خانه / آخرین اخبار / جمال‌الدین فقیه و زبان تورکی – قسمت اول
تورک‌ستیزان ایران (14-1)

جمال‌الدین فقیه و زبان تورکی – قسمت اول

فقیه از تورک‌ستیزانی است که تورک‌ها را بندگان و غلامانی دانسته که پس از متمدن شدن، ایرانی شدند و در خصوص حکومت تورک‌ها در ایران می‌گوید: فساد و تیره روزیهای حاصل از استیلای این قوم درشت و صلب ترک بر ایران عظیمتر از آن است که در بادی امر میشود تصوّر کرد.

یول‌پرس: در بخش چهاردهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات جمال الدّین فقیه می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.


جمال الدّین فقیه و زبان تورکی

دکترحسین محمّدزاده صدیق در کتاب «فرضیۀ زبان آذری و کسروی» دکترجمال الدّین فقیه را در زمرۀ مقلّدان درجۀ دوم فرضیّۀ آذری کسروی قرار می‌دهد که در دهۀ چهل و نیمۀ اوّل دهۀ پنجاه در جستجوی نام و نان لگدی به ناموس ملّی مردم زحمتکش و مبارز آذربایجان پرانده‌اند. به اعتقاد دکترمحمّدزاده این مقلّدان نقش چندانی در تحکیم نظریّۀ مجعول کسروی نداشتند و مانند مقلّدان اصلی نمی‌توانستند در سطحی وسیع تر فعال و اثرگذارباشند؛ از این رو چندان قابل اعتنا نبوده‌اند، لیکن از آنجا که این گروه نیز نقشی در آذری بازی داشته اند، لازم بود به آنها نیز اشارتی گردد.

دکترمحمّدزاده در متن کوتاهی که در بارۀ جمال الدّین فقیه و کتاب او می نگارد با بیان موجز خود نوع نگاه، اندیشه، سوءنیّت و دانش اندک دکتر فقیه در رابطه با مسائل زبانی آذربایجان را در معرض دید خوانندگان کتاب قرار می دهد و با مثال‌هایی کم شمار لیکن مناسب دورنمای روشنی از محتوای کتاب «آتورپاتکان(آذربایجان) و نهضت ادبی » ارائه کرده و در عمل خواننده را از اتلاف وقت برای مطالعۀ کتاب حجیم دکترفقیه بی نیاز می سازد.

کتاب « آتورپاتکان( آذربایجان) و نهضت ادبی » مهم ترین تألیف آقای دکتر جمال الدّین فقیه است. کتاب در ظاهر مدّعی شرح و بیان نهضت ادبی آذربایجان از عهد باستان تا روزگار نظامی گنجوی می باشد و بر مباحثی چون: موضوعات جغرافیایی و تاریخی مربوط به آذربایجان، سیر لهجه‌ها و زبان ادبی، شعر فارسی دری و در نهایت شرح حال و تحقیق آثار شاعران مشتمل است؛ با وجود این قبیل ادّعاها، کتاب آقای دکترفقیه در بخش هایی چند از موضوع اصلی خود فاصله می گیرد و به ادّعانامه ای سیاسی ـ زبانی تبدیل می گردد و در فرازهایی چند نویسنده کتاب را به میدانی برای طرح مباحث نژادپرستانه و گستاخی نسبت به زبان و فرهنگ مردم آذربایجان تبدیل می کند. هر چند مشاهدۀ واژۀ « آتورپاتکان » در پیشانی و عنوان کتاب و تعبیر « آذربایجان … باارج ترین قطعۀ شاهنشاهی ایران » در مقدّمۀ مؤلّف به سادگی شاکلۀ فکری و سیاسی این نویسندۀ آریامهری را بر همگان؛ بخصوص اهل درد آذربایجان عیان می سازد، لیکن خواندن اصل کتاب و تدقیق در نوشته‌های آن خالی از لطف نیست و به خوبی مواضع تورک‌ستیزانۀ این مؤلّف را در معرض دید همگان قرار می دهد.

از آنجا که نقل مطالب از کتاب «آتورپاتکان(آذربایجان) و نهضت ادبی از عهد باستان تا روزگار نظامی گنجه ای» انجام خواهد شد؛ برای رعایت اختصار در ارجاعات از واژۀ «آتورپاتکان» استفاده خواهیم کرد.

دکترجمال الدّین فقیه در مقدّمۀ ادیبانۀ خود بر کتاب «آتورپاتکان» می کوشد از خود چهرۀ یک دوستدار بی غلّ و غش برای آذربایجان را ترسیم کند و خود را علاقمند تحقیق در بارۀ آذربایجان و معرّفی مفاخر آن نشان دهد. او به روال معمول همفکران خود به تعریف و تمجیدی وافر از آذربایجان می پردازد و می نویسد:

  « راهی می جویم که در باره ی بهره‌ی سر؛ یعنی، بخش باارج و بشکوه این پیکر با عظمت چیزی دریابم و دل خاکی را بشکافم که آزادمردانی در آن آرمیده اند و پرده هایی را بردارم که در پس آن مردان حق، عالمان دین، سخنوران کم نظیر، دانشمندان محقّق، شاعران سحرآفرین و مبدع الکلام در حیات ابدی خود بسر می برند. نه مرده اند و نه هرگز خواهندمرد. زنده اند و بعد از ما نیز جاودانه خواهند زیست. » (آتورپاتکان ـ آذربایجان و نهضت ادبی، تألیف دکترجمال‌‎الدّین فقیه، تهران، چاپ مؤسّسۀ مطبوعاتی علمی، چاپ اوّل، ۱۳۴۶،  ص ۱۲  مقدّمه)

این اظهار علاقۀ ظاهراً خالصانه به آذربایجان احساسات و عواطف خواننده را با مؤلّف همراه می سازد و چه بسا امیدوار می سازد که دکترفقیه کتاب را به همان سبک و سیاق خالصانه به پیش خواهدبرد و در در معرّفی ویژگی های آذربایجان بدون حبّ و بغض و پیشداوری و بدون بار کردن امیال و خواسته های خود بر تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان قلمفرسایی خواهدکرد. مع الأسف این توقّع برآورده نمی‌گردد و سیر مطالب در کتاب ایشان معلوم می دارد علاقۀ خالصانۀ او به آذربایجان موجود و واقعی نیست، بلکه وی بر آذربایجانی تخیّلی و از صافی گذشته اظهار علاقه و ارادت کرده است.

نخستین نکته ای که در نوشته های دکترفقیه جلب نظر می کند توجّه به نام و کلمۀ «آذربایجان» است. به روان معمول این قبیل نویسندگان؛ فقیه نیز نام آذربایجان را به همان «آتروپات» یا «آتورپات» معروفی که در مقابل اسکندر ایستاده و آذربایجان را از گزند او نگه داشته و استقلال بخشیده، مرتبط می داند و نظرات دیگر در بارۀ اتیمولوژی این واژه را با شدّت تمام رد می‌کند و «آتورپاتکان» را مرکّب از سه کلمه به شرح زیر می داند:

۱ ـ آتور به معنی آتش  ۲ ـ پات یا پای (پد): از مصدر پاییدن به معنی نگهبانی کردن ۳ ـ کان = گان که پساوند مکان یا نسبت (آتورپاتکان، ص ۷)

در این باره این نوع ریشه شناسی دو سؤال می توان مطرح کرد:

۱ ـ در حالی که نویسندگان و مورّخان نامدار بسیاری بر جدا بودن زبان فارسی دری از زبان ایران قبل از اسلام تأکید می ورزند و عقیده دارند «فارسی دری دنبالۀ پهلوی ساسانی یا زبان ایران قبل از اسلام نیست.» چگونه جناب فقیه جزء دوم کلمه ؛یعنی، «پات» را از مصدر فارسی دری «پاییدن» می داند و زبان دری بعد از اسلام را بر زبان حدود هزار سال قبل از آن بار می‌کند؟

۲ ـ اگر آذربایجان در اثر مجاهدت سرداری «آتورپات» نام از گزند حملات موجودی به نام اسکندر مقدونی در امان مانده است؛ پس حکایت آمدن اسکندر به آذربایجان و سپس ابقای حکومت ملکه نوشابه از جانب اسکندر بر بخشی از آذربایجان چه صیغه‌ای است؟ هر چند که من به دلایلی به صحّت اصل این واقعه تردید دارم، ولی نمی توان انکار کرد که این حکایت در تاریخ و نیز آثار ادبی فارسی و تورکی آمده و به قدری مشهور بوده که شاعرانی چند به طریق تلمیح به آن اشاره کرده‌اند. از جمله علی آقا واحد می‌گوید:

نگاریم بزم مجلسده بئلینده خنجر اگلشمیش

مگر نوشابه تختینده گلیب اسکندر اگلشمیش

حکایت های نظامی گنجوی از این ملکه نیز به جای خود محفوظ است. از اینها گذشته حکایت هایی که در بارۀ تاخت و تاز یا حضور اسکندر در ارمنستان و ابخاز و کرانۀ دریای سیاه و سقلاب و بردع و کوه البزر و دریای خزران و سپس جنگ با قبچاق‌ها و دربند و خلخال و گیلان چه می شود؟ سرزمین هایی که از آنها نام بردیم یا جزئی از آذربایجان بوده‌اند یا در مجاورت و همسایگی آذربایجان در شمال و شرق و غرب آن بوده اند. این آتورپات کدام آذربایجان یا چه بخشی از آذربایجان را از حملات اسکندر مصون نگه داشته است؟

دکترفقیه در باب «مردم آذربایجان» نیز در کتاب خود اشارتی کرده است. او در این باره می نویسد:

  «چون بخشی از زمینهای مسکونی قوم ماد آریایی نژاد بوده، پیش از آن بنام ماد کوچک نامیده میشده در مقابل ماد بزرگ؛ یعنی، جبال مصطلح عرب و عراق عجم حالیه.» (آتورپاتکان، ص ۸)

اگر نظر جناب فقیه را بپذیریم، ناچار چند امر را به صورت توأمان پذیرفته ایم:

۱ ـ در ایران پیش از آریایی ها هیچ مکانی نامی نداشته و همۀ اسامی مرهون آمدن آریاییان می باشد از جمله نام ماد کوچک برای آذربایجان!

۲ ـ بخشی از زمین‌های قوم ماد آریایی نژاد بوده است، پس همین که بخشی از اهالی سرزمینی آریایی نژاد باشند؛ برای بخشیدن کلّ آن سرزمین به قلمرو آریایی ها کفایت می کند و بقیّه دیگر مهم نیستند!

در حالی که زبان قوم ماد هنوز شناخته شده نیست، جناب فقیه با پیروی از منطق و استدلال منحصر به فرد این قبیل نویسندگان، منطقۀ آذربایجان را به صرف اینکه احتمالاً بخشی از مردم آن زبانی از گروه زبان های هندواروپایی دارند، به سرزمین و حکومتی منسوب می کند که هنوز زبانش شناخته نشده است؛ یعنی، بافتن آسمان به ریسمان و داشتن یک دستگاه فکری کاملاً تخیّلی با مفروضاتی خود ساخته!

جالب تر زمانی است که در بارۀ آریایی‌ها می‌فرماید:

«عدّه ی انبوهی از آنان بفلات ایران فرود آمده، بسه دسته ماد، پارس و پارت منقسم شده اند که پیش از این مهاجرت در حدود شمال ماوراءالنّهر و دریای خزر میزیستند و یک قوم را تشکیل میدادند.» (آتورپاتکان، ص ۸)

اگر اینها یک قوم بوده‌اند و لابد یک زبان داشته اند، چگونه است که اکنون زبان یکی از آن سه گروه شناخته نیست و زبان دو گروه دیگر با هم متفاوتند؟

جمال الدین فقیه بعد از این از وندیداد نقل قولی می کند که با نوشته های قبلی او در ضدیّت کامل قرار دارد:

   « در وندیداد بیک منزل از دست داده «آئیرین وئجه» اشاره شده است که آنرا در قسمت شمالی آذربایجان حالیّه فرض کرده اند. در اینجا منظور من این نیست که تاریخ مهاجرت آریاییها را بنجد ایران بنویسم؛ میخواهم بگویم که مردم آذربایجان از همان تیره اند که دیگر مردم ایران و از همان قوم ماد آریایی میباشند که در شمال غربی ایران؛ یعنی، آذربایجان حالیّه فرود آمده اند و دولت خود را در اواخر قرن هشتم قبل از میلاد تشکیل داده اند.» (آتورپاتکان، صص ۹ ـ ۸)

بالاخره آذربایجانی‌ها از مادهایی هستند که روزگاری از حدود شمال ماوراء النّهر آمده اند، یا نه، قومی جداگانه بوده اند که از «آئیرین وئجه » از مکانی در شمال آذربایجان حالیّه مهاجرت کرده اند؟ گذشته از این تکلیف مردمان مادرمرده‌ای که مدّت ها قبل از آن در آذربایجان می زیسته اند؛ چه می شود؟ از سوی دیگر ایشان معلوم نمی کنند هم تیره بودن مردم آذربایجان با دیگر مردم ایران را چگونه کشف کرده اند؟ او می افزاید:

« وحدت نژادی و زبانی مردم آذربایجان با نقاط دیگر بحدّی مستدل است که اصولاً شاید مستلزم این بحث مختصر هم نبود.» (همان، ص ۹)

یکی نیست به این نادان بگوید کدام وحدت زبانی؟ اگر مقصود هم زبانی در گذشته است که معلومات و اطّلاعات موجود غیر از این را اثبات می کند و عمدۀ شواهد از گوناگونی شدید و غلیظ زبان مردم در فلات ایران حکایت دارد؛ به گونه ای برخی کتب تاریخی گاه برای یک منطقۀ کوچک به وجود هفتاد زبان قائل هستند و اگر مقصود هم زبانی در عصر حاضر است که دیگر با وجود این همه تنوّع زبانی در میان مردم حال حاضر ایران نوشتۀ دکترفقیه ارزش جواب دادن هم ندارد و مطلبی است که بیشتر بر تخیّلات و نوع خاصّی از منطق و استدلال تکیه دارد.

فقیه دلیل ورودش به مبحث زبانی آذربایجان را نیز بیان کرده و می نویسد :

« آنچه مرا وادار باین اندک دقّت کرد اینست که با کمال تأسّف در ضمن مطالعه خود در پاره یی مجلّه ها و دفترها و گاهی در بعضی کتابها بمطالب مغالطه آمیزی برخوردم که در پاسخ آن مطالب جای این هست که دانشمندان معاصر نه یک کتاب بلکه کتابها تألیف کنند. » (آتورپاتکان، ص ۹)

اگر قرار است دانشمندان با همین سبک و سیاق شما کتاب تألیف کنند، بهتر این است که این کار را نکنند، زیرا جز آبروریزی چیزی در پی ندارد. گذشته از این چرا خیال می کنید که همه باید وفق مراد شما بیندیشند و بنویسند؟ قید «با کمال تأسّف» از جانب شما را تنها بر این می توان حمل کرد که همه باید مانند ما بیندیشند و هیچ کس غیر از این هیچ حقّی ندارد!

یک استدلال دیگر آقای فقیه برای به اصطلاح هم زبانی آذربایجانی‌ها با مردم دیگر نقاط ایران هم در این است که آذربایجان مرکز دین زرتشتی بوده است:

  « در آنها [کتاب های تاریخ] نوشته است این سرزمین [آذربایجان] در عهد ساسانیان (۲۲۶ ـ ۶۲۵ م) مرکز عمده ی موبدان زرتشتی و گاهواره ی این کیش بوده و برای سنن و آداب زرتشتی پناهگاه بس استواری بشمار می رفت. »   (همان، ص ۹)

با پذیرش این استدلال باید معتقد باشیم چون مردم ایران از چهارده قرن پیش مسلمان بوده اند، معلوم می شود اصلیّت عربی دارند و مسیحیان اروپایی در دو هزار سال پیش به زبان کنعانی‌ها سخن می گفته اند و زبان های فعلی اروپایی ها بر آنان تحمیل شده است. چه کسی گفته است که هم دین بودن مردمی مترادف با هم زبان و هم نژاد بودن آن مردمان است؟! اتّفاقاً بیشتر ادیان در سرزمین هایی دورتر از خاستگاه اصلی خود گسترش یافته و پیروانی اصیل تر و وفادارتر به دست آورده اند. در این مورد بخصوص؛ یعنی، ایران و دین زرتشتی نیز نکتۀ بسیار مهمی وجود دارد و آن اینکه دین زرتشتی در ایران سابقه ای قدیم تر از حضور و مهاجرت آریاییان در ایران دارد و بنابر مشهور زرتشت نیز زادۀ آذربایجان است و آنچه این حضرات می گویند نعل وارونه زدن است و آریایی ها بعد از مهاجرت به ایران به دین زرتشتی درآمده اند و اکنون حضرات آذری باز این دین اصالتاً ایرانی را با سخاوتمندی بسیار به مهاجران آریایی می بخشند و سپس زرتشتی بودن آذربایجان را دلیلی بر آریایی بودن آذری بودن یا فارس بودن آذربایجانی تصوّر می کنند!

درآویختن به نام های جغرافیایی در آذربایجان و مصادره به مطلوب این نام ها نیز از دیگر عادات مشترک طوایف آذری باز است. دکترفقیه نیز از این روش برکنار نمی ماند و با درآویختن به اسامی مستحدث در آذربایجان سعی می کند از آن به عنوان شاهدی برای اثبات آذری بودن این ناحیه استفاده کند:

« از این مدّعیان که داعیه آنان بلاتردید عاری از شائبۀ غرض نیست توان پرسید اگر این سرزمین غیر سرزمین ماد و این مردم غیر نژاد آریا هستند؛ پس این نامهای موجود اکثر نواحی و بلاد و کوهها و انهار و کویها و حتّی نام بعضی اشخاص من جمله اسم خود آتورپات کدامیک ریشه و منشأ غیر ایرانی دارد؟ بجز معدودی که طی قرون اخیر که زمان و حوادث بر آنها طاری گردیده، از اصل خود برگشته تغییراتی یافته است، یا بعضی اسامی که بعد از رواج ترکی در آنسامان پیدا شده است، همین اعلام جغرافیایی و نواحی که یاقوت در معجم البلدان آورده گواه این مدّعاست. » (آتورپاتکان، صص ۱۱ ـ  ۱۰)

دکترفقیه وقتی این نکته را مطرح می کند بلافاصله برای اثبات مطلب خوانندگان را به « نام های شهرها و دیه‌های ایران » کسروی ارجاع می‌دهد و از نوشته های کسروی به عنوان برهان بهره می جوید. یک ضرب المثل تورکی می گوید: «شاهد و گواه میخانه چی کسی است که انگور له می کند. » نویسنده ای چون جمال الدّین فقیه باید هم گواهی چون کسروی داشته باشد. در واقع او در کتاب خود همان نوشته های کسروی را با شمایلی تازه بازگردانی می‌کند و یکی از آن موارد همان استدلال به نام های جغرافیایی است. اکثریّت قاطعی از نام های جغرافیایی در آذربایجان تورکی هستند. حتّی بیشتر اعلام جغرافیایی نواحی کردنشین حتّی در بیرون از آذربایجان اسامی تورکی دارند. اسامی تورکی در همه جای ایران پراکنده و مورد استفاده هستند، لیکن کورباطنانی چون فقیه نمی‌توانند آنها را ببینند. پاره ای اسامی در آذربایجان با آغاز حاکمیّت سلسلۀ پهلوی به اسامی فارسی یا عربی تغییر نام دادند. استناد به این اسامی فاقد هر گونه ارزشی است. برخی اسامی فارسی نیز از گذشته در آذربایجان به کار می رفته اند که وجود آنها نتیجۀ مورد نظر دکتر فقیه را برآورده نمی کند. این اسامی به فارسی دری هستند و هیچ شباهتی با نمونه هایی که این قبیل حضرات به عنوان شعر و نثر آذری به مردم فروخته اند ندارند.

دکترفقیه به نام روستای «مایان» نیز سرکی می‌کشد تا بیش از پیش معلوم کند که «هوپ هوپ در بغل دارد. »  (این کنایه را ملک الشّعرای بهار در مقام تعریض به نسیم شمال به خاطر پیروی او از هوپ هوپ نامه در شعری آورده است.) یعنی نعل به نعل ترّهات بافتۀ کسروی را نشخوار می کند

« نشانه ی نام ماد هنوز در آذربایجان و آن نواحی باقی است. صحرای پهناوری که از سمت غربی تبریز تا کنار دریاچۀ رضائیّه امتداد دارد، تا چندی پیش دشت «مایان» (یا «ماهان» که همان دشت «مادان» مقصود است.) میخواندند. اکنون نیز دیه کوچکی بنام «مایان» در منتهی الیه همین دشت معروف است. » (آتورپاتکان، ص ۱۰)

در اینجا نیز ناچار هستیم همان سؤالی را که از کسروی پرسیده ایم از جناب فقیه بپرسیم و بگوییم: جناب فقیه اگر نام روستای مایان بر  باقی ماندن نشانه های ماد در آذربایجان دلالت می کند؛ وجود روستای مایان در خراسان و شهر ماهان در کرمان نیز می تواند بر حاکمیّت ماد بر آن نواحی دلالت کند؟! در اینجا نیز دکترفقیه جز تکرار گفتۀ کسروی کار دیگری نکرده است. کسروی که در نظرش هر کلمه ای که « م » داشت دلالت بر ماد می کرد؛ چه مایان، چه مرند، چه مراغه و چه ماراوا ! به واقع ما در قضایای مربوط به زبان آذربایجان با گروهی ابله از این نوع مواجه هستیم که هیچ دقّتی در گفته ها و نوشته های خود ندارند و در تحقیقات و تألیفات خود ضرورتی برای علمی بودن مطلب احساس نمی کنند.

بعضی وقت ها وسوسه می شوم این گونه فکر کنم که خداوند در روز محشر همۀ گناهان ما جماعت هویّت‌گرای تورک ایرانی را خواهد بخشید و ما را بدون سؤال و جواب روانۀ بهشت خواهد کرد چرا که عمری زیستن همراه با خواندن و شنیدن خزعبلات و لاطائلات چند صد نویسندۀ معاندِ بی منطقِ بی سوادِ نژادپرستِ فارسی پرستِ باستانگرا کم مجازاتی نیست.

دکترفقیه به این نیز راضی نیست و هنوز بندی از اعتقادات و علائق کسروی را ناگفته گذارده است. کسروی به شدّت علاقمند زبان ارمنی و توجیهات و تأویلات گرامری و لغوی فارسی و آذری ادّعایی با کمک گرفتن از زبان ارمنی بود و حیف است که دکترفقیه در این علاقه، از کسروی عقب بماند

  « ویکتور لانگلوا که کتابی از نوشته های مورّخان ارمنی را فراهم آورده گوید: ماد را به زبان ارمنی مار خوانند و اگر مورّخان اسلامی را در باره ی تبدیل ماد به مای و ماه با تلفّظ خود روستائیان محل بآن اضافه کنیم مایان «ماداوا» یا «ماراوا» یا «مارآباد» که یکی ار دیهای زنگان و «ماهان» که در طارم زنگان است نیز از بقایا و نشانه های این نام خواهدبود. » (آتورپاتکان، ص ۱۰)

گیرم که در ارمنی ماد را مار می‌گفته‌اند این چه ارتباطی به فارسی یا زبان موهوم آذری که مثلاً با فارسی قوم و خویش است می‌توانسته داشته باشد و همۀ اینها چه ارتباطی با اسامی جغرافیایی در یک ناحیۀ تورک‌نشین می‌توانند داشته باشند؟!

تمسّک به برخی نوشته های نامعقول نویسندگان سده های نخست هجری نیز از دیگر وجوه مشترک آذری بازان و من جمله جمال الدّین فقیه می باشد. مسعودی در کتاب «التّنبیه و الاشراف» نکته ای سرشار از تناقض و ابهام در بارۀ ایران و زبان مردم ایران بر قلم جاری کرده است که این قبیل نویسندگان نیز بدون تدبّر آن را نقل کرده و در جهت اثبات نظریّۀ خود از آن بهره گرفته اند. دکترفقیه نیز این نکته را نقل می کند تا از این طریق برای اثبات زبان فارسی یا آذری برای آذربایجان در گذشته های دور دستاویزی بتراشد:

   « مسعودی مورّخ و جغرافی دان دانشمند و معروف قرن چهارم هجری، چون استانهای ایران را از آذربایجان و بلاد مجاور آن ارمنیّه و اران و ایالات دیگر مانند ری، طبرستان و خراسان و سیستان و کرمان و فارس و اهواز و غیرهم نام می برد؛ میگوید همه ی اینها مملکت واحدی را تشکیل میداد و یک پادشاه داشت و بیک زبان تکلّم میکرد. نهایت اینکه در برخی لغات میان آنها بینونتی بود. » (آتورپاتکان، صص ۱۱ ـ ۱۰)

گیرم که مسعودی نفهمیده و چیزی گفته؛ مگر ما عقل نداریم که نوشتۀ او را با محک عقل بسنجیم و بفهمیم که چنین چیزی می‌تواند صحّت داشته باشد یا نه؟ البتّه دکترفقیه با جملۀ «نهایت اینکه در برخی از لغات میان آنها اندک بینونتی بود.» در پایان مطلب گفتۀ مسعودی را تعدیل کرده، لیکن در اصل تعدیل هم نکرده و ناخواسته با این جملۀ خطّ بطلانی بر گفتۀ غلط اندر غلط مسعودی کشیده است. فراموش نکنیم یکی دیگر از همین آقایان جغرافی دانان عرب؛ برای یک ناحیه کوچک در آذربایجان هفتاد زبان نسبت داده است که البتّه آن هم نامعقول و اغراق آمیز است. افزون بر این از زمان مسعودی تا حال حاضر خدا می داند چند هزار زبان منقرض شده اند؛ با این وجود در این نواحی مورد اشارۀ مسعودی هنوز هم ده ها زبان و گویش رایج است؛ با این وصف چگونه ممکن بود در زمان حیات مسعودی مناطقی بدین وسعت تنها یک زبان داشته باشند؟!

فقیه در کتاب خود به برخی نواحی جغرافیایی که امروزه در قلمرو جمهوری آذربایجان قرار داشته و به زعم وی تمدّن و فرهنگ و لهجه های ایرانی در آن رایج بوده نیز اشاره می کند. از جملۀ این مکان ها «اران» است. وی در بارۀ اران می نویسد:

  « در اران بجز از زبان مخصوص ارانی، بایرانی (فارسی) نیز سخن میگفته اند. مقدسی گوید فارسی آنان مفهوم و حروف آن نزدیک بحرفهای خراسانی بود و اصطخری فارسی و تازی می نویسد که تفصیل آن بجای خود بیاید. » (آتورپاتکان، ص ۷۸)

این زبان ارانی حتّی برای خود حضرات شناخته نیست. کلمه ای مبهم در یک کتاب جغرافی عربی در هزار سال پیش آمده و ایشان پیش خود فرض کرده‌اند که ان شاءالله از شعبات زبان فارسی است و گرنه از آن زبان نه نوشته‌ای بر جای مانده و نه سروده‌ای و نه حتّی اکنون متکلّمانی مشهور و موسوم به زبان ارانی در آنجا می توان یافت. حکایت زبان ایرانی از این هم ابلهانه تر است چرا که خود وی بلافاصله بعد از «ایرانی» کلمۀ «فارسی» را در داخل کمانک می آورد و تصریحاً ایرانی بودن را معادل فارس بودن قلمداد می کند و به این ترتیب همۀ ایرانیان غیرفارس را از دایرۀ ایرانی بودن بیرون می گذارد. از اینها گذشته اصل گفتۀ او غلط است و نه در آن دوران مورد اشارۀ مقدسی و اصطخری و نه در هیچ دوران دیگری زبان فارسی در آذربایجان رایج نبوده و تنها از قطران به بعد است که سرودن به فارسی دری تنها در بین شاعران و خواص رایج می گردد و مردم منطقه زبان های خاص خود را  دارند. در تاریخ ادبیّات فارسی هم قطران به عنوان نخستین شاعر دری گوی در منطقۀ آذربایجان محسوب می گردد و تا قبل از او هیچ شعر فارسی در آذربایجان یافت نشده است.

نوشته‌های این دو جغرافی نویس عرب بی شباهت به مصراع «جهاندیده بسیار گوید دروغ» سعدی نیست. نوشته‌های مقدسی و اصطخری در این بخش از دو حال بیرون نیست؛ یا در کسب اطّلاعات بی دقّتی کرده و در نوشتن دچار سهوهایی عظیم شده اند و یا در نوشتن بر حبّ و بغض یا پیشداوری تکیه کرده اند. رواج زبان عربی در این ناحیه قرینۀ مناسبی است تا به میزان انصاف علمی و دقّت این نویسندگان عرب واقف شویم. آنها چهار و تا نصفی عرب مهاجر را در منطقه می بینند، لکن در دیدن اهالی تورک منطقه کور مادرزاد هستند. به نظر می رسد جغرافی نویسان عرب با فرض سلامت نفس و راستگویی, از یک درد مزمن رنج می برده اند، آنها بعد از خروج از سرزمین های عرب تا فرسنگ ها و مثلاً تا تورکستان یا چین همه را عجم و پارس می دیده اند و به دیگر زبان ها یا اعتنائی نمی کرده اند و یا با بی دقّتی و بیانی مبهم و به کار بردن کلماتی ناروشن برای برخی نویسندگان مغرض روزگار حاضر دستاویز می ساختند. حضرت فقیه نیز به عنوان یکی از این نویسندگان همۀ کلمات مبهم و نارسا را به فارسی یا شعب آن تأویل می کند.

دکترفقیه در معرّفی شهر «گنجه» نیز رگه های از خوشمزگی و خوش نیّتی خود را آشکار می سازد! او در بیان معنی لغوی این کلمه می گوید:

  « گویند این کلمه مخفّف «گن چای» و آن رودیست که شهر در کنار آن قرار داشته ولی اگر در نظر بگیریم که زبان ترکی از قرن پنجم (یازدهم میلادی) در تاخت و تاز ترکان آغوز بدین نواحی راه یافته و با چنین تخفیفی که «چای» را «جه» گفته باشند؛ در میان ترک زبانان سابقه ندارد و بخاطر بیاوریم که در آغاز حکمرانان ایرانی در آن پیرامونها فرمانروایی میکرده اند؛ بهتر است بپذیریم که کلمه فارسی است و این نامگذاری بمناسبت نعمت و ثروت زایدالوصف «گنجه پر گنچ در اران» بوده است که شهر را بصورت گنجینه درآورده است. » (آتورپاتکان، ص ۸۱)

جناب دکتر برای رد ریشه یا معنی تورکی گنجه و اثبات ریشه و معنای فارسی برای آن به انواع و اقسام استنادات تاریخی، ریشه شناسی و زبان شناسی دست می یازد و اگر کم بیاورد حتّی به بهره گیری از قوّۀ تخیّل نیز روی می آورد. تأویل گنجه به گنج پر نعمت یا پر گنج تنها در قاموس اتیمولوژی عامیانه امکان پذیر است. البتّه نگارنده نیز با ریشه و معنی «گن چای» برای «گنجه» موافقتی ندارد و معتقد است معنی کلمۀ «گنجه» را باید در «گنج» جستجو کرد. در باره این واژه و معنای آن اتفّاق نظر وجود دارد؛ با این تفاوت که تلفّظ آن به مرور دچار تحّول ودگرگونی اندکی شده است.

کاشغری آن را «کنج» و «کانج» ضبط ‌کرده وآن را «کودک و هرخرد و صغیر از حیوان» معنی‌کرده ‌است. (دیوان لغات التّرک،به کوشش دکتردبیر سیاقی، ص ۹۲۰ و ص ۸۶۶) در دیگر منابع از جمله: فرهنگ ترکی نوین، دده قورقورت وآذربایجان دیلی نین یضاحلی لوغتی؛  واژه را «جوان» معنی کرده‌اند. هم اکنون در آذربایجان و ترکیّه این واژه با معنای «جوان» در محاورات به کارمی‌رود و در میان ازبک‌ها به صورت «گنجا» رواج دارد. (فرهنگ ترکی نوین، تألیف اسماعیل هادی به نقل از کلاوزن, صص ۶۹۳-۶۹۲)

اگر مشکل در همین یک مورد بود می شد با تساهل از آن گذشت، لیکن در جایی که از «نخجوان» و معنی آن گفتگو می کند؛ دیگر از این تعصّبات و حکایات تاریخی و تأملّات اتیمولوؤیک و تلاش برای انتساب کلمه به فارسی و انکار تورکی بودن آن خبری نیست، زیرا از نظر جناب فقیه نخجوان کلمه ای ارمنی و در نتیجه خودی می باشد و نیازی به انتساب آن به فارسی یا آذری نیست:

   « نخجوان، نخچوا، نشوی و نشوا نیز در کتابها آمده است. معنی آن بزبان ارمنی قدیم «اوّلین مرکز» یا «نخستین کاشانۀ خیر» یاد شده و این وجه تسمیه بدان جهت است که چون طوفان نوح آرام یافت، کشتی آن حضرت بر قلّۀ کوه آرارات که با کوه «جودی» (در قرآن کریم تطبیق شده است) فرو نشست، این شهر نخستین جایی بود که نوح نبی مسکن گزید. از همین جا مؤلّفان ارمنی بر قدمت شهر استدلال میکنند و آنرا کهنسالتر از آنکه دیگران گفته اند؛ می شمرند. » (آتورپاتکان، ص ۸۴)

ملاحظه می شود که جناب فقیه با انتساب کلمه به زبان ارمنی در بیخ گوش ایران که زمانی هم نه در بیخ گوش ایران بلکه جزء ایران بود، هیچ مشکلی ندارد و حتّی برای اثبات درستی آن از قرآن و تاریخ ادیان نیز دلیل می آورد و حتّی از کمترین اصرار برای تأویل و مرتبط ساختن آن به کلمۀ «جوان» هم خبری نیست. او حتّی همگام با کسروی از انتساب نام بازار مسلمانان بردعه به زبان ارمنی هم ابائی ندارد. (رک همان، ص ۸۰)

ما برای اثبات نوع اندیشۀ خاصّ جناب فقیه نشانه دیگری هم در این کتاب می یابیم. او در هنگام بحث از شهر گنجه از این شهر به عنوان زادگاه قطعی نظامی یاد می کند؛ لیکن اضافه می کند:

   « اهمیّت شهر از لحاظ کار ما اینست که زادگاه قطعی حکیم سخنور و شاعر توانای آذربایجان است و ما در  برابر آنانیکه میگویند که وی از قم است اصراری نداریم «چه مسجد چه کنشت» بالمآل ایرانی است. » (آتورپاتکان، ص ۸۲)

این را می گویند بی وطنی از نوع دوم! جناب فقیه در حالیکه به سرعت در برابر تورکی دانستن گنجه موضع می گیرد و با توسّل به انواع استدلالات و احتجاجات آن را رد می‌کند؛ در کنده شدن ریشۀ نظامی از آذربایجان هیچ موضعی ندارد و بی طرف است. گروهی بیمار فکری در دهه های اخیر  کوشیده اند ریشۀ برخی از مفاخر آذربایجان را از اینجا کنده و در دیگر جاها بکارند. از انتساب نظامی به قم گرفته تا انتساب بابک به اردستان و کاشان. آن وقت در این نویسنده بی ریشه هیچ احساسی از بابت انتساب نظامی به قم ایجاد نمی‌شود، چرا که اینها آشکارا اعلام کرده‌اند که هیچ دلبستگی به سرزمین مادری نداشته و در نوکری فکری و دیگر ستایی ذوب شده اند.

دکترفقیه در بحث از باکو نیز به همین رویّه وفادار می ماند و ریشۀ این کلمه به « بغ » مرتبط می سازد:

 « این کلمه از ریشۀ « بغ » (بغه در اوستا بمعنی خدا) و از همان نوع کلماتیست که بغداد و بغستان و بغپور در اینصورت «شهر خدا» معنی آن خواهدبود و این نامگذاری شاید بمناسبت آتشکده ای بوده باشد (بنام آتش خدا) از ایرانیان که در آنجا وجود داشته است. » (آتورپاتکان، ص ۹۰)

این را باید فوران پراکنده گویی و خزعبل بافی نامید. « بغ » با کدام تأویلات زبان شناسانه به باکو یا باکی تبدیل شده است. کدام بخش باکو مربوط به « بغ » و کدام بخش آن پسوند است. پسوندهایی که معرّفی کرده هر کدام معنایی دارند؛ پسوند « باکو » کدام است و معنی آن چیست؟ بالاخره معنی کل واژه چیست؟ « شهر خدا » یا « آتش خدا ». البتّه در اینجا بهتر بود دکتر فقیه با قید «العهده علی الرّاوی» از خود سلب مسئولیّت می کرد، چرا که در اینجا نیز نوشتۀ دکترمحمّد معین را بدون کم و کسری نقل کرده است. با این وجود از حق هم نباید گذشت که دکتر فقیه برای یک بار هم که شده به خود جرأت داده و روی دست کسروی بلند شده و ریشه و معنایی مغایر با نظر او ارائه کرده است، چرا که کسروی باکو را در اصل « باکوان » در معنی سرزمین خدا دانسته بود!

وارد کردن یک مبحث جدید به مجموعۀ مباحث آذری بازی؛ یعنی، گسترش و تأثیرگذاری زبان عربی در تضعیف زبان ادّعائی آذری را هم باید از ابتکارات دکترفقیه به شمار آورد؛ گویی عربی جانشین آذری شده است! او هنگام بحث از کثرت اعراب مهاجر در آذربایجان می کوشد اشارۀ جغرافی نویسان به رواج زبان عربی در آذربایجان را توجیه کرده و با توجّه به کثرت اعراب عادی و طبیعی جلوه دهد، سپس نیز از تأثیر زبان عربی در ایران بدین گونه سخن می گوید:

 « در قرنهای چهارم و پنجم هجری یکباره ادب عرب بر ادب پارسی چیره میگردد و در آذربایجان گرچه بپارسی آذری سخن میگفتند و تا قرن دهم هم کمابیش در این گوشه و آن گوشه روان بوده است، ولی با این مقدّمات دیگر داعی و باعثی بر تکلّم یا تحصیل آن زبان در میان طالب علمان نبود و محقق است ترویجی هم والیان و گماشتگان عرب از زبان آنان نمی بایستی بکنند. » (آتورپاتکان، صص ۱۳۲ ـ ۱۳۱)

معنی این سخن آن است که در اثر حضور زبان عربی در آذربایجان و کثرت اعراب مهاجر در این ناحیه زبان آذری تضعیف شد و در نتیجه زبان عربی هم نه، بلکه زبان تورکی جایگزین آذری شد! یکی هم نیست به ابله بگوید اگر عرب‌ها زیاد بودند و اگر زبان عربی سلطه و هژمونی خاصّی در آذربایجان یافته بود که به زعم خود وی حتّی خاقانی هم «در مقام تفاخر گاهی اشعار خود را ثامنۀ اشعار معلّقات سبعه می دانست»  و «پایه لغات عربی در فارسی و آذری به صدی هشتاد رسیده بود» چرا زبان آذری جای خود را به زبان عربی نداد و تورکی شد؟! اگر این گفته را در کنار ادّعای دیگر آذری‌بازان دایر بر تغییر زبان آذری به تورکی از جانب مغول‌ها قرار دهیم؛ در آن صورت شاهد غلیانی از پراکنده گویی متّکی بر اختلالات دِماغی خواهیم بود و برای مغول ها نیز در دگرگون ساختن زبان آذربایجان از آذری به تورکی یک مدّعی و رقیب بزرگ؛ یعنی، عرب ها را پیش روی خود خواهندیافت!

فقیه که به مانند دیگر باستانگرایان با یک مشکل بزرگ تاریخی ـ روانی؛ یعنی، احساس شرمساری در حاکمیّت قریب هزار سالۀ تورکان در دوران بعد از اسلام ایران روبرو است؛ در فرازی از کتاب خود می کوشد به نحوی بر این سرافکندگی خود ساخته سرپوش بگذارد، لذا می نویسد:

« اطاعت این قوم بدوی که در ابتدا در عداد غلامان و بندگان بشمار می‌رفتند؛ چون دین اسلام پذیرفته بودند و در آن تعصّت میورزیدند، بر مردم مسلمان این سرزمین که آیین آنان هر گونه تفاخر نژادی را از میان برداشته و مسلمانان را با هم برادر خوانده؛ چندان مستبعد نمی نمود و اختلاط ایرانیان را با آنان ممکن میساخت. این امر از طرفی و از طرف دیگر تسلّط و اقتدار وزیران کاردان و هوشمندی در دستگاه آل سلجوق چون عمیدالملک کندری و خواجه نظام الملک که مملکت را با فکر باریک اندیش خود و سیاست ایرانی اداره میکردند دست بهم داده موجب آن شد که این قوم از صلابت و بداوت خود کاسته صبغۀ ایرانی بخود گیرند و قبول مدنیّت کنند و مدافع ایران در مقابل ترکان دیگر و حتّی مروّج شعر و ادب پارسی گردند. » (آتورپاتکان، ص ۱۵۵)

این بخش از نوشته های فقیه را باید ملغمه ای از کینه، گستاخی، بی ادبی، دروغ بافی، تحریف تاریخ و جهالت دانست. او نخست با اطلاق «بدوی» به تورکان مراتب گستاخی، کینه توزی و بی ادبی خود را آشکار می سازد، سپس با قید «غلامان و بندگان» به دروغ و تحریف تاریخ روی می آورد، زیرا تورک هیچ جنگی را در ایران نباخت و اگر باخت به تورکی دیگر باخت و هم نژادان بدلی آقای فقیه هیچ حماسه ای نیافریدند تا حاصل آن هزاران اسیر جنگی یا برده باشد. علاوه بر این فقیه برای توجیه پذیرش حاکمیّت تورکان از جانب هم نژادانش به دستاویزهایی مضحک همچون اسلام آوردن و دوری از تفاخر نژادی متوسّل می گردد و در نهایت با تحریف واقعیّات از وزیران خودفروخته و تسلیم پذیر قهرمانانی بی نظیر می سازد، وزیرانی که معلوم نیست هرکدام در عمر خود چند میلیون بار در برابر سلاطین تورک تعظیم کرده و چند صد هزار بار دست و پای آنها را بوسیده اند. قبول مدنیّت از جانب تورکان نیز دروغ دیگری برای تسکین دادن به کینه ها و شرمساری هایی است که ایشان را از درون می سوزاند. سوزشی ساختگی که ریشه در اندیشه های نژادپرستانه دارد. این نادان با اظهاراتی از این نوع تنها در تحقیر هم نژادان تخیلی اش می کوشد و از آنها چهره ای ناتوان تصویر می کند که حتّی قدرت دفاع از خود را نیز ندارند و باید به تورک تکیه کنند و حتّی توسعۀ شعر و ادب خود را نیز مدیون آنها باشند.

انتساب مشکلات و مصائب ایران به حاکمیّت تورکان نیز حکایت آشنای دیگری در میان آذری بازان و باستانگرایان است:

   « فساد و تیره روزیهای حاصل از استیلای این قوم درشت و صلب ترک بر ایران عظیمتر از آن است که در بادی امر میشود تصوّر کرد. » (آتورپاتکان، ص ۱۵۶)

وجود تورک در تاریخ ایران برای این گروه غنیمتی است. این حضرات اگر تورک را در تاریخ ایران نمی‌داشتند؛ معلوم نبود در تاریخ ذهنی و ساختگی خود مشکلات، نابسامانی‌ها، وارفتگی ها و کم و کاستی های سیاست و اندیشۀ پیشینیان خود را باید بر گردن چه کسی بیندازند و عقدۀ خود را بر سر چه کسی خالی کنند. به هر حال بد نیست که گاهی کسی از گذشتگان نیز انتقاد کند و آنها به خاطر تسلیم همیشگی بودن در برابر همه و بویژه تورک استیضاح کند. با فرافکنی صرف و دروغ بافی و ناسزاگویی مشکلی حل نمی‌شود.

۴ دیدگاه‌ها

  1. سپاس بخاطر معرفی این شخصیت.بنده با ایشان آشنایی نداشتم.

    9
    7
  2. نخستین پیروزی وسیع ایرانیان در مقابل تاتارها را سربداران رقم زدند

    7
    7
  3. سلام
    اگر تورکهامخصوصا غزنویان و سلجوقیان نبودند الان در ایران زبان غربی رایج بود. فرهنگ ایرانی غنی تر از مصر نبود که تقریبا همزمان تسخیر غرب شدند و الان مهد ناسیونالیسم عربی مصر هست در حالی که اصالتا عرب نیستن.

    7
    7

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *