خانه / آخرین اخبار / عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت سوم
تورک‌ستیزان ایران (13-3)؛

عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت سوم

در کتاب «گذشته چراغ راه آینده» از زبان عبدالله مستوفی، استاندار پهلوی در آذربایجان و یکی از تورک‌ستیزان ایران، آمده است: آذربايجاني‌ها تركند، يونجه خورده، مشروطه گرفته‌اند؛ حالا كاه مي‌خورند؛ ايران را آباد مي‌سازند.

یول‌پرس: در بخش سیزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات عبدالله مستوفی می‌پردازیم که قسمت‌های اول و دوم تفکرات این فرد در لینک زیر قابل مشاهده است.

http://yolpress.ir/?p=84717

http://yolpress.ir/?p=84762

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

عبداللّه مستوفی و زبان تورکی

عبدالله مستوفی بعد از آن همه گستاخی علیه تورک و آذربایجانی تازه یادش می افتد که بگوید:

  « اکثریّت قریب باتّفاق سکنۀ اینقسمت از خاک ایران را مردمانی منطقی و چیز فهم و مسلمان و پاک سرشت خوش اخلاق میدانم. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۲۹۳)

اگر چه اصل این مطلب به پیروی از قاعدۀ کلّی جمعی بودن فضائل و فردی بودن رذائل، در بارۀ همۀ مردم درست است، لیکن خود مستوفی اعتقادی به اتّصاف آذربایجانی ها به این صفات ندارد و سخنان و اظهارات تند او علیه آذربایجانی ها در سال های بعد که به طور علی الاطلاق بر زبان می آورد؛ شاهد این ادّعاست. او بعد از شرح حکایت مربوط به انجمن این مسئله را به واقعۀ فرقۀ دمکرات آذربایجان وصله زده و می نویسد:

« معتقدم که امروز هم اگر هزار یک از اهالی واقعی آذربایجان؛ اوضاعی را که از یکسال پیش بدست عمّال خارجی در آنجا براه افتاده است طالب شده باشند، از حیث فهم و ادراک و مسلمانی و اخلاق ، نظیر همان «نیظاموالعولما ایستمیرخ» های سی چهل سال قبلند. حتّی میخواهم بگویم اگر همین نیمه وحشی ها هم مقصود و اساس «خود مختاری» و ترویج زبان ترکی و مضار آنرا برای وحدت ملّی، توجّه کنند، مسلّماً با نهصدو نود و نه نفر باقی اهالی هم صدا و هم بازو شده؛ رؤسای خود را سنگسار کرده و زیر علم وحدت ملّی درمی آیند و کلاه این چند نفر رهبر و پیشوا را که اکثر مجهول الهویّه هم هستند، پس معرکه میاندازند. » (همان، ص ۲۹۳)

نویسندۀ ما برای تأیید مراتب منطقی و چیز فهم و مسلمان و پاک سرشت و خوش اخلاق بودن آذربایجانی معیارهایی خود ساخته می تراشد و در شمار مردم بودن یا داشتن صفات حسنه را به داشتن آن معیارها مشروط می سازد. همین بخش از نوشته های او نیز مؤیّد خُلق و دیدگاه ویژۀ اوست. او نخست طرفداران فرقۀ دمکرات را یک هزارم جمعیّت آذربایجان معرّفی می کند و ایشان را به صرف ایجاد یک حرکت اعتراضی علیه رفتارها و سیاست های رضاشاهی و عمّال او در مواجهه با آذربایجان به جهالت و توحّش متّهم می کند و آنها را در عداد مردمی ساده لوحی که احیاناً واقعۀ « نیظاموالعولما » را پدید آوردند، قرار می دهد. سپس با دادن صفت نیمه وحشی به این گروه معیار خوبی از ادب و نزاکت جماعت ملّی گرا و وحدت طلب در ایران به دست می دهد و در نهایت از ترویج یا حتّی مطرح بودن زبان تورکی به بدی یاد می‌کند و با زبان بی زبانی مثل همۀ ملّی‌گراهای ایرانی؛ ضرورت محو زبان تورکی در آذربایجان را فریاد می زند. درک مفهوم «اهالی واقعی آذربایجان» هم چندان دشوار نیست. در زبان و بیان مستوفی «مردم واقعی آذربایجان» و حتّی «مردم واقعی ایران» که در جای دیگری از کتاب او آمده؛ مردمی هستند مطیع، سر به راه و سر به زیر که هیچ گونه اعتراض و مخالفتی در برابر سیاست های دولت اعمّ از قاجار یا پهلوی و دمکرات یا مستبد ظاهر نمی سازند و خواب و آرامش اشراف و گروه هایی را که نسل اندر نسل باید در گروه متموّلین و طبقۀ حاکمه قرار داشته باشند؛ بر هم نمی زنند. نتیجۀ طبیعی این دیدگاه این است که مخالفین و چون وچرا کنندگان در زمرۀ مردم واقعی آذربایجان یا ایران به شمار نمی آیند.

چنانکه پیشتر ذکر شد مستوفی زبان و بیانی گستاخ و وقیح دارد و هیچ محظور اخلاقی یا سیاسی او را از اظهار نظرهای وقیحانه باز نمی دارد. بخشی از بددهنی های مستوفی شامل حال زبان تورکی است. مستوفی در اظهار نظر راجع به فرقۀ دمکرات گریزی به زبان آذربایجانی ها زده و این چنین اظهار نظر می کند:

   « من مثل یک نفر شناسا میگویم با اینکه اهالی آذربایجان ترکی بلقور میکنند، روح ایرانیّت آنها را هیچیک از اهالی سایر قسمتهای کشور ما ندارند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص۲۹۷)

خواننده در می‌ماند که این سخن در مدح آذربایجان است یا در ذمّ آن. بخشی از آذربایجانی ها که متأسّفانه کم هم نبوده اند از همان زمان و پیشتر خام خزعبلاتی از قبیل «ایرانی تر بودن» یا «داشتن روح ایرانیّت بیش از دیگران»  شده اند و گوششان از شنیدن ناسزاها و تحقیرها کر مانده است، لیکن هیچ آذربایجانی فهیم و اهل دردی با این اباطیل خام نمی شود و تا توان دارد با این اندیشه مقابله خواهدکرد. وقتی یک رجل سیاسی باسابقه در بارۀ بخشی از ملّت خود اظهار نظر می کند؛ نباید تا این حد از فهم و شعور تهی باشد که زبان آنها را که آیتی از آیات الهی است با لفظ «بلقور کردن» مورد اهانت قرار دهد. جالب است که مستوفی در تعریف و تشریح بلقور کردن در پاورقی همین صفحه می نویسد:

  « زبان ترکی که در ایران رایج است، جز لهجه‌ای که عوام بعضی از نقاط بآن تکلّم میکنند، چیزی نیست و چون زبان درشت ناهموار است؛ فارسها بلقور کردن را بجای حرف زدن مصطلح کرده و بجای اینکه بگویند ترکی حرف میزند؛ میگویند ترکی بلقور میکند. » ( همان، ص ۴۰۹)

نگارنده اگر هیچ کار دیگری بلد نباشد؛ لااقل در جمع آوری فحش و ناسزاها نسبت به آذربایجانی و زبان تورکی هزاران صفحه را ورق زده و سال ها با هم وطنان فارس نشست و برخاست کرده و هیچ گاه چنین ترکیبی در بارۀ زبان تورکی از هم وطنانش نشینیده و جایی هم نخوانده و این مادّۀ رذالت و وقاحت نمی تواند خباثت های خود را به دیگر ایرانیان تعمیم دهد.

مستوفی ترجیح می دهد یک هندوانۀ دیگر نیز زیر بغل آذربایجانی جای بدهد و حسّ ایران خواهی آذربایجانی را بسیار نیرومند معرّفی کند؛ آن قدر نیرومند که وقتی پای ملیّت به میان می آید، حتّی زبان و مذهب خود را نیز فراموش می کند:

      « من در «شرح زندگانی من» از «بیزیمکی» و «اُزگه» گفتن آنها شوخیهائی نموده و ضمناً نصایحی هم برای ترک دادن این عادت بآنها کرده ام، ولی همین حسّ «بیزیمکی و اُزگه» که اهالی پاره ای از شهرهای آذربایجان بخصوص تبریزیها نسبت بهمشهریهای خود و سایر اهالی ایران دارند، همین حس را هم نسبت بایرانی و خارجی هم مذهب و خارجی همدین و خارجی مطلق دارا می باشند و بهر یک باندازۀ قرب و بعد طبیعی آنها علاقه مند هستند و همین که پای ملیّت بمیان آمد، همزبانی و هم مذهبی را هم حقّاً از یاد میبرند . » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۰۹)

ایرانی بودن، تورک بودن، مسلمان بودن و شیعه بودن همه جزء شاخصه های هویّتی آذربایجانی محسوب می شوند و چشم پوشیدن از یکی به خاطر دیگری ضرورتی ندارد. مستوفی با اتّکای اندیشه های نژاد پرستانۀ خود، قضاوت ناصواب دیگری دربارۀ آذربایجانی می کند و می نویسد:

      « آذربایجانی زودتر از مسلمان بودن و شیعی بودن و ترک زبان بودن، ایرانی خالص است و همینکه پای ایرانی بودن بمیان میآید از همه چیز خود میگذرد. » ( همان، ص ۴۱۰)

برای اثبات نژادپرست بودن کسی، سخنی روشن تر از این گفته می توان آورد؟ مزاج آذربایجانی یا لااقل اهل درد آذربایجانی با مستوفی متفاوت است. آذربایجانی نمی تواند مانند مستوفی برای رسیدن به آلاف و علوف از همه چیز خود از اسلام و تشیّع و زبان تورکی و شرافت و انسانیّت بگذرد؛ آذربایجانی چنانکه قبلاً نشان داده، برای عدالت و برای حفظ کشور تنها از جان و مال می گذرد، کما اینکه بارها گذشته، لیکن خونش و مجاهدتش پلکان ترقّی دیگران شده است.

بند کردن مستوفی به زبان آذربایجانی ها تمامی ندارد. او یک گناه نابخشودنی آذربایجانی ها را تکلّم کردن به زبان خودشان می داند و معتقد است آذربایجانی ها خوب هستند؛ فقط زیاد ترکی حرف می زنند:

   « وطنپرستی حقیقی همین است که آذربایجانی ها دارند، اگر ایرادی بر آنها میشود از این راه است که در گفتن «بیزیمکی» و «ازگه» نسبت به سایر برادران ایران خود خیلی تظاهر کرده، راه مبالغه میروند و قدری ترکی زیاد حرف می زنند. » ( شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۱۰)

آذربایجانی تورک اگر تورکی حرف نزند یا به تعبیر مستوفی «قدری زیاد ترکی حرف نزند» چه کند؟ لابد با این منطق فارس‌زبان‌های ایران هم خیلی وطن پرست هستند؛ تنها اشکال آنها در این است که زیاد فارسی حرف می زنند!

نویسندۀ فارغ از ادب و اصول ما حتّی از موسیقی و اصطلاحات آن برای اسائۀ ادب نسبت به زبان تورکی بهره می‌گیرد. وی در شرح اقدامات حزب توده در آخرین روزهای اشغال ایران از سوی قوای اتّحادجماهیرشوروی، حرکات آنها را «کراقلی» خواندن می‌نامد و در پاورقی در شرح این اصطلاح می نویسد:

    « گریلی یا گرایلی یکی از گوشه های آواز شهناز شور است و در دستگاه ماهور هم گوشه ای باسم کراقلی هست. «کراقلی خواندن» کنایه از سربالا حرف زدن و مثل ترکی گفتن در مواردیکه کسی حرف بی-منطقی بزند استعمال میشود. » ( همان، ص۴۲۱)

این هم از کشف و کرامات لغوی و کنایی جناب مستوفی است که گرایلی خواندن یا کوراوغلو خواندن را کنایه از حرف سربالا یا حرف بی منطق زدن و معادل با ترکی گفتن گرفته است و گرنه در عالم واقع و در گفتگوهای روزانۀ مردم چنین کنایه ای به کار نرفته و در کتب فرهنگ کنایات نیز چنین موردی درج نشده است. همچنین «کوراوغلو خواندن» اعضای فرقۀ دمکرات و یکی دانستن «کُراقلی» (کوراوغلو) و گرایلی از جانب مستوفی هم مصداق دیگری از بی دقّتی ها یا دروغ های اوست. مهم این است که مطلبی علیه ترک نوشته شود؛ دیگر صحّت و سقم آن توفیری ندارد.

از جملۀ مسائل قابل توجّه شرایط اجتماعی اواخر عصر قاجار غلبۀ زبان تورکی در تهران بوده است.غلبه داشتن زبان تورکی در تهران آن قدر آشکار بود که حتّی حسّاسیّتی در شخصیّت ضدّ تورکی چون عبدالله مستوفی هم ایجاد نمی کند و او در حالتی طبیعی وقایعی را که نشان دهندۀ این غلبه بوده؛ بیان می کند و معلوم می دارد که از نظر اهالی تهران هم این مسئله امری عادی تلقّی می شده و حسّاسیّت خاصّی در این زمینه وجود نداشته است. چنانکه پیش از این ذکر شد به جای حسّاس شدن مردم یا خواصّ فارس زبان، چند نفر تورک؛ یعنی، سیّدحسن تقی زادۀ تبریزی، سیّداحمد کسروی تبریزی، تا حدودی ناصح ناطق تبریزی و محمود افشار تورک یزدی به این امر حسّاس گردیدند و فریاد «وافارسی ها» سر دادند که دست بر قضا به ثمر هم نشست و به فاصلۀ اندکی زبان تورکی در ایران از حالت تهاجمی باز ماند و حالتی تدافعی و انفعالی پیش گرفت. مستوفی در هنگام اشاره به عزاداری ماه محرّم در تهران آن روز و برگزاری شام غریبان شهدای کربلا در شب اوّل بعد از واقعۀ عاشورا می نویسد:

      « این عزاداری تا قبل از مظفّرالدّین شاه در تهران معمول نبود و چون نوحۀ دسته گردانی شام غریبان هم ترکی است، میتوان حدس زد که این عزاداری همراه ترکها با مظفرالدّین شاه بتهران آمده باشد، چنانکه بزرگترین شام غریبان را هم در مسجد شیخ عبدالحسین تکیۀ ترکها میگرفتند، وقت این عزاداری بعد از غروب آفتاب شب ۱۱ محرّم و ترتیب شام غریبان از این قرار بود که تا میتوانستند مجلس را بی پیرایه و تجمّل و کم چراغ میکردند. روضه خوان هم در کار نبود. دسته های مختلف محلّات شهر از در تکیه وارد شده، اعمّ از ترک و فارس نوحۀ خود را بترکی میخواندند.
گلمیشیخ ای شیعه لر شام غریبانه بیز :          شیعیان ! بشام غریبان آمده‌ایم
ورماقه باش ساقلیقی ، زینب نالانه بیز :      که بزینب نالان سرسلامتی بگوییم.» (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۶۰)

آنچه بیشتر در این بخش جلب توجّه می کند شعر و نوحۀ تورکی خواندن دسته های عزاداری شهر تهران است که طبعاً برخی از این دستجات متعلّق به جمعیّت فارس زبان تهران بود که در نتیجۀ غلبه و طبیعی بودن شیوع ترکی در تهران و کثرت متکلّمین به زبان تورکی در این شهر؛ مردم فارس زبان نیز مشکلی با برگزاری شام غریبان عاشورا به زبان تورکی نداشتند. از این مهم تر عزاداری رضاخان و دیگر افسران نیروی قزّاق در این شب بود که آنها نیز در عزاداری خود همین نوحۀ تورکی را تکرار می کردند:

      « من تا این تاریخ عزاداری شام غریبان را هیچ ندیده بودم. در این سال بر حسب تصادف شب ۱۱ محرّم بمسجد شیخ عبدالحسین (تکیۀ ترکها) رفتم. دستجات مختلف محلات با شمع های گچی که در دست داشتند، هر یک آمده نوحۀ شام غریبان خود را خوانده و میرفتند. یکمرتبه متوجّه شدم که دسته ای که افراد آن لباس خاکی قزّاقی بر تن دارند؛ وارد تکیه شدند. ابتدا تصوّر کردم دستۀ قزّاق است. همین که جلوتر آمدند، دیدم سردار سپه در پیش و عدّۀ پنجاه شصت نفری از افسران قزاقخانه هستند که در آن میان آقای سرلشکر امان الله جهانبانی امروز و مرحوم سرلشکر عبدالله خان امیرطهماسبی؛ اوّلی را بمناسبت سابقۀ پطرزبورغ و دومی را بواسطۀ هم محلّگی شناخته، آقایان با بازوبندهای مشکی و سر برهنه، هر یک شمعی گچی دست گرفته نوحۀ «گلمیشخ ای شیعه لر» را افتان و خیزان خوانده و از مجلس خارج شدند. وزیر جنگ و ستاد ارتش و شام غریبان؟! و خواندن نوحۀ «گلمیشخ ای شیعه لر؟! » آنهم با سر و بعضی با پای برهنه؟! باور کردنی نیست. معهذا من خود شاهد و ناظر این مجلس بوده و تمام سرلشکران و سپهبدان امروز که در آنشب در تهران بوده و در آنوقت از خرده افسران بشمار می آمدند، شاهد منند.» ( شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۶۱)

مردم فارس زبان تهران، رضاخان و خیل افسران قزّاق و حتّی مستوفی ضدّ تورک و بددهن برای عزاداری امام حسین (ع) و  شهدای کربلا با زبان تورکی و شعر تورکی مشکلی نداشتند، لیکن برخی شخصیّت های سرشناس تورک ساکن در تهران از گسترش تورکی در تهران اظهار نگرانی می کردند و خواستار اتّخاذ تدابیری در جهت مقابله با این پدیده بودند. این گروه بعدها رأساً وارد کار شده و در جهت ممانعت از گسترش تورکی در تهران و فارسی ساختن زبان تورکان ساکن در تهران قدم برداشتند و موفّق به ایجاد جبهه ای نیرومند علیه زبان تورکی گردیدند.

یک نشانۀ دیگر از غلبه یا طبیعی بودن تکلّم به تورکی در تهران، گروه های آوازخوانی بودند که حتّی در خانه ها و مجالس مردم فارس زبان هم برنامه اجرا می کردند. مستوفی در شرح ملحقات مرسوم در «سنت کنان» تهران به گروه های تفریحی اشاره می کند که در این مراسم با دعوت یا بی دعوت به خانه ای که در آن مراسم ختنه در حال انجام است، وارد می‌شدند و برنامۀ هنری خود را اجرا کرده، به ترکی آواز می خوانده اند:

  « دستۀ دیگری هم بود که نقاره و دهل و کمانچه داشت. رقّاص چهل بندپوش هم با این دسته بود، که می رقصید. از همه مضحک تر دسته ایکه نقاره و دهل بزرگی داشت. پیرمرد ریش پهنی با کلاه پاپاخ گنده رقّاصی میکرد و « چال پاپاخ سنی نی نمن        بورده باخ سنی نی نمن » میخواند. » ( شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۲۰۷)

دعوت یا پذیرفتن گروه آوازخوان تورک و شنیدن آواز تورکی ایشان و پرداخت انعام و اجرت برای چنین گروه آوازخوانی حکایت از تورکی دانی عمومی در تهران داشته است و گر نه به طور معمول وقتی کسی معنای آوازی را نمی فهمیده؛ لابد از آن لذّتی هم نمی برده و ضرورتی هم برای دعوت و پرداخت پول برای آن گروه نیز نمی دیده است.

مستوفی در پاورقی برخی صفحات کتاب خود توضیحاتی در بارۀ برخی از مطالب متن کتاب درج می کند. این توضیحات عمدتاً به شرح کنایات، توجیه لغوی برخی کلمات و ریشۀ آنها و نیز درج برخی حکایات اختصاص دارد. اشاره به ریشۀ تورکی برخی کلمات بسامد بالایی در پاورقی های توضیحی کتاب «شرح زندگانی من» دارد. توضیحی که مستوفی در پاورقی ص ۵۰۵ جلد سوم کتاب در بارۀ ریشه و معنی کلمات: ییلاق و قشلاق عرضه می کند، از جهاتی حائز اهمیّت است:

      « ییلاق و قشلاق هم اصلش ترکی است و در فارسی باین مفهوم من لغتی ندیده و نشنیده ام و از این رو میتوان گفت که قبل از هجوم ترکها بایران ما ایل نداشته ایم و این سوغات را چنگیز بایران آورده است.» (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۵۰۵)

نویسندۀ ابله ما در همین فراز کوتاه مرتکب چندین اشتباه و دروغ می شود. نخست اینکه ادّعا می کند در ایران قبل از هجوم تورک‌ها ایل و زندگی ایلی وجود نداشته است. اگر ما همۀ نشانه های قدمت زندگی ایلی را در ایران ندید بگیریم؛ از کوچ ایلات مهاجری که نزدیک سه هزار سال قبل به ایران آمده و در نواحی مختلف مسکن گرفتند و در عرف تاریخ نویسی معاصر ایران به آریایی ها مشهور گشته اند؛ نمی توانیم صرف نظر کنیم. این مهاجران مردمان شهری و متمدّن یا روستانشین و کشاورز نبودند که به خاطر داشتن علاقه جات در شهرها و روستاهای خود پابند زندگی در همان مکان شوند. زندگی این گروه یا بر کولشان بود یا بر پشت اسب ها و استرهایشان. سقفی هم که بر بالای سر خود داشتند در طرفه العینی قابل جمع آوری و آماده شدن برای کوچ بود. این گروه هر آنچه از خط و تمدّن و معماری آموختند در ایران و از ساکنان قبلی ایران آموختند. آمدن و سکونت ایشان در ایران یکی از مهم ترین نشانۀ رواج زندگی ایلی در ایران قبل از دور تازۀ مهاجرت تورکان به ایران بود. اشتباه مهم و محرز دیگر مستوفی مرتبط کردن رواج واژه های «ییلاق» و «قشلاق» به مهاجرت تورکان به ایران، لابد مقارن با حملۀ مغول است در حالی که اگر از شواهد سکونت های ماقبل اسلام و حتّی ماقبل آریایی های تورکان در ایران صرف نظر کنیم؛ لااقل نشانه های حضور تورکان از قرون اوّلیۀ بعد از اسلام در ایران و حول و حوش خلافت بغداد آشکار است و انتساب آمدن تورکان به ایران همزمان با هجوم مغول ها یا نتیجۀ بی اطّلاعی از این دورۀ تاریخ ایران است، یا نتیجۀ تلاش برای دروغ پردازی و منحرف کردن سیر تاریخی این امر. از این بلاهت آمیزتر هم این است که رواج کلمات تورکی دخیل در فارسی را سوغات چنگیز بدانیم. در اردوی چنگیز تورکان نیز حضور داشته اند، لیکن اگر قرار بود چنگیز سوغات زبانی با خود بیاورد؛ مسلّماً این سوغات زبان مغولی می بود نه زبان تورکی.

مستوفی در بخش دیگری در مقایسه بین رژه های نیروهای مسلّح در زمان رضاخان و نوع رژه یا حرکت دسته جمعی قوای مسلّح ایران در قبل از زمان وزارت جنگ سردار سپه می‌نویسد:

« نظم و ترتیب صنوف ارتش و ساز و برگ و برق سرنیزه ها و قدمهای وسیع و منظّم و محکم افراد چیزی بود که معاصرین اگر نظیر آنرا دیده بودند؛ در سانها و رژه های اروپا بود. چشمهائی که تا آنوقت جز راه رفتن کاه و یونجه ای سربازهای ممقانی خودمان چیزی ندیده بودند، از تماشای این نظم و ترتیب و این ساز و برگ خیره شد.» (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۵۴۹)

وی در تشریح راه رفتن «کاه و یونجه‌ای» سربازان ممقانی در پاورقی می نویسد:

  « میگویند در وقتی که تازه عشق راه رفتن در قشون ایران معمول شده بود؛ کار مشّاقهای نظام با سربازهای ممقانی که پای چپ و راست خود را هم نمی شناختند که پای خود را با « یک ! دو ! » آنها تطبیق کنند؛ مشکل بود. یکی از این مشّاقها تدبیری بخاطرش رسیده، به پای راست آنها قدری کاه و به پای چپ آنها قدری یونجه بسته بود و بجای « یک ! دو ! » ؛ « کاه ! یونجه ! » میگفت تا بتواند پاهای آنها را منظّم کند. » ( همان، ص ۵۴۹)

این حکایت را نیز باید محصول تخیّل سیّال و زایای مستوفی برای ساختن حکایات ضدّ تورکی دانست. اینکه او در میان افواج مختلف سپاه نامنظّم ایران در میانه های عصر قاجار، تنها قدم رو رفتن افواج آذربایجانی و کمهوشی و بلاهت ایشان را به خاطر می-آورد؛ ما را به عمق مرض و مضمون یابی های ضدّترکی او راهنمایی می کند. گویی اینها همان نوادگان رزمندگان جنگ های عبّاس میرزا با سپاه روس نبودند که دست تنها و بی یار و یاوری افواج لابد فهیم فارس و شبه فارس جانفشانی می کردند. قطعاً این یک داستان ساختگی است، چرا که زبان اردوی ایران عصر قاجار تورکی بود و لاجرم مربیّان و مشق دهندگان هم تورک بودند و می توانستند فرمان های قدم رو خود را به جای «یک، دو» با «بیر، ایکی» یا «ساغ، سول» به سربازانی که هیچ ضرورتی نداشت فارسی بدانند؛ حالی کنند.

مشکل مستوفی با کاه و یونجه در همین جا ختم نشد، لذا روزی در هنگام استانداری خود درآذربایجان ‌گفته بود:

  « آذربایجانی‌ها ترکند، یونجه خورده، مشروطه گرفته‌اند؛ حالا کاه می‌خورند؛ ایران را آباد می‌سازند.» (گذشته چراغ راه آینده است، ن. جامی، ص ۲۶۸)

ایران و در کنار آن آذربایجان در یک دورۀ نسبتاً طولانی از حوالی مشروطه تا چند سال بعد از پایان جنگ جهانی اوّل دوران بسیار سختی را سپری کرد. در اثر جنگ بین مشروطه خواهان با محمّدعلی شاه، ناامنی ناشی از ضعف دولت مرکزی، اشغال خارجی، غارت متجاسرین محلّی، جمع آوری آذوقۀ مردم از سوی انگلیسی ها و حتّی خشکسالی در برخی سال ها؛ دورانی تلخ و بی سابقه را سپری کرد و مقارن پایان این دورۀ فلاکت بار در حوالی سال ۱۳۰۱ شمسی، جمعیّت ایران در اثر تلفات وحشتناک ناشی از قحطی، جنگ و بیماری، کاهش بزرگی در حدّ نیمی از جمعیّت ایران را نشان داد. در این دوره آذربایجان به دلیل کشاکش قوای عثمانی، روس و انگلیس شرایط دشوارتری داشت و بیشترین تلفات در این ناحیه اتّفاق افتاد. وحشتناک تر از همه اوضاع اورمیّه وسلماس بود که به مصیبت کشتار از سوی ارامنه و آسوری ها گرفتار آمدند و به قاعدۀ هزاران نفر قتل عام گشته و در گورهای دسته جمعی دفن گردیدند. بقیّه السّیف این گروه برای ادامۀ حیات در چنان قحطی هولناکی به خوردن گوشت حیوانات اهلی و وحشی که در آن جمع سگ و گربه نیز وجود داشت؛ پرداختند. کار به جایی رسید که حیوانی یافت نشد. قول شاهدان عینی و تقریرات اهل قلم آن روزگار اورمیّه که از مهلکه جان به در برده و بعدها وقایع آن عصر را برای نسل بعدی تعریف کرده یا نوشتند؛ از خوردن گوشت انسان مرده توسّط انسان هایی که مرده ای متحرّک بیش نبودند حکایت می کند. کار از این هم گذشت و به خوردن علف رسید. زنده ها کشان کشان خود را به خارج از شهر می رساندند و از علف و یونجه سدّجوع می کردند. به برکت هم استانی های ظاهراً هم دینی که همیشه مشتری روزهای بحران و آشوب بودند؛ مردم اورمیه از خوردن علف بیابان نیز محروم گشت، چرا که هر کس برای علف خوردن به خارج از شهر می رفت؛ هدف تیر همان هم دینانی قرار می گرفت که حتّی در این شرایط رقّت بار نیز در خرابه های شهر ویران اورمیه دنبال غارت بودند.

تبریز نیز در دوره ای کوتاه تر اتّفاقاتی از این نوع را تجربه کرد و بخشی از مردم تبریز به تاوان مجاهدت این شهر برای مشروطه و آزادی، از هستی ساقط گشته و خوردن علف و یونجه را تنها راه استمرار حیات خود یافتند تا بعد چه پیش آید.

نگاه عبدالله مستوفی به شیخ محمّد خیابانی و حرکت او که در فروردین ماه سال ۱۲۹۹ شمسی آغاز شد و در اواخر شهریور همان سال با مرگ خیابانی و گروهی از طرفدارانش خاتمه یافت؛ از بینش کلّی او در بارۀ آذربایجان و آذربایجانی جدا نیست. مستوفی به شدّت با قیام خیابانی مخالف می ورزد و در کتاب «شرح زندگانی من» حملات تندی متوجّه خیابانی  و قیام او می‌سازد. این حملات و بدگویی های بیش از آنکه بر یک شناخت عمقی و یک تحلیل منطقی و بررسی علل و عوامل موجبۀ قیام مبتنی باشد؛ عمدتاً از شور و حال و احساسات ضدّ آذربایجانی و ضدّ انقلابی او سرچشمه می گیرد و به همین دلیل فاقد انسجام و جامعیّت کافی می باشد. در مطالعۀ نقطه نظرات مستوفی در بارۀ شیخ محمّد خیابانی و قیام او؛ خواننده با موارد متناقض متعدّدی روبرو می گردد. در دستگاه اندیشه و تجزیه و تحلیل مستوفی نسبت به دمکرات‌ها و شخص خیابانی؛ ما با مضامینی متناقض از قبیل: تجزیه طلب بودن تا تجزیه طلب نبودن؛ درستکاری و خوب بودن تا دغل کاری و مفسده جویی، ملّی بودن تا آلت دست خارجی بودن و وطن پرست بودن تا خیانت کار بودن، مواجه می شویم. از آنجا که مستوفی در مواجهه با قیام خیابانی و دمکرات ها ضرورتی برای رعایت ادب، انصاف، احساس مسئولیّت، دقّت علمی و ریشه یابی قضیّه نمی بیند؛ حاصل کار او در این بخش نوشته ای پریشان و سردرگم و سرشار از تناقض است که تنها از شور و مخالفت احساسی و بی منطق پایه می گیرد.

در تحلیل نوع نگاه و دلایل بدگمانی عبدالله مستوفی نسبت به قیام دمکرات ها در سال ۱۲۹۹ شمسی، توجّه به چند نکته حائز اهمیّت می باشد:

نخست: مستوفی با وجود اظهار علاقه به آذربایجان و تأکید بر اهمیّت این ایالت، نسبت به این ایالت و اتّفاقات سیاسی ایجاد شده در آن بدبینی کاملی دارد. آذربایجان او یک مفهوم ذهنی است که در آن مردم و زبان و فرهنگ آذربایجان جایگاهی ندارند. گویی مستوفی دوستدار یک آذربایجان خالی از سکنه است، امّا واقعیّت موجود این است که به هر حال گروهی در آذربایجان زندگی می کنند. با اینها چه باید کرد. مستوفی و همفکرانش تحمّل این مردم و پذیرش آنها به ایرانی بودن را به شروطی مشروط می کنند. او بارها ایرانی بودن آذربایجانی را مخدوش می داند و ماحصل گفته ها و نوشته هایش این است که این ایالت تا وقتی برخی شاخص های هویّتی خود را تغییر نداده و به صورت دلخواه مستوفی درنیاورد؛ نباید از او و همفکرانش و دیگر مردم ایران توقّع دوست داشتن و اهانت نکردن داشته باشد. بر این اساس در نظر مستوفی تا زمان تحقّق معیارهای مورد نظر او آذربایجان و آذربایجانی مغضوب هستند و هیچ حرکتی حتّی حرکت هایی که همگان در حقّانیّت آن اتّفاق نظر دارند؛ مقبول نخواهدبود.

دوم : دشمنی مستوفی با زبان تورکی در ایران حالتی مالیخولیایی دارد. در این راه هیچ کدام از شخصیّت های مثبت و منفی تورک در ایران از نیش های او در امان نمی مانند. برخورد وی با شخصیّت های انقلابی آذربایجانی دو گونه بیشتر نیست. دسته‌ای از ایشان را مشمول ناسزاها و بدگویی های خود قرار می دهد و دسته ای دیگر را که دارای شهرت بیشتر و احترام افزون تر بوده و هیچ زمینه ای برای بدگویی در بارۀ ایشان وجود ندارد؛ مورد بی توجّهی قرار می دهد و ذکری از آنها در نوشته های خود نمی آورد.

سوم : مستوفی به طبقۀ فئودالی تعلّق دارد که پدر بر پدر با بهره کشی از زارعان زحمت کش و بی پناه ایرانی از زندگی مرفّه و اشرافی برخوردار گشته اند . خود او بارها می کوشد نظام ارباب و رعیّتی را مناسب ترین شیوۀ ادارۀ امور در زراعت ایران نشان دهد و این بهره کشی ارباب از رعیّت را نظامی عادلانه و واقع بینانه معرّفی کند. لازمۀ حفظ نظام ارباب و رعیّتی؛ حفظ نظام سیاسی ای است که به یاری آن این مناسبات حفظ می گردند. از این رو مستوفی در نقش یک فئودال با هر گونه حرکت انقلابی و حق طلبانه مخالفت می ورزد. مخالفت او با مبارزان و انقلابیّون آذربایجانی در مشروطه، قیام دمکرات به رهبری خیابانی و حرکت فرقۀ دمکرات در همین چهار چوب قابل ارزیابی می باشد.

چهارم : عبدالله مستوفی بیش از آنکه خود را یک انسان بداند؛ یک کارمند دولت می دانسته است. تفاوتی هم نداشت که این دولت قاجار باشد یا پهلوی. در نظر مستوفی دولت مرکزی همیشه و در همه حال برحق است و هرکس که با دولت به مخالفت برخیزد؛ خائن، وابسته به خارج یا در پی کسب مناصب دنیایی است و انگیزۀ هر حرکت سیاسی یا نظامی بخصوص در ولایات جز این چیز دیگری نمی تواند باشد. از همین روست که مستوفی در مواجهه با قیام هایی که در اطراف و اکناف کشور بخصوص در آذربایجان برپا می گردند؛ تدبیر و پیشنهادی جز بریدن و دریدن ندارد.

مستوفی در جریان توصیف وقایع سال ۱۲۹۹ در فرازهای چندی گریزی به فعالیت خیابانی در آذربایجان می زند و زمینه را برای حمله به دمکرات‌های تبریز و شخص خیابانی فراهم می بیند. بعد از سقوط کابینۀ وثوق الدّوله، مشیرالدّوله در برج سرطان ۱۲۹۹ مأمور تشکیل کابینه می گردد. لیکن مشکلاتی که در اثر سیاست‌ها و عملکردهای وثوق الدّوله گریبانگیر کشور شده بود؛ در زمان مشیرالدّوله نیز ادامه پیدا می کند. ادامۀ نهضت جنگل و قیام شیخ محمّد خیابانی از جملۀ این مشکلات بودند و هر دو حرکت با داعیۀ مخالفت با قرارداد ۱۹۱۹ و مخالفت با مداخلۀ دول خارجی آغاز و قوام یافته بودند. نوع نگاه مستوفی به این دو حرکت ضد قرارداد و ضدّ استبداد و بی کفایتی مرکز، متفاوت و متّکی بر معیاری دوگانه است. او قیام گیلان را وطن پرستانه و خیرخواهانه قلمداد می کند، امّا در مواجهه با قیام شیخ محمّد خیابانی نظر متفاوتی را عرضه می کند. این نظر متفاوت از نوع نگاه کلّی او به آذربایجان منتج می گردد و مستوفی نسبت به هیچ حرکتی از جانب آذربایجان خوش بین نیست:

 « در آذربایجان هم جمعی باسم قیام، قیام کرده و از یکسال قبل در تبریز راه خودسری میروند و بعضی از بالشویک مآبها از قبیل دکتر جاوید و سیّدجعفر پیشه وری خود را جزو آنها کرده اند. عنوان آنها ضدیّت با قرارداد و رئیس آنها شیخ محمّد خیابانی یکی از وکلای مجلس دورۀ قبل است. اگرچه این آقا در نطقهای خود همواره خویش را طرفدار وحدت ملّی و استقلال و تمامیّت ایران معرّفی و همچو وانمود میکند که این ضدیّت با مرکز ضدیّت با قرارداد است، ولی عملاً سه چهار ماه است تمام رؤسای مرکزی را از ادارات خارج کرده، حتّی اسم آذربایجان را «آزادی ستان» گذاشته، سهل است این اسم را بالای کاغذهای اداری هم چاپ کرده و خیلی بعید به نظر میآید که این غائله بمسالمت ختم شود.» ( شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۲۵)

وجه غالب در میان مورّخان دوران معاصر ایران بر ملّی و خیرخواه بودن قیام خیابانی و تجزیه طلب نبودن وی تأکید دارد. هم امروز و هم در زمان مستوفی مردم و گروه های برگزیده و آگاه داخلی نگاه احترام آمیزی نسبت به شیخ و قیام او داشته اند، امّا مستوفی به صرف بروز این قیام در آذربایجان آن را برنمی تابد و از آن با عنوان غائله یاد می کند. پیش از این گفتیم که مستوفی سایۀ بلشویک و بلشویسم را با تیر می زند و این نیز یکی دیگر از مستندات او برای مخالفت با قیام آذربایجان می باشد. حضور چند شخصیّت چپگرا و بلشویک مآب در این نهضت بهانۀ لازم را برای مخالفت با قیام در اختیار مستوفی قرار می دهد، تا این نهضت را با وجود تأکید رهبران آن بر حفظ تمامیّت ارضی ایران، تجزیه طلب معرّفی کند. «آزادی ستان» نامیدن آذربایجان نیز نه تنها بر قصد تجزیه از جانب خیابانی دلالت نمی کرد، بلکه خیابانی با آزادی ستان نامیدن آذربایجان ایران در واقع به نوعی کوشیده بود خرج خود را از جمهوری آذربایجان منتزع از روسیّه در سال ۱۹۱۸ جدا کرده و عدم علاقۀ خود به اتّحاد با آذربایجان را که مستلزم جدایی از ایران بود، اعلام دارد.

همۀ این مخالفت های مستوفی و امثال او در شرایطی ابراز می شود که شیخ محمّد خیابانی و همراهانش در قیام خود بسیاری از اقدامات نهضت جنگل را مرتکب نشدند. مثلاً از ارتباط و نشست و برخاست و مذاکره با دول و نیروهای خارجی مبرّا بودند؛ در حالی که در نهضت جنگل حتّی نشانه هایی از علاقه به یاری گرفتن از خارج وجود دارد. قیام آذربایجان حرف از جداسری و تجزیه و تشکیل دولت یا نظام سیاسی جدید نزد؛ در حالی که انقلابیّون گیلان حتّی اعلام جمهوری هم کردند و دولتی به موازات دولت مرکزی در گیلان تأسیس نموده و نام آن را «جمهوری شوروی گیلان» گذاشتند. در قیام تبریز درگیری قابل توجّهی بین نهضت و قوای مرکزی انجام نگرفت؛ در حالی که جنگلی ها مدّت زیادی با دولت مرکزی درگیری نظامی داشتند.

مستوفی در ادامۀ گفتار خود در بارۀ قیام خیابانی، جریانات مربوط به سرکوب قیام او را تشریح می کند، لیکن در لابلای همین بخش ها نیز سخنان جاهلاته ای بر قلم می آورد. او در توصیف تلگرافات متبادله بین خیابانی و مشیرالدّوله صدر اعظم از وعده های دولت به شیخ صحبت کرده و در نهایت مخالفت خیابانی را خاطر نشان می کند، لیکن برای بیان این بخش از جملاتی استفاده می کند که خواندن آنها خالی از لطف نیست :

  « آقایان دست از حرف های سر بالای سابق برنداشته ، بترکی گفتن خود ادامه دادند . » (شرح زندگانی من، ج ۳،ص ۱۲۸)

او برای رفع ابهام و شرح موضوع در پاورقی معنی کنایی «ترکی گفتن» را هم معلوم می کند و می نویسد:

      « ترکی گفتن کنایه از حرف بی منطق زدن است. » (همان، ص ۱۲۸)

این هم در نظر مستوفی کافی نیست و این عنصر ناپاک در بیان اصرار انقلابیون تبریز بر مواضع خود و رفتن مخبرالسّلطنه والی اعزامی مشیرالدّوله به پادگان قوّۀ نظامی در باغ شمال، می نویسد:

      « قیامیها این کار را مقدّمۀ فرار والی دانستند و بر رعونت ترکی خود افزودند.» (همان، ص ۱۲۸)

مستوفی به دلیل ارتجاع منشی، سازشکاری و نوع اندیشۀ طبقاتی خود قادر به درک رفتار انقلابی نیست و نمی فهمد یا نمی‌خواهد بفهمد که حرف سر اصول است و رفتن الدّوله ای و آمدن السّلطنه یا الدّولۀ دیگر تفاوتی در اوضاع کلّی کشور ایجاد نمی کند. اجرای قرارداد ۱۹۱۹ هم متوقّف شده نه لغو و علی الظّاهر راه زیادی تا رفع مآخوذ به حیا بودن السّلطنه ها و الدّوله ها و جرأت یافتن آنها وجود دارد، تا از رهگذر آن قرارداد فروش ایران ملغی گردد.

توجیه قتل شیخ محمّد خیابانی به دست مخبرالسّلطنه نیز نتیجۀ طبیعی نوع اندیشه و دیدگاه مستوفی در رابطه با مسائل آذربایجان است. از این رو می گوید:

      « نغمۀ قیام شیخ محمّد خیابانی با همۀ نطقهای وطن پرستانۀ او بسیار بیمورد و قلع و قمع او از لوازم و خیلی بموقع و بجا بوده است. آنها که نطقهای خیابانی را منتشر کرده و او را در عداد شهدای راه وطن بشمار آورده و بر قتل این یگانه مرد وطن پرست! افسوس میخورند و آقای حاجی مخبرالسّلطنه را در این اقدام وطن پرستانه بتلویح و تصریح ملامت کرده و میکنند، کار خوبی نکرده اند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، صص ۱۲۹ـ۱۲۸)

مستوفی و شرکای فکری او در رابطه با مسائل آذربایجان آن قدر کینه توز هستند که می توان قسم خورد برای ایشان سرکوب هر حرکتی حتّی حرکت های ملّی و آزادی خواهانه برای کلّ ایران در آذربایجان ارزشمندتر از هر فتح خارجی است. آذربایجان دشمن فرضی و اسطوره ای این گروه می باشد و حالا که خبری از توران نیست و رستم و افراسیابی هم در کار نیست؛ دشمن اسطوره ای از شمال شرق به شمال غرب نقل مکان کرده و باید با کشتن و دریدن این ترکستانی های این وری در روزگار خشکزار حماسه، حماسه آفرینی کرد و دردهای خود را که درمانش جای دیگری است، با کشتن آذربایجانی التیام بخشید.

مستوفی ضمن تأیید عمل مخبرالسّلطنه در قتل خیابانی آن را «اقدام وطن پرستانه» می نامد و در مذمّت کسانی که به دفاع از خیابانی می-پردازند؛ می گوید:

      « این قماش انتشارات که بیشتر برای تحریک حسّ «بیزیمکی» و «ازکه» و از کارهای بیمزۀ بعضی اهالی تبریز است؛ در آزادیخواهان واقعی که ایران را قطع نظر از زبان و مذهب دوست دارند، اثری نداشته و مردمان عاقل دوراندیش پاپی این حرفها نیستند. » ( همان، ص ۱۲۹)

تشخیص آزادیخواه واقعی و غیر واقعی از نظر مستوفی چندان دشوار نیست. در زبان و بیان مستوفی همۀ انقلابیّون، مشروطه طلبان و مخالفان دولت مرکزی حتّی اگر به معنای واقعی کلمه حق خواه و عدالت خواه هم باشند؛ در زمرۀ آزادیخواهان غیر واقعی قرار دارند. «آزادیخواه واقعی» مورد نظر مستوفی هم با توجّه به مشخّصه ها و معیارهای متعارف آزادیخواهی و انقلابی گری، تقریباً وجود خارجی ندارد و همۀ عوامل سیاسی و نظامی عصر قاجار و پهلوی که از وضع موجود دفاع می کنند؛ در نگاه مستوفی آزادیخواه واقعی قلمداد می گردند!

ساده انگاشتن مردم آذربایجان به هنگام هر گونه حرکت انقلابی نیز از دیگر شیرین کاری های مستوفی و یکی از وجوه مشترک همۀ پان فارسیست های ایرانی است:

   « من این جمله را برای آنها که میخواهند در این میان از سادگی آذربایجانی سوء استفاده و آبرا گل آلود کرده و بصرفۀ شخص خود ماهیِ وجاهت و وکالت بگیرند؛ مینویسم که طرفیّت جمعیّت قیام با کابینۀ مشیرالدّوله، بیمنطق و این نوحه و زاری به خاموش شدن سرمنشأ این آتش که ممکن بود در بیست و پنج سال قبل آذربایجان را بروز امروز مبتلا کرده باشد، بیمحل است.» (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۲۹)

در نظر مستوفی که خود و پدر و جدّش قریب صد و پنجاه سال تملّق کرده و عملۀ حکّام جور بوده اند و برایشان پهلوی و قاجار توفیری نداشته؛ باور کردنی نیست که کسی تنها برای مردم و منافع کشور پا پیش بگذارد. در منطق مستوفی هر کس به پا می خیزد؛ تنها برای گل آلود کردن آب و گرفتن ماهی وکالت و وجاهت است؛ نه برای دفاع از حقوق کشور و مردم. ایضاً در نظر او مردم تنها برای اطاعت کردن از دولت ها خلق شده اند و اگر غیر از این عمل کنند؛ ساده و بازی خورده هستند. می توان گفت در ذهن و اندیشۀ مستوفی چیزی به نام مبارزه و انقلابی گری و فداکاری موضوعیّت ندارد؛ تنها باید تملّق کرد و بهره برد و مردم را به اطاعت دعوت نمود. این نادان حتّی یک بار هم با خود نمی گوید که اگر هدف کسی تنها گرفتن وکالت و وجاهت باشد؛ برای این کار راه های آسان تر و به صرفه تری وجود دارد؛ نظیر آنچه مستوفی و پدر و جدّش کرده اند و پهلوی و قاجار و توبره و آخور برایشان یکی بوده است، نه مرامی، نه مبارزه ای، نه اعتقادی و نه اصول اخلاقی ای. در نظر این عنصر مرتجع در هر نقطۀ کشور حرکتی علیه بی عدالتی یا علیه هر عملکرد سوء دولت مرکزی برپا شود؛ نشانۀ سادگی یا خیانت و تجزیه است؛ نه نشانۀ دردی و حرفی. مستوفی در این بخش هدفی چند سویه دارد. او از یک سو مردم آذربایجان را ساده و فاقد بینش و شناخت معرّفی می کند؛ از طرفی خیابانی را تجزیه طلب معرّفی می کند؛ از جهتی مخبرالسّلطنه را به خاطر قتل خیابانی تطهیر می کند؛ سپس فرقۀ دمکرات و پیشه وری را محکوم ساخته و حرکت او را در امتداد حرکت خیابانی دانسته و در نهایت پیشگامان حرکت های حق طلبانه در آذربایجان را دستاویزی برای رسیدن به مقام در شمارمی آورد.

مستوفی در ادامۀ نوشته هایش مطالبی را ذکر می کند که مضمون آن نوشته ها؛ نافی ادّعای تجزیه طلب بودن حرکت شیخ محمّد خیابانی است:

      « شیخ محمّد خیابانی چه میگفت و مقصود جمعیّت قیام چه بود؟ این آقایان میخواستند مأمورین ادارات دولتی را از طرف خود معیّن کنند و مالیات بمرکز نفرستند؛ سهل است، از مرکز دستی هم بگیرند و هیچیک از اوامر دولت مرکزی را اطاعت نکرده، حتّی والی ایالت را هم بدارالایاله راه ندهند و خودمختار باشند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۲۹)

خود این نوشتۀ مستوفی ما را از هر استدلال دیگری بی نیاز می سازد و می گوید سقف خواستۀ نهضت خیابانی و حتّی فرقۀ دمکرات، خودمختاری و ادارۀ کشور به شکل فدرالیسم است. وقتی شخصیّت دلسوزی شرایط و اوضاع حکومت مرکزی آن روز را می دیده و از ناتوانی آن در ادارۀ حداقلی امور کشور آگاه می گشته و شاهد دست به دست شدن صدارت و وزارت و مناصب در دست حمارالدّوله ها و احمق السّلطنه ها و گاوالممالک ها می بوده و می دیده که از این دست به دست شدن ها و این کابینه های چند روزه و چند ماهه هیچ تغیر و تحوّلی در اوضاع کشور پدید نمی آید، ناچار به فکر فرو می رفته و به چاره ها و راه حل ها می اندیشیده است. در چنین اوضاعی یک دلسوز و خیرخواه؛ از تهران و سیستم حکومتی فرسوده، فاسد و ناتوان آن ناامید نشود، چه کند و به ادارۀ محلّ زندگی و ایالت خود به شکلی بهتر نیندیشد، به چه بیندیشد؟

مستوفی در ادامۀ در آویختن با خیابانی به نام آزادیستان نیز گریزی می زند و آن را بر تجزیۀ آذربایجان از ایران حمل می‌کند و در پایان آن عبارتی می نویسد که از شخصی چون او بعید است:

      « هزار رحمت به پیشه وری و دمکرات‌های امروزه که بنفع یا ضرر تمامیّت ایران در هر حال این کار آخری را هنوز مرتکب نشده اند! » (همان، ص ۱۲۹)

مستوفی با وجود اعتراف به درخواست خودمختاری و نه تجزیه از سوی خیابانی و رحمت فرستادن بر پیشه وری به خاطر عدم ارتکاب حرکتی به زیان تمامیّت ارضی ایران؛ به دلیل نداشتن انسجام فکری در فرازهای بعدی کتابش دوباره بر طبل تجزیه طلبی فرقۀ دمکرات می کوبد و در جای دیگری خیابانی را بر پیشه وری ارجح شمرده و بر عدم وابستگی خیابانی به خارج تأکید می کند.

مستوفی با وجود اعتراف به درخواست خودمختاری و نه تجزیه از سوی خیابانی و رحمت فرستادن بر پیشه وری به خاطر عدم ارتکاب حرکتی به زیان تمامیّت ارضی ایران؛ در ادامۀ کار بار دیگر به افکار ابلهانه و عنادآلود خود رجوع کرده و این دو شخصیّت را به تجزیه طلبی متّهم کرده می نویسد:

      « اگر بین خیابانی بیست و پنج سال قبل و پیشه وری امروز فرقی قائل شوم از راه نقطۀ اتّکاست که مسلّما شخص خیابانی از اتّکای به بیگانه مبرّا بوده است. امّا از حیث فکر تجزیۀ آذربایجان از ایران که همانطور که آندفعه کاری پیش نرفت ایندفعه هم بخواست خدای ایران کاری پیش نخواهد رفت بین این دو واقعه هیچ فرقی نمی بینم. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۳۰)

آنچه خواندیم؛ معنایی جز این ندارد که در ایران جریان شووینیستی نه می‌فهمد و نه می خواهد بفهمد. حتّی مستوفی به عنوان یکی از نمایندگان این جریان به آنچه که خودش چند سطر قبل نوشته بود، هم وقعی نمی گذارد و از نو این دو حرکت عدالت‌خواه را به تجزیه طلبی و خیانت متهّم می دارد. مشکل اینها قضاوت بر اساس دیدن، شنیدن یا خواندن و دو دو تا چهار تا کردن نیست. مشکل اینها یک عقدۀ تاریخی است و اینکه اگر در گذشته تاریخ ایران با نام آلپتکین و سبکتکین و محمود و مسعود و طغرل و چغری و آلب ارسلان و ملک شاه و جلال الدّین و شاه اسماعیل و شاه عبّاس و آقامحمّد خان تزیین می یافت، حتّی آخرین پادشاه تورک ایران که در دشوارترین شرایط تاریخی عهده دار سلطنت گشته بود و در موضع ضعف تمام عیاری قرار داشت؛ مردانه در برابر قرارداد فروش ایران ایستاد و هیچ وسوسه و تهدیدی او را به امضای قرارداد ۱۹۱۹ وادار نکرد؛ در دوران معاصر هم اگر حرف مجاهده در برابر تجاوز خارجی است نام عباس میرزا و ثقه الاسلام می درخشد؛ اگر حرف از مشروطه زده می شود، نام ستّار و باقر می درخشد؛ اگر ایستادگی در برابر قرارداد فروش ایران مطرح است، نام شیخ محمّد خیابانی و کلنل محمّد تقی پسیان می درخشد و همۀ اینها؛ یعنی، حسادت و خودخوری و تلاش برای تسویه حساب با تورکی که هزار سال است محور تاریخ ایران است.

این گروه مصمّم هستند از همین یک فرصت تاریخی که با روی کار آمدن پهلوی برای ایشان حاصل شده؛ تمام عقده‌های تاریخی خود را بگشایند و یک بار برای همیشه پروندۀ تورک و تورکی را در ایران ببندند. از این رو باید همه چیز آذربایجان و زبان ترکی را آماج حملات متّکی بر کورباطنی خود قرار دهند و حتّی حرکت های ضدّ خارجی، ملّی، خیرخواهانه هم باید مشمول این حملات واقع گردد و با وارد آوردن اتّهاماتی چون تجزیه طلبی، بیگانه گرایی، سوءاستفاده های دنیایی و نظایر این؛ چهره ای از این حرکات ترسیم گردد که همگان آنها را همان گونه در نظر آورند؛ چون و چرا در بارۀ آن اتّفاقات را کنار گذارده و از نزدیک شدن به حقیقت امر دوری گزینند. خوشبختانه تلاش این جماعت برای ترسیم چهره ای منفی از خیابانی و پسیان ناموفّق مانده؛ لیکن در ترسیم چهره ای مخوف و بیگانه گرا و غیر قابل گفتگو از فرقۀ دمکرات و شخص پیشه وری با توفیق نسبتاً کاملی مواجه شده اند.

با وجود آنچه گفته شد، مستوفی در تکمیل بخش مورد اشاره؛ نکته ای را می آورد که شاید بتوان تا حدود زیادی آن را آسیب شناسی قیام شیخ محمّد خیابانی تلقّی کرد. وی می نویسد:

« قیامیها با این دویست سیصد نفر تفنگچی شهری خود از دروازۀ تبریز هم بیرون نمی توانستند بروند و نفوذ حکم آنها شاید به اسکو و قره چمن و مرند و سراب هم نمیرسیده است و الا چگونه ممکن بود با دویست نفر قزّاق، در ظرف دو سه ساعت کار آنها ساخته شود؟ اگر مردم با آنها همراه بودند، چگونه ممکن بود، والی ایالت بعد از این اقدام تا یکسال و نیم دیگر هم با کمال احترام در این ایالت بماند و جزئی تعرّضی از هیچکس نبیند؟ » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۲۹)

واقع مطلب هم شاید چیزی جز آنچه مستوفی گفته است، نباشد. در قیام شیخ محمّد خیابانی نشان چندانی از یک کار تشکیلاتی دقیق و منظّم مشاهده نمی کنیم. حتّی در بعد نظامی هم نهضت خیابانی فاقد یک استراتژی روشن و حسابگرانه بود. خود شیخ محمّد شخصیّت بی تجربه ای نبود و سابقۀ نمایندگی در مجلس دوم و عضویّت در فراکسیون دمکرات ها را داشت و با حال و روز سیاست در مرکز آشنایی داشت و از میزان تنفّر رجال سیاسی نظامی مرکز از آذربایجان بخصوص بعد از رفتاری که با ستّارخان شده بود، بی خبر نبود. با این وجود بدون دوراندیشی ها و پیش بینی های لازم یک حرکت سیاسی نظامی بی پشتوانه و کوتاه مدّت به راه انداخت، که از قِبَل آن نه آذربایجان سودی برد و نه تغییر و اصلاحی در سیاست و ادارۀ کشور پدید آمد. او حتّی تجربۀ مشروطه و نوع رفتار تهران با مشروطه خواهان تبریزی و آذربایجانی را در انبان تجربیّات خود داشت؛ لیکن همۀ اینها موجبی برای برنامه ریزی بهتر در جهت پیشبرد نهضت فراهم نکرد و حرکت ایجاد شده با سهولت تمام از سوی مرتجعین تهران برچیده شد.

مستوفی نکتۀ دیگری هم در این بخش می نگارد تا نشان دهد با وجود تحصیلات و دنیادیدگی دریچۀ ذهن و اندیشۀ خود را بسته نگاه داشته و از جهت دیدگاه و منش سیاسی به طبقات دارای اندیشۀ کهنه و متحجّر تعلّق دارد. او در تکمیل گفته های خود در بارۀ خیابانی می نویسد:

   « خواهند گفت شیخ مرد خوبی بوده است. شاید اگر من هم با آن مرحوم رابطه داشتم و بر احوال او آگاه بودم، در این عقیده با این آقایان هم فکر میشدم. آدم خوب زیاد است. شاید سیّد جعفر پیشه وری هم آدم بدی نباشد، ولی اگر آدم خوب آلت دست دیگران بشود و جمعی مفسده جو یا خارجی را بخود راه دهد و با آنها هم صدا شده، نغمه های وحشی کوک کند و سر و صدای تجزیۀ آذربایجان را بلند نماید؛ قلع و قمع این آدم خوب را ولو بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی باشد از لوازم میشمارم. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۳۰)

این هم منطق جالبی است. آدم های خوب که دست بر قضا دارای پاکدامنی سیاسی، مالی و اخلاقی هم بوده و دارای سابقۀ مبارزاتی سیاسی نظامی هم هستند؛ نمی توانند کارهای خوب انجام دهند، یا درست بیندیشند، لیکن مستوفی بددهن مستبد می تواند خوب بیندیشد و کار خوب انجام دهد، احمد قوام نوکر انگلیس می تواند خوب بیندیشد و کار خوب انجام دهند، فرماندهان نظامی وحشی و خونریز رضاخان هم بهتر از آدم های تحصیل کرده و خوب، می توانند مسائل را بفهمند و درست عمل کنند. کسروی که دین و ایمانش معلوم نبود و مالیخولیای علیه خود بودن داشت، هم میتواند خوب بفهمد و درست عمل کند، امّا سردار تحصیل کرده ای چون کلنل پسیان نمی تواند بفهمد؛ روحانی پاک و درستکاری چون شیخ محمّد خیابانی نمی تواند بفهمد، سیاستمدار و ژورنالیستی چون سیّدجعفر پیشه وری هم نمی‌تواند بفهمد و فهمیدن و درست عمل کردن مختص فئودال های مفت‌خوری است که از کودکی به صرف دولتی بودن شغل پدرشان حقوق مستقل دولتی داشتند و محلّ تأمین این حقوق هم مالیاتی بود که از فلان روستایی بدبخت و زحمت کشی که هشتش گرو دوازدهش بود؛ اخذ می‌شد و یا فهمیدن مختص نظامیانی بوده که به دلیل تهی بودن مغزشان، آن را به فرماندهان تهی مغزتر از خود اجاره داده اند و یا فهمیدن و درست عمل کردن مختص کارگزارانی چون مخبرالسّلطنۀ هدایت است که حکومت و وزارت را همچون دیگر میراث از پدر خود به ارث برده بودند و به قاعدۀ چهل سال در پشت میز مناصب دولتی اعمّ از اینکه در آن کار تبحّر و قابلیّت داشتند یا نداشتند؛ جا به جا می شدند و جز پیشبرد سیاست خشن علیه مردم و ادارۀ توأم با جمودت و عقب نگه داشتن جامعه هیچ کاری از دستشان برنمی آمد.

گستاخی مستوفی نسبت به شیخ محمّد خیابانی و شخصیّت او بخش دیگری از ترّهاتش را تشکیل می دهد و این بار نیّات وطن دوستانۀ خیابانی از زهر قلم مستوفی در امان نمی ماند:

« یک موضوع باقی و آن کشته شدن خیابانی است که بگویم مناسب تر این بود که شیخ را دستگیر و تبعید میکردند و جان او را حفظ مینمودند، که مثلاً در آینده مردم از نطقهای وطن پرستانۀ او محروم نمانند! » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص۱۳۱)

مستوفی با نوشتن این عبارت و گذاشتن علامت تعجّب در پایان جمله، در پی تعریض به خیابانی و تمسخر نسبت به اوست و سعی می کند از این رهگذر ضمن زیر سؤال بردن نیّات خیرخواهانه و وطن دوستانۀ وی، او را شخصیّت کم اهمیّتی که ارزش کشتن را نداشت، جلوه دهد.

بدگویی از تبریزی‌ها به خاطر ابراز علاقه به خیابانی در سال های پس از مرگ او، از دیگر شاهکارهای مستوفی است:

  « تبریزیها هر قدر میخواهند عکس این یگانه شخص آزادی طلب (؟) را در قالیچه کشیده و در بالای اطاقهای خود بگذارند. این حبّ و بغضها تمام میشود و تاریخ در بارۀ شیخ محمّد خیابانی خواهد نوشت: که شخص جاه طلبی موسوم بشیخ محمّد خیابانی فریفتۀ اطرافیان خود شده، بدون داشتن قوّۀ مادّی و معنوی بفکر افتاد که آذربایجان را از پیکر ایران جدا نموده خود را رئیس و فرمانروای آن کشور کند. » (همان، ۱۳۱)

مشاهده می شود که مستوفی با وجود اعتراف قبلی به تجزیه‌طلب نبودن خیابانی و عدم اتّکای او به خارج؛ بار دیگر او را به تجزیه طلبی و داعیۀ فرمانروایی داشتن متّهم می کند. تاریخ قضاوت خود را کرده است و اکنون شیخ محمّد خیابانی شخصیّتی ملّی و مبارز و شهید راه آزادی محسوب می گردد. بهرۀ خیابانی احترام و قدرشناسی ملِّت و اهل قلم و رضوان پروردگاری است و بهرۀ مستوفی فراموشی از جانب ملّت و لعن و نفرین از جانب صاحب قلمان و درد کشیدگان.

بدگویی از کلنل محمّدتقی خان پسیان چشمۀ دیگری از مخالفت مستوفی با شخصیّت های موجّه و مبارز است. آذربایجانی بودن کلنل پسیان هم نقش برجسته ای در مخالفت مستوفی با این افسر تحصیل کرده و کارآمد و دارای تمایلات ضدّ استبدادی دارد. او در گفتگو از حوادث دورۀ صدارت قوام السّلطنه که بعد از سیّدضیاء به این مقام رسیده بود؛ به مسئلۀ کلنل پسیان هم اشاره‌ای می‌کند و بعد از اشاره به قول و قرار وفاداری بین کلنل و قوام، پسیان را شخصی ماجراجو معرّفی می نماید:

« نقض قول و قرار از طرف کلنل پسیان و توقیف والی و فرستادن او بتهران و از همه بالاتر، تعیین کلنل مشارٌالیه بسمت کفالت نظامی ایالت از طرف سیّدضیاءالدّین و بسط ید کلنل در امور کشوری و لشکری و بالاخره ریاست وزرای قوام السّلطنه چیزهایی بود که از یکطرف وسائل پیشرفت را برای کلنل زیاد کرده و از طرف دیگر بهانه ای برای منویّات ماجراجویانۀ او فراهم آورده بود. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۳۴۷)

هم در این بخش و هم در ادامۀ مطلب مستوفی از همۀ رفتارها و اقدامات کلنل پسیان انتقاد می کند. نکتۀ سؤال برانگیز ماجرا این است که مستوفی حتّی در حدّ یک جمله نیز از خواسته و اهداف پسیان چیزی نمی نویسد. از نظر او حکومت مرکزی هر قدر هم ناتوان و بی کفایت باشد، حق است. حتّی اگر در تهران وثوق الدّوله هم سرکار باشد و قرارداد فروش کشور را با انگلستان به امضا برساند؛ باز هم مرکز برحق است و هر کس مخالفتی کند؛ متمرّد و ماجراجو خواهد بود. از این جالب تر آن است که مستوفی قادر نیست هیچ اتّهام روشنی هم علیه این شخصیّت های به زعم خودش متمرّد عرضه کند. حتّی اعتراف می‌کند که پسیان جوان تحصیل کردۀ بااطّلاع و اهل قلمی هم بوده است، حتّی او را رشید و باکفایت هم معرّفی می کند؛ با این حال بعد از ذکر خاطره ای از دوران ریاست استیناف خود در آذربایجان و بیان مطلبی از صاحب خانۀ خود در تبریز در بارۀ قدرشناسی مردم تبریز از رئیس تهرانی شهربانی این شهر بعد از مرگ او و سپس قدرشناسی تبریزی ها از مستوفی به خاطر خدماتش [!] از این نوع قدر شناسی ها با عنوان «مرده پرستی» یاد می کند، سپس مطلب را به کلنل پسیان ربط داده و از کسانی که از پسیان تجلیل می کنند؛ انتقاد کرده؛ می‌نویسد:

  « آنها که در آنروزها در بارۀ خیالات بلند او برای نجات وطن قلمفرسائی می کردند و از بعضی نامه های او بدوستانش شاهد میآوردند، تازه میخواستند بگویند خیال تأسیس جمهوری ابتدا در خراسان و بعد در تمام ایران داشته است! آیا اینطور جمهوری دیکتاتوری نیست؟ چگونه است که جمهوری زورکی اگر از طرف سردار سپه باشد بد است و از طرف کلنل پسیان خوب؟ » (همان، صص ۳۵۱ـ۳۵۰)

واقعاً مستوفی نمی دانست چرا جمهوری پسیان از جمهوری سردار سپه بهتر است؟ حتماً جمهوری جوان تحصیل کرده، مطلّع، دنیا دیده، اهل قلم و به قولی اوّلین خلبان ایرانی که وجیه الملّه بودن را نیز ضمیمۀ دیگر صفات نیکویش داشت؛ بهتر از جمهوری یک قزّاق لات منش دست نشاندۀ خارجی بود که حتّی خودش نیز تعریف روشنی از جمهوری نداشت و دیگران شعار جمهوری خواهی را برایش تراشیده بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *