاد از گفتار و کردار مستوفی در آذربایجان نیز موضوع بحث و اعتراض ارباب جراید قرار گرفت و مقالات تندی در این باب نگاشته شد. عکس‌العمل مستوفی در قبال این نشریّات جالب توجّه است. وی در پاسخ به مقاله‌ای که از رویّه وی در الزام و اجبار اهالی تبریز به ترک سوگواری به زبان تورکی نگاشته است، می‌نویسد:

« بلی من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادم که روضه‌خوان در مجالس ختم، ترکی بخواند و در سخنرانی‌های خود می‌گفتم که شما اولاد واقعی داریوش و کامبیز هستید؛ چرا به زبان افراسیاب و چنگیز حرف می‌زنید؟ و از این بیانات هم جز ایجاد حسّ وحدت ملّی و جلوگیری از ترک‌مآبی و کوتاه کردن موضوع اقلیّت ترک‌زبان در نزد خارجی‌ها که به عقیده من بزرگ‌ترین توهین به اهالی آذربایجان است و نویسنده مقاله اسم آن را همدردی گذاشته‌است؛ نداشته‌ام و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدریس و زبان رسمی و عمومی است، ترویج کرده‌ام … » (گذشته چراغ راه آینده است، ن. جامی، چ دوم، ۱۳۶۲، صص ۲۷۲ـ۲۷۱)

سلطان زادۀ تبریزی هم در جواب او، پس از ارائۀ اسناد و مدارک غیر قابل انکار، در جواب سفسطه بافی های عبدالله مستوفی نوشت:

« آقای مستوفی سوء رفتار و ترشرویی و تلخ زبانی شما مردم تبریز را به قدری متنفّر می ساخت که زبان فارسی سهل است، از زندگی سیر می شدند. » ( همان، ص ۲۷۲)

عبدالله مستوفی تا آخرین سال‌های عمرش نه اظهارات سخیف و گستاخانۀ خود را تکذیب کرد و نه به خاطر آن عذرخواهی نمود. چنین اظهار نظرهایی از جانب مستوفی آن قدر متواتر و متعدّد است که حتّی اعتراضات همقطارانش را نیز موجب گشته است و  کسانی چون جواد شیخ الاسلامی، محمود افشار، حبیب یغمایی و ناصح ناطق به تلویح و تصریح از او انتقاد کرده اند. عبداللّه مستوفی در جمع ارتجاعیّون و عمله استبدادی قرار داشت که به خاطر بر پا داشتن مشروطه و آب کردن در لانۀ مورچگان از آذربایجان انتقام می‌گرفتند. به تعبیر مؤلّفان کتاب «گذشته چراغ راه آینده است» :

« آذربایجان تاوان فداکاری‌هایی را که در استقرار مشروطیّت کرده و قربانی‌هایی را که در راه آزادی مردم ایران داده بود، پس می‌داد. ارتجاع انتقام می‌گرفت. » ( همان، ص ۲۶۸)

مهندس ناصح ناطق نیز از جملۀ منتقدان عبدالله مستوفی می باشد. موضوع مهمی که از نظر ناطق به عنوان علل دشمنی مستوفی با تورک و آذربایجانی، علاوه بر عوامل عمومی، در طرز پندار وی مؤثّر بوده؛ این است که مستوفی در نتیجۀ چند ماه استانداری در تبریز در اثر بی تدبیری، بی ادبی، سوء سیاست و پیش داوری های قدیمی خود دربارۀ تورک و آذربایجان، مشکلات، اختلافات و خرده حساب های شخصی بسیاری پیدا کرد و در نهایت این مشکلات و شکایت هایی که در پی آن پیش آمد به استانداری پر سر و صدای مستوفی در آذر بایجان شرقی پایان داد.

دوران کوتاه استانداری مستوفی در تبریز مصادف با کمیابی گندم در تبریز و گرانی خواربار گردید. تدبیری که عبدالله مستوفی برای رفع این مضیقه به کار بست؛ این بود که مردم گرفتار در گرانی ارزاق و قحطی را آماج توپ و تشر و سخت‌گیری‌های خود قرار داد و خشکسالی و کم حاصلی کشتزارها را حمل بر غرض ورزی و بد نیّتی کشاورزان و نیرنگ و فریب مالکان تبریز نمود و هر کس را که اشاره ای به کشتزارهای آفت زده و باغ‌های خشک شده کرد، گردنگش و یاغی دولت خواند. کار به جایی رسید که اشاره به خشکسالی یا گفتن اینکه باد گرم محصول را از بین برده، در نظر آقای مستوفی اخلالگری تلقّی شد و گرسنگی و فقر ساکنین روستاها که فرش و ظرف خود را فروخته و تیرهای بام خانه ها را کشیده، در شهرها برای فروش عرضه می کردند، عنوان توطئه برای بدنام کردن استاندار را پیدا کرد. مستوفی که انبارهای غلّه را خالی یافت، جز پر کردن زندان ها چاره ندید و در نتیجه چند صد نفری از افراد سرشناس آذربایجان را برای جبران کمبود غلّه به حبس انداخت و اگر مراجعاتی هم برای آزادی زندانیان به مرکز می شد؛ آقای مستوفی در پاسخ استفسار وزارت داخله، کسانی را که دم از قحطی و کمیابی محصول و بی فایده بودن زندانی کردن مردم می‌زدند، متّهم به احتکار جنس و ماجراجویی نمود. عقیدۀ عبدالله مستوفی این بود که مردم فضول تبریز به تنبیه بیش از گندم احتیاج دارند و باید به هر نحوی شده، این مردم یاغی منش پرسروصدا را سر جای خود نشاند.

با اینکه وضع آن روز ایران طوری بود که رفع مشکلات به وجود آمده از طرف والی آذربایجان بی نهایت دشوار به نظر می‌آمد، فریادهای مردم اثر بخشید و اولیای امور در تهران به تدریج به بی رویّه بودن این قبیل کارهای مستوفی پی بردند و دستور تغییر استاندار و آزادی مردم بیگناه را دادند.

در کتاب «گذشته چراغ راه آینده است.» زوایای دیگری از حکایت کمبود گندم در تبریز در سال ۱۳۱۹ و علل موجبۀ این کمبود را مشاهده می کنیم. در این کتاب آمده است :

« در تابستان ۱۳۱۹ غلّۀ آذربایجان را که خرواری ۳۵۰ الی ۴۰۰ ریال در محل قیمت داشت، آقای مستوفی استاندار بدون این که به احتیاجات مردم تبریز اعتنایی نموده و یا به تذکّرات آنها دایر به تأمین آذوقۀ شهر ترتیب اثر بدهد به زور سرنیزه از قرار خرواری ۱۴۰ ریال خریده و تماماً به مرکز حمل کردند. در فصل زمستان شهر تبریز به مجاعه گرفتار و بی‌آذوقه ماند. ناچار غلّۀ گندیده و از چند سال ماندۀ گرگان را که تماماً متعلّق به املاک اختصاصی رضاخان بود از راه آستارا به تبریز حمل و از قرار خرواری ۶۰۰ ریال به خورد مردم بیچاره دادند و چون نان این گندم‌های فاسد غیر مأکول بوده و در عین حال گران و کمیاب و پیدا نمی‌شد، هزاران فقیر و بدبخت، مریض و یا از گرسنگی قربانی اغراض آقای مستوفی شدند. غلّۀ حمل شده از گرگان به قدری فاسد و غیر مأکول بود که قسمتی از جو آن را فرمانده ارتش تبریز نپذیرفته و شرحی به آقای استاندار نوشته بود که: به علّت فاسد شدن، اسبهای ارتش نمی خورند. آقای مستوفی در حضور جمعی با نهایت بی‌شرمی چنین گفتند: باکی نیست؛ حالا که اسب های ارتش نمی خورند؛ می دهم خرهای تبریز بخورند. » (گذشته چراغ راه آینده است، ص ۲۶۹)

این پایان حکایت نبود و مستوفی در جواب نامه ای که از طرف شهرداری تبریز در بارۀ غیر مأکول بودن نان شهر به استانداری نوشته شده و در آن به کیفیّت نان، مخلوط بودن آن به خاک و شن و رنگ سرخ آن اشاره شده بود، واکنش تند و تهدیدآمیزی نشان داد و امضا کنندۀ نامه را منتظر خدمت کرد. در بخشی از پاسخ مستوفی به نامۀ شهرداری تبریز آمده است:

« این نامه‌های یاوه چیست که به قلم می آورید و امضا کرده می فرستید و مگر شما نان شهر را نمی‌خورید، یا چیزی که به شما می گویند، ندانسته تصدیق می کنید. نان شهر شن و خاک کجا دارد. من هر روز نان عمومی شهر می خورم و آنگاه می نویسد دو سه روز است. در صورتی که فقط امروز نان شهر رنگش تغییر کرده است و آن هم به واسطۀ این است که گندم گرگان است و با وجود این که رنگش قرمز است، بسیار پاکیزه و تمیز و پاک می‌باشد. به موجب این حکم آقای نیساری که پای این نامه را امضا کرده و تصدیق بلا تصوّر و هو راه انداخته؛ منتظر خدمت می شود. امور شهرداری را آقای منتظمی اداره کند. » (همان، ص ۲۷۱)

ناصح ناطق عقیده دارد از آنجا که همۀ مردم ایران در اثر تجارب بسیار، دستگاه دولت را یکی از نیروهای مضرّۀ طبیعت می دانند که مانند طاعون و قحطی و لشکرکشی به اقتضای طبیعت خود، بدون قصد خاصّی زیان می رساند؛ در مورد کارهای دولت سختگیری ندارند و خیلی زود همۀ پیشامدهای بد از جانب دولت ها را فراموش می کنند. از این رو مردم آذربایجان هم می توانستند سختگیری‌ها، توقیف‌ها و بی مزگی‌های مستوفی را به فراموشی بسپارند، لیکن مستوفی که خودش چارۀ قحطی را در زندانی کردن مردم دیده بود؛ ول کن معامله نبود و به جای دلجویی از مردمی که بی جهت آزار داده بود و پیوسته در بارۀ هوش فراوان منطقۀ گرگان و تفرش و بلاهت و کم هوشی مردم آذربایجان داد سخن می داد و کار به جایی رسید که مردم تبریز از این گفته های شخصی که خود را نمایندۀ پادشاه کشور و مظهر قدرت قانون می دانست؛ برآشفتند و درصدد مقابله به مثل برآمدند. از این رو هم از مستوفی بد گفتند و هم برای زبان ترکی تعصّب پیدا کردند و ترک و فارس بازی باب روز شد. ناطق عقیده دارد که حتّی پیدایش فرقۀ دمکرات نیز متأثّر از رفتارهای زنندۀ مستوفی بود:

  « بنده هیچ تردیدی ندارم که این پیش آمدها در تکوین حکومت خودمختار پیشه وری و گرد آمدن گروهی از مردم ساده و از هر جا بی خبر در پیرامون او خالی از تأثیر نبوده [است]. » (مستوفی و آذربایجان، ناصح ناطق، ص  ۱۴)

اگرچه مهندس ناطق در این باره بیان احتیاط آمیزی دارد و در ادامه با مطرح کردن «بزرگ نمایی و سوء استفادۀ دشمنان یگانگی ایران از رفتارهای مستوفی» و برجستۀ کردن این مداخله می کوشد نقش رفتارهای مستوفی به نمایندگی از دولت مرکزی و نقش استراتژی حکومت پهلوی در انهدام زبان ترکی و گستاخی در حق آذربایجان و زبان مردم این ناحیه را مکتوم نگه دارد ؛ باز اعتراف به تأثیر گذاری اقدامات مستوفی در ظهور فرقۀ دمکرات غنیمت و مبتنی بر واقعیّت است؛ چرا که دیگر قلم به دستان دوران معاصر به قاعدۀ اکثریّت قریب به اتّفاق، این مسئله را انکار کرده و تشکیل فرقۀ دمکرات و اقدامات اعتراضی آذربایجانی ها را منحصراً نتیجۀ ساده لوحی، تجزیه طلبی و بیگانه گرایی آنها و مداخلات خارجی دانسته اند. البتّه در این بخش از نوشته های ناصح ناطق نکتۀ ظریفی هم وجود دارد و آن اینکه در نظر نویسندگان و صاحب نظرانی با شاکلۀ فکری آقای ناطق؛ آذربایجانی وقتی برای مشروطه قیام می کند یا وقتی دور شیخ محمّد خیابانی جمع می گردد؛ در منتهی الیۀ شعور سیاسی و انقلابی گری قرار دارد، لیکن زمانی که برای دفاع از کرامت انسانی و هویّت خود قیام می کند، الزاماً ساده و از همه جا بی خبر است و حرکت ایشان برای دفاع از داشته های زبانی و فرهنگی خود، حرکتی آمیخته با «هزار گونه غرض، تحریک و نادانی» است!

نوشته های عبدالله مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من» شخصیّتی گستاخ، بی ادب، غیر منصف و بد دهن را در معرض دید قرار می دهد، که در آن این عنصر ناپاک شدیدترین اهانت ها را نثار هم میهنانی می سازد، که تنها گناهشان داشتن زبان تورکی است. او در این عقده گشایی‌ها پشت دیوار هیچ محظوری نمی ماند و انواع اقسام صفت های ناروا را به آذربایجانی ها و مردم ترک ایران نسبت می دهد. این نوشته ها پرده از چهرۀ کریه مردی برمی دارد، که بخش اعظمی از عمر خود را در بدگویی از هموطنانش گذراند و در سال های رو به موت خویش نیز از این رویّه دفاع کرد.

واقعۀ شوخی زنندۀ وزیر لشکر کابینه با حاجی میرزا آغاسی صدراعظم تورک و ایروانی محمدشاه را می توان مطلع گستاخی های مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من» نسبت به ایرانیان تورک درشمار آورد. واقعه از این قرار است که حاجی میرزا آغاسی ضمن به جا آوردن مسئولیّت های دیوانی خود، گاهی به باغ عبّاس آباد در بیرون دروازه دولت می رفت و با به تن کردن لباسی معمولی، به کارگران سرکشی می‌کرد و گاه در مواقع لزوم وزرا یا کارکنان دولتی را با همان لباس و هیئت به حضور می پذیرفت. روزی میرزاآقاخان نوری وزیر لشکر برای پاره‌ای کارهای اداری خود به عبّاس آباد می رود و حاجی میرزا آغاسی را در حال گردش در باغ ملاقات می کند. مستوفی شرح این ملاقات را بدین صورت به تصویر کشیده است:

   « میرزاآقاخان مطلبی طرح کرد که حاجی را موقّتاً در زیر سایۀ درختی متوقّف ساخت، یکدسته الاغ کوت کش که بار بعضی خالی شده بود و خربنده داشت؛ باقی گاله ها را از گردۀ باقی خرها سرازیر میکرد، نزدیک صدر اعظم و وزیر لشکر بودند. یکی از الاغهای خالی سر دو پا بلند شد و پوزۀ خود را بشاخۀ پیوندی که حاجی بدست خود زده و تازه رخ کرده بود؛ نزدیک برد، حاجی در ضمن صحبت و شاید در موقع بزنگاه و شریطۀ مطلب متوجّه قصد جنایت الاغ شد و با صدای بلند گفت: «دِرّ ر» به مجرّد بلند شدن صدای حاجی و این رادع خارجی؛ الاغ از قصد جنایت خود منصرف شد و دو دست را بر زمین گذاشت و با کمال ادب و گوشهای آویزان ایستاد. میرزا آقاخان که بواسطۀ قطع شدن صحبتش طبعاً متوجّه آنچه میگذشت، شده بود، نتوانست از خنده خودداری کند. حاجی که ببذله گوئی صدراعظم آینده سابقه داشت؛ گفت: یقیناً مضمون تازه ای بفکرت رسیده است. چیزی که فردا در همه جا منتشر می کنی و خبرش بمن خواهدرسید، امروز بگو. هر قدر میرزاآقاخان طفره رفت؛ ثمر نکرد و اصرار حاجی بر شرم حضور چربید. میرزاآقاخان گفت: من ترک خر خیلی شنیده، امّا خر ترک ندیده بودم. » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۵۰)

اصل صحّت یا سقم این اتّفاق یک چیز است و نقل توأم با آب و تاب آن از جانب مستوفی چیزی دیگر، که نشان از علاقۀ ویژۀ وی به این قبیل مقولات دارد. افزون بر آن شخصیّتی چون مستوفی باید نیز چهرۀ کریه خود را در آیینۀ شخصیّت خائن تر و رذل تری چون میرزاآقاخان نوری ببیند و از  اعلام اشتراک با او در داشتن خوی حیوانی لذّت ببرد.

مستوفی می کوشد واقعۀ مورد اشاره را دستاویز هتّاکی ها و دهن دریدگی های بعدی خود قرار دهد و این قبیل رفتارهای خارج از عوالم انسانیّت را مسبوق به سابقه نشان داده و برای این ناسزاگویی و اهانت در حق هم وطنان مسلمان خود اسناد تاریخی نیز عرضه کرده و بگوید که تقصیر این کار بر گردن من نیست و در گذشته نیز این چنین بوده است؛ از این رو در پاورقی می‌نویسد:

« من باحترام برادران آذربایجانی که همۀ آنها را برادرانه دوست می دارم، نمیخواستم این شوخی را در اینجا بنویسم، ولی چون بعضی از تبریزیهای تهران که مساوات و عدالت من آنها را رنجانده است؛ بدروغ بمن نسبت داده اند که من خدای نکرده گفته ام ترکها … ند و فقط این یک موضوع جعلی را گناه نبخشیدنی من در دورۀ استانداریم در آذربایجان قرار داده اند؛ این شوخی را نوشتم که بدانند اگر هم من چنین گناهی را مرتکب شده بودم، اوّل گناهکار نبوده و جز تکرار چیز معروف گناهی نداشته‌ام. » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۵۰)

این را هم باید مصداق بارزی از «عذر بدتر از گناه» دانست. حکایت دوست داشتن آذربایجانی‌ها و مساوات و عدالت جناب مستوفی در آذربایجان نیز هم در کتاب ها آمده و هم نقل قول های متواتری از آن در افواه منتشر و نقل گشته است. این قبیل رفتارهای مساوات گرانۀ مستوفی آن چنان مشهور و قطعی است که همپالکی های خبیث تر از خود او را نیز به اعتراف و گاه اعتراض کشانده است!

یکی از عادات مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من» تلاش وی برای نشان دادن چهره ای اعیانی و برگزیده از خود و خاندان خود می باشد. او در این راه از هر اتّفاقی در زندگی خود بهره برداری می کند، تا نشان دهد از روزی که به دنیا آمده مهم و عزیزکرده بوده است. در این عزیز بودن، بد هم نیست خدمتکار یا دایه تورک باشند؛ آن هم تورک قاجاری. اشاره به داشتن دایۀ قاجاری نیز در همین چهارچوب قابل ارزیابی می باشد و میرزا عبدالله خان با یک تیر دو نشان می زند. هم اشرافیّت خود را به رخ می کشد و هم دایگی یک زن تورک از ایل قاجار برای خودش را:

  « دایه ای که برای من انتخاب کردند؛ خودش میگفت از قاجاریّه است. این دایه بیش از دو سه ماه بمن شیر نداده و نمیدانم بچه جهت؛ شاید بواسطۀ آشتی کردن با شوهرش مرا ول کرده، رفته است. بعدها که من بسن تمیز رسیده بودم، این خانم گاهگاه بخانۀ ما میآمد، ولی من از صحبتهای او که میخواست نستعلیق گوئی کند، خوشم نمی آمد. » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۵۴)

شاخصۀ دیگری از این اعلام اشرافیّت نیز در هنگام آموختن خوش نویسی از جانب مستوفی چهره می نماید. نکتۀ جالب در این بخش آن است که مستوفی در همین کار مشّاقی هم مجالی برای اسائۀ ادب نسبت به تورک فراهم می کند و این بی ادبی را هم به میرزارضا کلهر خوشنویس مشهور منتسب می کند. واقعه از این قرار است که یکی از هم شاگردی های مستوفی به نام میرزاعلی اکبرخان (علی اکبر دبیرسهرابی) چند بار سرمشق تعیین شده از جانب میرزارضا کلهر را غلط می نویسد و میرزارضا در نوبت سوم غلط نویسی، میرزاعلی اکبر خان را مورد خطاب قرار داده و می گوید:

      « قربان! مگر ترکی؟ من تا این اواخر هم هر وقت مرحوم دبیر سهرابی را می دیدم که در کارهایی که سر و کار اداریش با من بود؛ عمداً میخواهد سهو کند و مطلب را نفهمد، این شوخی مرحوم میرزا را تکرار می کردم و می گفتم قربان! مگر ترکی؟ و هر دو برای استاد ترحیم می کردیم. » (همان، ص ۲۴۴)

کاملاً روشن است که مستوفی در اینجا «ترک بودن» را کنایه از سادگی و بلاهت گرفته است. نکتۀ جالب هم در این است که مستوفی در جای جای کتاب خود از این شیرین کاری های حماقت آمیز زیاد به کار می برد و حافظۀ عجیبی نیز در حفظ خاطرات ضدّ ترکی دارد. رسم شدن این گونه کنایه ها از جانب اشخاص مریضی چون مستوفی در حالی انجام می گرفت که حتّی در آن روزگار هم بخش اعظمی از جامعۀ روشنفکری، سیاسی و هنری ایران را ترکان تشکیل می دادند.

مستوفی در بخش های مختلف کتاب خود از خسّت و حسابگری خاص تورک‌ها نیز سخن گفته و در این حوزه نیز خباثت هایی درج کرده و چند صفت منفی نثار هم وطنان ترک خود کرده است: از جمله در جایی که از فعالیت فروشندگان دوره گرد در تهران گفتگو می کند؛ ذکر مصیبت صحرای آذربایجان را نیز فراموش نمی کند و می نویسد:

   « پاره ای از سربازان ترک زبان، البتّه بعد از دورۀ سپهسالاری مشیرالدّوله، گوسفند یا گوساله یا گاوی در سر چهار راهی ذبح میکردند و گوشت آنرا میفروختند و ته توی آنرا به قسمت های پنج سیری تقسیم کرده؛ در غربالی گذاشته، بدوره میافتادند و با لهجۀ ترکی: «آی گوشت خوب» و اکثر ارزانتر از دکّان قصّابی میفروختند. حتّی ببعضی ها که پول حاضر نداشتند؛ نسیه هم میدادند، ولی پاره ای از آنها بمجرّد اینکه دود از خانه بلند میشد و یقین میکردند که گوشت بدیزی رفته و دیگر قابل پس دادن نیست، برمیگشتند و با جملۀ «فوج گدی امامزاده حسنه بیداخ ده گدی» پول گوشت را مطالبه میکردند، که بیچاره صاحبخانه مجبور میشد از همسایه قرض کرده؛ این طلبکار زبان نفهم را از سر خود باز کند. » (شرح زندگانی من، ج ۱، صص ۱۶۴ـ۱۶۳)

آوردن صفت «زبان نفهم» برای سربازان تورک که کاملاً در این بخش غیرضروری می نماید را نیز باید در زمرۀ نفهمی های مستوفی به شمار آورد. در پاورقی همان صفحه نیز به گونۀ دیگری تورک‌ها در امور مالی ناجوانمرد و بی تحمّل معرّفی می کند:

      « ظریفی میگفت خدا نکند ترک از کسی طلبی یا بر کسی حقّی داشته باشد. اگر چنین فاجعه ای رخ دهد مدیون بدبخت بهر وسیله باشد؛ باید او را راه بیندازد و الا زندگی برای او دشوار است. » (همان، ص ۱۶۳)

نکتۀ در اینجاست که مستوفی قبل از این؛ از فروشندگان دوره گرد دیگر از جمله تهرانی و اصفهانی یاد می کند. بعد از متن درج شده نیز از فروشندگان دوره گرد یهودی شرحی می آورد، لیکن هیچ کدام را با صفت هایی چون «زبان نفهم» مشمول به زعم خودش نوازش های مساوات خواهانه و عدالت گرانۀ خود قرار نمی دهد. او در فرازهای متعدّد من جمله در شرح جملۀ: «فوج گدی امامزاده حسنه بیداخ ده گدی» در پاورقی همان صفحه، لفظ «عمواوغلی» را در بارۀ آن گروه گوشت فروش دوره گرد و در فرازهای دیگر نیز همین عنوان را به طور عموم در بارۀ تورکان آذربایجانی مورد استفاده قرارداده و از این طریق غربتی بودن و اخلاق دهاتی یا عشایری داشتن عموم آذربایجانی ها را اراده می کند. جالب این است که او همیشه هر گاه به تورک‌ها می رسید؛ یاد رذایل می افتاد؛ گویی در نظر وی رذیلت ها بر تورک ختم است و بس.

تمام بد و بیراه های مستوفی در حق تورک و زبان تورکی در حالی اتّفاق می افتاد که خود وی نیز رگه‌ای تورکی داشت و جدّ مادری وی از تورکان خلج قم بود:

« حاجی میرزاآقا جدّم پسر حاجی عبدالله سلطان افسر فوج خلج قم بوده. حاجی عبدالله سلطان با برادرش کاظم خان، اولی سلطان و دومی در این فوج نائب و معاصر فتحعلیشاه بودند. » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۲۱۵)

مستوفی با اشاره به مرسوم شدن برخی عناوین و القاب در ایران که در اثر رقابت با رویۀ عثمانی ها در برگزیدن القاب مرسوم گشته بود؛ می کوشد از آب کره بگیرد و از این رهگذر یک فضیلت ساختگی و شاعرانه برای ایرانی و در واقع فارس بتراشد:

   « ایرانیها میخواستند بعثمانیها بفهمانند که شما یکی از شعب همان قومی هستید که همیشه مطیع ما بودند و بی اجازۀ ما خان نمیشدند؛ ما خان تعیین کنیم و بهر کس خان بگوییم، خان میشود و هر کس را سلطان بخوانیم، سلطانست. این همان درگاه و ایوانست که ملک بابل و شه ترکستان غلام و بنده و دیلم و هندوی آن بوده اند. » (همان، ص ۲۱۶)

عجیب است ایرانی هم عادات و آدابی را از عثمانی‌ها اقتباس کرده و به کار می‌برد و هم می‌خواهد با این اقتباس کردن از عثمانی، مراتب برتری خود را نسبت به عثمانی اثبات نماید. علی الظّاهر این گونه نتیجه گرفتن ها را هم باید گوشه ای از برتری های اندیشۀ ایرانی به شمار آورد. ظاهراً مستوفی در اینجا یک نکتۀ باریک تر از مو را فراموش کرده و نفهمیده که هم صفویان که به ادّعای وی انتخاب عناوین و القاب را از عثمانی ها اقتباس کردند و هم قاجار که فعلاً سر کار بود و به شیوۀ معمول در ایران یا باز هم به تبعیّت از عثمانی عناوین و القاب برمی گزیدند؛ هر دو سلسله‌ای تورک و دربارشان هم یک دربار تورکی محسوب می گشت و طبعاً چنین حکومت هایی، میانه ای با تخیّلاتی از قبیل «دیلم ملک بابل، هندو شه ترکستان» نداشته اند. هم ترکان ایران و هم ترکان عثمانی دنبالۀ ترکان اوغوز بودند که از وقتی پا به فلات ایران گذاردند و سپس به فلات ایران هم بسنده نکرده، آناتولی را هم درنوردیده و وارد اروپا هم شدند؛ دیگران را غلام و بنده و دیلم و هندوی خود قرار داده بودند و کاری با خیال بافی های دیگران برای جبران ناکامی هایی که در عالم واقع اتّفاق می افتاد، نداشتند. عثمانی ها به دلیل استمرار تاریخی و سابقۀ حکومت بیشتر که تا زمان مورد اشارۀ مستوفی حدود پنج قرن دوام یافته بود؛ از سیستم اداری و آداب منسجم تری برخوردار بودند و طبیعی بود حکومت قاجار که از زمان فتحعلی شاه دورۀ گذار از زندگی ایلاتی به زندگی یک جانشینی و حکومت متمرکز را تجربه می کرد؛ بخواهد نکاتی را از حکومت هم زبان و هم دین و هم فرهنگ عثمانی اقتباس کند. می شود گفت در این بخش شور و هیجان بر منطق مستوفی غلبه کرده و اندیشۀ شاعرانه سخن گفتن و بیان ادبی داشتن و تلمیح به شعر خاقانی وی را به چنین گفتۀ بی ربط و بی منطقی وادار کرده است.

بند کردن مستوفی به عثمانی‌ها به همین یک فقره محدود نمی‌ماند و وی در فرازی دیگر نیز عثمانی را مشمول الطاف خود قرار می دهد. شیرینی داستان در اینجاست که مستوفی بعد از شرحی مفصّل و بیانیه مانند در بارۀ ضرورت تقویت مراتب دینداری و ایمان مردم، انتقاد از مشروطه طلبان به خاطر تضعیف دین مردم، انتقاد از واقعۀ سقیفۀ بنی ساعده و قضیّۀ فدک و حتّی دفاع از برخی مراسم دهه های اوّل و دوم ربیع الاوّل، ناگهان به بدگویی از تورک رجوع می‌کند و امر دینی را به ستیزه‌جویی با تورک و مباحث ملّی گرایانه پیوند می زند و می نویسد:

  « پس یکباره بگویید برای گل روی افندی‌های ترک و توشمال های ترکمن، روز هیجدهم ذیحجّه را که هم روز عید غدیر است، عید نگیریم و سلطان عبدالحمیدخان را هم مثل عمر تقدیس کرده، او را هم امیرالمؤمنین و جانشین پیغمبر بشناسیم و … ، نه! ما ایرانی و شیعه ایم و عمر را بد می دانیم و از مذهب خود دست برنمیداریم و با کسی که دشمن دین و مخرّب ملیّت ما بوده، دشمنیم. » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۳۲۵)

معلوم می گردد همۀ دعواها بر سر لحاف ملا نصرالدّین بوده است و در مکتب ملّی گرایان افراطی و پان فارسیست‌های کشور ما، دین نیز مقوله ای برای اثبات برتری روحی و فرهنگی ایرانی و حوزه ای برای خالی کردن برخی عقده ها و زدن دو نشان با یک تیر است؛ کوبیدن اهل سنّت چون بیشتر تورک‌ها سنّی هستند، کوبیدن حکومت عثمانی چون ادّعای خلافت بر مسلمانان را دارند و کوبیدن عمربن خطّاب هم نه به خاطر مخالفت با فرمان پیامبر و غصب حق بلافصل علی بن ابوطالب (ع)، بلکه به خاطر تخریب ملیّت ایرانی است.

مستوفی از ترویج بی دینی در دورۀ دیکتاتوری رضاشاه در حالی که خود نیز یکی از کارگزاران این دیکتاتوری بوده، انتقاد می کند و عقیده دارد بعد از سی و پنج سال کجروی از مشروطه تا شهریور ۱۳۲۰؛ لازم است یک بار دیگر به دین برگشته و در جهت تربیت دینی مردم گام برداریم. او حتّی در این راه از لزوم احیای برخی روش های عزاداری که خودش هم موافقتی با آنها نداشته، سخن می گوید. خواننده با شنیدن این همه «وادیناها» سردادن از جانب مستوفی منتظر پایان خوشی از جانب نویسنده است، لیکن مستوفی به دلیل نوع شخصیّت و ملاحظات اخلاقی و اجتماعی خود، ناگهان راه نزولی وحشتناک را در پیش می‌گیرد و به همان بلاهت های معمول خود رجوع کرده و از این مقال هم مستمسکی برای اسائۀ ادب به آذربایجانی فراهم نموده می‌نویسد:

  « اگر تازه کردن ایمان توده به تیغ زنی شاخسینی‌ها هم محتاج شد، جهنّم! قحطش که نیست از عمواغلی‌های ارونق و انزاب و ممقان و اسکو و سراب و اردبیل و خلخال وارد می کنیم. » (شرح زندگانی من، ج ۱، صص ۳۲۰ـ۳۱۹)

انسان باید خیلی پررو و پوست کلفت باشد که با داشتن این همه تمایلات نژادگرایانه و زبان گرایانه و با آن نگاه خاص و نادلپذیر نسبت به بندگان خدا؛ مدّعی دینداری هم باشد. برای کسی که دین در زندگی اجتماعی و سیاسی و حتّی رفتارهای شخصی او نقشی نداشته و بایدها و نبایدهای او را معیّن نمی کرده؛ این همه از دین گفتن برای چیست؟ کدام متدیّنی با تظاهرات پاکدلانۀ دینی و آیینی مردم کشورش این گونه برخورد می کند و نگاهی ابزاری به علائق دینی یا رسوم مذهبی ایشان انداخته و در حین آن گونه ای گستاخی در حق ایشان روا می دارد؟

موش مرده در داخل دیگ کردن و خود را شریک یا مالک پدیده هایی که از اساس تورکی است، قرار دادن؛ نیز از شیوه های حضرات ملّی گرای افراطی کشور ماست. مستوفی در تبعیّت از این شیوه در باب کلمۀ «دلمه» با وجود اعتراف به تورکی بودن آن می کوشد که زبان و قوم خود را حتّی در همین یک کلمه نیز شریک گرداند، تا میل بی پایان خود و هم فکرانش را در مصادرۀ داشته های فرهنگی دیگران به نام خود، به اثبات برساند:

  « لفظ دلمه ترکی و معنای آن با غذائی که امروز باین اسم معروف است و با گلوله های هدیه و نثار عروسی برمکیها کاملاً تطبیق میکند و چون اصطلاحات درباری و اعیانی ایران ما این اواخر همه ترکی بوده است، این لغت هم با اینکه معنای آن از رسوم ایران قدیم است، بقالب ترکی مصطلح شده و لفظ آن یادگار دورۀ ترکها در ایران [است] . » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۳۴۳)

مستوفی عادت دمیدن از سر گشاد سورنا را در سراسر کتاب مفصّل خود از یاد نمی برد و در مناسبت های مختلف به این رکن رکین اندیشۀ خود وفادار می ماند. یکی از نشانه‌های این عادت و دیدگاه هم در جریان بحث از نحوۀ عقدکنان در تهران آن روز است. وی در جایی که به شرح پاسخ مثبت ندادن عروس خانم به سؤال عاقد در دفعات اوّل و دوم در بارۀ وکالت او برای جاری کردن صیغۀ عقد اشاره می کند، نیز رگه‌ای از این عادت خود را آشکار ساخته و می گوید:

   « رسم خیلی بدیکه هنوز هم در عقد کنان حاجی‌عمواغلیها ور نیفتاده است، جواب ندادن دختر بسؤال اوّل راجع بقبول ازدواج بود، که باید سه بار خطبه و میزان مهر و سؤال از اینکه آیا خانم راضی هستند؛ تکرار شود. » (شرح زندگانی من، ج ۱، ص ۳۴۴)

در سراسر کتاب «شرح زندگانی من» مقصود مستوفی از «عمواوغلی‌ها» آذربایجانی ها هستند. این ادّعای مستوفی در بارۀ باقی ماندن چنان عادتی در میان آذربایجانی ها هم در حالی مطرح می شود، که حداقل در یک قرن گذشته، این عادت به تهرانی ها ختم بوده است و بس. از این رو تنها چاره ای که برای آقای مستوفی باقی می ماند، این است که به تأسّی از هم مسلکان خود وجود این عادت به زعم خود بد در میان تهرانی ها را حاصل نشست و برخاست کردن با حاجی عمواوغلی ها بداند. مستوفی حتّی با رسوم خوب برگرفته از عمواوغلی ها هم کمی تا حدودی مشکل دارد:

« در این روز [پاتختی] از خانۀ عروس کاچی و قیقناق برای عروس و داماد میآوردند. کاچی حلوای روانی بود که از آرد و روغن و زعفران و شکر ترتیب میدادند و قیقناق زرده های تخم مرغ بود که در روغن سرخ کرده و مقداری شکر بر آن افزوده بودند. فرستادن این دو غذا برای عروس و داماد شاید از مراسم ایلاتی و با ترکها و قاجاریّه بایران آمده باشد. » (همان، ص ۳۵۰)

این هم از مشخّصه های بارز نوع اندیشۀ ملّی گرای افراطی ماست که وقتی نمی توانند برای رسمی ریشه ای خودی و به عبارت بهتر فارسی یا پهلوی دست و پا کنند، ناچار به بدجلوه دادن آن می پردازند و با قید ایلاتی و امثال آن می کوشند از ارزش این رسم کم کنند. نکتۀ مهم تر در این بخش آخرین جملۀ آن است که می گوید «این رسم با قاجاریّه به ایران آمده است.» باز جای شکرش باقی است که خاستگاه و زادگاه این ایل مادر مرده در ایران مشخّص است و گرنه معلوم نبود در صورت مختصر تردید در باب خاستگاه قاجار، قلم به دستان بی تقوای ما چه بلبشویی در بارۀ بیگانه بودن ایشان برپا می کردند.

گفتیم که مقصود مستوفی از تعابیری نظیر عمواوغلی‌ها و حاجی عمواوغلی‌ها آذربایجانی ها هستند و این واژه ها را در مقام تعریض علیه آذربایجانی‌ها به کرّات مورد استفاده قرار می دهد. این تعریض او حتّی زمانی که دستاویزی برای بدگویی وجود ندارد و عمل یک یا گروهی آذربایجانی محلّی برای عیبجویی ندارد؛ نیز به چشم می خورد. مستوفی یک بار در هنگام متلاشی شدن ارتش روسیّۀ تزاری و باقی ماندن لوازم و تجهیزات آنان در شرفخانه یاد عمواوغلی‌ها می‌افتد و ایشان را به خاطر به غنیمت گرفتن این لوازم و تجهیزات با بیانی کنایه آمیز مورد اشاره قرار داده و آنها را تلویحاً به غارتگری و طمع متهّم می‌دارد:

« روسها در شرفخانه، ساحل دریاچۀ ارومیّه، اسلحه و مهمّات و آذوقه و لوازم یک صدهزار قشون جمع آوری کرده و می‌خواستند اینجا را ستاد لشکر خود نموده و بعدها از آن مرکز بسمت بغداد و عراق حمله ببرند. در این وقت حتّی این محلّ مهم هم بی سرپرست مانده، عمواغلی‌های ارونق و انزاب و تبریز، تمام آن لوازم و مهمّات را تصاحب کردند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، صص ۵۱۲ـ۵۱۱)

در این زمان دولت ایران حاکمیّت و تسلّط چندانی نه تنها در آذربایجان، بلکه در بیشتر نقاط کشور نداشت. در کنار این فقدان حاکمیّت و قدرت، فهم و ارادۀ لازم را جهت ضبط این لوازم و تجهیزات و آذوقه برای استفاده در آن دوران دشوار را هم نداشت. مقامات محلّی از دولت نیز نافهم تر بودند و نتوانستند از این امکان بزرگ جهت مسلّح کردن نیروهای دولتی ایران یا نیروهای محلّی در جهت حل مشکلات امنیّتی در کشور خصوصاً در غرب آذربایجان که آماج قتل عام از سوی ارامنه و آسوری ها و بعد اسماعیل آقا سیمیتگو شد و هزاران کشته بر جای نهاد؛ جلوگیری کنند. نتیجۀ این بی سیاستی غارت بخشی از این بنۀ بزرگ از طرف مردم عادی بود که استفادۀ عمومی در پی نداشت و چه بسا به گسترش ناامنی هم کمک کرد. ظاهراً مستوفی خوش داشت این بنۀ تدارکاتی بزرگ به چنگ اقوام آریایی ارمنی، آسوری و کرد بیفتد، تا شاید این اقوام آریایی آذربایجان را از وجود تورک پاک سازی کنند.

نسبت دادن همۀ مشکلات کشور و انحصار اختلاس اموال عمومی در ایران به تورک‌ها از دیگر اعتقادات و شگردهای مستوفی می باشد، که بارها در موقعیّت های مختلف به این نکته اشاره می کند و مثال هایی برای اثبات ادّعای خود می آورد. از جمله در شرح وقایع آغاز سلطنت مظفّرالدّین شاه و صدارت امین السّلطان می نویسد:

   « امین السّلطان میدانست که باید دل اطرافیان شاه را بدست آورد؛ بنابراین از کار دادن به ترکها و هر کس از فارسها که طرف علاقۀ شاه واقع میشد؛ مضایقه نمیکرد، چنانکه نصرت الدّوله دائی شاه را بحکومت و مستشارالملک پسر عموی ما را هم که بمناسبت طول خدمت خود در آذربایجان نیمچه ترک محسوب میشد؛ بسمت وزارت تهران برقرار کرد … ولی ترکها که میخواستند خیلی زودتر همه کاره و دارای همه چیز شوند با کمال بیحوصلگی و بامید موقع مناسب روز میشمردند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص۱۰)

در ادامۀ همین بخش هم با بهانه قراردادن عدم تغییرات و اصلاحات لازم در آغاز سلطنت مظفّرالدّین شاه، اشعار ادّعایی عامیانۀ کوچه و بازار را دستاویز عقده گشایی های خود قرار داده؛ می نویسد:

« عامۀ مردم که بانتظار اصلاحات بودند، بنای غرغر گذاشتند. بعضی ها هم میگفتند شاه مشغول مطالعه است، یکدفعه نمیشود کارها را در هم ریخت. عنقریب نتیجۀ مطالعات و نقشۀ اصلاحات را خواهید دید. ماه ربیع الاوّل و جمادی الاولی هم گذشت، باز هم خبری نشد و کار باشعار عامیانه که بچه ها در کوچه ها میخواندند نیز رسید: آبجی مظفّر آمده / با ترکای … آمده / در در در شا ببین / امیر بهادر شا ببین / ظر ظر ظر شا ببین / شازدۀ ناظر شا ببین » (همان، ص ۱۰)

در تهران آن روز به شهادت صفحات کتاب پرحجم مستوفی و نوشته های نویسندگان همپالکی او، تورکی به موازات فارسی متکّلمان زیادی دارد، به نحوی که خود این قبیل حضرات مانند سیّدحسن تقی زاده و محمود افشار را به واهمه می اندازد و ایشان را به استمداد برای جلوگیری از تورکی شدن تهران وامی دارد. در چنین شرایطی در شهر تهران و با عنایت به زندگی مختلط تورک و فارس، رایج شدن این قبیل اشعار در میان مردم بسیار نامحتمل به نظر می رسد. حتّی با فرض صحّت چنین امری، برازندۀ یک نویسنده نیست که عقل خود را به عوام النّاس اجاره داده و چنین مطالب سخیفی را در کتاب خود بگنجاند، لیکن چنانکه پیش تر نیز گفته شد، مستوفی به پیروی از خباثت معمول خود در سرتاسر کتاب «شرح زندگانی من»  به این قبیل مطالب ابلهانه و عوامانه علاقۀ بسیاری نشان می دهد و از درج آنها در لابلای مطالب ابائی ندارد.

در این بخش مستوفی مانند کسی که تعادل دِماغی خود را از دست داده باشد به صورتی نامعقول و دیوانه وار به تورک‌ها می‌تازد و صفحات متعدّدی را به غارت و اختلاس تورک‌ها اختصاص می دهد؛ گویی در این کشور جز تورک کس دیگری نیست و یا اینکه تورک ‌ها به یکباره از خارج آمده و ایران را به اشغال خود درآورده اند. وی در بیان عزل امین السّلطان از صدارت، بخشی از الطاف خود نسبت به تورک را ظاهر می سازد و در عباراتی متعدّد آن را مکرّر می گرداند:

      « اتابک اعظم با دنباله های خود همه از کار خارج و محل برای ترکهای بی حوصله فراوان شد … هر یک در قلمرو خود مثل مردمان قحطی زده که بسفرۀ طعامی برسند، مشغول عملیّات شدند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۱۱)

« اوّل کاری که ترکها کردند، هجوم بخزانۀ اندرون بود، ولی بر خلاف انتظار در آنجا جز دویست هزار سکّۀ دو اشرفی و مقداری صندلی شکسته که روکش طلا داشت و چند قاب و قدح طلا چیزی گیر نیاوردند. » (همان، ص ۱۱)

« در دورۀ مظفّرالدّین شاه، بخصوص در این چند ماهه که ترک های لجام گسیخته مشغول عملیّات بودند، بی نظمی و هرج و مرج از امروز که دمکراسی بی تقوی داریم، هیچ عقب نبود. » (همان، ص ۱۳)

« این یکی دو سال دورۀ مظفّرالدّین شاه و هرج و مرج یکسال اخیر ترکها، خرابی را از حد گذراند. » (همان، ص ۲۱)

مستوفی با اشاره به بذل و بخشش های بی حساب و خارج از قاعدۀ مظفّرالدّین شاه و مشکلات پیش آمده از این رهگذر برای مستوفیان هم به نکاتی اشاره می کند، لیکن در پایان همین بخش هم کاسه و کوزه ای بر سر تورک می‌شکند:

« کاری که مستوفی [مأمور استیفا] میتوانست بکند، مطالبۀ امرنامه و دستخط شاه بود که بعلّت بی بند و باری کارها بخصوص در زمان مظفّرالدّین شاه و عجله ای که تورکها برای اخذ و عمل داشتند؛ برای هر یک از این بروات بجای یکی، دو سه تا امرنامه و دستخط تأکید صادر شده بود. » (همان، ص ۲۲)

نویسندۀ تورک‌ستیز ما از شایعۀ بی اساس مرگ مظفّرالدّین شاه و تدبیری که برای رفع و رجوع این شایعه اندیشیده شده بود، نیز به نفع بدگویی علیه تورک استفاده می کند و می نویسد:

« خیلی محتمل بود که اینهم یکی از شاهکارهای ترکی برای گل آلود کردن آب باشد، که بهتر بتوانند ماهی بگیرند و باین قصد شاه را از برادرش [کامران میرزا] بیشتر جدا نمایند. » (همان، ص ۱۳)

بعد از این همه لجن پراکنی علیه تورکان، مستوفی تازه به یادش می افتد که به اشتراک فارس‌ها در غارت سرمایه های کشور نیز اعتراف و اشاره کند:

«فارس ها هم همینکه دانستند پهنای کار از چه قرار است، همرنگ جماعت شدند. شنبل بازی در خلوت شاه رواج پیدا کرد. همگی از ترک و فارس با این بازیها دارای کالسکه و درشکه و اسبهای روسی شدند و خانه های آبرومند با مبل و اثاثیۀ عالی ترتیب دادند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۱۳)

همین اشاره کافی است تا معلوم کند مقصود وی از «ترک‌ها» دقیقاً تورک‌ها هستند؛ نه اطرافیان مظفّرالدّین شاه اعمّ از تورک و فارس؛ آنگونه در صفحۀ ۷ جلد ۲ به آن اشاره می کند. با این حال معتقد است که زمام اختلاس و مفت خوری در کشور همچنان در اختیار تورک است و بس، از این رو بعد از اشاره به سپردن امور مالیّۀ کشور به ناصرالملک باز هم یادی از طمع تورکی می‌کند و می نویسد:

« ترکها هم چون دیگر چیزی برای یغما و چپو باقی نگذاشته بودند، بهمان دخل های عادی از کارهایی که دست و پا کرده بودند، قانع و منتظر شدند که صدراعظم راههای تازه ای برای دخل های کلّی آنها باز کند. » (همان، ص ۱۷)

خیلی جالب است که بعد از این بخش، بلافاصله از علاقۀ امین الدّوله صدراعظم به تأسیس مدارس جدید یاد می‌کند و از تأسیس نخستین مدرسه از این نوع به وسیلۀ میرزاحسن رشدیّه در تهران خبر می دهد، لیکن در اینجا از تورک بودن صدراعظم و میرزاحسن رشدیّه مطلقاً چیزی به خاطر نمی آورد. او حتّی در اشاره به کتاب‌ها و رسائل طالبوف تبریزی هم اشاره به تورک بودن طالبوف را غیرضروری می داند. در اشاره به حاج زین العابدین مراغه ای نویسندۀ کتاب مشهور «سیاحت نامۀ ابراهیم بیگ» هم تنها ایرانی بودن او را به یاد می آورد و خبری از تورک معرّفی کردن او نیست. او نه فقط این کار را نمی کند بلکه از سرگذشت زین العابدین مراغه ای دستاویزی برای انتقاد از تبریزی های مقیم استانبول و عمواوغلی خطاب کردن و حسود معرّفی کردن ایشان می سازد. همین اتّفاق در مورد دهخدا هم رخ می دهد و مستوفی اشاره به تورک بودن دهخدا را غیر ضروری می داند. (رک. همان، صص ۲۰ـ۱۹)

عبدالله مستوفی در ذکر تدارک دولت برای استقراض خارجی نیز سهمی برای بی مسئولیّتی و منفعت طلبی تورک اختصاص می‌دهد و معتقد است در صورت دریافت چنین وامی، تورک‌ها آن وام را همچون گوشت قربانی بین خود تقسیم خواهندکرد و این وام لوطی‌خور تورک‌ها خواهدشد:

  « ترکها قسمت شایانی از این وجه را بخود وعده میدادند، هر قدر مذاکرات استقراضی به نتیجه نزدیکتر میشد؛ آتش حرص و شره آنها زیادتر میگردید. کار داشت جنبۀ عمل بخود میگرفت. حتّی مذاکرۀ پرداخت پیش قسط آنهم خاتمه یافته بود. بعضی از ترکها بعنوان نوبرانه دستخط هائی خطاب به صدراعظم صادرکردند که از وجوه پیش قسط استقراض، قیمت خانه یا مثلاً وجه الخسارۀ بحوض افتادن و از این عنوانات بآنها داده شود. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۲۹)

مستوفی در ذکر وقایع سال ۱۳۱۶ هجری قمری و اوایل دور تازۀ صدارت امین السّلطان هم می‌نویسد:

  « بقیّۀ محرّم و تمام صفر و نیمۀ اوّل ربیع الاوّل را ترکها صرف بند و بست و قرار و مدار با امین السّلطان کردند. بعد از آنکه قولهای لازم را در استقراض خارجی و گذاشتن وجه آن در میان از او گرفتند، دستخط صدارت را برای او بقم فرستاده، روز ۱۶ ربیع الاوّل ۱۳۱۶ وارد و وارد کار شد. » (همان، ص ۳۱)

مستوفی احتکار را سوغات اختصاصی تورک‌ها می داند و عقیده دارد که این سوغات را تورک ها از تبریز به تهران آورده اند، امّا جالب تر از این ادّعاهای شنیعی است که او در باب مسائل اقتصادی به طور علی الاطلاق به تورک‌ها نسبت می دهد:

« ترکها در احتکار دست عجیبی دارند، حتّی توت را هم احتکار می کنند … این روح تجارت ترکی است. تجّار بزرگ آنها قدری پر دامنه تر همین رویّه را دارند، منتهی آرزوی یک ترک این است که اگر چند خروار گندم دارد؛ یک خروار مواد خارجی در آن داخل کرده و قیراط قیراط آنرا بفروشد. روح تجارت ترکی در غش و احتکار [است] و بهمین جهت است که در تبریز یهودی هیچ نیست؛ زیرا دم ترکها نمی توانند بند شوند. » (همان، ص ۳۴)

۷ دیدگاه‌ها

  1. آلله مستوفی کیمی آخماقلاری آدام ائلسین.

    19
    2
  2. آیدین زنگان تورکو

    بی شرف حررراااام زاده
    این از همون عاریایی پرستاست که زمان خاخامنشیان
    جد و آبادش از تجویز خواهر و برادر بوجود اومده!
    حررررااام زاده ‌.

    20
    2
  3. الله لعنت السین. این بیشرفها نون ترکها را خوردند و اخر سرهم خیانت کردند ملخ خور.

    18
    2
  4. گور این حرام زاده باید فاضلاب بشه ، مثل ذهنش که فاضلاب بود .

    16
    2
  5. بسم الله الرحمن الرحیم
    پستی این موجود در متن زیر کاملا مشهود است
    « بلی من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادم که روضه‌خوان در مجالس ختم، ترکی بخواند و در سخنرانی‌های خود می‌گفتم که شما اولاد واقعی داریوش و کامبیز هستید؛ چرا به زبان افراسیاب و چنگیز حرف می‌زنید؟ و از این بیانات هم جز ایجاد حسّ وحدت ملّی و جلوگیری از ترک‌مآبی و کوتاه کردن موضوع اقلیّت ترک‌زبان در نزد خارجی‌ها که به عقیده من بزرگ‌ترین توهین به اهالی آذربایجان است و نویسنده مقاله اسم آن را همدردی گذاشته‌است؛ نداشته‌ام و زبان فارسی را که زبان نوشتن و تدریس و زبان رسمی و عمومی است، ترویج کرده‌ام … » (گذشته چراغ راه آینده است، ن. جامی، چ دوم، ۱۳۶۲، صص ۲۷۲ـ۲۷۱)
    آخه کدام انسانی در مورد چگونگی مراسم ختم دیگر افراد دخالت می کند
    اگر رضاپهلوی آن را استاندار عربستان(خوزستان) کرده بود حتما اعراب را مجبور میکرد
    کلا نماز را به فارسی بخوانند !!!
    فکر نکنم هیچ قومی به اندازه قوم فارس ادیب و نویسنده فاشیست داشته باشه !
    و السلام علی من اتبع الهدی

    12
    1
  6. کاشکی وحشی بودیم، کاشکی مغول بودیم، کاشکی… فقط ای کاش دل رحم نبودیم!
    آی آدامسیز بئناوا!

    11
    1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *