خانه / آخرین اخبار / جمال‌الدین فقیه و زبان تورکی – قسمت پایانی
تورک‌ستیزان ایران (14-2)

جمال‌الدین فقیه و زبان تورکی – قسمت پایانی

جمال‌الدین فقیه از تورک‌ستیزان احمقی است که راه کسروی را ادامه داده و در خصوص زبان تورکی در ایران نوشته است: « پس از استقرار اسماعيل در آذربايجان و بر اثر نفوذ و دخالت اين طوايف بدوي و بي‌تمدّن تركمان، لهجة آذري اندك اندك رو به زوال نهاد و جاي خود را به زبان تركي داد. »

یول‌پرس: در بخش چهاردهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات جمال الدّین فقیه می‌پردازیم  که قسمت‌ اول تفکرات این فرد در لینک زیر قابل مشاهده است:

http://yolpress.ir/?p=84935

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

 

جمال الدّین فقیه و زبان تورکی

بی سوادی و عدم دقّت در نوشته‌ها و گفته‌ها را نیز باید به اشتراکات ناسیونالیست‌های باستانگرای ایرانی افزود. دکتر فقیه در کتاب خود بارها بی سوادی خود را عیان ساخته و به مسائلی بدیهی در تاریخ ایران بی توجّه مانده است. او در بخشی از کتاب خود که گرم تعریف و تمجید از مادها و قطعیّت آریایی بودن این قوم و رساندن ریشۀ زبان آذربایجان به ایشان است؛ نقل قول هایی از مورّخان یونان طرح کرده و می نویسد:

« غرض عمده از نقل این چند قول بر آنست که باین حقیقت برسم که مادهای آریایی، ساکنان اوّلیّۀ آذربایجان بوده و بزبان ایران سخن می گفتند. » (آتورپاتکان، ص ۱۷۱)

باز هم مشاهده می شود که دقّتی در انتخاب کلمات وجود ندارد و این بار نوبت واژۀ مبهم «زبان ایران» می رسد تا از قلم نارسای این نامحقّق صادر شود! از این گذشته چند هزار سال قبل از ماد هم ایران ساکنانی داشته که وجود آنها در نظر این قبیل حضرات کان لم یکن محسوب می گردد.

تأکید بر آریایی بودن مادها جایگاه ثابتی در اعتقادات جمال الدّین فقیه دارد و او در گفتار چهارم کتاب خود تا توانسته در این باره سخن گفته است؛ از جمله در جایی که از «نولدکه» در مطلبی در بارۀ یکی بودن ماد و پارس نقل می کند؛ نکته ای با مضمون زیر از خود بر آن می افزاید:

  « اکنون باید افزود علاوه بر این وحدت نژادی و اشتراک در حکومت و زندگانی، زبان آن دو یکی و از یک بن و اصل بوده است؛ یعنی، جمله بزبان آرین بیان مقصود می‌کرده اند. » (آتورپاتکان، ص ۱۶۹)

در این باره چند نکته را باید خاطرنشان کرد:

۱ ـ بر خلاف نظر این نادان مادها ساکنان اوّلیّۀ آذربایجان نبودند و چند هزار سال قبل از آریایی‌ها زندگی و تمدّن در آذربایجان جاری و ساری بوده است. حتّی تمدّن اورارتو به مراتب نقش و تأثیرگذاری بیشتری نسبت به ماد در آذربایجان داشته است. گذشته از این تاریخ از تمدّن هوری در هزارۀ چهارم و سوم قبل از میلاد یاد می کند که در نواحی کوهستانی آذربایجان غربی، غرب و جنوب غربی دریاچۀ اورمیّه پدید آمده بود. تمدّن قوتی نیز در اواسط هزارۀ سوم پیش از میلاد در نواحی شمال غربی ایران پدید آمد. لولوبی ها هم تقریباً هم زمان با قوتی ها در غرب قلمرو ایشان می زیسته اند. این تمدّن ها در آذربایجان و مضافات آن ظهور کرده و آثار تمدّنی گسترده ای بر جای گذاشته اند و همگی تقدّم زمانی بر حکومت ماد داشته اند. تپه های باستانی حسنلو، اهرنجان، گوی تپه و قلایچی در آذربایجان غربی از کفر ابلیس هم مشهورتر هستند که همگی به دوران ماقبل ماد مربوط می شوند.

۲ ـ انتساب قوم و حکومت ماد به آریایی ها و یکی بودن ایشان با پارس‌ها و هخامنشی ها عمدتاً در نزد باستانگرایان خریدار دارد و صاحب نظران و باستان شناسان متعدّدی مادها را آریایی نمی دانند.

۳ ـ زبان قوم ماد شناخته شده نیست و با این وصف انتساب زبان آنها به گروه زبان های آریایی یا هندواروپایی آن هم با اطمینان و قطعیّت؛ تنها نشان دهندۀ بلاهت و بی سوادی نویسندۀ آن است.

ما برای اثبات بند سوم بخش قبل جای دوری نخواهیم رفت، چون نوشته های خود جناب دکترفقیه ما را از هر استدلال دیگری بی نیاز می سازد، زیرا خود وی در ادامه مطلب خود می نویسد:

  « البتّه تا امروز گویا کتیبه یی از مردم ماد بدست نیامده و اکتشافاتی نشده است تا بحقایق والاتری رسید. » (آتورپاتکان، ص ۱۷۱)

تا امروز کتیبه ای از قوم ماد به دست نیامده و اکتشافاتی هم نشده است. با این حال جناب فقیه چگونه با اطمینان از یکسان بودن زبان مادی ها با هخامنشی ها و یا آریایی بودن زبان مادی سخن گفته و آنها را اسلاف آذربایجانیان دانسته است؟! خنده دارتر از این زمانی است که فقیه از «نولدکه» نقل قولی در این باره مطرح می کند:

« نظر استاد نولدکه خاور شناس معروف بر اینست که هر گاه کتیبه هایی از شاهان ماد بدست آید؛ خط و زبان آن کتیبه ها شباهت تامی بخط و زبان پادشاهان پارس خواهدداشت. » (همان، ص ۱۶۹)

باز جای شکرش باقی است که این نولدکه خاورشناس معروفی است. اگر حرف خاورشناس معروف تا این حد بی پایه و ابلهانه باشد؛ خاورشناسان غیر معروف چه خزعبلاتی به خورد ما داده اند؟! این حضرت چشم بسته غیب می گوید و کشف و شهود می کند. از  مادها کتیبه ای به دست نیامده، ولی اگر به دست بیاید حتماً مانند پادشاهان پارس و هخامنشی خواهدبود چون ما می گوییم ! فرض بر این است که بر اساس شواهد موجود در بارۀ امری حکم می کنند، لیکن آذری‌بازان و باستانگرایان ما اوّل حکم خود را صادر می‌کنند؛ بعد خواننده و شنونده را به یافته شدن شواهد اثبات کننده در آینده حواله می دهند.

با وجود این اظهارات بی پایه، دکترفقیه از رو نمی رود و چند صفحۀ بعد در بارۀ مادها می نویسد:

  « مادها تا حدّی که اطّلاع پیدا کردیم قدیمترین ایرانیانی بودند در سرزمینی که آذربایجان کنونی نیز بخشی از آن بوده است، سکونت گزیدند … حال زبان مادی هر چه میخواهد باشد ولی انکار نتوان کرد که زبان دسته‌ایی از ایرانیان آنزمان بوده که مردم سرزمین مورد مطالعۀ ما را تشکیل میداد و هم در آذربایجان بدان زبان سخن میگفته اند که در هکمتانه پایتخت مادها، پس آذربایجانی از قدیمترین عهد تاریخی بزبان ایرانی تکلّم میکرده که جز زبان برادران دیگر خود نمی بود. » (آتورپاتکان، ص ۱۷۵)

در این اظهارنظر علاوه بر بی توجّهی به ناشناخته بودن زبان مادی، زبان مردم اصلی و ایرانیان واقعی که پیش از آریایی ها در ایران زندگی می کرده اند، آشکارا نادیده گرفته شده و یک زبان ناشناختۀ مهاجر که در آریایی بودن آن تردیدهای اساسی وجود دارد؛ بر زبان های اصلی رایج در آذربایجان ارجح شمرده شده است.

حکایت تحمیل زبان تورکی بر مردم آذربایجانی و نیز بیگانه دانستن زبان تورکی از جمله نکاتی است که نویسندگان افراطی بسیاری بر آن تأکید ورزیده‌اند. این گروه بدون اینکه برای این تحمیل نشانه و نمونه و استدلال موجّهی ارائه کنند؛ پیوسته تحمیل زبان تورکی بر مردم به اصطلاح آذری‌زبان آذربایجان را فریاد کرده‌اند. بیگانه خواندن زبان تورکی هم با علم بر تکلّم جمع بسیاری از هم‌میهنان ایشان به این زبان و احتمال دلگیری این هم‌وطنان از این گروه، هیچ شرمی در ایشان برنیانگیخته است. دکتر جمال‌الدّین فقیه نیز از جمله کسانی است که زبان ترکی‌آذربایجانی را یک زبان تحمیلی می‌داند و در کتاب «آتورپاتکان ـ آذربایجان و نهضت ادبی» بعد از ذکر مقدّمات و نقل قول‌هایی از منابع عربی در باره لفظ «آذری» در این باره می‌نویسد:

  « معلوم نیست در این اواخر بعضی از نزدیکان بی‌بصر و به تبع آن برخی از مستشرقان به چه علّت و سببی آذری را شاخه‌ای از زبان ترکی دانسته‌اند و نام این لهجه اصیل ایرانی را به یک لهجه بیگانه که بعدها به مردم این سرزمین تحمیل شده است؛ اطلاق کرده‌اند. »   (آتورپاتکان، ص ۱۸۱)

دکترفقیه آنجا که در باره نوع و نحوه این تحمیل سخن می‌گوید، به‌سان دیگر نویسندگان هم‌فکر خود مقصّر اصلی تغییر زبان در آذربایجان از آذری به تورکی را شخص شاه اسماعیل صفوی می‌داند و با بیان سیر تاریخی آمدن تورکان به ایران و مرور فهرست‌وار سلسله‌های تورک در ایران و بیان نوع رفتار این سلسله‌ها در باره زبان و اشاره به عدم تأثیر اساسی‌ایشان در تغییر زبان آذربایجان؛ اظهار می‌دارد:

« این اسماعیل سردودمان صفویّه است که گویا لهجه آذری را از عمومیّت برانداخت و یک زبان بیگانه را زبان رسمی آذربایجان کرد. » (همان، ص ۱۸۷)

جمال الدّین فقیه در باره چگونگی تغییر زبان در آذربایجان و تأثیرگذاری شاه اسماعیل صفوی در این اتّفاق هم اظهار می‌دارد :

  « با اینکه تبار او و جمله مردم آذربایجان و نواحی آن با اندک اختلافی به آذری تکلّم می‌کردند، وی جهت مصالح مذهبی و سیاسی بر آن شد به زبان آنان بیان مقصود کند. اصول و احکام این مذهبی را که برای ترویج آن برخاسته و اعلای لوای آن را وجهه همّت و سیاست خود قرار داده بود به زبانی به گوش آنان برساند که جمله دریابند و در این باره تعصّب تمام می ورزید، تا جایی که به گفتن اشعار دینی و تبلیغی به زبان ترکی پرداخت و خطایی تخلّص کرد. »   (آتورپاتکان، ص ۱۸۸)

دکترفقیه از زاویه دیگری هم به این اتّفاق می‌نگرد تا به گمان خود بیش از بیش نحوه تحمیل شدن تورکی بر آذربایجان را تبیین نماید. وی ضمن این مطلب یک بار دیگر مراتب گستاخی و بی‌ادبی خود را هم نمایان می‌سازد. او که قبلاً زبان تورکی این‌همه ایرانی را بیگانه خوانده بود؛ این بار نیز ضمن بیان مطلب اصلی خود به تورکان نسبت «بدوی» بودن می‌دهد. این نویسنده بعد از تحلیل کوتاه آثار ادبی بازمانده در آذربایجان می نویسد:

  « پیداست این اشعار را پایه و اساس دیرینی نبوده و آثار ادبی یک زبان جوانی است که چندان لطف و ذوق در آنها دیده نمی‌شود. این امر از طرفی و از طرف دیگر چون این ترکان بدوی به نیروی کثرت عدد و قوّت اسلحه همه گونه استیلا و قدرت پیدا کرده و نفوذ و تقرّب آنان در پیشگاه سلطان صفوی به نهایت رسیده بود و مدتّها کارهای لشکری و درباری به دست آنان حلّ و فصل می شد، دست به هم داده و موجب این شد زبان ترکی در دربار صفویان رسمیّت و اهمیّت فوق‌العاده یافت و به تدریج بر لهجه آذری چیره گشت تا بدان پایه رسید که زبان معمول و متداول آذربایجان گشت. »   (همان، ص ۱۸۹)

بدوی‌ها چگونه کثرت عدد و قوّت اسلحه داشتند؟ معقول این است که بومی‌های یک سرزمین کثرت عدد داشته باشند نه مهاجران خانه به دوش! نیز باتمدّن‌ها قوّت اسلحه دارند و به اتّکا قدرت فن ناشی از زندگی متمدّنانه سلاح بهتری می سازند. از طرفی چه کسی حاضر می شود برای پیشبرد یک سیاست، زبان خود را تغییر دهد و کدام فارس یا غیرتورکی، تورکی یاد گرفته و به تورکی شعر گفته است که شاه اسماعیل دومین آنها باشد؟

ظاهراً این اظهار نظر شدید غلیظ علیه تورک هم آقای فقیه را تسکین نداده است، چرا که در بند دیگر نوشته خود لفظ «بی‌تمدّن» را نیز علاوه بر «بدوی» بودن به ترکان اعطا می‌کند:

 « پس از استقرار اسماعیل در آذربایجان و بر اثر نفوذ و دخالت این طوایف بدوی و بی‌تمدّن ترکمان، لهجه آذری اندک اندک رو به زوال نهاد و جای خود را به زبان ترکی داد. »   (آتورپاتکان، ص ۱۸۹)

همان گونه که قبلاً گفتیم محتوای کتاب «آتورپاتکان» دکترجمال الدّین فقیه در بخش مربوط به تاریخ و پیشینۀ زبان آذربایجان بازنویسی یا رونویسی آثار نویسندگان هم فکر قبل از خود می باشد و نکته در اینجاست که دکترفقیه در موارد متعدّی عین نوشته های افرادی چون کسروی، اقبال آشتیانی، محمّدخان قزوینی، ذبیح الله صفا، دکترمحمّد معین و … را به نام خود نقل کرده و در موارد متعدّدی از ذکر منبع نیز خودداری کرده است. اکثر مطالب او در این بخش آشنا و تکراری محسوب می گردند. در این تکرار خواننده شاهد اشاره به موضوعاتی نظیر: رسالۀ روحی انارجانی و حاشیه بافی های معمول بر آن رساله و اشاره به اشعار موسوم به آذری است که هر خوانندۀ علاقمند و پرکاری همۀ آنها قبلاً در آثار نویسندگان نامدارتر آذری بازی بارها خوانده است.

دکترفقیه در بخشی از نوشته های خود که به جمع بندی مسائل می پردازد، اعتراف می کند که علی رغم تلاش های بسیار جماعت آذری باز، موضوع زبان آذری و شناخت کامل آن ناتمام مانده است:

« این راه پر مشقّت را برخی از محقّقان رفته اند و در این باب تاکنون تحقیقات ممتعی بوسیله‌ی زبانشناسان صورت گرفته و آثاری از آن جمع شده است، ولی باید اعتراف کرد هنوز تحقیقات آنان بجایی نرسیده است که ما را کاملاً بتمام جزئیّات آشنا و محیط سازد. » (آتورپاتکان، ص ۱۹۲)

بی سرانجام ماندن تحقیقات در باب زبان آذری تقصیر محقّقان نیست. تقصیر هیچ کس دیگری هم نیست. وقتی ما عزم می‌کنیم در بارۀ چیزی که وجود نداشته و ندارد تحقیق کنیم؛ کاملاً طبیعی است که تحقیقاتمان راه به جایی نبرد. مسئله خیلی ساده است. روزگاری سیاست استعمار انگلیس اقتضا کرد ایران کشور پارس‌ها معرّفی شود. در سایۀ اشارت ارباب؛ نوکران فکری و سیاسی ایرانی که از چند دهۀ قبل پرورده شده بودند؛ اطاعت کنان آستین‌ها را بالا زدند؛ یکی تاریخ دست ساز استعمار و یهودیان برای ایران را ترجمه کرد؛ دیگری به یافتن نشانه های تمدّن باستان ایران دست یازید، سومی با برهم زدن دفترهای پیشین زبان آذری را کشف کرد تا معلوم کند ما آذربایجانی‌ها در زیر بوته به عمل نیامده و پدر خالص فارسی داریم و قس علیهذا. نکته در اینجاست که چرا فقط برای آذربایجان و تورک دنبال پدر شرعی گشتند و دیگر اقوام را از تعیین پدر شرعی معاف دانستند؟ دلیل این امر روشن بود تورک در این کشور نه شریک و مباشر و هوو، بلکه صاحب و مالک و ارباب بود و بقیّۀ اقوام مهم و تأثیرگذار نبودند؛ از همین رو تنها تورک در این کشور مشمول شناسنامه تراشی شد تا در سایۀ بی مبالاتی ترک نسبت به خود و زبان خود برای او تاریخ بنویسند و زبان معیّن کنند. تورک شناسنامه و پدر شرعی معلومی داشت ولی حضرات این شناسنامه و این پدر شرعی را قبول نداشتند از این رو باید نام‌های مجعولی در شناسنامۀ تورک ایرانی می‌نوشتند. یکی از این مجعولات «آذری» بود؛ یعنی، کلمه ای با معنا و تعریفی خاص که باستانگرایان و ناسیونالیست های فارسی گرا باید به آن می دادند و این گونه بود که این نام مجعول مرسوم شد و چون مابه ازائی در تاریخ نداشت؛ تحقیقات در بارۀ شجره نامۀ آن هم به جایی نرسید.

دکترفقیه گفتار چهارم کتاب خود را با اظهار تأسّف از زوال به تعبیر خودش بازماندگان لهجۀ کهن آذری به پایان می برد:

« در خور بسی تأسّف است لهجات این نواحی که یادگاری از زبان دیرین آذربایجان و از یک ریشه ی آریایی بوده و دست توانای مرور صدها سال همراه با هجوم و ایلغار تازی و ترکی و قتل و غارتهای شعوا نتوانسته بود این لهجه اصیل ایرانی را از ریشه و بن براندازد. اکنون بسرعتی عجیب رو به زوال میرود تا آنجا که قراین نشان میدهد شاید طولی نکشد در مدّتی خیلی کم زبان ترکی جایگزین آن گردد. » (آتورپاتکان، صص ۱۹۹ ـ ۱۹۸)

دکتر فقیه همانند گروه پرشمار باستانگرایان به تناقض‌های بزرگ در گفته‌ها و نوشته‌های خود بی‌توجّه می‌ماند. وی از یک سو به تعریف و تمجید از زبان ادّعایی آذری و اثبات وجود آن در آذربایجان می‌پردازد و از سوی دیگر به ضعف و فاقد قابلیّت علمی و ادبی بودن آن اعتقاد دارد. همچنین او از یک طرف به نابودی آن در اثر ضعف و وقوع حوادث گوناگون می پردازد و از طرفی به خاطر نابودی آن اظهار تأسّف می‌کند. وی علی رغم اعتراف به ناتوانی این زبان ادّعایی خواهان تلاش برای حفظ بقایای آن می‌شود! همه اینها در حالی است که وی خواهان ایجاد یک رویّه مصنوعی و ساختگی و نه طبیعی و متکّی بر الزامات زبانی و سیاسی برای انهدام زبان قدرتمند و باقاعده ترکی در آذربایجان می شود. پایان این کار هم احیاء زبان مرده ادّعایی نیست؛ چرا که چنین زبانی اگر هم وجودخارجی داشته؛ قرن‌ها پیش از بین رفته است. اینان معتقدند که باید فارسی موجود را جانشین زبان تورکی آذربایجانی ساخت؛ یعنی، درحالی‌که به یک رویّه طبیعی تاریخی انتقاد دارند؛ می‌خواهند نظیر همان پدیده را یک‌بار دیگر و این بار به طرق غیر طبیعی تکرار کنند. حتّی دکترفقیه در حالی در بخش‌هایی از نوشته‌های خود از نابودی تدریجی زبان آذری سخن‌می‌گوید و اظهار می‌دارد که بقایای آن به زمان ما هم رسیده است؛ در بخشی دیگر از نوشته های خود از نابودی یکباره این زبان سخن می‌گوید!

مطالب این بخش را با اشاره به فرازی از نوشته های جمال الدّین فقیه که بیانگر نمونه‌‌هایی از این تناقض‌هاست به پایان می‌رسانیم:

« اکنون درین نکته بحثی نیست که در آغاز حکومت اسلامی، پهلوی همچنان زبان رسمی و عمومی این مملکت بوده و دری مانند یکی از صدها لهجه دیگر که در این ایالت و آن ولایت، مردم بدان سخن می‌گفتند در گمنامی بسر می‌برد و یک زبان فرعی بیش نبود و مثل همه این لهجات شاخه‌ای از یک اصل قدیمتری بشمار می‌آمد. منتهی یکی مانند لهجه آذری چون فاقد قابلیّت علمی و ادبی بود در نتیجه مرور زمان و وقوع حوادث گوناگون دستخوش تغییر و تحوّل شد و بسا به‌یک‌بار ناپدید گشت. دیگری چون دری، کم‌کم آماده آن می شد که دارای ادبیّات وسیعی شود و در پایان قرن سوم هجری به صورت یک زبان مستقل درآید. »   (آتورپاتکان، صص ۲۰۵ ـ ۲۰۴)

فارسی دری زبان بومی و مردمی هیچ نقطه ای از سرزمین های واقع در ایران امروزی نبوده و بدون کمترین تردیدی یک زبان وارداتی برای ایران محسوب می گردد. بسیاری از استادان و صاحب نظران نامدار زبان فارسی خود بر این ادّعا؛ یعنی، بیرون از ایران فعلی بودن خاستگاه فارسی دری صحّه می گذارند. با این حال آنها به همراه همۀ ناسیونالیست های باستانگرا و آذری‌باز ایرانی؛ فارسی دری را برای کشور ایران اصل و دیگر زبان ها را بدل فرض کرده اند. با این پیش فرض آیا جناب دکتر فقیه حاضر است بپذیرد که با اجرای برنامه هایی مدوّن زبان دری وارداتی را در ایران از بین ببرند و زبان پهلوی را از نو احیا و معمول گردانند؟ بعید است جوابشان مثبت باشد. با این وصف ایشان و شرکای فکری ایشان چگونه خواستار محو تورکی به عنوان زبان بخش قابل توجّهی از ایرانیان می گردند و سنگ زبانی را برای آذربایجان بر سینه می زنند که هیچگاه وجود نداشته است.

در گفتار ششم کتاب «آتورپاتکان» فقیه به معرّفی شعرای معروف آذربایجان در عهد مورد مطالعه می پردازد و شرح حال، آثار، سبک شعری و … شاعران را بیان می کند. در این بخش به طور طبیعی خاقانی و نظامی  بیش از دیگران مورد اشاره و شرح و تحلیل قرار گرفته اند. در محتویّات این بخش نیز کمابیش همان نوع اندیشه و همان دستگاه فکری دکتر فقیه حاکمیّت دارد. او در  بیات اختصاصات سبک نظامی بخشی را با عنوان «پیروی از سبک معتاد و متداول دورۀ ادبی خود» می آورد. در این فراز فقیه بخشی را به توجیه وجود کلمات ترکی در اشعر نظامی اختصاص می دهد و می نویسد:

« از طرفی میدانیم که در این دوره روزگار غلبه ی عنصر ترک از قبایل زردپوست (اورال و آلتائی) و غلامان ترک و سرانجام تسلّط و تشکیل دولتهای آنان در این سرزمین بود که آشفتگی اوضاع و دگرگونی احوال و نابسامانیهایی در برداشت و ثمرات تلخ چندی ببار آورد و این خود یکی از چندین ثمره ی تلخ آنست که لغات و ترکیبات و اصطلاحاتی از لهجات ترکی و اسامی و القابی از ترکان در زبان ادبی گویندگان این عصر راه یافت.
نظامی نیز مانند هم ولایتی خویش خاقانی علاوه بر شیوه ی مستقل و با ممیّزات خاص بخود که در شعر داشت و دیگری را توان مقابله با آن نبود در این طریق با گویندگان معاصر همگام بوده و از سبک مختار و معتاد زمان پیروی کرده و در مواردی هم بر آنان سبقت جسته است. » (آتورپاتکان، صص۴۳۸ ـ ۴۳۷)

او بعد از این تعدادی محدودی از کلمات تورکی به کار رفته در اشعار نظامی نقل کرده و معانی آنها را نیز در پاورقی می آورد. در بارۀ این بخش از نوشته های فقیه ذکر چند نکته ضرورت دارد:

۱ ـ به کار بردن ترکیب خشن و ناپسند «عنصر ترک» نشانۀ دیگری از گستاخی، بی ادبی و درد پنهان جناب فقیه و کلّ جریان آذری‌بازی می باشد. نویسنده‌ای که منطق و دانش کافی دارد و همه چیز را از دریچۀ دانش و انصاف و انسانیّت می نگرد، وقتی به امری معترض است یا از رخدادی در تاریخ احساس نارضایتی می کند، می تواند اعتراض و نارضایتی خود را در قالب کلمات منطقی، حساب شده و مؤدّبانه بریزد و به خوانندگان عرضه کند. ناسزاگویی و استفاده از کلمات خشن و بی ادبانه جز لطمه زدن به خود نویسنده و گوینده ثمری ندارد.

۲ ـ به کار بردن ترکیب «قبایل زردپوست» نیز حکایت دیگری است و نشان می دهد که نویسنده از تورک و تیره های مختلف آن شناخت کافی ندارد و زردپوست قلمداد کردن تورکان در واقع کاربرد مجازی با علاقۀ جزئیّه می باشد. تنها بخش کمی از تورکان ساکن در ایران زرپوست بوده اند. علاوه بر این زرد پوست بودن تنها در مکتب و قاموس نژادپرستان بی منطق عیب محسوب می‌گردد و منصفان، دینداران زردپوست را نیز گلی از گل های باغ خلقت تلقّی می کنند.

۳ ـ ذکر «غلامان ترک» نیز خالی از لطف نیست. در بسیاری از داستان های شاهنامه، فردوسی پهلوانان تورانی به توانایی و قدرت می ستاید و این هم منطقی است چرا که وقتی در طرّاحی داستان مقرّر شده است که پهلوانی ایرانی پهلوان تورانی را شکست دهد؛ باید هم از پهلوان تورانی چهره ای قدرتمند ترسیم گردد تا ارزش کار پهلوان ایرانی به چشم بیاید. ظاهراً ناسیونالیست ها و نژادپرستان معاصر دارای کم و کاستی هایی در اندیشه و محاسبات هستند که اینگونه سرنا را از سر گشاد آن می نوازند و به جای دفاع معقول از خود و از پیشینیان فرضی خود، از آنها مردمی ناتوان و بی کفایت را به تصویر می کشند که حتّی به حاکمیّت غلامان قوم دیگر نیز گردن می نهادند و به حکومت چند قرنی «غلامان ترک» رضا می دادند. با این حساب جای شکرش باقی بوده که «اربابان ترک» نیامدند و حاکمیّت پیدا نکردند و گرنه معلوم نبود آخر و عاقبت کار به کجا ختم خواهدشد؟

۴ ـ منتسب کردن آشفتگی اوضاع و دگرگونی احوال و نابسامانی های ایران به تورک و مقصّر قلمداد کردن ترک هم از شعارهای تکراری و نخ نما شدۀ آذری‌بازان و ملّی گرایان افراطی ایران است. گویی در زمان حاکمیّت سلسله های این وری ایران به باغ بهشت تبدیل شده بود. سلسلۀ سامانی که کعبۀ آمال این گروه به شمار می آید با وجود اینکه در بخش اعظمی از دوران حکومت خود منازعی نداشتند؛ بیش از یک قرن دوام نیاوردند؛ تازه اینها در بخشی از ایران حاکمیّت داشتند. سلسله های آل بویه و آل زیار نیز که تنها بر بخش های کم وسعتی از فلات ایران حاکمیّت پیدا کردند؛ مدّت کوتاهی سرکار بودند. کریم خان هم با وجود اینکه پادشاه قابل احترامی است از ایجاد سیستمی که بتواند شمار شاهان سلسلۀ او را به عدد دو برساند؛ ناتوان ماند و کسانی که عنوان جانشینی او را یدک می کشند پادشاهانی سرپایی و خانه به دوش بودند.

۵ ـ دکترفقیه از نفوذ کلمات تورکی در زبان فارسی به عنوان «ثمرات تلخ» یاد می کند، لیکن دربارۀ ورود دیگر کلمات از زبان های مختلف بخصوص عربی هیچ گاه چنین موضعی نمی گیرد. در حالی که به اعتراف خود وی درصد لغات عربی در فارسی به صدی هشتاد رسیده است (رک ص ۱۳۲ آتورپاتکان) شاهد اعتراض و گله آقای فقیه نیستیم و در نظر ایشان ثمرۀ تلخی از این رهگذر عاید ایران و فارسی نمی شود.

۶ ـ تعداد کلمات تورکی به کار رفته در اشعار نظامی به موارد ذکر شده در صفحۀ مذکور محدود نمی‌گردد و دامنۀ گسترده‌تری دارد.

۷ ـ ارادت و محبّت نظامی به تورک نیز حکایت مفصّلی است. اگر چه در کلّ ادبیّات فارسی تورک چهرۀ مطلوبی دارد و شعرای فارسی زبان در تعریف و تمجید از ترک گوی سبقت از یکدیگر ربوده اند و تورک را نماد زیبایی، بخشندگی، صلابت، شجاعت و تازندگی قرار داده اند، لیکن علاقه و ارادت نظامی به تورک از نوع دیگری است و این ذوب شدن در محبّت تورک و تورکی معنایی جز تورک بودن خود نظامی ندارد.

در بخش «وسعت معلومات و اطّلاعات» نظامی نیر جناب فقیه نکته ای را بیان می دارد که بی ارتباط با مطالب پیشین و دیدگاه کج او در بارۀ زبان تورکی و متکلّمان آن نیست. او در این بخش با استناد به بیتی از شرفنامه نتیجه می گیرد که:

« … در این میان گویـا نظامی به زبانهای یونانی و ارمنی و پهلوی نیز آشنایی داشته … » (آتورپاتکان، ص ۴۴۹)

آن همه کلمۀ تورکی و آن همه تعبیرات و ضرب المثل‌های تورکی و آن همه ارادت به تورک و به عرش اعلی رساندن تورک هیچ معنا و نشانه ای ندارد و نمی تواند نشانۀ تورکی‌دانی یا تورک بودن نظامی باشد، لیکن از یک مصراع می توان تسلّط نظامی به چندین زبان غیرتورکی را استنباط کرد!! نکتۀ جالب هم در اینجاست نظامی در حالی که بارها و بارها لفظ تورک را به کار برده و در شعر خود از کلمات تورکی بسیاری استفاده کرده و در ستایش از تورک چیزی کم نگذاشته، حتّی یک بار به واژۀ «آذری» این لقلقۀ زبان آذری بازان اشاره ای نکرده است.

در اینجا لازم می دانم نکته ای را نیز خاطرنشان کنم. این نکته اگر چه به مباحث اصلی این کتاب ارتباط آشکاری ندارد ولی می توان از آن به عنوان شاهد مثالی بر نوع اندیشه و اعتقادات نویسنده استفاده کرد. دکترفقیه در بحث از مذهب نظامی, معتقدان به تشیّع نظامی را با لحن و بیانی تند به باد انتقاد می گیرد و می نویسد:

« در باره ی مذهب نظامی و در اینکه آیا وی شیعه بوده یا بر طریق اهل تسنّن میرفته است؛ سخنانی گفته اند و باستناد ابیاتی از نظامی یا منسوب به او که بعضاً معنای مبهمی هم دارند؛ متعصّبینی از شیعه به تشیّع او استدلال جسته اند. » (آتورپاتکان، صص ۴۱۹ ـ ۴۱۸)

انتخاب کلمه نقش غی قابل انکاری در آشکار ساختن مافی‌الضّمیر گوینده دارد. جمله و ترکیب آن نیز بدین گونه است. جملۀ «متعصّبینی از شیعه به تشیّع او استدلال جسته اند.» همه را متقاعد می کند که نویسنده این جمله در حالتی عادی و تؤأم با آرامش و به قصد ایضاح مطلب به قلم نیاورده، بلکه در ورای این جملۀ تعریض گونه نوعی عناد و توهین نهفته است. به بیان ساده اگر گروهی بخصوص از اهل سنت نظامی را سنی بپندارند مشکلی عارض نم شود ولی اگر شیعیان چنین کاری بکنند می شوند : متعصبینی از شیعه.

گذشته از این بیان تند و تعریض گونه دکترفقیه مستندات این مدّعیان تشیّع نظامی را با قید داشتن معنی مبهم زیر سؤال می برد.

فقیه همین خط فکری را در ادامۀ نوشتۀ خود تعقیب می کند و می نویسد:

« گذشته از اینکه پی بردن بعقاید اشخاص که امریست درونی، اگر محال نباشد لااقل بغایت دشوار است، از این چند بیت هم که میگویند و مورد استناد است؛ بعضی ظاهراً به دو طریق معنی میشود و رجحانی بر قبول یکی از آن دو معنی و رد معنای دیگر نیز نیست، لاجرم آن را دلیلی بر این مدّعا نتوان شمرد و تعیین قطعی مذهب نظامی دشوار می نماید. » (آتورپاتکان، ص ۴۱۹)

دین و مذهب بر خلاف نظر جناب فقیه امری درونی نبوده و نیست. بخصوص گذشتگان از شعرا و نویسندگان بر خلاف بخشی از نویسندگان و شاعران فرنگ زدۀ هرهری مذهب یا لامذهب معاصر در امر دین و مذهب خود تعصّب خاصّی داشتند و آن را در آثار خود نمایان می ساختند. در شعر فارسی کسائی و فردوسی نمونه‌ای از شاعرانی بوده اند که در اظهار تشیّع خود اصرار و تعمّد داشته اند. همین حالت در میان شاعران سنّی مذهب نیز کمابیش رایج بوده است. گذشته از این جناب فقیه می گوید ابیات مورد استناد طرفداران تشیّع نظامی به دو طریق معنی می شوند از این رو رجحانی بر قبول یکی از آن دو معنی و رد معنای دیگر نیز نیست، لاجرم آن را دلیلی بر این مدّعا نتوان شمرد. اگر این گونه است پس آن ابیات شاهدی بر تسنّن نظامی هم نمی توانند باشند و اصولاً چرا خود شما تلویحاً همان ابیات را شاهدی بر تسنّن نظامی فرض کرده اید؟

دکترفقیه همین نگاه را در بیان مذهب خاقانی نیز دارد و قاضی نورالله شوشتری را به خاطر اعتقاد به تشیّع خاقانی «شیعه تراش» می‌نامد. فقیه در باب مذهب خاقانی می نویسد:

« امر دین از امور باطنی است. بنابراین تعیین قطعی دین و مذهب مردم کاری بس دشوار بلکه بلحاظی غیر مقدور است بخصوص زمان طولانی نیز بر آن گذشته باشد. با این وصف یکی دو تن از نویسندگان اهل تشیّع با استناد بپاره یی از اشعار خاقانی بدون اینکه جوانب کار را از همه جهت بررسی کنند؛ سعی کرده اند او را شیعی مذهب قلمداد کنند. » (آتورپاتکان، ص ۳۱۴)

مؤلّف با وجود اینکه تعیین مذهب مشاهیر گذشته را غیر مقدور می شمارد، لیکن این قاعدۀ خود را تنها به عدم اثبات تشیّع مشاهیر آذربایجان مشتمل می گرداند و در ادامه می کوشد سنّی بودن خاقانی را قطعیّت بخشد. دلایل دکتر فقیه برای رد تشیّع خاقانی بر دو نکته استوار است: حاکمیّت مذهب سنّت و جماعت در آن روزگار و اشارات خاقانی به خلفای راشدین. البتّه این دلایل درست و معقول هستند، لیکن چه می توان کرد در آنجا که فردوسی شیعه مذهب در اوایل شاهنامه به ستایش از خلفای راشدین می پردازد؟! این در حالی است که حکومت و قدرت در دست غزنویان سنّی مذهب است و اکثریّت قاطع جامعه را سنیّان تشکیل می دهند.

چه گفت آن خداوند تنزیل و وحی

خداونـد امـر و خداونـد نهی

که خورشیـد بعـد از رسولان مِـه

نتابیـد بـر کس ز  بوبکـر بِـه

عمـر کــرد  اسلام  را آشـــکار

بیاراست گیتی چو بـاغ بهـار

پس از هر دوآن بود عثمان گزیـن

خداونـد شرم و خداوند دیـن

چهـارم علـی بـود جفت بتــول

که او را به خوبی ستاید رسول

یک استدلال دیگر دکترفقیه آن است که بسیاری از بزرگان و سخنوران سنّی مذهب گذشته به ستایش از حضرت علی (ع) پرداخته اند و این کار امر معمولی بین شاعران حتّی شاعران سنّی مذهب بوده است. این گفته را هم نمی توان رد کرد، لیکن زمانی که خاقانی در قصیده ای از شوق رفتن به خراسان و زیارت روضۀ حضرت علی بن موسی الرضا (ع) سخن می گوید؛ چه باید کرد:

به خراسـان شـوم انشـاء الله

آن ره آسـان شـوم انشاء الله

بـر  سر  روضـۀ معصوم رضـا

شبـه رضوان شـوم  انشاءالله

گرد آن روضه چو پروانۀ شمع

مست جولان شـوم انشاء الله

با وجود این تفاصیل وجه غالب بر سنّی مذهب بودن خاقانی و نظامی دلالت دارد و نگارنده نیز اصرار خاصّی در این باره ندارد. آنچه موجب ورود به این مبحث شد اصرار توأم با عناد و لجاجت و بیان تعریض آمیز  جناب فقیه در این باره بود و هر خوانندۀ منصفی با خواندن نوشته های آقای فقیه در این بخش می توانست به اصرار ایشان برای سنّی نشان دادن این دو شاعر و طعنه و کنایه به طرفداران تشیّع نظامی و خاقانی پی ببرد. نکته در اینجاست که آقای فقیه همین شیوه را در طرح موضوعات مربوط به مسائل زبانی و تاریخی آذربایجان نیز به کار گرفته و به شدت از اعتبار و صحّت نوشته های خود کاسته است.

۳ دیدگاه‌ها

  1. طوایف بدوی و بی‌تمدّن تو و لهجه عقب مانده دریت است که تمدن وفرهنگ بزرگ واصیل تورکها را نمی بینید وکسی نیست به اینطور احمقها بفهماند ما تورک هستیم بودیم وخواهیم بود هیچ مهم نیست که مارا تورک قبول کنید یا نه ولی بدانید غرهنگ زبان و تاریخ ما تورکها را نمی توان با لحجه عقب مانده و تاریخ جعلی بعضی ها مقایسه کنید بروید با گویشهای هم تراز خودتان بشینید شماها انقدر بدبخت و بی تمدن هستید که صحبت کردن در موردتان انرژی هدر دادن است
    نه موتلی تورکوم دیینه

    8
    6
  2. نسل کشی فرهنگی بدتر از نسل کشی فیزیکی است لعنت بر نسل کشان فرهنگی و نابود باد دودمانشان

    8
    5
  3. مادها بر خلاف تبلیعات پان پالانیسم ها، یعنی یک قوم واحد با زبان هندو اروپایی، در حقیقت یک اتحادیه از چندین کشور بودند که هسته اصلی آنها را ماتا ها تشکیل می دادند. کلا زبان رسمی هم زبان ماتی بوده است.
    خود کلمه ماد هم برگرفته از کلمه ماتا هست که به مادا و ماد تغیر کرده است. در زمان کودکی موقع بازی وقتی به دو گروه تقسیم می شدیم و اعضای گروه را می گفتیم ماتا هستند و یا زمانی که شخصی با تیم مقابل ساخت و پاخت می کرد می گفتیم که “اولارینان ماتادیر”. مثلا “دروازبان با رغیب ماتا شده است”.
    البته با وجود متوحشین فرهنگی مانند آقای فقیه نمی دونم که این کلمه امروزه هم استفاده می شود یا نه

    2
    5

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *