خانه / آخرین اخبار / عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت دوم
تورک‌ستیزان ایران (13-2)؛

عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت دوم

عبدالله مستوفی در قسمتی از توهین‌های خود علیه تورک‌های کشور نوشته است: من نمی دانم این آقایان به چه چیز این زبان تحمیلی مغرورند که خود را از سایرین میخواهند برتر و بالاتر بدانند و کلمۀ اؤزگه را مثل «عجم» در زمان عزّت عرب و «باربار» در زمان قدرت رومیها بکار میبرند و باد ببوق این لهجۀ وحشی؛ یعنی، زبان ترکی کرده اند؛ در صورتیکه عداوت ایرانیها با ترکهای اصلی سابقۀ تاریخی دارد و نباید آنها تا این درجه این زبان را زبان خود بدانند.

یول‌پرس: در بخش سیزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات عبدالله مستوفی می‌پردازیم که قسمت اول تفکرات این فرد در لینک زیر قابل مشاهده است.

http://yolpress.ir/?p=84717

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

عبداللّه مستوفی و زبان تورکی

این نویسنده بعد از این همه بدگویی از تورک، مبحثی مبسوط با عنوان «ترک و ترکها» طرح می کند و در آن بخش به تشریح نقطه نظرات و دیدگاه خود نسبت به اتباع تورک ایران می پردازد. خود این بخش نیز حاوی نکات عجیب و بدیعی است که لابد آن را هم باید محصول اندیشۀ برتر ایرانی دانست و ملل دیگر را برای قوام بخشیدن به وحدت ملّی در کشور خود به استفاده از این اندیشه های بدیع و اصیل آریایی فراخواند. وی در معرّفی تورکان ایرانی و معایب اندیشه و عمل آنها می نویسد:

« ترکها اهل آذربایجان و ایرانی نژاده هستند. اگر خودشان خیلی پای «بیزیمکی» و «اؤزگه» را بمیان نکشند و به اؤزگه ها با نظر مغایرت نگاه نکنند و بالاختصاص خیلی پاپی حفظ زبان ترکی که بزور شمشیر مغول و تهدید بریدن زبان برآن ها تحمیل شده است، نباشند، مثل سایر اهالی کشور که هر یک لهجۀ خاصّی دارند، کسی پاپی لهجۀ ترکی آنها در فارسی گوئی نیست. منتهی من نمی دانم این آقایان به چه چیز این زبان تحمیلی مغرورند که خود را از سایرین میخواهند برتر و بالاتر بدانند و کلمۀ اؤزگه را مثل «عجم» در زمان عزّت عرب و «باربار» در زمان قدرت رومیها بکار میبرند و باد ببوق این لهجۀ وحشی؛ یعنی، زبان ترکی کرده اند؛ در صورتیکه عداوت ایرانیها با ترکهای اصلی سابقۀ تاریخی دارد و نباید آنها تا این درجه این زبان را زبان خود بدانند. خلاصه اینکه این ایرانیهای نژاده، بواسطۀ این رویّۀ غلط خویش، خود را سر زبان سایر برادرهای ایرانی خود انداخته و یک بینونتی میان خود و دیگران ایجاد کرده اند. تردید ندارد که اهل هر قسمت یک کشور باید شهر خود را خوب بداند و بآنجائی بودن خود ببالد، ولی نه بحدّی که بسایرین بنظر جدائی بنگرد و تیر را در چشم «بیزیمکی» نبیند و مو را در چشم اؤزگه ها نقّادی کند و همّش مصروف کوچک کردن باقی هموطنان خود و بلند پروازی بی اساس باشد. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص۴۶)

در بخش نقل قول شده در شمارۀ قبلی چند نکته وجود دارد که همگی در حکم شاه بیت های نظریّات پان فارسیست های وطنی در رابطه با مسائل آذربایجان می باشد.

الف ـ یکی از این نکات، نژاده و ایرانی اصیل معرّفی کردن آذربایجانی ها می باشد، که در نوشته های افراد مختلفی از این جریان فکری و سیاسی به کار رفته است. این کار ترفندی برای خام کردن آذربایجانی هاست، چرا که پذیرش این نظر معنایی جز این ندارد، که دیگر ایرانی ها را غیر نژاده دانسته و درجۀ ایرانی بودن آنها را پایین تر تصوّر کنیم. ایرانی ایرانی است و اصیل و غیر اصیل یا درجه یک و درجۀ دو ندارد و انتساب نژاده و اصیل بودن به گروهی از مردمان این کشور معنایی جز اغفال و تحمیق این گروه برای ایجاد مقبولیّت در ایشان جهت پیشبرد برنامه های فرهنگی خاص و آسیمیلاسیون فرهنگی و زبانی آنها ندارد. این ادّعا در مغایرت کامل با نظریّات نویسندگان پان فارسیستی است که ایرانی بودن آذربایجانی ها و دیگر مردم تورک ایران را به دلیل تکلّم به زبان تورکی، مخدوش می دانند.  اصل حرف این قبیل نویسندگان این است که مردم تورک ایران باید زبان تورکی را کنار گذاشته و فارسی اختیار کنند، تا شرایط ایرانی بودن را به طور کامل احراز کنند. بزرگ ترین شاهد مثال برای این ادّعا گفتۀ محمود افشار پدر همۀ این قبیل نویسندگان است که به صراحت اعلام می دارد:

 « مطلب از دو حال خارج نیست: یا آذربایجانی ایرانی هست یا نیست. اگر هست، ترک نمی‌تواند باشد! » (زبان فارسی در آذربایجان، ج اوّل، ص ۲۹۱)

ب ـ نکتۀ دوم این است این نویسندگان هر نوع اظهار نظر در بارۀ زبان، فرهنگ و تاریخ آذربایجان و حتّی هر نوع تحریف در این زمینه ها را حق بلافصل خود می دانند، امّا هر نوع ابراز هویّت آذربایجانی را که در بیان مستوفی به صورت اظهار «بیزیمکی» و «اؤزگه» تبلور یافته است؛ تقبیح می کنند.

ج ـ سومین نکته و سومین وجه مشترک نویسندگان پان فارسیست کشور ما در رابطه با مسائل زبانی آذربایجان انتقاد آنها از علاقۀ آذربایجانی به زبان خود می باشد. عبّاس اقبال آشتیانی، محمود افشار، ملک الشّعرای بهار، محمّدامین ادیب طوسی، جواد شیخ الاسلامی به همراه جمع پرشمار و مشهور دیگری از شخصیّت های معاصر ایرانی از جملۀ نویسندگانی هستند که با عبدالله مستوفی در انتقاد بی ادبانه از علاقۀ آذربایجانی ها به زبان مادری خود اشتراک نظر دارند و با آشکاری تمام مردم آذربایجان را به دلیل علاقه به زبان مادری نکوهش می کنند.

د ـ چهارمین اشتراک نظر نویسندگان مورد اشاره، تحمیلی دانستن زبان تورکی در آذربایجان است. ایشان عقیده دارند که این زبان در یک دورۀ زمانی نسبتاً کوتاه حدوداً هفتاد ساله به زور بر آذربایجانی ها تحمیل شده است؛ از این رو چاره ای جز این نمی ماند که دولت های ایرانی معاصر از آذربایجان رفع تحمیل کنند و ایشان به زبان آبا و اجدادی خود برگردانند!! نکتۀ عجیب در این قضیّه تحمیل زبان تورکی از طرف مغول‌ها است و این جهّال عالم نما هیچ از خود نمی پرسند: مغول ها که قصد تحمیل زبان داشتند؛ چرا زبان خود را تحمیل نکردند و اصلاً چرا آذربایجان را برای این تحمیل برگزیدند؟!

هـ ـ  استفاده از تعابیر زشت در بارۀ زبان تورکی و من جمله وحشی معرّفی کردن آن هم حکایت مشترک دیگری است که این دانشمندان وطنخواهی ایران در آن هم رأی هستند. البتّه در این باره هر کدام لقب و تعبیر خاص خود را به کار می برند. آنهایی که نظیر مستوفی، اقبال آشتیانی و تا حدودی محمود افشار از شاهکارهای خلقت در بددهنی و بی ادبی هستند؛ کلمۀ وحشی و نظایر آن را به کار می برند و آنهایی هم که اندکی مبادی آداب می باشند از واژه هایی جایگزین استفاده می کنند.

و ـ وجه مشترک دیگر ملّی گرایان افراطی در ایران معاصر، دعوت آذربایجانی‌ها به کنار گذاشتن زبان تورکی است که این درخواست در این بخش از نوشته های مستوفی با تلویح و در فرازهایی دیگر با تصریح بیان شده است.

مستوفی بعد از معرّفی مانندی که از آذربایجان و مردم تورک آذربایجان به عمل می آورد؛ به انتقاد از برخی روشنفکران آذربایجانی می پردازد و ایشان را به خاطر وفاداری به زبان مادری و مشخّصه های فرهنگی خود به باد انتقاد گرفته می نویسد:

      « من امروز لیسانسیه ها و مهندسها و دکترهای آنها را هم می بینم، با اینکه مدّتی است، تبریز را ترک گفته و در تهران بارآمده اند؛ از این عیب مبرّا نیستند. حتّی روزنامه نگاران آنها دعویهای بی موضوع نسبت به پاره ای از وزراء که احیاناً همشهری آنها اتّفاق می افتند؛ دارند، سهل است، ملاعبدالرّحیم طالبوف هم با مقام نویسندگی که دارد، از این منقصت دور نبوده و در نامه ای که باعتصام الملک نوشته و در روزنامۀ صور اسرافیل چاپ شده است، خود را این کاره معرّفی کرده است. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۵۸)

ظاهراً در نظر این گروه وظیفۀ طبقات روشنفکری آذربایجان اعلام انزجار از خود، زبان خود و فرهنگ خود می باشد و ایشان علاوه بر این کار وظیفه دارند مردم عادی را نیز با خود هم آواز کرده و در جهت تغییر مشخّصه های زبانی و فرهنگی آذربایجان بکوشند. او می کوشد هویّت خواهی آذربایجانی های آن روز را نیز واکاوی کند، از این رو می نویسد:

  « بعقیدۀ من ریشۀ این مغایرت که آقایان ماوراء قافلان کوه بآن تظاهر و خودستائی میکنند، جز همان مغایرت زبان چیز دیگری نیست. باید آقایان این زبان وحشی را ترک گفته یا لامحاله در حرف زدن با دهاتی های آذربایجان بکار برند، تا خود را با سایر ایرانیان مغایر نداشته و احیاناً گرفتار مضمونها و کنایاتی مثل شوخی میرزاآقاخان با حاجی میرزا آقاسی نشوند و اگر اتّفاقاً دچار این قماش شوخی ها بشوند، اینها را نظیر ماریوسی های فرانسه و جامبولی های انگلیس تلقّی کرده، بِروی خود نیاورند و بحکم «و اذا مرّوا بالّلغو مرّوا کراماً» کرامت خود را آشکار کنند. » ( همان، ص ۵۹)

عقیده و منطق جالبی است. ما حق داریم زبان آذربایجانی را وحشی و دهاتی بخوانیم و شوخی هایی از نوع شوخی میرزاآقاخان نوری با حاجی میرزا آقاسی بکنیم، هر ناسزایی هم که دلمان خواست و کرامتمان اقتضا کرد، نثار شما کنیم، از شما بخوانیم زبان مادری خود را ترک کنید و مثل ما فارس زبان شوید؛ شما هم وظیفه دارید ناسزاها و شوخی های بی ادبانۀ مارا بشنوید و تحلیل ببرید؛ هیچگونه عکس العملی نشان ندهید و به تبعیّت از آیۀ قرآن از کنار لغوگویی های ما کریمانه و بزرگوارانه گذر کنید. مستوفی خود نیز می پذیرد که گفته ها و نوشته های او علیه آذربایجانی ها لغوگویی ناشی از جهالتی است که جزء طبیعت او و نویسندگان هم مرام او شده است. یک نکتۀ اساسی دیگر در این بخش دعوت به فداکاری از جانب آذربایجانی هاست. او از آذربایجانی ها می خواهد داوطلبانه زبان تورکی را کنار بگذارند تا مغایرت ها از این طریق از بین برود. او حتّی رهایی از فحش و گوشه و کنایه شنیدن را منوط به تَرک زبان تورکی می داند.

مستوفی بعد از این مثلاً در صدد توجیه گفته ها و نوشته های خود برمی آید و می گوید:

« این توضیح را برای آن دادم که اگر در گذشته و آینده در تحت اسم و عنوان ترکها بدرباریان مظفّرالدّین شاه حمله ای میکنم، بر حسب اسمی است که در آن دوره روی آنها گذاشته بودند و گرنه همه ایرانی هستیم و از این آب و خاک ارتزاق میکنیم. مدفن پدران و نیاکان ما در این سرزمین است؛ ترک زبان و فارسی زبان اگر داریم، باید دلمان یکی باشد و این مغایرت های پوچ و بالاچاقی های بی اساس را نباید سبب جدائی قرار داده «بیزیمکی» و «ازگه» [اؤزگه] و «آذربایجان لی لر» و «عراق لی لر» بر زبان بیاوریم و بدانیم که این رویّه از تمدّن فرسخها بدور و کار پیرزنهای شهر ندیده است. » (شرح زندگانی من، ج ۲، صص ۴۷ـ۴۶)

مستوفی فراموش کرده که چند سطر پیش از این بخش، زبان تورکی را زبانی وحشی، زبان دهاتی و زبان تحمیل کردۀ مغول ها معرّفی کرده بود. مسئلۀ دروغ بودن ادّعای تورک خواندن همۀ درباریان مظفّرالدّین شاه را پیش از این گوشزد کرده بودیم و معلوم شده بود که مقصود مستوفی از لفظ «ترک» دقیقاً تورک‌ها هستند، زیرا وی در بخشی از نوشته های خود به صورتی علی حده به فارس زبان ها و شرکت ایشان در حیف و میل اموال دولتی اشاره کرده بود.

نکتۀ بسیار بارزی هم در این بخش از نوشته های مستوفی وجود دارد. وی ابتدا همه را ایرانی می خواند و همه را به همدلی دعوت می کند و زبان و بیانش به نحوی است که ظاهراً بین تورک و فارس تفاوتی نمی بیند، لیکن در ادامه تنها تورک‌ها را مخاطب نصایح و اظهارات مثلاً وحدت طلبانۀ خود قرار می دهد، گویی که همۀ مشکلات از سوی تورک‌ها ایجاد شده است. بدون کمترین تردیدی هیچ مشکلی برای تمامیّت ارضی ایران از جانب آذربایجانی ایجاد نشد؛ حتّی بر خلاف ادّعای او هیچ مشکلی که به وحدت قلبی و معنوی ایرانی لطمه وارد کند؛ منشأ تورکی و آذربایجانی نداشته است. هنوز هم مشکلی بین مردم تورک و فارس زبان وجود ندارد و همه سرشان به کار و زندگی خودشان گرم است. مشکل را قلم به دستان نژادپرست و شیطان صفتی نظیر مستوفی آفریدند و با گفته ها و نوشته های خود تخم یک مشکل اساسی را برای وحدت عاطفی و معنوی مردم و برای وحدت و تمامیّت ارضی ایران کاشتند. اتّفاقی هم که با عنوان فرقۀ دمکرات در سال ۱۳۲۴ رخ داد؛ دقیقاً انعکاس نوع رفتار مستوفی و امثال او در بدنۀ حکومت رضاشاه و رفتار بدنۀ جامعۀ روشنفکری ایران بود، که دست بر قضا و به اعتراف خود مستوفی داعیۀ تجزیه هم نداشت و تنها در برابر گستاخی ها نسبت به جمعیّت تورک ایران و شناسنامۀ جعلی تراشیدن برای آذربایجان و احقاق حقوق زبانی، فرهنگی و اقتصادی آذربایجان قد علم کرده بود.

در ادامۀ مطلب مستوفی با استناد به دو بیت از اشعار مشهور مولوی، مردم آذربایجان را بار دیگر آماج نصایح خود قرار می‌دهد، لیکن این نصیحت همچنان یک جادۀ یک طرفه است:

  « هر جا بشخص پاک و بی آلایشی برخوردیم، او را برادر خود بدانیم و اگر خدای نکرده برادر ما بد شد، جان او را جان گرگان بدانیم و از او تبرّی بجوئیم. ترکی حرف زدن روح ایمان نیست که همینکه در کسی دمیده شد، او را از هر عیب مبرّا کند. پیغمبر میفرماید: «النّاس کمعادن الذّهب و الفضّه خیارهم فی الجاهلیّه خیارهم فی الاسلام و شرارهم فی الجاهلیّه شرارهم فی الاسلام» بفرض اینکه ترکی گفتن را مانند روح ایمان تصوّر کنیم، تازه صاحب شریعت ما در بارۀ مؤمنین هم خوب و بدی قائل شده است. باید آقایان تبریزی که بیشتر از سایر آذربایجانیها این دوگانگی را تحریک میکنند، بدانند که بحکم تجربه و نص این حدیث شریف، همانطور که فارس متقلّب زیاد است، ترک‌زبان بدجنس هم فراوان میباشد و نباید چون ترکی بلغور میکند[!]  سعی کرد او را خوب جلوه داد و اگر فارسی خوب شد، نباید فقط برای اینکه فارسی حرف میزند، خوبی او را ندیده انگاشت و حق شناسی از او نکرد؛ سهل است، خوبی های او را ببدی تعبیر کرد. باز هم تکرار میکنم فارسها اکثریّت دارند و این رویّه بیشتر بر ضرر ترک زبانها تمام خواهدشد. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۴۷)

یقیناً اگر تورکی حرف زدن روح ایمان نیست؛ فارسی حرف زدن هم روح ایمان نیست تا با لطایف الحیل گروهی از مردم این کشور را مجبور کنیم که از زبان آبا و اجداد خود دست برداشته و زبان فارسی را اختیار کنند، یا اینکه کسی را به صرف داشتن زبان فارسی جامع صفات حمیده دانست، یا به خاطر اکثریّت داشتن احتمالی فارس از او ترسید و سکوت و بی ریشگی پیشه کرد. از این گذشته نصیحت باید شامل همه باشد نه اینکه کسی بخواهد خود را در موضع برتر فرض کند و محل و مستحق همۀ نصایحش را تورک فرض کند. رفتار رذالت آمیز مستوفی در باره تورک و زبان تورکی و رویّۀ نژادگرایانۀ وی، او را از استناد با آیات و احادیث و مضامین انسانی و دینی مولوی معاف می دارد. کلام الله مجید اختلاف السنه را در زمرۀ آیات الهی قرار می دهد و برتری را تنها در تقوی می داند؛ در حالیکه مستوفی لااقل در ایران اختلاف السنه را به رسمیّت نمی شناسد و به پیروی از اخلاق عصر جاهلی شنیع ترین ناسزاها را نثار تورک‌ها می کند و فارس را به صرف فارس بودن خوب می داند و امید دارد تورکان ایران نیز این زبان را برگزینند تا از این رهگذر آنها نیز بهره ای از خوبی داشته باشند! مولوی می گوید با هفتادوسه ملّت یکی است در حالی که مستوفی با ملّت کشور خودش یکی نیست و با ایشان مشکل دارد.

مستوفی دست صدراعظم های ایران را نیز بسته و به دست تورکهای طمّاع بی ملاحظه می دهد و مثلاً معلوم می کند تا تورکی در این کشور وجود دارد؛ مالیّۀ ایران سر راحت به بالین نخواهد گذاشت، لذا بعد از شرح موفقیّت امین السّلطان در برابر رقیبش حکیم الملک بر سر صدارت ادّعا می کند:

« امین السّلطان اگر چه سر رقیب خود حکیم الملک را خورد، ولی ترکها میدان را برای او خالی نگذاشتند و دور علم عین الدّوله که از حیث نفوذ در مزاج شاه جانشین حکیم الملک شده بود؛ جمع شدند. اتابک اعظم یک چند ماهی با این رقیب تازه سر و کلّه زد، ضمناً برای دفع شرّ ترکها با گروبه رئیس بانک رهنی روس که خود را وزیر مالیّۀ آیندۀ ایران میپنداشت؛ وارد مذاکرۀ استقراض تازه ای هم شد. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۵۳)

او در شرح سوابق و روحیّات عین الدّوله به نحو دیگری فرصتی برای اشاره به طمعکاری تورکها و سببیّت ایشان در حیف و میل اموال عمومی می یابد:

« از یکطرف سابقۀ خدمتش در دستگاه ولیعهدی مظفّرالدّین شاه از همه بیشتر و بهمین واسطه ترکها را خوب میشناخت و باخلاق و مکنت سابق و لاحق و درجۀ لیاقت هر یک بخوبی واقف بود و میتوانست آنها را سر جای خود بنشاند و از زیاده طلبی ترکی آنها جلوگیری نماید.» ( همان، ص ۵۶)

مستوفی مسبّب خرابی اوضاع اقتصادی کشور و حیف و میل اموال عمومی را طمع و زیاده طلبی تورکها می داند. حتّی تورکها را عامل ولخرجی ها و خریدهای غیرضروری شاه در فرنگ معرّفی می کند. با این حساب باید پرسید فارس هایی که بنابر ادّعاهای مکرّر وی اکثریّت را در ایران داشته اند؛ کجا بوده اند؟ مطلب از دو حال بیرون نیست. یا در نظر مستوفی فارس‌ها درستکار بوده اند و نقشی در حیف و میل اموال دولتی نداشته اند و یا اینکه حضور قابل توجّهی در سیاست و اقتصاد ایران نداشته اند و تورکها در همۀ امور فعال مایشاء بوده اند. شاید هم در نظر مستوفی حیف و میل و طمع فارسی از نوع مثبت و خیر و مفید به اوضاع کشور بوده و نیاز به گوشزد کردن نداشته است.

او در شرح بازگشت مظفّرالدّین شاه از سفر سوم فرنگ در سال ۱۳۲۳ قمری و استقبال از شاه در تهران نیز گوشه هایی از رذالت خود را در معرض دید همگان قرار می دهد و می نویسد:

« ترکهای درباری شاه پرستی خود را بخرج عمواقلی حاجی … آقاهای تبریزی اظهار میکردند … باری حاجی … آقاها از یکفرسخی شهر، هر یک آذین بندی چهار راهی را بعهده میگرفتند … ترکهای درباری هم در این جشنها تا حدّی صاحب خانگی داشتند، احساسات بستگان خود و عموم «بیزیمکی لر» ها را با آب و تاب زیاد به پیشگاه ملوکانه و سدۀ سنیّۀ شاهانه عرض کرده، زمینه برای سفارشات آیندۀ آنها بکارخانه های اسلحه سازی اروپا تهیّه میدیدند. » (همان، صص ۶۲ـ۶۱)

مستوفی حتّی در خارج از ایران نیز دست از یقۀ آذربایجانی ها برنمی دارد. از جملۀ موارد بند کردن مستوفی به آذربایجانی، زمانی است که او در شرح اوایل مأموریت خود در سفارت ایران در روسیّه به شرح و معرّفی ایرانیان حاضر و ساکن در سن پطرزبورگ می پردازد و در آن، همۀ ایرانیان بی سروپا و علاف ساکن در پایتخت روسیّه را آذربایجانی معرّفی می کند:

   « باقی اتباع ما در پطرزبورغ مردمان مشارالیهی نبودند. بقول شیرازیها یکمشت کتّو گریخته های ارونق و انزاب و هشترود و اردبیل، مسلمان ها و عدّه ای آسوری و ارمنی آذربایجانی مسیحی های آنها را تشکیل میدادند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۹۰)

از قرار معلوم مستوفی با همه چیز آذربایجان مشکل دارد و در این راه مسلمان و مسیحی یا تورک و ارمنی و آسوری برایش توفیری ندارد. ظاهراً در نظری وی آذربایجانی آذربایجانی است; دیگر تورک و آسوری و ارمنی ندارد . عجیب است که با وجود هم وطن بودن با آنها، مستوفی ابائی از اینکه این گروه را ساکنان پست و بی سروپای سن پطرزبورگ جلوه داده و شغل های بسیار سخیفی به ایشان نسبت دهد، ندارد. او حتّی از دعوت شدن آذربایجانی ها به مهمانی از جانب دیگری هم مشکل دارد. وی در توصیف شخصی ایرانی به نام اسد بهادر از دیگر کارمندان سفارت ایران در روسیّه، ضمن ستایش بسیار از اخلاق و منش اسد بهادر به مهمانی های او نیز گزیزی می زند و می نویسد:

      « [اسد بهادر] بلند نظر، باگذشت، بی کینه، مؤدّب و بسیار رفیق دوست بود. با اینکه پرنس الدنبورک شاهزادۀ خانوادۀ امپراطوری را بسفرۀ خود دعوت میکرد، از دعوت کردن فلان عمواغلی آذربایجانی که جزئی سابقه ای با خانواده داشت، مضایقه نداشته و هر دو را از نظر صاحب سفرگی یکجور پذیرائی میکرد. » (همان، ص ۱۰۳)

مستوفی برای پذیرایی از یک غیر مسلمان بیگانه مشکلی نمی بیند، امّا پذیرایی از یک مسلمان شیعۀ هم وطن و هم زبان از جانب اسد بهادر را برنمی تابد. مشکل مستوفی در این است که علی رغم مشاهدۀ سجایای اخلاقی در دیگران از تأثیرپذیری از این اخلاق حسنه به کلّی بر کنار مانده است. خود وی از همین اسد بهادر نیکویی های اخلاقی بسیاری قبل و بعد از این بخش برمی شمارد، لیکن خود در آموختن این صفات بسی ناتوان است. حتّی همین بخش نقل قول شده نیز حاوی درس های مهمّی از قبیل رفتار انسانی، تعصّب و علاقه ورزیدن به هم وطن، رعایت تعادل و توازن در پذیرایی از یک شاهزاده و پذیرایی از یک مهمان معمولی است، لیکن مستوفی ناتوان تر از آن است که از این رفتارهای کریمانه الگو بگیرد.

مستوفی در بخش های بسیاری از کتاب خود می کوشد خود را مردی بانزاکت و متخلّق به اخلاق و آداب اروپایی معرّفی کند، از این رو هر کسی از رجال یا مأموران اداری ایرانی را که در مراسم رسمی و غیر رسمی سرسوزنی از آداب اروپایی تخطّی می کنند؛ به باد انتقاد می گیرد و نیش و کنایه های بسیاری نثار آنها می سازد و در نقطۀ مقابل آن، مراعات کنندگان آداب غربی را بسیار مورد تعریف و تمجید قرار می دهد، امّا این قبیل اشارات او نیز از نکته خالی نیست. وی در ذکر مراسم رسمی استقبال امپراتور روسیّه از مظفّرالدین شاه و بیان رفتار رجال ایرانی همراه مظفّرالدّین شاه، بعد از آنکه از نوع عمل و رفتار عین‌الدّوله، ناصرالملک و ارفع الدّوله ابراز رضایت کرده و نحوۀ دست بوسی آنها از همسر امپراتور را مطابق آداب معرّفی می‌کند؛ به نحوۀ دست بوسی امیر بهادر وزیر دربار مظفّرالدّین شاه هم اشاره کرده، می نویسد:

« بعد از عین الدّوله امیر بهادر، وزیر دربار بود که بتوسّط شاه بامپراطریس معرّفی شد. این مرد ترک یک ماچ گندۀ چهارواداری به پشت دست امپراطریس چسباند. بعد همانطور که در جوانی دست حاجی میرزاجواد مجتهد را ماچ کرده بود، پیشانی خود را بپشت دست امپراطریس مالید. من سرم بتاب افتاد. باقی هم بجای اینکه بصدراعظم تأسّی کنند؛ باین آقای سابقه دار که دو مرتبۀ دیگر هم بفرنگ آمده و بسرهای تاجور معرّفی شده بود؛ تأسّی کردند. دست بوسی آخوندی رواج گرفت.» (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۱۳۸)

عین الدّوله، ناصرالملک و ارفع الدّوله هر سه تورک هستند و رفتار آنها در آن مجلس از نظر مستوفی توأم با نزاکت و منطبق بر اصول دیپلماتیک یا آداب معمول در مراسم رسمی اروپایی بوده است، لیکن مستوفی در رابطه با این سه نفر که رفتار مثلاً والایی داشته اند، یاد تورک بودن آنها نمی‌افتد، لیکن همین که یک مرد کمابیش وفادار به آداب ایرانی، رفتاری منطبق بر عادت ایرانی در آن مجلس از خود بروز می دهد و بعد از بوسیدن دست، پیشانی خود را به پشت دست شخص مورد احترام می‌چسباند، بلافاصله مستوفی ضمن برآشفته شدن از این رویّه؛ تورک بودن او را نیز خاطر نشان می کند تا از این طریق تورک‌ها را به کم و کاستی در آداب و قاعده دانی متّهم دارد.

 وی در جای دیگری در توصیف نوع رفتار پیشخدمت وزیر دربار، ضمن لاف و گزاف در بارۀ شجاعت اخلاقی خود و برخورد تند با آن بندۀ خدا که در پی یافتن تختۀ پاکی برای قرار دادن در زیر قلیان امیر بهادر بوده؛ ضمن اشاره به لهجۀ تورکی آن پیشخدمت در نهایت او را «حیوان لایعلم» خطاب می کند تا از این رهگذر رگه های دیگری از حیوانیّت و لایعلم بودن خود را در معرض دید قرار دهد. مستوفی یک کارمند جزء و کم سن و سال سفارت است و سیری در همین کتاب از صافی گذشتۀ او نشان می دهد که اهل درگیر شدن با مافوق یا قوی تر از خود و اهل مباحثه و مشاجره کردن با ایشان و منتسبان به آنها نیست، با این وجود گاهی شوق حماسه سازی او را وامی دارد که داستان های ابلهانه ای از این نوع سر هم کند و در کشاکشی خیالی با ترکی دیگر تسویه حساب کند. ( رک. همان، ص ۱۵۱)

بند کردن مستوفی به زبان تورکی و کلّ تورک‌ها، علی الخصوص در ایران محدود به هیچ حدّی نیست و او نابغۀ تراشیدن فرصت برای گستاخی نسبت به تورک می‌باشد. او یک بار در حین سفر دریایی در خزر ـ که البتّه به تبعیّت از روحیّۀ تورک‌ستیزی خود به جای خزر دریای مازندران به کار می برد. ـ  که به عنوان طفیلی همراه با مشیرالملک با کشتی روس ها عازم روسیّه بوده؛ چنین فرصتی را برای خود فراهم می آورد. قضیّه از این قرار است که تعدادی از اتباع تورک ایرانی ساکن آستارا به هنگام توقّف کشتی حامل هیئت ایرانی در نزدیکی های آستارا، وقتی از حضور سفیر کبیر ایران در کشتی اطّلاع حاصل می کنند خواهان ملاقات با سفیر کبیر ایران می شوند و این درخواست با مخالفت مستوفی مواجه می گردد و وی به بهانۀ خواب بودن سفیر کبیر مانع از ملاقات رئیس عدّۀ مذکور با مشیرالملک می شود. تا اینجای کار مشکلی نیست. رئیس یا عضو مهم انجمن محلّی آستارا و تعدادی دیگر خواهان ملاقات با سفیر کبیر ایران بوده اند و این درخواست درست یا غلط با مخالفت یکی از اعضای هیئت ایرانی روبرو شده است. مشکل از اینجا به بعد بروز می کند که مستوفی یک بار دیگر از این واقعه فرصتی برای جسارت به تورک برای خود می تراشد و می نویسد:

« دیدم مؤمن [رئیس گروه] با اینکه فارسی حرف می‌زند، مفهوم حرفش خیلی ترکی است. گفتم: «می دانید سفیر کبیر کیست؟» گفت: «بلی مشیرالملک است.» گفتم: «در وطنپرستی او انشاءالله تردیدی ندارید؟» گفت: «خیر!» گفتم: «پس یقین بدانید که مقصود سوئی در بین نیست.» عمواغلی با این بیان ساکت شد، ولی پیدا بود که ناراضی است. قدری عبث پا سفت کردند، همینکه دیدند، بجائی نمیرسد و کشتی در شرف حرکت است، رفتند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۱۸۱)

این حکایت در چهارچوب حماسه سازی مستوفی برای خود قابل ارزیابی می باشد و به هیچ وجه نمی توان دربارۀ صحّت این واقعه آن گونه که مستوفی ترسیم می‌کند، قسم خورد. او در این مأموریّت تنها نقش یک همراه را ایفا می کرده و در جریان سفر هم او هیچ کار خاصّی انجام نمی دهد و حکم سیاهی لشکر را دارد. معلوم نیست چنین کسی چگونه می توانسته بدون اطّلاع مشیرالملک درخواست ملاقات دیگران با سفیر کبیر را رد کند. مخصوصاً که خود وی اعتراف می کند وقتی سفیر کبیر در انزلی سوار کشتی الکساندرا می شود؛ مأمورین گمرکی و اعیان بندر انزلی پس از خبردار شدن از حضور سفیر کبیر در کشتی با کرجی خود را به کشتی الکساندریا رسانده و با مشیرالملک دیدار می کنند. چگونه است که دیدار اعیان انزلی با مشیرالملک در انزلی مشکلی پیش نمی آورد، ولی درخواست دیدار اعیان آستارا با این سفیر کبیر به در بسته می خورد. با فرض صحّت این حکایت، مستوفی به عنوان عملۀ استبداد و به عنوان مردی که چهل سال برای استبداد قاجاری و دیکتاتوری رضاخانی عملگی کرد، حتّی با وجود برقراری مشروطه، باز هم به تبعیّت از مناسبات قدیم، ملاقات گروهی از اتباع محلّی این کشور را که نیم مسئولیّتی هم در منطقۀ خود دارند؛ با یک مسئول کشوری برنمی تابد. آنچه در این بخش اهمیّت و وضوح بیشتری دارد تعبیر «ترکی بودن مفهوم حرف» مرد آستارایی است که مستوفی از آن مفاهیمی چون: سادگی، بی منطقی یا نظایر آن را اراده می کند.

مستوفی با وجود تحصیل کرده بودن و فرنگ رفتن؛ همچنان در عالم استبداد و رویّۀ ارباب و رعیّتی سیر می کند و با وجود رخداد مشروطه هنوز هم معتقد است که در کشور گروهی مرغ بهشتی وجود دارند که حکومت می کنند و مو لای درز فکر و عملشان نمی رود و گروهی هم مردم عادی هستند که با وجود برقراری آزادی، همچنان اجازۀ سؤال و جواب در بارۀ اعمال کارگزاران دولتی را ندارند. در عقیدۀ او نظارت مردم و کنجکاوی در کار عمّال دولتی جز فضولی و اثبات نادانی سؤال کننده، معنای دیگری ندارد. او می نویسد:

      « چه باید کرد؟ همینکه گفتند شما آزادید، کار باینجا میرسد که چند نفر بیسواد لایشعر میخواهند بدانند، مقصود از فرستادن سفارت فوق العادۀ ایران بدربار روس و انگلیس و فرانسه چیست؟» (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۱۸۱)

همان چند نفر محترمین و برگزیدگان آستارا هستند و این قدر می فهمند که سفیر کبیر ایران در حال عزیمت به فرنگ است و خواهان ملاقات با این سفیر از سر کنجکاوی، تقدیم عرض حال یا فهمیدن مقصود سفیر فوق العاده هستند، پس بی سواد لایشعر نیستند. بی سواد لایشعر کسی است که علی رعم تحصیلات عالیه، فرنگ دیدگی، اطّلاع از حقوق، حق و تمایل مردم به نظارت بر اعمال کارگزاران دولتی را فضولی دانسته و به ایشان نسبت بی سواد و لایشعر می دهد. نکته ای نیز که مستوفی بعد از این می آورد مؤیّد همین دیدگاه مستبدّانۀ اوست:

      « در این روزها آذربایجانی ها ، بخصوص تبریزیها ، از این قماش تظاهرات زیاد میکردند. » (همان، ص ۱۸۱)

همه بر این نکته واقف هستند که آذربایجان در آن روزگار ایالت اوّلین ها و تبریز شهر اوّلین ها بوده است. این ایالت مرکز آگاهی، بیداری، تجدّد و در نهایت کانون حرکات انقلابی و عدالت خواهانه هم بوده و خالص ترین و خیر خواه ترین مشروطه خواهان نیز از آذربایجان برخاسته بودند؛ لذا مستوفی هم در مقام حسادت به این مزیّت آذربایجان و هم به خاطر حرکت انقلابی آذربایجانی ها که می توانست بساط استبداد و بازار پررونق عمله های استبداد را برچیند؛ از آذربایجان و آذربایجانی دل چرکین بود. او خواسته یا ناخواسته به نمایندگی مرتجعان، مستبدّان، فئودال ها و طبقۀ الیگارشی تهران نشین از آذربایجانی انتقام می گرفت و بر همه چیز آنان اعمّ از زبان و فرهنگ و شور و شعور سیاسی می تاخت.

حکایت مستوفی و زبان تورکی حکایت جنّ و بسم الله است و او در هر موقعیّتی که برخوردی با این زبان و اهالی آن پیدا می‌کند، بلافاصله با بی ادبانه ترین شکل زبان به مخالفت و بدگویی از زبان تورکی می گشاید. در این قبیل اظهارنظرهای مستوفی نه تنها از ادب خبری نیست؛ از منطق و استدلال هم خبری نیست و تنها یک سری سخنان بی منطق عوامانه معامله می‌گردد. یکی از بزنگاه هایی که او برای مخالفت با زبان تورکی برمی گزیند؛ زمانی است که او با تورکی حرف زدن کسی مواجه می گردد. مستوفی در جریان سفر اروپایی و همراهی مشیرالملک در جریان سفارت کبرای وی برای اعلام سلطنت محمّدعلی شاه؛ به هنگام بازگشت از انگلستان به فرانسه، زمانی که با لقمان الدّوله پسر لقمان الممالک هم سفر می گردد؛ با تورکی صحبت کردن لقمان الدّوله با صفاءالملک از اعضای هیئت ایرانی، بلافاصله از کوره درمی رود و زبان به اعتراض می‌گشاید. خود وی شرح این ماجرا را به این صورت نوشته است:

« من خیلی از همقطاری ایشان خشنود شدم، فقط از یک چیز خیلی کوک بودم و آن ترکی حرف زدن آقای صفاءالملک با ایشان بود. بالاخره بآنها گفتم: «شما دو نفر یکی نائینی و دیگری آشتیانی و در پاریس هم از این لهجۀ مغولی که بزور شمشیر و تهدید بزبان بُری بر اهالی آذربایجان تحمیل شده است، دست برنمی دارید؟! ترکی حرف زدن آقای لقمان الدّوله چون زائیدۀ تبریز و ایّام صباوت را در آنجا گذرانده است، وجهی دارد، ولی آقای صفاءالملک! شما در این میانه چه میگوئید و بچه مناسبت باد ببوق این زبان وحشی کرده اید؟ بواسطۀ این منطق بود که خود را از شنیدن این لهجۀ غیر مأنوس خشن که مع الأسف بر قسمتی از ایرانیان نژاده تحمیل شده است، راحت کردم. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۲۲۱)

ترکیب «به واسطۀ این منطق» بسیار جالب است و مستوفی فحش و ناسزا به زبان هم وطنان را منطق نامیده است.

نوشتۀ مستوفی در بخش قبلی مشحون از اغلاط عمده در زمینۀ شناخت زبان ها و سیر تاریخی برخی پدیده ها می باشد. باید اشکالات موجود در این نوشته را به صورتی جداگانه مورد شرح و تحلیل قرار داد:

۱ ـ اصل ناراحتی یک رجل سیاسی از تکلّم دو هم وطن به زبان مادری یا یکی از دو زبان رایج و پرتکلّم ایران، خود نکتۀ تأسّف بار و تعجّب آوری است که شاید تنها در قاموس اندیشۀ ایرانی ـ که باید آن را اندیشه ای منحصر به فرد با معیارهایی عجیب و غریب به شمار آورد ـ جای داشته باشد.

۲ ـ مستوفی نیز به مانند اکثر جهّال پیرو مکتب ناسیونالیسم فارسی گرای ایرانی، تورکی را لهجه ای مغولی می نامد و هیچ نمی‌داند که تورکی و مغولی دو زبان مستقل و جدا از هم می باشند.

۳ ـ مستوفی عقیده دارد تورکی به زور بر اهالی آذربایجان تحمیل شده است. نه تنها مستوفی بلکه همۀ قلم به دستانی که با بر هم زدن دفترهای پیشین در پی یافتن اسناد و قرینه های تاریخی برای یافتن زبان موهومی به نام آذری و تحمیلی بودن زبان تورکی در آذربایجان بوده اند؛ از ارائۀ یک مصداق عینی و عملی برای نشان دادن چنین تحمیلی ناتوان مانده اند و در نهایت با کنار هم چیدن یک سری تخیّلات که ساخته ذهن آنها و نه برگرفته از شواهد تاریخی است؛ یک داستان یا رمان تاریخی در این باره ساخته اند. نمونه های چندی از بی فایده بودن جبر و زور برای تغییر زبان مردم می توان ارائه کرد. ما در اینجا نزدیک ترین و روشن ترین مثال را عرضه کرده و می گوییم: با وجود تلاشی نزدیک به یک قرن برای تحمیل فارسی به مردم آذربایجان و با وجود پذیرش در اکثریّت مردم تورک و وارفتگی و فقدان تعصّب زبانی در اکثریّت قاطع تورکان ایرانی، مسئلۀ تحمیل زبان فارسی پیشرفت چندانی نداشته است. علاوه بر این مغولان یا تورکان مهاجر به آذربایجان هم هیچ کدام از امکانات و ابزار حکومت های یکصدسال گذشتۀ ایران را در اختیار نداشته اند، تا بتوانند به زعم آذری بازان در یک دورۀ هفتاد ساله زبان آذربایجان را از آذری به تورکی و نه مغولی تغییر دهند.

۴ ـ الحاق صفت وحشی به زبان تورکی نیز حداقل دو نتیجه در پی دارد: نتیجۀ اوّل آشکار ساختن میزان ادب و انسانیّت نداشتۀ گویندۀ آن است، چرا که هیچ انسان منصف، مؤدّب و دارای احساسات بشری، زبان بخش اعظمی از هم وطنان خود را با چنان صفتی بر زبان نمی آورد. نتیجۀ دوم آشکار ساختن بی سوادی گوینده ای است که شناختی از زبان توانا، باقاعده و پرواژۀ تورکی ندارد. زبان تورکی آنقدر توانا بود که با وجود همۀ نامهربانی ها حتّی از جانب متکلّمین آن، همچنان زنده و پویا باقی بماند.

۵ ـ نکتۀ بارز این بخش از نوشته های مستوفی، بی توجّهی و بی تعصّبی تورکان ایرانی به زبان مادری خود می باشد؛ به گونه ای که اعتراض ابلهی به نام مستوفی به تورکی صحبت کردن دو تورک زبان و توهین مستوفی به زبان مادری آن دو نفر، هیچگونه اعتراض و مقاومتی در ایشان برنمی انگیزد. این مشکل همیشگی تورک بوده و تورک ایرانی نسبت به زبان خود تا بوده چنین بوده. تنها در این اواخر تحرّکاتی آغاز شد و بخشی از آذربایجانی ها نسبت به زبان و مشخّصه های هویّتی خود حسّاس گردیدند.

مستوفی در فرازی از کتاب خود، شرح ملاقات با یک تاجر اصفهانی را در سفارت ایران در سن پطرزبورگ بیان می کند. تاجر مذکور به دلیل مشکلات مالی؛ با مراجعه به سفارت ایران درخواست کمک می کند، ولی با جواب های سربالای ابوالحسن خان اعتصام الملک عضو سفارت مواجه می گردد. در اینجا مستوفی مطابق روال آشنایش در کتاب شرح زندگانی من در نقش یک قهرمان ظاهر می شود و مشکل تاجر اصفهانی را برطرف می کند. او با دیدن همین تاجر در پاریس؛ گریزی به سابقۀ امر و حضور او در سفارت ایران در سن پطرزبورگ می زند، لکن مقدّمۀ این گریز شنیدنی است:

« اتباع ایران در پطرزبورگ چون همه مردمان بیسرو پائی هستند، هر وقت کاری داشته باشند، از در کالسکه رو باید وارد حیاط شوند و از آنجا از پهلوی آشپزخانه گذشته و از راه سرویس بدفتر بیایند تا در ورود و خروج در راهرو، یا مدخل عمارت، با آن وضعهای پت و پاره با یکی از ملاقات کنندگان سفارت برنخورده؛ اسباب بی آبروئی فراهم نشود. من برحسب سابقه منتظر بودم که با یکنفر ترک زبان از اهل هشترود یا اردبیل یا جلفا و یا یکنفر آسوری و کلدانی از اهالی سلماس و ارومیّه مواجه شوم. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۲۳۳)

گذشته از گستاخی مستوفی به عموم آذربایجانی ها نتیجه گیری او در این بخش هم شنیدنی است:

      « از وضع لباس او دانستم که ترک زبان نیست و تازه از ایران آمده است. از احوالپرسی که بلافاصله بعد از سلام کرد، دانستم اصفهانی است. » (همان، ص ۲۳۳)

در نگاه مستوفی هر کس سر و وضع بهتری داشته باشد، معلوم می شود تورک نیست. این ابله زمانی چنین حکمی صادر می کند که به شهادت نوشته های خود وی تورک‌ها در پایتخت و دربار فعال مایشاء بوده و بخش قابل توجّهی از ایشان متموّل بوده اند. گذشته از این آذربایجان در گذشته و حال مهم ترین ایالت ایران بوده و به لطف نعمت های خداداده، پیوسته سرزمینی دارا  بوده و مردمان آن اگر در معیشت افزون تر از دیگر نقاط ایران نباشند؛ فقیرتر هم نبوده اند. می توان باور کرد گروهی از ایرانی های به جان آمده از فقر و استبداد یا عوامل دیگر جلای وطن کرده و راهی دیار غربت شوند و گروهی از ایشان سر از پایتخت روسیّه در بیاورند و به لطف بی کفایتی مأموران سیاسی چون مستوفی با دشواری زندگانی را به سرکنند. لیکن در اینجا وظیفۀ مأمور سیاسی کشور ایران در دیار غربت چیست؟ او باید سنگ صبور هم وطنان باشد و اگر توانست در رفع آلام ایشان بکوشد، یا به شیوۀ مستوفی با تبعیّت از خویی حیوانی، ضمن اهانت به هم وطنان، ایشان را از در سرویس یا به تعبیر آن اصفهانی از «در نکبت» به سفارت راه دهد و مراجعین فلک زده را هم الزاماً بی سر و پاهایی از آذربایجان بداند که نه فقط اجازۀ برخورداری از حقوق متعارف خود را ندارند، حتّی اجازۀ ورود به سفارت به صورت یک ارباب رجوع معمولی را هم ندارند. شاید با این گروه اتباع ایرانی در نمایندگی های سیاسی کشورهای دیگر هم چنان رفتاری صورت نمی گرفته که در سفارت ایران چنین اتّفاقی رخ می داده و مستوفی با مسرّت آن را به توصیف آورده است.

از جمله عادات مستوفی اشاره به تورک بودن کسانی است که معمولاً شغل هایی پایینی از قبیل پیشخدمتی، دستفروشی، نگهبانی و امثالهم دارند. از جمله او در جایی از بلوای تعدادی از زنان تهرانی که به خاطر دریافت نکردن حقوق خود در جلو ادارۀ خزانه اجتماع کرده بودند، سخن می گوید، این عادت خود را تازه می گرداند. واقعه از این قرار است که مرنار رئیس بلژیکی خزانه برای حل مشکل اجتماع زنان از مستوفی کمک می خواهد و مستوفی نیز مثل همیشه در قالب فرشتۀ نجات ظاهر گشته و مشکل را مرتفع می سازد. او در شرح احضار خود از جانب مرنار می نویسد :

  « یکساعتی گذشت علی بیگ پیشخدمت اطاق مرنار، مرد ترک زبان که همراه مرنار از گمرک بخزانه آمده بود، از در رسیده گفت: رئیس شما را میخواهد. » (شرح زندگانی من، ج ۲، ص ۳۸۹)

ترکیب «مرد ترک زبان» در اینجا نیز یک حشو است، لیکن مستوفی بنابر عادت و مرض همیشگی خود حتماً لازم می‌بیند که تورک بودن پیش خدمت یا هر شغل دون پایه را یادآوری کرده و تلازم این شغل با تورک بودن را برای خوانندگانش موکد گرداند.

اتّفاقی شبیه به آنچه ذکر شد در جای دیگری رخ می دهد و مستوفی این بار با قید «نانوای بی سواد ترک» همان حکایت قبلی را تکرار می کند. این بار قضیّه بر سر معجزۀ مستوفی در حلّ مسئلۀ کمبود و کیفیّت نان تهران است. او که به حکم مرنار مأمور حلّ مسئلۀ نان تهران شده است؛ نانواها را برای جلسه ای توجیهی فرا می خواند و توضیحاتی در بارۀ برنامۀ جدید خود به آنها ارائه می کند. او در پایان جلسه با اعتراض یکی از نانواها مواجه می گردد. مستوفی اعتراض آن مرد را این گونه بیان می‌کند:

      « سیّد معمّم بیسواد ترکی باسم میر صادق میان آنها بود؛ گفت: عرض دارم، گفتم: بفرمائید. گفت: با این قیمت آرد، این قیمت نان صرف نمیکند. دیدم طمع ترکی گریبان سیّد را گرفته است.» (همان، ص ۳۹۸)

علی الاصول بیشتر نانواهای آن روز و مخاطبان مستوفی در آن جلسه بی سواد بوده اند. اشاره و تأکید بر دو صفت توأمان بی سواد و طمعکار برای آن سیّد تورک معترض چیزی جز اثبات همان بیماری مزمن مستوفی و تلاش جهت یافتن تشفّی برای سوزش پنهان او توجیه دیگری نمی تواند داشته باشد. از این گذشته مستوفی به تبعیّت از همان خوی فئودالی و استبدادی خود از مردم توقّع اعتراض و تظلّم ندارد و هر کس چنین کاری کند از نیش زبان مستوفی در امان نمی ماند.

در نظر مستوفی حتّی دیندار و با تقوا و متنسّک بودن نیز تنها در صورتی مقبول می افتد که انسان فارس، یا لااقل غیرتورک باشد و تورک بودن با دینداری قابل جمع نیست. او بعد از شرح گرانی گندم در بهار سال ۱۲۹۵ در تهران و اشاره به ریاست سهام الدّولۀ جلیلوند بر کار نان تهران می نویسد:

« سهام الدّولۀ جلیلوند را که مرد باتقوای متنسّک، ولی حاجی عموقلی بود؛ بریاست نانوایی تهران تعیین کرده [بودند] و او هم با اصول قدیم در کار جمع آوری غلّه و راه بردن نان شهر آنچه میتوانست؛ می کرد.» (همان، ص ۴۹۵)

سهام الدّوله با تقوا است؛ متنسّک است؛ هر آنچه از دستش برمی آید برای اداره کرد بهتر ارزاق تهران انجام می دهد؛ لذا مو لای درز کارش نمی رود، لیکن از آنجا که تورک و یا به تعبیر میرزاعبدالله خان، حاجی عمواوغلی است؛ باید موشی دواند و ذهن خواننده را نسبت به او بدبین کرد؛ نمی شود یک نفر تورک باشد؛ کارش را خوب انجام دهد و ما از او ستایش کنیم!

مستوفی در مقدّمۀ جلد سوم «شرح زندگانی من» علاقۀ شخصی خود را به زدودن کلمات تورکی از فارسی آشکار می سازد و در ضمن نقل انتقاداتی که منتقدان از دو جلد قبلی کتاب او کرده اند؛ با لحنی کنایه آمیز و دور از نزاکت به منتقدان پاسخ می دهد و در بخشی از این پاسخ می گوید؛ حاضر است به جای کلمات تورکی حتّی کلمات غلط و بی معنی ساختۀ فرهنگستان را نیز به کار ببرد:

        « … یا چگونه این گناه نبخشیدنی را مرتکب شده، لغات «غلط و بی معنی» فرهنگستان را از قبیل پادگان و ارتش، بجای ساخلو و قشون که ترکی است استعمال کرده ام؟! » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص یک مقدّمه)

او در حالی بر استفاده از کلمات بی معنای وضع شده از جانب فرهنگستان به جای کلمات آشنای تورکی در نوشته‌هایش تأکید می‌کند، که خودش در جای دیگری سره نویسی فارسی را تقبیح کرده و آن را یک مرض می نامد و از تلاش برای جایگزینی کلمات وضع شدۀ فارسی به جای کلمات عربی موجود انتقاد می کند:

« بعضی از تهیّه کنندگان پیش نویسهای مراسلات اداری در این نهضت ادبی فارسی سره بیداد میکنند و لغات عجیب و غریب و غیر مأنوس و غیر مصطلح و تلفیقات بی مزه که احیاناً غلط هم هست، زیاد بکار می بندند و هیچ متوجّه ثقل کلمات و جمله های اختراعی خود نیستند. آقایان اینکاره باید متوجّه باشند که عبث بخود زحمت میدهند و گاهی دوسه کلمۀ فارسی را بهم بسته و بجای لغت مصطلح عربی که امروز جزو فارسی شده، استعمال میکنند. این کار بیهودۀ آنها هیچ جائی را در تطوّر لغوی باز نمیکند، منتها نتیجه ای که از این کار عبث حاصل می شود؛ همانا عذاب خوانندۀ مراسلۀ انشائی آنها است که اکثر مفاد مقصود هم بزور از آنها استخراج میگردد. آقایان باید بدانند که اکثر لغات عربی دخیل که امروز جزو زبان فارسی شده است، در ازمنۀ قبل مسلّماً نظیری در فارسی داشته است، ولی چون لغت عربی آن لغات و اصطلاحات لامحاله بزبان و تلفّظ سبک تر بوده است؛ جانشین لغات فارسی شده است. » (همان، ص ۳۷۳)

وی در رسالۀ ابطال الباطل به هنگام گفتگو از آن بخش بیانیۀ وثوق الدّوله که در بارۀ مشکلات کشور و ضرورت برخی اقدامات عاجل جهت عادی سازی اوضاع کشور گفتگو می کند؛ ضمن ردّ ادّعای وثوق الدّوله و تأکیدات او بر «بهبودیّت موقّتی اوضاع» می نویسد:

  « معهذا از اعتراض بر کلمۀ «جبهبودیّت» آنهم از طرف شما که در نوشتجات و اشعار خود، هیچ از رویّۀ ترکستانیها قدم پائین‌تر نمیگذارید، نمیتوانیم خوداری کنیم. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۲)

«قدم از رویّۀ ترکستانی ها پایین تر نگذاشتن» تعبیر و کنایۀ ساخته و پرداختۀ مستوفی است و وی از این کنایه مفهوم «سخن بی منطق گفتن و عناد در برابر حرف حق» را اراده می کند. این تعبیر معلوم می دارد که مستوفی حتّی در کنایات و تمثیلات خود نیز دست از سر تورک برنمی دارد و از این باریکه نیز امکانی برای اسائۀ ادب نسبت به تورک برای خود فراهم می کند.

در کنار این تعریض به ترکستان و ترکستانی با افغانستان مهربان تر است و به هنگام انتقاد از اظهارات وثوق الدّوله در بارۀ ایجاد تغییرات در جغرافیای سیاسی منطقه بعد از انقلاب روسیّه و پایان جنگ جهانی اوّل، نظر او را رد کرده و داشتن همسایه های کوچک را بهتر از داشتن همسایۀ نیرومند ولی بد می داند، سپس با نام بردن از همسایگان جدید ایران به افغانستان هم اشاره کرده و می نویسد:

« خروج افغانستان از تحت الحمایگی دولت انگلیس و استقلال تام و تمام آن دولت هم تقریباً تجزیۀ دیگری است که دولت ایران را در قسمت مهم سرحدّات خود از همسایگی غیر مستقیم با دولت انگلستان رهائی بخشیده و ما را بدون واسطه با دولت هم نژاد، هم مذهب، هم زبان کم قدرت دیگری همجوار نموده است. » (همان، ص ۶۰)

اینگونه دیدن و تحلیل کردن از جمله مشکلات اندیشه و دیدگاه خواص در کشور ماست که منشأ بسیاری از دروغ‌ها و گزافه‌گویی‌ها بوده و موجبات پیچیدن نسخه های بد برای مسائل مربوط به وحدت ملّی در ایران را فراهم آورده است. آسیب شناسی این نوع اندیشه و دیدگاه از ضرورت های حوزۀ نظر و اندیشه در کشور ماست. البتّه کوشش هایی در این راه صورت پذیرفته، لیکن رخنه در افکار فسیل شده و دروغ های به قاعده تبدیل شده و بی قانونی های به قانون بدل شده با این تلاش های جزیره ای و سطحی ممکن نیست. این خواص مورد اشاره در کشور ما با مطلق انگاری های خود، هم گذشته و هم وقایع معاصر خود را را بد دیده و بدتحلیل کرده اند. اکنون در دیدگاه مستوفی به عنوان یکی از این گروه؛ افغانستان نیم فارسِ اکثراً سنّی مذهب و بادامی چشم؛ هم زبان، هم مذهب و هم نژاد معرّفی می شود.

نویسنده در شرح اوضاع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی ایران در صورت اجرای قرارداد ۱۹۱۹ به موارد چندی اشاره می کند. یکی از این موارد بیان موقعیّت پادشاه ایران در چنان شرایطی می باشد. در اینجا مستوفی به همان عادت ناسیونالیست‌های افراطی، به افراط در وسیع نشان دادن قلمرو ایران در عهد هخامنشی رجوع کرده و می نویسد:

 « جانشین داریوش هخامنشی که تمام ممالک معمورۀ آسیا و اروپا و افریقا باج گذارش بودند … بیست و پنج سال دیگر مجسّمۀ بیروح و هیکل بی اراده و فنکراف بدصدائی خواهدبود که آواز منکر انگلیسها را از شیپور حلقوم خود بمسامع عالمیان، علی الخصوص ایرانیان خواهد رسانید. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۰۱)

نویسندۀ غرق شده در اوهام و خیالات ما تمام ممالک آباد سه قارۀ بزرگ را باجگذار حکومت هخامنشی معرّفی می کند و از مضحکه شدن هیچ باکی ندارد. چنین بیانی یا نشان دهندۀ عدم تعادل روانی نویسنده در حین نوشتن این متن بوده، یا بیانگر علقۀ بی انتهای او به دروغگویی است و یا اینکه از جغرافیا چیزی نمی داند. البتّه این مشکل تنها به مستوفی منحصر نمی ماند و نویسندگان پرشمار دیگری نیز مرتکب این خبط شده و کوروش یا هخامنشیان را پادشاه کلّ آسیا نامیده اند!

از این جالب تر زمانی است که می بینیم او با وجود آن همه اهانت و گستاخی در حق تورک؛ در مقام مفاخره در مرور نام شاهان پرشکوه تاریخ ایران به اسامی پادشاهان بزرگ تورک در ایران و عظمت و وسعت قلمرو ایشان نیز اشاره می کند و تحفه تر این است که این اسامی مورد اشارۀ او به لحاظ تعداد و شهرت پادشاه و واقعی بودن تاریخ و فتوحاتشان بر پادشاهان فرس غلبه دارند:

« [جانشین] الب ارسلان و ملکشاه و سلطان سنجر که از حلب تا کاشغر میدان سلطنتشان بود و شاه عبّاس صفوی که از تفلیس تا هرات و از جیحون تا فرات سکّه بنام نامیش میزدند و خطبه باسم سامیش میخواندند و نادرشاه افشار که قشون فاتح خود را تا دهلی برده، تمام ترکستان و هندوستان را ضمیمۀ شاهنشاهی ایران نمود؛ بیست و پنج سال دیگر مجسّمۀ بیروح و هیکل بی‌اراده و فنکراف بدصدائی خواهدبود که آواز منکر انگلیسها را از شیپور حلقوم خود بمسامع عالمیان، علی‌الخصوص ایرانیان خواهد رسانید.» (همان، ص ۱۰۱)

توجّه به سرنوشت زبان فارسی و به مخاطره افتادن آن در صورت اجرای قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدّوله با انگلستان از جانب عبدالله مستوفی نیز معنایی جز این ندارد که مستوفی بر خطرات انتشار زبان قوم غالب بر زبان مردم تحت سلطه واقف است و نحوۀ تأثیرگذاری زبان قوم غالب در زبان قوم مغلوب را هم کمابیش می شناسد:

« انتشار زبان قوم غالب در یک ملّت و تقلید آن از صنف ممتاز، در نوع بشر طبیعی است. مخصوصاً ایرانی ها بواسطۀ هوش فطری و طبیعت ادبی و حسّ تقلید و تعالی که دارند، بشهادت تاریخ، نسبت بزبان قوم غالب و صنف ممتاز، بیطرف نخواهندماند. زبان فارسی چون دیگر وسیلۀ معیشت و موجب تقدّم اجتماعی نیست، از اهمیّت افتاده، کسی در صدد تحصیل ادبیّات آن نخواهدبود و رفته رفته جنبۀ ادبی خود را از دست داده، فقط لهجه ای خواهدشد که بومیها برای رفع حوائج بین خود سینه بسینه میآموزند. هندیها و مصریها را برای این گفتۀ ما شاهد قرار ندهید. زیرا هوش ادبی هندیها کم است. اگر زبان انگلیسی جانشین زبان بومی نشده است، در زبان بومی خود هم پیشرفتی نکرده اند، قبل از اینها زبان بومی آنها همان لهجۀ شایعۀ بین خودشان و زبان ادبی آنها فارسی بوده، که از تاریخ استیلای انگلیس ببعد در میان آنها یکنفر نویسنده باین زبان پیدا نشده است. امّا مصریها، بواسطۀ طبیعت مستبد و حمیّت عربی است که زبان خود را بالمرّه از دست نداده و فقط بزبان انگلیسی مخلوط نموده اند. طبیعت نرم و سریع الانفعال ایرانی غیر از طبیعت سخت و نفوذناپذیر عربیست. منتها برای فراموش شدن زبان و از میان رفتن جنبۀ ادبی آن بیش از مدّت یک ژنراسیون وقت لازم است و آنچه در این باب نوشته ایم، راجع به پنجاه سال دیگر خواهد بود. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۱۰)

نگرانی ناشی از نتایج اجرای قرارداد ۱۹۱۹ برای زبان فارسی کاملاً طبیعی است و نتایج ذکر شده در صورت اجرای قرارداد برای فارسی محتمل بوده است. تناقضی که در این بخش خودنمایی می کند، این است که مستوفی در حالی برای سرنوشت زبان فارسی ابراز نگرانی می کند که خود طرفدار محو زبان تورکی؛ یعنی، زبان تکلّم جمع کثیری ایرانی بوده است. او حتّی برای نابود کردن زبان تورکی در ایران از تحقیر زبان تورکی و تورک‌هاهم ابائی ندارد و علاوه بر ایجاد تضییقات مبتنی بر اقدامات فرهنگی توسّل به قوّۀ قهریّه را نیز مباح می شمارد.

فراز ذکر شده از نوشته های مستوفی مشکلات دیگری نیز دارد. او به جای انتقاد از روحیّۀ سازشکاری ایرانی و داشتن روحیّۀ تطبیق به جای مخالفت با تحمیلات خارجی؛ آن را به صورت یک حسن برای ایرانی تصویر می کند و از آن به «هوش فطری و طبیعت ادبی و حسّ تقلید و تعالی» تعبیر می کند و این؛ یعنی، تبعیّت مستوفی از یک قاعدۀ کلّی دیگر رایج در میان قلم به دستان ایرانی که حتّی از رفتارهای منفی و مذموم هم برای ایرانی حسن می تراشند و از آن به عنوان دستاویزی برای اثبات برتری ایرانی بهره می گیرند!

او در هنگام وااسفاها سر دادن به خاطر تضعیف درجۀ مسلمانی و تهی گشتن از فرهنگ اسلامی و معارف دینی در میان مسلمانان یک راست سراغ مسلمانان تورک می رود. وی به هنگام تجزیه و تحلیل قرارداد ۱۹۱۹ و در تشریح مضار این قرارداد؛ تضعیف مراتب دینداری جامعۀ ایرانی در صورت اجرای قرارداد را پیش کشیده و برای اثبات مدّعا، خود را نیازمند آوردن مثال هم می بیند، لیکن در مثال هایش حضور تورک‌ها پررنگ‌تر است:

« تاتارهای کریمه و شمال بحر اسود و حاجی طرخان و سایر ساحل نشینان رود ولگا، مگر همگی مسلمان نبوده اند؟ امروزه ده یک آنها مسلمان نیستند و آنها هم که بواسطۀ دوری از محیط قوم غالب در دهات اسمی از مسلمانی دارند، فقط در قبرستان با روسها متمایز بوده، در سایر ترتیبات اجتماعی، از هر حیث، حتّی ازدواج، از قوم غالب تبعیّت میکنند. » ( شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۱۱)

مستوفی ضرورتی نمی بیند از غرب زدگان ایرانی مثال بزند. حتّی از خودش و بوسیدن دست نسوان نامحرم خارجی از جانب خودش سخنی نمی گوید. از شورچشمی هایش در پارک های وین حرفی نمی زند. از حضورش در مجالس دارای ابزار لهو و لعب و مختلط هم یادی نمی کند. او مجالسی را که در آنها شراب دور گردانده می شود؛ تَرک نمی کند و هیچ کدام از این اعمال را موجبی برای تضعیف دینداری ایرانی و فارس نمی داند و تنها تورک‌های مادرمردۀ کریمه و حاجی طرخان و داغستان و دیگر تورک‌های ساکن در روسیّه باید به خاطر نفرت دو جانبۀ او از تورک و روس تاوان مثال آوردن او را بپردازند. البتّه در ادامه برای خالی نبودن عریضه شریکی هم برای تورکان می تراشد و مسلمانان شبه قارّۀ هند را نیز در این ضعف ایمان و دیانت با تورکان همراه می گرداند:

    « آنها که بقفقاز و ترکستان و هندوستان مسافرت کرده اند، میدانند ما چه میگوئیم. در میان شهرنشینان این ممالک، یکنفر که بزیارت بیت الله مشرّف شده و خود را حاجی بخواند؛ یافت نمیشود. زبان روسی و انگلیسی، حتّی فرانسه و آلمانی را در نهایت خوبی حرف میزنند و مینویسند و ادبیّات آنها را در کمال اتقان میدانند، ولی بقدری از معارف زبان مذهبی خود بیخبرند که یک سطر قرآن نمیتوانند بخوانند، سهلست خواندن نماز را هم نیاموخته اند. عمل کردن بمراسم مذهبی از قبیل نماز و روزه و حج و غیره منحصر است بدهاتیها … آیا اینها همان ترکها و ترکمان های متعصّب در مذهب و همان مسلمانان خالص العقیدۀ پنجاه سال قبل نیستند که اثر عادت قوم غالب آنها را باین روز نشانده و این طور مذهب را از کف آنها ربوده است؟ » (همان، ص ۱۱۱)

اگر چه در مطلع سخن یادی از هندوستان و وضعیّت مسلمانان آن می کند، لیکن متن تماماً بر توصیف اوضاع نواحی تورک‌نشین قابل انطباق است، کما اینکه در پایان هم به تورک رجوع می کند و از تضعیف مراتب دینداری و نبود تعصّب دینی در میان ایشان سخن به میان می آورد.

تشکیل انجمن ایالتی و ولایتی در آذربایجان و اتّفاقات مربوط به آن دستاویز دیگری برای مستوفی در جهت اهانت نسبت به آذربایجانی ها فراهم می آورد. مستوفی در جایی که در بارۀ تشکیل انجمن های ایالتی و ولایتی در شهرستان ها قبل از تصویب قانون این انجمن ها در مجلس شورای ملّی و نبود نظامنامه ای که حدود فعالیت این انجمن ها را مشخّص کند، سخن به میان می‌آورد؛ به شرح مذاکرات یکی از جلسات انجمن ایالتی و ولایتی تبریز در بارۀ ضرورت یا عدم ضرورت تدوین نظامنانه می‌پردازد و در ضمن آن به شرح عکس العمل گروهی از مردم که در اثر سوء برداشت از نتیجۀ جلسه در بارۀ غیر ضرورری تشخیص دادن و نخواستن «نظامنامه» از طرف اکثریّت انجمن؛ به خانۀ یکی از سرشناسان تبریز موسوم به «نظام العلما» ریخته و با توهّم مخالفت فرد مورد اشاره با انجمن ایالتی و ولایتی، خانۀ او را هدف تخریب و غارت خود قرار می دهند. مستوفی این حکایت را به شرح زیر مورد اشاره قرار داده است:

« مردمی که جلو طالار جلسه بودند و البتّه معنی نظامنامه را هم نمی فهمیدند؛ نظامنامه را «نیظاموالعولما» شنیدند و برای اظهار انقیاد نسبت بانجمن، صدا را به جملۀ «نیظاموالعولما ایستمیرخ» بلند نمودند. باقی اشخاص که در حیاط و کوچه بودند، برای اینکه در وطن پرستی از سایر همشهریها عقب نمانند، گفتۀ آنها را تکرار کرده و چون رأی انجمن را فوری و واجب الاجراء دانستند، همگی بخانۀ نظام العلما هجوم برده؛ آنچه از غثّ و سمین یافتند، بانضمام در و پنجرۀ عمارت کندند، سوختند و بردند و خانه را بشکل مسجد خرابه ای درآوردند تا اطاعت خود را نسبت بانجمن ایالتی ظاهر کرده و امر انجمن را در بارۀ نظام العلما که بواسطۀ تقرّب خود و افراد خانواده اش بشاه حاضر و ولیعهد سابق طرف بی مهری آزادی خواهان بجا آورده بودند؛ باجرا رسانده باشند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، صص ۲۹۳ـ۲۹۲)

اگر چه باور کردن اصل و صحّت این اتّفاق دشوار به نظر می رسد، لیکن با فرض صحّت آن نیز می توان تخیّل مستوفی را در پروراندن واقعه دخیل دانست، چرا که اتّفاقات مربوط به انجمن ایالتی آذربایجان زمانی رخ می داد که مستوفی در سن پطرزبورگ می خورد و می خوابید و با شرکت در مهمانی های مجلّل مثلاً آبروی دولت ایران را حفظ می کرد و نمی توانست شاهد اتّفاقات مربوط به انجمن تبریز باشد، تا آن را به مانند یک شاهد عینی توصیف کند. گذشته از این تبریز در آن روز قلب تپندۀ انقلاب و انقلابی گری بود و یقیناً آگاهی سیاسی و اجتماعی مردم تبریز در آن دوران بر همۀ شهرهای ایران غلبه داشته و تراشیدن چنین اباطیلی تنها از علاقۀ ویژۀ مستوفی به داستان تراشی وی در جهت تخطئۀ مردم آذربایجان سرچشمه می گیرد.

ناصح ناطق نویسندۀ کتاب «مستوفی و آذربایجان» در بارۀ این واقعه اظهار نظرکرده و آن را جعلی و محصول نیروی تخیّل مغز خیال باف مستوفی دانسته و می نویسد:

      « معلوم نیست آقای مستوفی این همه تفاصیل و جزئیّات را در بارۀ این حادثۀ مجعول از کجا بدست آورده است؟ غارت خانۀ نظام العلماء چند سال پیش از وقایع مشروطیّت اتّفاق افتاده (شاید در سال ۱۳۱۴) و ابداً ربطی به مذاکرات انجمن ایالتی نداشته است. » ( مستوفی و آذربایجان، ناصح ناطق، ص ۲۴)

این تشبّه به شاهد عینی از جانب مستوفی حتّی در شرح مذاکرات انجمن تبریز هم اتّفاق می افتد و وی شرح مذاکرات را به گونه ای توصیف می کند که گویی خودش شخصاً در آن مجلس حضور داشته است:

  « مذاکرات بزبان ترکی بود. هواخواهان و اضداد، داد فصاحت و بلاغت دادند و آنچه در انبان مغز خود کنایه و استعارۀ نیشدار ترکی داشتند، بر ضدّ همدیگر بکار بردند.» (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۲۹۲)

نویسندۀ ما در این بخش سعی می‌کند با یک تیر دو نشان بزند. نخست شرح واقعه را به گونۀ یک شاهد حاضر بیان می‌کند که واقعاً اینگونه نبوده است و در ثانی از همین واقعه هم بهانه‌ای برای اثبات بی‌نزاکتی و بی‌ادبی نه فقط مردم آذربایجان، بلکه منتخبان آذربایجانی فراهم سازد.

۴ دیدگاه‌ها

  1. با مطالعه اثر پراز کینه ونفرت و خودبرتربینی عبداله مستوفی که متاثر ازیک نوع بیماری مالیخولیایی و سادیسم حاد واگیردار که امروزه شیوع این بیماری در بعضی از دون کیشوتیستهای جوان آریاشهری ملموس است عمق بلاهت وحماقت یک فرد که خویشتن را خردمند وروشن فکر میپندارد به صورت عیان نمایان میشود.
    شرح حال انسانی که جهان و پیرامون رابا عینکی از جنس لجن و خرافه میبند و دچار ببماری اکشیزوفرنی دراماتیک میگردد وجای بسی تاسف است که امروزه نیست رهروانی چون جواد طباطبایی دارد که هزیانات این دون کیشوت آریایی را همچون یافته های تاربخی توتیای چشمانش کرده است.

    8
    2
  2. بعد از خواندن این متن و اراجیف این ابله بی سواد و حقیر، به عظمت زبان ترکی و دشمنان خونی و تاریخی آذربایجان بیشتر پی بردم، به کوری چشم تمامی بدخواهان و نژادپرستان : گله جک بیزیمدی…

    8
    2
  3. مستوفی (او قره قودوز کؤپک) میگه که چرا تورک ها از کلمه «اؤزگه» و بیزیمکی استفاده می‌کنند. تورک ها خودشون با دست خودشون زبانشون رو از بین ببرن و فارسی بحرفند! من متاسفم برای تورکهایی که هویتشون رو فراموش کردن! یاد آهنگ «اؤزگه سینی چاغیردی» از صابر محمودی افتادم؛
    «گل گؤزلیم یانیما
    گؤر دوشموشم نه حالا
    گولدروبسن اؤزگه نی
    منیم بو احوالیما
    …»

    4
    1

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *