خانه / آخرین اخبار / عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت پایانی
تورک‌ستیزان ایران (13- 5)؛

عبدالله مستوفی و زبان تورکی – قسمت پایانی

عبدالله مستوفی در کتاب « شرح زندگانی من»، قتل‌عام تورک‌ها توسط جیلوها و سیمیتقو را به دلیل تورک‌نژاد بودن مردم آذربایجان، توجیه کرده و کشته شدن هزاران تورک را بی‌اهمیت نشان می‌دهد.

یول‌پرس: در بخش سیزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات عبدالله مستوفی می‌پردازیم که قسمت‌های اول، دوم، سوم و چهارم  تفکرات این فرد در لینک‌های زیر قابل مشاهده است.

http://yolpress.ir/?p=84717

http://yolpress.ir/?p=84762

http://yolpress.ir/?p=84798

http://yolpress.ir/?p=84874

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام « تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

عبدالله مستوفی و زبان تورکی

مستوفی در تحلیل قدرت نظامی فرقه، آمار و ارقامی از تسلیحات فرقه اعلام می کند که خود این آمار و ارقام بسیار معنی دار هستند. او این تسلیحات را مشتمل بر صدهزار تفنگ و پنج هزار مسلسل و مهمّاتی متناسب با این تعداد سلاح می داند. خود این اظهارات ادّعای کسانی را که معتقد به تجهیز شدن فرقه با سلاح های سنگین و متنوّع از سوی شوروی بود؛ رد می کند. واقع مطلب هم جز این نبود و تفنگ های برنو، مسلسل های «زد بی» و اسلحۀ کمری تنها سلاح هایی بودند که در سازمان رزم قزلباش و فدایی وجود داشتند. بعد از این مستوفی سراغ نیروی انسانی نیروهای مسلّح فرقه می رود و می نویسد:

  « مردمان غیور وطن پرست آذربایجان که بزور سرنیزۀ مهاجرین زیر اسلحه میرفتند، تا چه اندازه برای این حکومت قلّابی فداکاری میکردند؛ چیزی نبود که آقای باش وزیر تجربه ای از آن داشته باشد. این آقا تصوّر میکرد که انتشارات کمونیستی او و زهر چشمی که مهاجرین در این یکسال و نیمه از مردم آذربایجان گرفته اند، برای اطاعت و وفاداری افراد کافی است و غافل از این بود که همین که قشون بچند فرسخی هر شهری برسد، مردم و حتّی همان افرادی که برای مقاومت مسلّح کرده است، مهاجرین و مردم کشان او را قطعه قطعه میکنند و از زبان ترکی مصطلح خود هم بواسطۀ ترکی قفقازی که حکومت جدید اجباری کرده است صرفنظر مینمایند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۳۷)

مردم کش بودن فرقۀ دمکرات تنها در نوشته هایی همچون «شرح زندگانی من» که قویّاً متکّی بر یک دشمنی احساسی و بی منطق با فرقه است؛ قابل مشاهده می باشد. آن روزها خیلی هم از زمان ما دور نیست و هنوز هم کسانی که دوران فرقۀ دمکرات را درک کرده اند؛ در قید حیات هستند و می توانند علیه این ادّعا شهادت دهند. حتّی خود ما نیز پیش از آنکه تاریخ فرقۀدمکرات را درکتاب ها خوانده باشیم؛ وقایع آن را هر چند در حدّ محلّی که می توانسته مشتی نمونۀ خروار باشد؛ از زبان بزرگ ترهای خود شنیده ایم. علاوه بر این منابع تاریخی منصف و مستقل چنین چهره ای از دوران حاکمیّت فرقه بر آذربایجان ترسیم نمی کنند. البتّه باید معترف شویم که گروهی فرصت طلب نیز در میان فدائیان نفوذ کرده بودند. رهبران فرقه نیز بر این امر واقف بودند و خود پیشه وری قول شناسایی و تصفیۀ این عناصر را داده بود که به دلیل کوتاهی دوران حاکمیّت و داشتن مشکلات متعدّد موفّق به این کار نشد و در نهایت همین فرصت طلبان در کنار فدائیان فاقد شناخت و اعتقاد و وجود فرماندهانی بلاتکلیف و متزلزل بازوی نظامی فرقه را از کار انداختند و زمینۀ پیروزی استبداد و نژادپرستی را فراهم کردند. در بارۀ صرف نظر کردن مردم آذربایجان از زبان ترکی هم امروزه بعد از گذشتن هفتاد سال از پایان واقعۀ فرقۀ دمکرات بهتر می توان قضاوت کرد و آشکارا دید که چنین صرف نظری نه فقط رخ نداده، بلکه نهضتی بزرگ برای بازگشت به خویشتن شکل گرفته است.

شرح درگیری های نظامی ارتش و نیروهای فرقۀ دمکرات حاوی نکته ای ظریف می باشد. به اعتراف خود مستوفی ورود قوای دولتی به تبریز در روز ۲۴ آذر اتّفاق افتاد. (ج ۳، ص۴۴۰) ورود نیروهای دولتی به میانه نیز در روز ۲۰ آذر رخ داده بود. آمدن نیروهای دولتی به اورمیّه دیرتر از تبریز یعنی در روز ۲۶ آذر رخ داد. با این وصف هیچ کدام از شهرهای عمدۀ آذربایجان در روز ۲۱ آذر تصرّف نشدند. با این وجود حکومت پهلوی در جهت محو خاطرۀ روز ۲۱ آذر ۱۳۲۴ و تشکیل مجلس و دولت فرقه؛ روز ۲۱ آذر ۱۳۲۵ را روز نجات آذربایجان نامید و بعدها همین روز را به عنوان روز ارتش برگزید و تا پایان حاکمیّت خود در این روز برنامه هایی را به مناسبت روز نجات آذربایجان [!] و روز ارتش به معرض اجرا می گذاشت.

در طرح مسائل مربوط به سقوط فرقه و شخصیّت های مرتبط با آن، مستوفی از فرصت پدید آمده استفاده کرده و یک بار دیگر موقعیّت را برای دفاع از استبداد رضاشاه مناسب می بیند و می نویسد:

  « ما هنوز نمیدانیم چند هزار نفر اشخاص بیگناه بدست و امر و ارادۀ پیشه وری و غلام یحیی و هوا و هوس کمونیست مآبانۀ سران حزب تودۀ تهران جان سپرده اند؟ ما هنوز نمیدانیم سران حزب توده و این مفسدین فی الارض چه نقشۀ شومی در مازندران کشیده و چه خیالات خانمان براندازی برای این قسمت از کشور ستمدیدۀ ما داشته اند. حالاست که میتوانیم بدانیم مرحوم رضاشاه پهلوی برای چه اینها را بمحکمۀ جنائی داده و عدّه ای از آنها را در محبس نفله کرده است. » (شرح زندگانی من، ج ۳، صص ۴۴۶ ـ ۴۴۵)

محاجّه کردن با شخصیّت‌هایی چون مستوفی که با تکیه بر همان دانش مکتسبۀ اوایل زندگی اوضاع را تحلیل کرده و راه دانستن و فهمیدن را بر روی خود بسته اند و به تغییر زمان و شرایط کشور یا اوضاع بین المللی بی توجّه هستند؛ بسیار دشوار است. وی تحت تأثیر همان اندیشه و دیدگاه معیوب قادر  به درک علل واقعی و ریشه های مشکلات  کشور نیست؛ از این رو به شاخ و برگ می‌پردازد و نمی‌فهمد که همۀ مشکلات کشور در بعد از شهریور ۱۳۲۰ ریشه در وقایع دوران سلطنت مبتنی بر لات منشی دوران رضاشاه داشته است. نمی‌خواهد بفهمد که ریشۀ مخالفت های تحصیل‌کردگان آن عصر با حکومت رضاشاه نوع سیاست های اتّخاذ شده در عرصه های مختلف عصر رضاشاه است. هیچ کس عاشق داغ و درفش و زندان و اعدام و تبعید و سر به نیست شدن نیست و گاه از سر ناچاری و مسئولیّت شناسی بر سر مصالح عمومی کشور دست به اقدام می زند و لاجرم اسیر مجازات حکومت جاهل و لات منشی می شود که نه توان درک مصالح و منافع دراز مدّت کشور را دارد و نه اصلاً این مسائل برایش اهمیّتی دارد. همین قدر که قدرت را قبضه کند و خود و دور و بری هایش به منصب برسند و از طرق مختلف ثروت اندوزی کنند کار تمام است. شاید گاهی خوشی زیر دلشان هم بزند هوس کنند که به مدد همراهی با آلمان نازی مثلاً قفقاز را هم برگردانند، لیکن به دلیل اینکه فراتر از نوک دماغشان را نمی بینند؛ از فراهم آوردن الزامات این همراهی و آماده نگه داشتن کشور برای استفاده های از فرصت های تاریخی ناتوان می مانند و خیال می کنند با اعلی حضرت بازی و قبلۀ عالم بازی می توان با آلمان هیتلری همراهی کرد، یا از پس سیاست پیچیدۀ انگلیس برآمد یا با روسیّه که همه چیز را از دریچۀ قدرت می‌بیند؛ طرف گشت.

مستوفی از رضاشاه به خاطر از بین بردن یا زندانی کردن اندیشمندان و تحصیل کردگان کشور تجلیل می‌کند و نمی‌فهمد که این کار به معنی تهی کردن کشور از فهم و سیاست خوانی و پیشرفت است. نمی گوید رضاشاه و ابله هایی چون خودش به واسطۀ دشمنی با ترک و زبان ترکی و گستاخی به آذربایجانی زمینۀ پیدایش فرقۀ دمکرات را فراهم کردند و می گوید باید رضاشاه پیشه وری را هم در زندان می کشت. نمی گوید خالی شدن اطراف رضاشاه از رجال شجاع و فهیم زمینۀ حملۀ متّفقین را به ایران فراهم کرد و می گوید روس و انگلیس چنین و چنان کردند. نمی گوید میدان دادن به ابلهان کار را به جایی رساند که فرماندهان نظامی که متوجّه اوضاع بودند جرأت اعلام ناتوانی ارتش ایران حتّی برای یک جنگ دو ساعته را هم نداشتند و آن گاه از متلاشی شدن لوازم نیروهای مسلّح اظهار درد می کند.

مستوفی در ادامۀ کار مسئلۀ نفت شمال و واگذاری امتیاز آن به شوروی را پیش می کشد و بعد از ذکر حکایتی در بارۀ یک مرد عرب و استفاده از آن در جهت اثبات ادّعای خود می کوشد خوانندگان را به نادرست بودن واگذاری امتیاز نفت شمال مجاب سازد. او در این بخش دلایل بسیاری برای اثبات ضرورت عدم واگذاری نفت شمال به شوروی اقامه می کند. بخشی از این دلایل قابل قبول هستند، لیکن مشکلاتی از این نوع در واگذاری امتیاز به هر کشور خارجی دیگر هم می تواند وجود داشته باشد و مختص به پیمان بستن با شوروی نیست. او در نهایت بهترین راه عدم واگذاری امتیاز می داند. مستوفی به عادت معمول از این قضیّه هم بهانه ای برای گریز زدن به مصیبت صحرای آذربایجان حاصل کرده و نوحه سرایی را در این باره تازه می‌گرداند:

« ما دنبال پیشه وری و غلام یحیی میگردیم و میخواهیم آنها را بمجازات اعمالشان برسانیم در صورتیکه آنها که تراشندۀ این راهزنان بوده اند، جلو چشممان آزاد میگردند و بآنها تعرّضی نداریم ! پیشه وری و غلام یحیی و سایر حرامی‌های واقعۀ آذربایجان مشتی قفقازی و خارجی بوده اند که برای پیشرفت مقاصد خود و دستور مقامات خارجی میخواستند ؛ بشیّادی کلاه ملّت را با سر برای خارجیها بردارند ، آنها اگر در نزد ما منفورند ، در نزد ارباب های خود آبرومند میباشند، ولی آنها که در این پایتخت باسم ملّت باد ببوق تجزیۀ آذربایجان کرده و امروز هم شاید از راه دیگر مشغول همان سیاهکاریها هستند ، نباید با صدور بیانیۀ توبۀ حزبی و اعتراف بخطاکاری از مجازات ملّی رهائی یابند . » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص )

این هم مثال خوبی است تا نشان دهد در نظر مستوفی توده‌ای، بلشویک‌ها و فعالان آذربایجانی تنها مصداق های بیگانه گرایی در ایران بشمار می آیند. مثال های او در باب خیانت یا بیگانه گرایی تنها در ارتباط با روسیّه و بخصوص روسیّۀ بلشویکی معنا پیدا می‌کند و نیروهای چپ و فعالان سیاسی ـ اجتماعی آذربایجان تنها خائنین و بیگانه گرایان جامعۀ ایران محسوب می شوند. «شرح زندگانی من» کتابی است که در کنار شرح زندگی نویسندۀ آن؛ بخش هایی از تاریخ سلسلۀ قاجار را از نخستین روز تا پایان آن به تصویر می کشد. در این دوران بخش های وسیعی از شرق ایران اعم از افغانستان و بلوچستان از ایران جدا گردید. معرکه گردان این انتزاع سرزمینی دولت انگلستان بود که با همکاری خائنین داخلی موفّق به این کار شد. بخصوص در جدا شدن نواحی مربوط به افغانستان نقش خائنین و همدستی آنها با انگلستان چشمگیر بود، ولی مستوفی در شرح وقایع مربوط به آن نواحی به هیچ عنوان پاپی همکاری این خائنین با انگلستان نشد و وقایع مربوط به آن را خیلی عادی و کوتاه برگذار کرد. در توصیف این وقایع حتّی از به صلابه کشیدن انگلیس هم خبری نبود. لیکن همین نویسنده در مواجهه با مسئلۀ آذربایجان و پیشه‌وری که نه تجزیه ای واقع نشد و نه قرار بود واقع بشود، طوفانی به پا کرد و صدها بار با لحنی زشت به انتقاد پرداخت تا نشان دهد در نظر وی تنها دشمنان ایران اعمّ از فرضی و اصلی جز آذربایجان و آذربایجانی کس دیگری نیست.

نظر و دیدگاه عبدالله مستوفی در بارۀ نسل کشی مردم غرب آذربایجان هم کم عجیب نیست. تاریخ دورۀ مشروطه تا روی کار آمدن سلسلۀ پهلوی در آذربایجان غربی و مشخّصاً ایالت اورمیه بیانگر وقایع هولناکی است که با هیچ کدام از حوادث ناخوشایند آن دوران چه در ایران و چه در دیگر نقاط جهان قابل مقایسه نمی باشد. اورمیّه دردوران مورد اشاره به دلایل متعدّدی عرصۀ ناامنی و بحران های بی سابقه ای شد که این ناحیه را تا پرتگاه نابودی کامل و پاکسازی نژادی، قومی و زبانی پیش برد. اگرچه اورمیّه از این پرتگاه سقوط نکرد و بازگشتی دوباره به حیات و هویّت خود داشت، لیکن برای ماندن تاوانی داد که در طول حیات خود؛ چنین تاوانی نداده بود. نقطۀ اوج اتّفاقات مضمحل کنندۀ این ناحیه در اواخر سال ۱۲۹۶ رخ داد و هزاران نفر از مردم این شهر و روستاهای آن هدف پاک سازی قومی مسیحیان ارمنی و آسوری قرار گرفتند. بازماندگان اندک آن دوران تیره و تار شرح وقایع آن را برای نسل های بعدی نقل کردند، شرح فجایع و رخدادهای آن دوره در اسناد دولتی نیز ثبت شد و به مرور زمان کتب متعدّدی در زمینۀ قتل عام مردم اورمیّه و سلماس در وقایع سال‌های ۹۷ ـ ۱۲۹۶ نگاشته شد. برخی شاعران نیز وقایع تلخ آن دوران را به نظم کشیده و برای آیندگان به یادگار گذاردند. با این وجود این قتل عام هولناک در دم و دستگاه دولتی مورد بی توجّهی و بی مهری قرار گرفت. رسانه ها، کتب درسی و گروه های دارای مسند نیز به تبعیّت از رویّۀ دولت ها واقعۀ مذکور را به فراموشی سپردند و قتل عام مردم بی پناه اورمیّه و سلماس در سطح ملّی، احساسات هیچ صاحب قلم و مسندی را جریحه دار نکرد.

وقایع سهمناک اورمیّه در کنار اتّفاقات وحشتناک سلماس و کهنه شهر و حملۀ آندرانیک زوریان به خوی و پیامدهای شکست او، در سال های پایانی جنگ جهانی اوّل، شکل متفاوتی به مشکلات این ناحیه داده بود که قابل قیاس با هیچ یک از رخدادهای ایران در دوران شانزده سالۀ بعد از مشروطه تا سال ۱۳۰۱ نیست. در این میان اورمیّه شرایط ویژه تری داشت. به جرأت می توان گفت کمتر شهری در دنیا مانند اورمیّه با استمرار مصائب هولناک در یک دورۀ طولانی مواجه بوده است. نقطۀ اوج این مصائب دو فقره قتل عام وحشتناک مردم این شهر در دو مقطع سوم تا پنجم اسفند ۱۲۹۶ و بیست و هفت اسفند ۱۲۹۶ تا اوّل فروردین ۱۲۹۷ از سوی قوای مسلّح مسیحیان در این شهر بود. روستاهای مسلمان نشین اورمیّه نیز قبل و بعد از این دو واقعه در معرض کشتار قرار گرفته و به روستاهای مخروبه و خالی از سکنه بدل گشته بودند. سلماس نیز چنین اوضاعی را تجربه کرد. این شهر یک بار در سیزدهم فرودین ۱۲۹۷ هدف قتل عام مسیحیان جیلو واقع گشت و بار دوم به شکلی بدتر و وحشیانه‌تر از سوم تا پنجم اردیبهشت همین سال آماج نسل کشی وحشیانۀ مسیحیان واقع شد.

به جز مشروطه و حوادث بعدی آن که به کاهش قدرت و حاکمیّت دولت مرکزی در غرب آذربایجان انجامید؛ عوامل دیگری هم در بروز قتل عام سال ۱۲۹۶ شمسی و مجموعه فجایع سالهای ۱۲۹۶ تا ۱۳۰۱ دخیل بودند .آغاز جنگ جهانی اوّل و رقابت قدرت های خارجی در منطقه؛ صفحات غربی ایران از خوزستان گرفته تا آذربایجان را به میدان جنگ انگلیس و روس با عثمانی تبدیل کرد و بر دشواری اوضاع افزود. پناهنده شدن جمع کثیری از مسیحیان ارمنی و آسوری عثمانی به غرب آذربایجان اوضاع این ناحیه را تا حدّ انفجار پیش برد. این گروه دارایی خود را در عثمانی جا گذاشته و به جای آن سلاح و مهمّات، وحشی گیری بی انتها، میل به غارت، یک دنیا انگیزه برای همکاری با روس و انگلیس و جامعۀ غربی و سودای کشورسازی را به همراه آورده بودند. دمدمه ها و کمک های مادّی و معنوی مقامات سیاسی نظامی روس، انگلیس، فرانسه و آمریکا در کنار حمایت تشکیلات مذهبی و ظاهراً خیرخواهانۀ مسیحی مستقر در اورمیّه در طبایع مستعد ارمنی و آسوری مؤثّر افتاد تا مردم از همه جا بی خبر اورمیّه که در آتش فقدان رهبری با درایت اعمّ از دولتی و مردمی می سوخت؛ هدف حملۀ دشمنان فارغ از انسانیّت قرار گرفته و تا آخرین نقطه های مرز انهدام پیش روند. در نهایت ارادۀ الهی بر باقی ماندن اورمیّه برای جامعۀ اسلامی و شیعی ترک تعلّق گرفت و این شهر با تحمّل سنگین ترین تاوان ممکن، ققنوس وار از زیر خاکستر های آتش بیداد دشمنان، زنده بیرون آمد.

با آمدن ارتش عثمانی در تابستان ۱۲۹۷ به اورمیّه؛ ارامنه و آسوری های مهاجر از این شهر گریخته و بعد از تحمّل تلفات و خسارات بسیار در حوالی همدان به انگلیسی ها پیوستند. در سال ۱۳۰۱ شمسی اسماعیل آقا که بعد از رفتن ارامنه و آسوری ها به لطف بی کفایتی مقامات محلّی جانشین مسیحیان در مفسده جویی گشته بود ؛ از سوی قوای دولتی سرکوب شد و دورانی از آرامش در غرب آذربایجان و شهرستان اورمیّه آغاز گشت. پانزده سال بعد از این واقعه عبدالله مستوفی با عنوان استاندار به آذربایجان غربی آمد و در مدّت استانداری خود هم آثار خرابی های برجای مانده از آتش ستم مسیحیان ارمنی و آسوری را دید و هم شرح مصائب آن دوران و قتل عام های رخ داده را که قبلاً با واسطه شنیده بود این بار بی واسطه شنید. عکس العمل های او در قبال این اخبار جالب توجّه بود. او متأسّف بود، امّا نه از عمق فاجعه و قتل عام هزاران انسان و هم وطن بی گناه! مستوفی از این متأسّف بود که چرا ارامنه، آسوری ها و اکراد آریایی نتوانسته بودند این تورکان را تا نفر آخر بکشند و این منطقه را از لوث وجود ترک پاک سازی کنند!

عبدالله مستوفی با مشاهدۀ این اوضاع ناچار بود حفظ ظاهر کند. او نمی توانست از عدم توفیق مسیحیان و اکراد در کندن ریشۀ تورکان در این منطقه اظهار ناراحتی کند. از این رو چارۀ کار را در بی توجّهی و کم اهمیّت جلوه دادن واقعه دید و کوشید تلفات مردم غرب آذربایجان در اثر قتل عام از جانب مسیحیان را بسیار کمتر از میزان واقعی آن نشان دهد و سپس با برجسته کردن مشکلات مسیحیان مهاجر از عثمانی و تلفات ایشان در جنگ با دولت عثمانی و درگیری های داخل ایران؛ چند ده هزار کشتۀ اورمیّه و سلماس را با تلفات محدود و مختصر مسیحیان تسویه کند.

یکی از موارد اشارۀ مبهم و غیر مستقیم مستوفی به ناامنی ها در دورۀ مورد بحث؛ به هنگام تحلیل قرارداد ۱۹۱۹ وثوق الدّوله با انگلستان به چشم می آید. او در رسالۀ ابطال الباطل؛ در نقد نظر وثوق الدّوله در بارۀ مسلوب بودن امنیّت در ایران؛ از یک طرف اغتشاشات مقارن با زمان صدور بیانیۀ وثوق الدّوله در پاییز سال ۱۲۹۷ شمسی را جزئی و طبیعی قلمداد می کند و از طرف دیگر ناامنی های موجود در آذربایجان را بدترین روزهای ناامنی دانسته و می نویسد:

« ما هر چه فکر میکنیم، در نظر نمی آوریم که در آنروزها ناامنی فوق العاده ای در هیچ نقطه از نقاط مملکت وجود داشته است. بر فرض اینکه در بعضی نقاط ناامنی هم موجود بوده، نتیجۀ همان اغتشاشات جزئیّه ای بشمار می آید که هیچوقت دولت ایران از آن خالی نبوده و نیست. امروز شش ماه است، تمام خاک آذربایجان به بدترین روزهای ناامنی و اغتشاش گرفتار است و در مقابل این قتل و غارت با همۀ میل و اراده ای که دولت هم پیمان شما در جلوگیری آن بخرج می دهد، هیچ کاری نتوانسته اید بکنید. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۲۳)

شروع ناامنی های خانمان برانداز در غرب آذربایجان و مرکز این ناحیه؛ یعنی، اورمیّه در زمان نوشتن متن ابطال الباطل به حدود یک سال قبل می رسید و دولت انگلیس هم به مانند آمریکا، فرانسه و روسیّۀ تزاری در بر باد دادن اورمیّه و سلماس و به خطر انداختن خوی نقش انکارناپذیری ایفا کرده بود و فراتر از آن جامعۀ استعماری غرب در پی تشکیل یک دولت بزرگ ارمنی بود که در صورت تشکیل چنین دولتی بخش قابل توجّهی از شمال غرب ایران از کشور منتزع گشته و به دولت ارمنی تازه تأسیس منضم می گشت و نواحی دیگری از آذربایجان مشمول نسل کشی ارامنه و آسوری ها می گشتند. مستوفی ناامنی های خانمان برانداز و قتل عام های وحشتناک غرب آذربایجان را در زمان نگارش رسالۀ ابطال الباطل را وقایع جزئی و کم اهمیّتی می داند که هیچ وقت دولت ایران از آن خالی نبوده است!  ناامنی مورد نظر او مشکلات به مراتب رقیق تری است که در هنگام قیام شیخ محمّد خیابانی در مرکز ایالت آذربایجان؛ یعنی، تبریز و حواشی آن می گذرد. (رک. همان، ص ۲۳) انتساب استقلال طلبی به خیابانی یک اتّهام ابلهانه و ناشی از عدم اطّلاع یا سوء نیّت است. ناامنی های آذربایجان شرقی در قبال ناامنی ها و وقایع غیر قابل باور آذربایجان غربی به هیچ عنوان قابل مقایسه نیست. با این وجود مستوفی به دلیل نوع اندیشه و غیر مهم دانستن جان مردمان عادی بخصوص آذربایجانی ها؛ متعمّدانه در پی کم اهمیّت جلوه دادن اتّفاقات دهشتناک مابین سال های ۱۲۹۶ تا ۱۳۰۱ هجری شمسی برمی آید.

بعد از تسلّط ارامنه و آسوری ها بر اورمیّه و سلماس و در شرایطی که خوی در معرض حملۀ آندرانیک زوریان قرار گرفته بود؛ گروهی از مسیحیان بر آن شدند تا از طریق دریا به بندر شرفخانه حمله کرده و پس از تصاحب انبارهای مهمّات باقی مانده از روس ها در این بندر، از راه تسوج به نیروهای آندرانیک در خوی بپیوندند. این گروه در حمله به شرفخانه متحمّل شکست فاحشی شدند و دست مسیحیان از سلاح و مهمّات موجود در شرفخانه خالی ماند. مستوفی یک بار در هنگام متلاشی شدن ارتش روسیّۀ تزاری و باقی ماندن لوازم و تجهیزات آنان در شرفخانه به این مسئله اشاره کرده و از افتادن این تجهیزات به دست اهالی آذربایجان اظهار تأسّف می کند. گویی او علاقمند بود که این ذخیرۀ بزرگ به دست آسوری های و ارامنه که احساس سنخیّت بیشتری با ایشان می کرد؛ بیفتد. او اهالی آذربایجان را به خاطر به غنیمت گرفتن این تجهیزات با بیانی کنایه آمیز به غارتگری و طمع متهّم می دارد:

  « روسها در شرفخانه، ساحل دریاچۀ ارومیّه، اسلحه و مهمّات و آذوقه و لوازم یک صدهزار قشون جمع آوری کرده و می خواستند اینجا را ستاد لشکر خود نموده و بعدها از آن مرکز بسمت بغداد و عراق حمله ببرند. در این وقت حتّی این محلّ مهم هم بی سرپرست مانده، عمواغلی‌های ارونق و انزاب و تبریز، تمام آن لوازم و مهمّات را تصاحب کردند. » (شرح زندگانی من، ج ۲، صص ۵۱۲ ـ ۵۱۱)

در دورۀ مورد نظر دولت ایران حاکمیّت و تسلّط چندانی نه تنها در آذربایجان بلکه در بیشتر نقاط کشور نداشت. در کنار این مسئله، فهم و ارادۀ لازم را جهت ضبط این تجهیزات و آذوقه برای استفاده در آن دوران دشوار را هم نداشت. مقامات محلّی از دولت نیز بی کفایت تر بودند و نتوانستند از این امکان بزرگ جهت مسلّح کردن نیروهای دولتی ایران یا نیروهای محلّی در جهت حل مشکلات امنیّتی در آذربایجان بخصوص اورمیّه و سلماس که آماج قتل عام از سوی ارامنه و آسوری ها و سپس غارتگری ها و جنایات اسماعیل آقا سیمیتگو شد و هزاران کشته بر جای نهاد؛ جلوگیری کنند. نتیجۀ این بی سیاستی غارت بخشی از این بنۀ بزرگ از طرف مردم عادی بود که استفادۀ عمومی در پی نداشت. دیگر نتیجۀ منفی این بی سیاستی آن بود که آذربایجان بعد از این تاریخ تا پنج سال دیگر در آتش ناامنی، کشتار و غارت سوخت؛ در حالی که با همان ذخیرۀ باقی مانده از روس ها و مجاهدان داوطلب بسیار در تبریز و دیگر نواحی آذربایجان امکان نجات بقیّه السّیف آذربایجانی‌های غرب دریاچۀ اورمیّه از عذاب های وحشتناکی که با آن دست به گریبان بودند؛ فراهم می شد.

این بی سیاستی و اشتباه راهبردی به نوعی دردناک تر در اورمیّه رخ داد. بازماندگان ارتش روسیّۀ تزاری در اورمیّه که بعد از پیروزی انقلابیّون روسیّه همانند دیگر نیروهای روسی در حال ترک ایران بودند؛ در صدد برآمدند تا سلاح و مهمّات و لوازم خود را به فروش رسانده و اورمیّه را تخلیه کنند. فرماندهان این گروه با این قصد به مقامات محلّی مراجعه کرده و خواهان فروش اسلحه، مهمّات و دیگر لوازم خود با قیمتی نازل به حکومت اورمیّه شدند. در آن مقطع حسّاس و سرنوشت ساز مسئولان و خواص نادان و بی کفایت شهر بحران زدۀ اورمیّه با خودداری ازخرید این تجهیزات و تدارکات به بهانۀ بی طرفی ایران؛ زمینه را برای تصاحب آنها از سوی ارامنه و آسوری ها فراهم آوردند. دکتر ویلیام شِد رئیس مدرسۀ آمریکایی در اورمیّه با خرید این سلاح و مهمّات و تقدیم آن به ارامنه و آسوری ها زمینۀ قتل عام اهالی اورمیّه و سلماس را فراهم کرد . برخورد عبدالله مستوفی با این واقعه تصویر دیگری از خباثت این حیوان در شکل بشر را در معرض دید همگان قرار می دهد:

    « پادگان ارومیّۀ روسها تمام لوازم و تفنگ و توپ و مهمّات خود را برئیس مدرسۀ آمریکایی فروخت و رفت. آقای رئیس مدرسه، البتّه با صلاحدید مقامات جنگی آمریکا و انگلیس، با این اسلحه از آسوری های ارومیّه عدّه ای را مسلّح کرده میخواست بکمک قوای انگلیسها ببغداد برود، ولی در بین مراغه و خاک افشار بمرض غیر معلومی درگذشت. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۵۱۲)

مستوفی واقعه را به گونه ای تصویر می کند که گویی شِد آمریکایی و ارامنه و آسوری ها این سلاح و مهمّات را برای جنگ علیه عثمانی در عراق خریداری کرده بودند و بعد از آن مثل بچۀ آدم اورمیّه را ترک کرده و به سمت جنوب رفتند تا با پیوستن به اردوی انگلیس علیه عثمانی به جنگ بپردازند. ارامنه و آسوری های مسیحی که از کمک های متنوّع آمریکا، انگلیس، فرانسه و روسیّه تا قبل از بروز انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ برخوردار بودند، به قصد مقابله با عثمانی تجهیز شدند. هدف آن چهار کشور بزرگ و مسیحیان ارمنی و آسوری از نفس انداختن عثمانی و استفاده از ضعف ایران از نفس افتاده برای تحت تسلّط درآوردن غرب آذربایجان و در مرحلۀ بعد کلّ آذربایجان و الحاق آن به ارمنستان تازه تشکیل و نواحی مثلاً آزاد شدۀ ارمنی و آسوری نشین عثمانی بود تا از این طریق دولت بزرگ ارمنستان از خزر تا مدیترانه تشکیل گردد. لازمۀ فراهم ساختن زمینه در آذربایجان، قتل عام مردم تورک مسلمان و پاک سازی قومی در این ایالت بود. این طرح در زمستان ۱۲۹۶ در اورمیّه و بهار ۱۲۹۷ در سلماس و کهنه شهر به مرحلۀ اجرا در آمد و این شهرها تقریباً از مسلمان تهی شد. مجموع کشته های مستقیم و غیر مستقیم تورک‌های مسلمان در اورمیّه، سلماس و کهنه شهر در برخی منابع یکصدوسی هزار نفر ذکرشده است.

بعد از قتل عام اورمیّه، سلماس و کهنه شهر؛ آندرانیک زوریان ارمنی با حمله به خوی قصد تصرّف این شهر و آن و افزودن خوی به دیگر متصرّفات مسیحیان را کرد. با مقاومت مردم و حملۀ قوای عثمانی به فرماندهی علی احسان پاشا به نیروهای ارمنی در اطراف خوی آندرانیک شکست خورد و مجبور به عقب نشینی به ارمنستان گردید. بعد از فارغ شدن از خوی نیروهای عثمانی به اورمیّه آمده و این شهر را از تصرّف ارامنه و آسوری ها درآوردند. در این زمان بود که شِد آمریکایی و نیروهای مسلّح ارمنی و آسوری به اتّفاق دیگر مسیحیان اعمّ از زن و بچه و مردمان عادی از سر ناچاری اورمیّه را تخلیه کرده و به سمت جنوب آذربایجان رفتند که در بین راه چند بار مورد حمله قرار گرفته و آنچه را که از اورمیّه غارت کرده بودند، از دست داده و با قبول تلفات در نهایت به انگلیسی ها پیوستند.

حاصل اقامت کوتاه مدّت ارامنه و آسوری ها و تبعات این حضور در اورمیّه و سلماس یکصدوسی هزار کشته از مردم عادی بود که جناب مستوفی با بزرگواری تمام از این مسئله چشم پوشی کرده و با استفاده از روش «شتر دیدی ندیدی» مسئله را به گونه ای بیان کرده که گویی مسیحیان بلافاصله بعد از به دست آوردن تسلیحات روسی، اورمیّه را تخلیه کرده و رفته اند؛ در حالی که مسیحیان با کمک حامیان غربی خود اورمیّه را تصرّف و در آن ساکن گشتند و یک ارمنی روسی الاصل به نام پطرس ایللو به ریاست شهر انتخاب گردید. ایشان تا زمان آمدن نیروهای عثمانی به اورمیّه در این شهر ماندند و در این زمان بود که بعد از شکست از عثمانی و ترس از انتقام نیروهای عثمانی از اورمیّه گریختند.

مستوفی در کتاب خود چند بار به مسائل مربوط به تسلیح ارامنه و آسوری ها اشاره کرده، ولی در هیچ کدام از این موارد به واقعۀ هولناک نسل کشی اورمیّه یا سلماس اشاره ای نکرده و با اتّخاذ موضعی جانبدارانه نسبت به مسیحیان، تنها از به زحمت افتادن ارامنۀ عثمانی و افتادن سلاح به دست مردم عادی که موجب زحمت دولت برای جمع آوری آنها بوده، اظهار ناراحتی کرده است. یک باری هم که به کشته شدن گروهی از مردم اشاره می کند آن را در حدّ چند صد نفر اعلام می کند و از اعلام موضع، اظهار تأسّف یا ابراز ناراحتی از کشته شدن هم وطنانش به وسیلۀ مسیحیان بیگانه ای که به وسیلۀ دشمنان ایران تجهیز و تسلیح شده بودند، امتناع می کند.

پیشتر اشاره شد مستوفی علاوه بر کسب اطّلاع از منابع گوناگون؛ به دلیل داشتن مسئولیّت استانداری در آذربایجان غربی و شرقی و مدیر کلّی دادگستری در این دو استان از همۀ وقایع مربوط به قتل‌عام شهرهای استان آذربایجان غربی مطّلع بود. انتصاب او به استانداری آذربایجان غربی ۱۹ سال بعد از قتل عام هولناک اورمیّه اتّفاق افتاده بود؛ از این رو قضیّه تازه بود و تعدادی از بازماندگان آن واقعۀ وحشتناک در قید حیات بودند. مستوفی از قطع نشدن ریشۀ تورکان در آذربایجان از سوی ارامنه و آسوری های آریایی غمگین و متأسّف بود، لذا اشاره به تلفات هم وطنان تورک به وسیلۀ هم نژادان تخیّلی خود را غیر ضروری می دانست.

او یک بار نیز به مناسبت حضور قوای روس در ایران که منجر به ورود نیروهای عثمانی برای مقابله با اقدامات ضدّعثمانی آن کشور در ایران شد؛ می نویسد:

« در نتیجۀ این کشمکش و رفت و آمدهای طرفین جنگ، خرابی زیادی بکشور ما وارد شد و جمعی مردمان آرام صلح جوی ایران زیر دست و پا رفت و دهات زیادی ویران شد که الآن هم خرابه های آنها حیّ و حاضر است. من خود در ایّامی که در آذربایجان استاندار بودم، عدّۀ زیادی از این خرابه ها را بچشم خود دیده ام. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۱۴۵)

در اینجا هم از اشاره به مدخلیّت مسیحیان ارمنی و آسوری و حتّی انگلیس در این وقایع و محکوم کردن ایشان خبری نیست. او ترجیح می دهد به پیروی از همان روش معمول خود؛ یعنی، کوچک و کم اهمیّت نشان دادن مسئله به اشارۀ کلّی به عموم تلفات مردم ایران بسنده کند و از برملا کردن مسئلۀ تلفات هولناک آذربایجان غربی؛ بخصوص اورمیّه بپرهیزد. این در حالی است که خود مستوفی چند سطر قبل از این به مسلّح کردن آسوری ها علیه عثمانی اشاره کرده بود و قبل و بعد مطلب کاملاً گویای اشارۀ او به مسائل آذربایجان در این دوره است، امّا به مانند یک اروپایی مسیحی طرفدار ارامنه و آسوری ها، پیوسته در پنهان کردن تلفات مسلمانان و جنایات مسیحیان می کوشد.

مستوفی در کتاب خود بعد از شرح واقعۀ معروف به سقّاخانه که در آن یک نفر آمریکایی به نام ماژور ایمبری به دست مردم عادی کشته شد؛ از برخی غربی ها که با اتّفاقاتی از این نوع به قضاوت در مورد اخلاق و روحیّات مردم ایران می پردازند و نتایج نامربوطی می گیرند؛ انتقاد می کند آنگاه از کمک دکتر ویلیام شد رئیس مدرسۀ آمریکایی اورمیّه به ارامنه و آسوری ها برای کشتار مردم اورمیّه اشاره کرده و اضافه می کند مردم ایران رفتار او را به عموم آمریکایی ها یا عموم مدیران مدارس آمریکایی تعمیم نمیدهند. تا اینجا اشکال زیادی بر نوشتۀ مستوفی نمی توان گرفت ولی بعد از این است که وی نکته ای قابل تأمّل را بیان می دارد:

      « این عیناً بدان میماند که مثلاً ایرانی ها هم روحیّۀ رئیس مدرسۀ آمریکایی ارومیّه را که در موقع جنگ بین المللی گذشته، جمعی آسوری را با اسلحه ای که از روسها خریده و مسلّح کرده و بفکر کمک دادن به قشون روس در بین النّهرین افتاده و در این قشونکشی جان و مال چند صد نفر ایرانی را بهبا و هدر داده است؛ مانند روحیّۀ عموم آمریکائی ها بخصوص رؤسای مدرسه های آمریکائی در ایران بدانند در صورتیکه آمریکائیها عموماً و بویژه رؤسای مدارس آنها از این قماش ماجراجوئی ها بدور و همگی آنها نظیر مستر جوردن رئیس مدرسۀ آمریکائی در تهران مردمانی نوع دوست و واقعاً خیرخواه ایران و ایرانی بوده و از قماش این آقا که این دیوانگی بکلّه اش افتاده و در بین راه قبل از رسیدن بحدود عراق و ایران در یکی از منازل خاک مراغه از این دنیا رخت بربسته و آرزوی کمک بمسیحیّت را بر ضدّ مسلمانی بگور برده است، نبوده اند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۶۲۰)

نظر به سابقۀ استانداری مستوفی در آذربایجان غیر ممکن است که او از ابعاد هولناک قتل عام مردم اورمیّه و سلماس به دست آسوری ها و ارامنه بی خبر باشد و قتل عام چند ده هزار نفری را در چند صد نفر خلاصه کند. مستوفی نه جاهلانه بلکه متجاهلانه آن نسل کشی وحشتناک را با این طرز بیان خود کم اهمیّت جلوه می دهد، زیرا در آن سوی میدان هم نژادان تخیّلی و در این سوی میدان به تعبیر طوایف باستانگرا یادگاران تیمور و چنگیز ایستاده اند. چه بسا قلباً نیز متأسّف است که چرا برادران آریایی نتوانستند بیش از این آذربایجان را از وجود تورک پاک سازی کنند. گذشته از این مستوفی خود را به نادانی می زند و اهداف گسترده، بلندپروازانه مسیحیان را برای تشکیل یک کشور وسیع ارمنی لاپوشانی کرده و آن را تا حدّ یک ماجراجویی پایین می آورد. نیز مستوفی نسبت به غربی ها اعمّ از آمریکا و انگلیس حسن ظن دارد. در این بخش نیز حسن ظنّ او نسبت به آمریکا غلیان پیدا می کند و آنها را به نوع دوستی و خیرخواهی برای ایران می ستاید. نکتۀ دیگر حسن ظنّ مستوفی به فعالیت های مسیونری و اقدامات ظاهراً انسان دوستانۀ کشورهای غربی است. تشکیلات مسیونری و ایجاد تأسیسات خیرخواهانه از جانب غربی ها در کشورهای شرقی را نباید از سیاست های کلّی غربی ها جدا فرض کرد. این تشکیلات را باید پیشقراولان استعمار به شمار آورد. این تشکیلات از همان سیاست های کلّی دولت های متبوع خود و یا جامعۀ مسیحی جانبداری می کنند و فرض خودسرانه و خارج از چهارچوب کلّی عمل کردن یک تشکیلات تبلیغی و تبشیری تنها نشانۀ بلاهت است. درد مستوفی هم تنها بلاهت و جهالت نبود؛ مشکل این است که وی در کسوت یک غربزده، شیفته و نوکر فکری غرب است و به غرب و سیاست های آن پیوسته ابراز اعتماد و علاقه می-کند.

اگر مستوفی سخن را در همین جا خاتمه می داد بهتر بود، لیکن در ادامۀ مطلب نکته ای را بیان می کند که معلوم می دارد درد او از بابت اقدامات ویلیام شد ایجاد زحمت برای دولت ایران جهت جمع آوری سلاح و آواره شدن ارامنه و آسوری ها بوده و گرنه قتل عام اورمیّه و سلماس چندان اهمیّتی ندارد و فدای سر  ارمنی و آسوری:

   « در ضمن اجرای این جنون [تسلیح مسیحیان آسوری و ارمنی از جانب ویلیام شد] یک کار مهم صورت گرفت و آن این بود که مقداری اسلحه دست آسوریها و اکراد افتاد و دولت ایران را برای جمع آوری این اسلحه بزحمت انداخت و مهاجرین آسوری را که در این نهضت نیمه آخوندی و نیمه نظامی با او رفته بودند، از دار و دیار محروم کرد. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۶۲۰)

مادر را دل می سوزد؛ دایه را دامن! در نوشتۀ او نه شرح و وصفی از قتل عام غرب آذربایجان می رود و نه نشانه ای از تأسّف بر تخریب شهرها و روستاها و نه حتّی نشانه ای از ابراز همدری به خاطر قتل عام چند ده هزار هم وطن بی دفاع و بی گناه قابل مشاهده است. چنانکه قبلاً گفتیم مستوفی از این بابت متأسّف نیست و زحمت دولت برای جمع آوری سلاح و آوارگی آسوری ها و ارمنی ها تنها غم های مستوفی از قِبل این واقعه است.

به طور معمول مستوفی شخصیّتی ضدّ تورک بشمار می آید و بخش اعظم نوشته ها و اظهارات خارج از ادب و نزاکت او شامل حال زبان ترکی و متکلّمان به این زبان می گردد، امّا این رویّه به تورک و زبان تورکی منحصر نمی ماند و اظهارات بی ادبانه و اهانت آمیز او شامل هر قوم از اقوام غیرفارس ایرانی که در نوشته های خود ناچار به ذکری از ایشان بوده است؛ می‌گردد. او علاوه بر گستاخی نسبت به تورک در دفعات متعدّد به لرها نیز اسائۀ ادب می کند؛ اظهارات بسیار تندی علیه کردها بر قلم جاری می سازد و گیلک ها را از نیش قلم خود معاف نمی سازد. در نظر او کاشانی بزدل و ترسو و به کم جرأتی و عدم تهوّر معروف است؛ کرمانی فضول مداخله گر است؛ عرب هم ساده، بدوی و موجب خرابی است.

مستوفی اظهارات اهانت آمیز خود را حتّی علیه دیگر ملّتها نیز به کار می برد. در نظر او زبان مردم عراق، عربی دیمی است. او بدترین توصیف ها را در حق مردم روسیّه به کار می برد و از ایشان به بره و خر و گاو تعبیر می کند. به طور کلّی نگاه او به دیگران نگاهی حقارت آمیز و از موضع بالا می باشد. بخصوص مستوفی با مردمان ضعیف و فقیر جوامع اعمّ از ایرانی و غیر ایرانی مشکل داشته و نگاه توأم با نفرت و کراهت نسبت به ایشان دارد. این نگاه حتّی بعضی مواقع شامل حال فارس زبان های فرودست و ضعیف ایرانی نیز می گردد.

ابراز علاقه به دین و تظاهر به دینداری از طرف عبدالله مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من» بسیار به چشم می خورد و می توان این میل وافر مستوفی به اعلام دین دوستی را یکی از وجوه تمایز بین او و دیگر غرب زدگان ایرانی در قرن اخیر دانست. از نظر منتقدان؛ اشارات مکرّر مستوفی به رواج دینداری و تعصّب مذهبی در دوران قاجار و نیز اشارات مکرّر مستوفی به مراتب دینداری خود از تظاهر، ریاکاری و عوام فریبی تهی نیست.

برخی منتقدان، منشأ تظاهرات دینی و برگزاری گسترده و پرشکوه مراسم و مناسبات مذهبی در عصر قاجار را تلاش برای جبران ناتوانی های حکومت در اصلاح امور و شکست های مکرّر در حوزه های سیاسی، نظامی و اقتصادی می دانند. آنها عقیده دارند برگزاری پرشکوه مناسبات مذهبی سرپوشی برای پنهان ساختن مجموعۀ ناتوانی ها و بی کفایتی های حکومت بوده است و دولت به جای اینکه مردم را از افراط در تعصّب های دینی بی مورد باز دارد، آنها را به بهانه های مذهبی به جان هم می انداخت و برای حفظ سیطرۀ خود، در کنار به رخ کشیدن قدرت خود؛ عزاداری و گریه و زاری برای شهیدان را وسیلۀ تبرئه و عذر تقصیرهای بی شمار بیدادگران روز قرار می دادند؛ در نتیجه هر چه از رونق کار کشور و مردم آن کاسته می شد؛ بر شکوه بساط گریه و بسط دامنۀ آن افزوده می شد. در نظر این گروه برپاکنندگان این بساط کسانی بودند که از ارتکاب انواع مناهی که مهم ترین آن تجاوز به جان و مال مردم بی گناه است، باکی نداشتند و از دلبستگی به بزرگان دین برای پوشاندن چهرۀ واقعی خود نقابی ساخته بودند.

در بعد شخصی و فردی نیز به نظر می رسد مستوفی از تظاهر به دینداری به عنوان عاملی در جهت کسب محبوبیّت بهره می گیرد و از این طریق می کوشد تا اشتباهات فاحش و غیر قابل گذشت دوران فعالیت اداری و اجتماعی خود را تدارک کند. رویّۀ آقای مستوفی در کتاب «شرح زندگانی من» این است که هر بار نمازی خوانده و یا به یکی از واجبات شرعی عمل می کند؛ با دقّت و مراقبت تمام و ذکر جزئیّات در کتاب خود از آن یاد می کند. گویی عبادت را وسیلۀ تبلیغ و ترمیم چهرۀ مخدوش و منفور خود در میان مردم قرار داده است.

مستوفی به کرّات در بارۀ مراتب دینداری و مراقبت بر ادای فرائض از جانب خود سخن می گوید، لیکن توصیفات دیگری که خود او در بارۀ برخی رفتارهای سیاسی و اجتماعی خود بیان می کند؛ نشان می دهد که ادّعای دینداری او را نباید خیلی جدّی گرفت. ماندن بر سر سفره یا میزی که در آن شرابخواری انجام می گیرد؛ بوسیدن دست زن های نامحرم و بی حجاب در اروپا، حضور یافتن در مجالس خصوصی که در آن زنان دارای پوشش های نامناسب حضور دارند؛ شورچشمی در هنگام گردش در  کشورهای اروپایی، ناسزاگویی به اقوام غیرفارس ایرانی و تمسخر ایشان، خدمت به حکومت های ظالم و مستبد، حرامخوری از نوع فئودالی کارهایی هستند که با هر قرائتی از دینداری اسلامی تناقض دارند. او در همین کتاب «شرح زندگانی من» از توصیف شرکت خود در مجالس لهو و لعب چه در ایران و چه در خارج از ایران ابائی ندارد و به روش معمول خود حضور در این قبیل مجالس را با ذکر جزئیّات آن به قلم می آورد.

آگاهی از میزان آستانۀ تحمّل، وفاداری به ارزش های دمکراسی، انسان دوستی و تحمّل مخالف نیز برای شناخت پلیدی های اندیشه و عمل سیاست مداران و نویسندگانی از نوع مستوفی ضرورت دارد. او بعد از شرح یک سلسله حوادث سیاسی و نظامی که در نهایت به اعادۀ حاکمیّت دولت مرکزی بر آذربایجان و کردستان منجر می شود، بخشی با عنوان «برای آنکه توی بخاری رفت» می آورد. این بخش یک مقدّمه دارد که مختصر و ماحصل آن این است: فردی بذله گو موسوم به شیخ رضا در قم می‌زیسته است. این شیخ رضا در یکی از سفرهای مستوفی به قم در خانۀ فردی به نام حاجی محمّدحسین خان سرتیپ فوج خلج با او هم صحبت می شود و در این صحبت شیخ رضا خاطره ای از اتاقی که مستوفی در آن اقامت کرده است، نقل می کند. شیخ رضا بعد از ذکر سفّاکی حاجی محمّدحسین، از ده دوازده تن از نوکران حاجی که در ظلم ها و خونریزی های ارباب خود شریک بوده و در همین اتاق در اثر فرو ریختن سقف زیر آوار مانده و هلاک شدند؛ ذکری به میان آورده، می گوید که یکی از این نوکران در اثر پناه بردن به درون بخاری از مرگ نجات پیدا می کند. شیخ رضا می گوید: من برای دیدن و لذّت بردن از اسف و تأسّف حاجی محمّدحسین به خانۀ او رفتم. در اینجا حاجی محمّدحسین از من پرسید: تو دلت به حال کدام یک از اینها بیشتر سوخت؟ شیخ رضا در جواب می گوید: برای این یک نفر که خود را به بخاری رسانده و نجات یافته است! مستوفی با این مقدّمه سخن را به زندانی شدن آن ۵۳ نفر معروف در زمان رضاشاه می کشاند و در نهایت می گوید:

  « ملّت ایران بخصوص اهالی آذربایجان که صاحب دردند، باید از نجات یافتن عدّه ای از این کمونیست ها که برأی مجلس دوازدهم آزاد شده اند، بیشتر از آنها که در محبس گرفتار انژکسیون هوای پزشک احمدی کشته اند؛ متأسّف باشد، زیرا اینها محارب و بحکم «انّما جزاءالّذین یحاربون الله و رسوله و یسعون فی الارض فساداً ان ینقلبوا او یصلبوا … » مستحقّ چوبۀ دارند. » (شرح زندگانی من، ج ۳، ص ۴۴۷)

مستوفی و همانندان او از احکام و فرامین عملی دین اسلام و قرآن کریم تنها همین بخش هایش را بلد هستند. مرد نادانی که دین و ایمانش معلوم نیست به خود اجازه داده بر مسند حاکم شرع بنشیند و به این راحتی برای مخالفان سیاسی خود و یک حکومت ظالم، حکم محارب با خدا و رسول و مفسد فی الارض را صادر نماید. او در ادامه، سخن خود را مؤکّد هم می گرداند، تا همگان بدانند آنچه را که گفته اعتقاد قلبی اش بوده و قصد شوخی نداشته است:

  « خوانندۀ عزیر ممکن است این بیانات مرا شوخی بپندارد، ولی من هم مثل شیخ رضا آنچه می گویم صد در صد مطابق عقیدۀ مسلمانی و بر طبق اصول مسلّم دمکراسی واقعی است که جسم و جانم بآن آمیخته است و اهل مداهنه هم نیستم که عقیدۀ خود را پنهان کنم. » (همان، ص ۴۴۷)

می توان این را هم قرائت منحصر به فردی از دمکراسی در مکتب سیاست و وطن خواهی منحصر به فرد ایرانی به حساب آورد که تاکنون به عقل اساتید علم سیاست یا عقلای قوم نرسیده است. بر اساس این دمکراسی با قرائت باستانگرایی و شووینیستی؛ باید مخالفان را با اوّلین اعلام مخالفت؛ محارب با خدا و رسول و مفسد فی الارض دانسته و بی هیچ محظور قانونی و اخلاقی همه را از دم تیغ گذراند.

انگیزه ها و معیارهای مستوفی در داوری

برخورد مستوفی با جریانات و رجال مورد اشاره، در کتاب «شرح زندگانی من» یکسان نبوده است. این برخورد بر اساس انگیزه ها و عوامل مختلفی که ریشه در شخصیّت، طبقۀ اجتماعی، نوع تربیت و اتّفاقات خاص و اثرگذار زندگی عبدالله مستوفی شکل می گیرد. در مجموع مواجهۀ مستوفی با رجال ایرانی مبارز بر پایۀ چند معیار خاص صورت می گیرد:

۱ ـ بدبینی نسبت به رجال آذربایجانی

مستوفی با آذربایجان و مردم تورک ایران سر سازگاری ندارد، از این رو به رجال آذربایجانی یا تورک روی خوش نشان نمیدهد. از آنجا که به دلیل وجاهت و حرمت ستّارخان و باقرخان و ثقه الاسلام قادر به اظهار نظر مخالفی علیه ایشان نیست، چارۀ کار را در بی توجّهی به ایشان می-بیند. به همین دلیل حضور ستّارخان و باقرخان و ثقه الاسلام در کتاب او کم رنگ است. در عوض به تلافی این کار هر آنچه از بدگویی و ناسزا از دستش برمی آید؛ نثار شیخ محمّد خیابانی، کلنل تقی خان پسیان و بخصوص سیّدجعفر پیشه وری و دیگر اعضای فرقۀ دمکرات می کند.

۲ ـ داشتن نگاه طبقاتی

مستوفی به دلیل وابستگی به طبقۀ اشراف و فئودال خواهان حفظ وضع موجود است؛ از این رو با حرکت های حق طلبانه و شخصیّت های انقلابی و مبارز مشکل دارد. با این وصف او با اکثریّت قیام ها و حرکت های اعتراضی در اقصی نقاط کشور در دوران مورد اشاره به مخالفت برمی خیزد و در انتقاد از خود حرکت ها و رهبران آن، خود را مقیّد به هیچ محظوری نمی سازد. مستوفی در این بخش بخصوص با سوسیالیست ها و رهبران تشکیلات چپگرا از قبیل حزب توده و فرقۀ دمکرات مخالفتی مالیخولیایی را در معرض دیدگان خوانندگان کتابش قرار می دهد.

۳ ـ مرکزگرایی

مستوفی به دلیل حضور طولانی مدّت در پایتخت و داشتن مناصب اداری، صاحب بینش خاصّی شده بود. بر این اساس او حکومت مرکزی را صرف نظر از نحوۀ حکمرانی و حتّی صرف نظر از تورک یا فارس بودن؛ برحق می پندارد. بر اساس همین دیدگاه با همۀ جنبش های اعتراضی در هر نقطه از کشور مخالف است و رهبران آن را محکوم می سازد. حتّی وجاهت ملّی رجالی چون میرزاکوچک خان جنگلی، شیخ محمّد خیابانی و کلنل تقی خان پسیان نیز مانع تخطئۀ قیام ایشان از جانب مستوفی نمی گردد. تنها تفاوت در این است که انتقاد او از میرزاکوچک خان و نهضت جنگل ملایم است و به جبران آن خیابانی و  پسیان را به صرف آذربایجانی بودن آماج شدیدترین حملات خود قرار می دهد. نکتۀ تأسّف بار در این است که او تفاوتی بین این حرکت های ملّی با حرکت های خودسر، غارتگر، وابسته به اجنبی و فاقد هدف ملّی از قبیل طغیان اسماعیل آقا و شیخ خزعل نمی‌بیند و همه را با یک چوب می راند. در وقایع دوران بعد از شهریور ۱۳۲۰ هم او از این قاعده تبعیّت می کند و بین نهضت ملّی فرقۀ دمکرات آذربایجان با شورش انحرافی و انگلیس و دربار ساخته در فارس تفاوتی نمی بیند.

۴ ـ دشمنی با بلشویسم

عبدالله مستوفی به دلیل انتساب به طبقۀ فئودال از بلشویسم و معتقدان به این مکتب منزجر است. وی ظهور فرقۀ دمکرات در آذربایجان را دستاویز خوبی برای حملۀ به بلشویسم و کمونیسم می یابد و برای بدگویی علیه این مکتب بیشترین استفاده را از حاکمیّت یک سالۀ فرقۀ دمکرات در آذربایجان می برد. او از این مکتب و کشور اتّحادجماهیرشوروی چیزی در حدّ یک هیولا می سازد. یکی از دلایل یا بهانه های اصلی مخالفت او با رجالی چون پیشه وری، سلام الله جاوید و محمّبی‌ریا داشتن تمایلات چپگرایانه در ایشان می باشد. بی شک نفرت او از فرّخی یزدی هم ریشه در سوسیالیست مآبی فرّخی و طرفداری او کارگر و رنجبر دارد.

۵ ـ تمایل به انگلستان

مستوفی طرفدار سیاست انگلستان در ایران می باشد. به همین دلیل موافقتی با حرکت های ضدّانگلیسی ندارد. بر همین اساس او در کتاب خود او قضایای تنگستان و دشتستان را به کلّی نادیده می گیرد و به مبارزۀ مردانۀ رئیس علی دلواری، شیخ حسین خان چاه کوتاهی و زائرخضرخان اهرمی با ارتش انگلیس اشاره ای نمی کند. حتّی به قیام فارس به رهبری شیخ عبدالحسین لاری و صولت الدّولۀ قشقایی علیه انگلیس و مزدوران داخلی آن نیز به کلّی بی توجّه می ماند. مستوفی بر خلاف ادّعاهای گاه و بیگاه خود؛ در عمل از دلباختگان انگلستان است و از آنجا که حرکت تنگستانی ها یک اقدام ملّی و ضد استعماری در جهت دفع  تجاوز ارتش انگلستان بوده؛ مستوفی به خاطر آنگلوفیل بودنش موافقتی با این قیام نداشته، ولی با هیچ دستاویزی قادر به اظهار نظر منفی علیه آن حرکت نبوده است. طبیعی است که در صورت اظهار نظر منفی علیه تنگستانی ها خود را در معرض انتقادها و مخالفت های تندی قرار می داد و جوّ عمومی حاکم در جامعۀ سیاسی و روشنفکری ایران بر عکس داشتن زمینۀ مساعد برای پذیرش اظهارات ضدّ آذربایجانی؛ اجازۀ چنین اظهار نظر منفی علیه تنگستانی ها به او نمی داد. با چنین پیش‌زمینه ای مستوفی چارۀ کار را در وارد نشدن به این وقایع دیده است.

۶ ـ محافظه کاری

مستوفی شخصیّتی محافظه کار دارد و به پیروی از همین مشرب در تمایلات معدود به احزاب و تشکیلات سیاسی به عضویّت گروه اعتدالیّون درآمد و به دلیل تمایل به اعتدالیّون از شخصیّت های منتسب به این گروه من جمله سیّدحسن مدرّس به نیکی یاد می کند و از شخصیّت های دمکرات نظیر سلیمان میرزا اسکندری بدگویی می کند. البتّه مستوفی به مانند دیگر مردان رضاشاه با روحانیّت میانه ای ندارد و ابراز علاقه و احترام مستوفی نسبت به مدرّس، ریشه در عضویّت مستوفی در جمع اعتدالیّون و اعتبار غیر قابل انکار مدرّس در عرصۀ سیاسی ایران دارد. با این وجود وی از قتل مدرّس در زمان سلطنت رضاخان در حدّ یک کلمه نیز یاد نمی کند.

۷ ـ داشتن تمایلات شدید شووینیستی

مستوفی احساسات پان فارسیستی و شووینیستی نیرومندی دارد و در قضاوت های خود به شدّت تحت تأثیر این تمایلات قرار دارد. به همین دلیل در برخورد با جریان ها و مبارزان فارس یا مبارزان گروه زبان های هم خانواده با فارسی محتاطانه عمل می کند. انتقاد ملایم او از میرزاکوچک خان جنگلی با وجود نشانه های آشکار در جدا کردن خرج خود از ایران از سوی نهضت جنگل؛ همین نکته است. در نقطۀ مقابل او تمایلات ضدّترکی و ضدّ آذربایجانی شدیدی دارد و همین میل، او را به اظهار نظرهای مخالف علیه شخصیّت های آذربایجانی سوق می دهد.

در ذکر وقایع سال های جنگ جهانی اوّل تا ۱۳۰۱ هجری شمسی مستوفی علاوه بر قضیّۀ تنگستان و دشتستان به مسئلۀ قتل عام اهالی اورمیّه، سلماس و کهنه شهر و روستاهای این شهرها از سوی آسوری ها و ارامنه نیز علی رغم هولناکی و عظمت مسئله و احاطۀ کامل بر اخبار آن توجّه چندانی نکرده و در کتاب پر حجم خود تنها در حدّ چند جمله که آن هم بیشتر در جهت اندک نشان دادن تلفات مردم ترک و مسلمان آذربایجان غربی در حدّ کمتر از یک صدم تلفات واقعی فاجعه و اظهار تأسّف از مصائب ایجاد شده برای ارامنه و آسوری‌ها [!] و به زحمت افتادن دولت برای جمع آوری سلاح در منطقه بوده است.

انتخاب‌های وی در این بخش مبتنی بر تمایلات نژادگرایانه و آریایی بازی او استوار است. قیام شیخ محمّد خیابانی و کلنل پسیان را ذکر می‌کند، لیکن به دلیل آذربایجانی بودن هر دو شخصیّت حرکت آنان را محکوم می کند. حرکت میرزاکوچک خان را مطرح می کند و به دلیل انتساب او به گیلان که لابد زبان گیلکی را در گروه زبان های آریایی قرار می دهد؛ به نحوی حتّی تأیید می کند. قتل عام وحشتناک مردم تورک و مسلمان از سوی ارامنه و آسوری ها در آذربایجان غربی را نیز به دلیل نفرت خودش از مردم تورک و آریایی دانستن آن دو قوم مسیحی کم اهمیّت جلوه می دهد. بدگویی از کردها با وجود انتساب زبان ایشان به گروه زبان های هندو اروپایی نیز بیشتر ریشه در حاشیه ای بودن این قوم در حوزۀ سیاست و جامعۀ روشنفکری ایران و ایجاد ناامنی های بسیار برای کشور از جانب این گروه زبانی در آن دوران دارد.

۸ ـ داشتن تمایلات باستان گرایانه

مستوفی به تاریخ و وقایع ایران قبل از اسلام بخصوص دوران موسوم به هخامنشی اظهار علاقه می کند. کوروش و داریوش بازی در نوشته های او خودنمایی می کند و تاریخ دوران مورد اشاره را با همان کیفیّتی که در دوران متأخّر تدوین گشته است می پذیرد. مستوفی عمربن خطّاب را به دستاویز محو آثار ایرانی دورۀ ماقبل اسلام می کوبد و معتقد است خلفا اساس ملیّت ایرانی را تخریب کرده اند. او نیز به سان دیگر باستانگرایان عصر پیش از اسلام را دورۀ شکوه، رونق و عظمت می داند.

در خصوص تفکرات و اندیشه‌های عبدالله مستوفی، کتابی با عنوان « مستوفی و آذربایجان از نگاهی دیگر» به قلم علی بابازاده چاپ شده است که از لینک زیر قابل تهیه است:

http://satish.yolpress.ir/mostufi

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *