خانه / آخرین اخبار / سیّد جواد طباطبائی و زبان تورکی – قسمت اول
تورک‌ستیزان ایران (15-1)

سیّد جواد طباطبائی و زبان تورکی – قسمت اول

جواد طباطبایی در پاسخ به خواست مردم آذربایجان برای تحصیل زبان مادری می‌گوید: پان‌ترکیست‌ها حرف بی‌ربط بسیار می‌گویند و افسانه می‌بافند، در همین سال های اخیر یک بار در دانشگاه تبریز جوانی می‌گفت که زرتشت هم آذربایجانی بوده و از این ترّهات. البتّه به شوخی به او گفتم: یولداش اینکه تف سر بالاست.

یول‌پرس: در بخش پانزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات سیدجواد طباطبایی می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

سیّد جواد طباطبائی و زبان تورکی

دکترسیّدجواد طباطبائی عضو سابق هیئت علمی و معاون پژوهشی دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران چهرۀ آشنایی برای همۀ هویّت‌گرایان آذربایجانی می‌باشد. او واضع نظریّۀ موسوم به «ایرانشهری» و از جملۀ ناسیونالیست‌های باستانگرای افراطی معاصر ایران می‌باشد و اصالتی آذربایجانی دارد. جنبۀ دیگر اندیشه و اعتقاد دکتر طباطبائی، ستیز پایان‌ناپذیر و بی‌منطق او با زبان تورکی می‌باشد که در موقعیّت های مختلف این مخالفت و ستیز خود را آشکار می‌سازد. روش آشنای قلم و گفتار ایشان بر پایه هایی چون: اشارات تلویحی و تصریحی به وسعت معلومات خود، تخطئۀ آرای دیگران، گستاخی و اسائۀ ادب در حقّ برخی کشورها و دولت‌ها و اقوام، تحقیر برخی زبان‌ها، طرح مباحث مبهم که گاه خود نیز از عهدۀ ایضاح آنها برنمی‌آید، ترسیم دورنمایی طولانی و غیر قابل دسترس از علوم و تذکار انحصار امکان دسترسی بدان ها برای برخی خواص جنّت مکان من جمله خود ایشان؛ بهره گیری از ادبیّاتی خشن، پرخاشگرانه و هتّاکانه نسبت به دیگران استوار است.

اظهار نظر در بارۀ همۀ آرای دکتر طباطبائی موضوع صحبت ما نیست، لیکن برخی نظرات ایشان در بارۀ زبان فارسی، زبان تورکی، تغییر زبان برخی مناطق ایران و نیز اندیشۀ ایرانشهری قابل تأمّل هستند. نظریّات دکترطباطبائی در بارۀ موقعیّت زبان فارسی بسیار اغراق آمیز بوده و بر بنیان هایی سست و مشهوراتی به شدّت قابل تردید و تأمّل استوار است. در موضوع اظهار نظرهای ایشان در بارۀ زبان تورکی اوضاع از این نیز اسف بارتر است و نظرات ایشان در بارۀ زبان تورکی بر بی‌دانشی محض استوار گشته است.

این مشکل؛ یعنی، بی‌سوادی مطلق در بارۀ زبان تورکی و آنگاه اظهارنظرهای کلّی و قاطع در بارۀ فقر زبان تورکی عموماً و تورکی آذربایجانی خصوصاً؛ به دکتر طباطبائی منحصر نیست و اکثریّت قریب به اتّفاق باستانگرایان اهل قلم و سیاست و تریبون در ایران از این بیماری رنج می‌برند. این مشکل در بارۀ طباطبائی حالتی مضاعف دارد و او با وجود آذربایجانی بودن در دشمنی با تورکی بسیار شدیدتر و گستاخانه تر از نویسندگان غیرتورک در ایران، عمل می‌کند. گویی در این اظهار نظرهای تند علیه تورک و تورکی به دنبال اثبات امر خاصّی بوده و هدفی دوسویه را تعقیب می کرده که یک سر آن اعلام انزجار از همه چیز خود و سوی دیگر اعلام وفاداری مطلق به فارسی بوده است. نوشتۀ حاضر بر آن است که بخشی از آرای ناصواب ایشان در باب زبان تورکی، مسائل آذربایجان و اظهار نظرهای اغراق آمیز ایشان در بارۀ زبان فارسی را مورد تحلیل و پاسخ گویی قرار دهد.

دکترسیّدجواد طباطبائی زادۀ بیست وسوم آذر ۱۳۲۴ در تبریز است. او تحصیلات ابتدائی و متوسّطه را در تبریز به پایان برد. طباطبائی بعدها به تهران آمد و در دانشکدۀ حقوق دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت. او حوالی سال ۱۳۵۶ پس از اخذ لیسانس حقوق از دانشکدهٔ حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه تهران به فرانسه رفت و در دانشگاه سوربن به ادامۀ تحصیل پرداخت و با اخذ دیپلم مطالعات عالی D.E.S در رشتۀ فلسفۀ سیاسی فارغ‌التحصیل شد. طباطبائی پس از بازگشت به ایران به عضویّت هیئت علمی دانشگاه تهران درآمد و معاون پژوهشی دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران شد. در همان حال، او سردبیری نشریۀ همین دانشکده را به عهده گرفت.

طباطبائی بعدها به اتهام داشتن تمایلات ملّی گرایانۀ افراطی از کار برکنار و از دانشگاه اخراج شد و بعد از آن به کار پژوهشی خود در مراکز دیگر ادامه داد و فعالیت‌های پژوهشی دربارۀ تاریخ اندیشه در ایران را دنبال کرد. او هم‌اکنون عضو هیئت علمی دائرهالمعارف بزرگ اسلامی است. طباطبائی با وجود کهولت سن، دنیادیدگی و کتاب خواندگی؛ هنوز در شور و حال و عوالمی به سر می‌برد که مختصّ  جوانان جویای نام است. زمانی به این قضاوت خود یقین پیدا می کنیم که می‌بینیم در آستانۀ هفتاد سالگی نیز هنوز به آنچه نوشته و به بیان خودش به چاپ دهم هم رسانده؛ یقینی ندارد و اصلی ترین آثار خود را که حکم تخم‌های طلایی وی را دارند به بازنویسی سوم هم می کشاند و برای بازنویسی سوم سومین تخم طلایی‌اش ده سال است که در جا می‌زند.

طباطبائی خیلی کوشیده است خود را نشان دهد، به حساب آورده شود، موج آفرین شود، پیغمبر یک حرکت بزرگ اجتماعی ـ فرهنگی گردد، گروهی پشت عکسش راه بیفتند یا زیر علمش سینه بزنند. لابد با خود می‌اندیشد که چه چیز از شریعتی یا آل‌احمد کم داشته که کسان بسیاری با نام آنها و پشت عکس آنها گریبان می دریدند. چه از آن دو کم داشته که پامنبری هایش جز مریدان بی ارادت نبودند و اگر زمان و مکانی که دانشگاه و برخی نشریّات به او داده اند؛ نبود؛ اگر تمکّن مالی او نبود و یا اگر برخی اظهار نظرهای تند و بی محابای او در برخی موارد نبود؛ از این هم گمنام تر می ماند. لابد خود را با کسروی هم مقایسه می کند و می گوید: من از کسروی چه کم داشتم؟ بر اصل و نسب پشت نکردم که کردم؛ زبان مادری و آباء و اجدادم را زیر پا له نکردم که کردم؛ دیگرستایی نکردم که کردم. چه کار دیگری لازم بود که باید می کردم؟ استخوان های آل احمد و شریعتی و کسروی پوسیده، امّا همچنان در بورس هستند، خیلی ها آنها را تحلیل می کنند، ردّشان می کنند، تأییدشان می کنند و حرف و حکایت شان تازه است، امّا من چه؟! حکایت شاعری را دارم که چه بسا شعرم قبل از خودم بمیرد و چون نمی تواند آل احمد باشد؛ ناچار از در بد و بیراه در می آید و او را به التقاط و فهم نازل متّهم می گرداند و نمی داند که اشکال از خود اوست که بعد از پنجاه سال خواندن هنوز راز بزرگ بودن را در نیافته و نمی داند با تندی مزاج و داس از بیخ زدن مشکل حل نمی گردد و اهل خرد او را بزرگ نمی شمارند.

دکتر طباطبائی از نظر وفاداری به داشته های زبانی و فرهنگی خودی کارنامۀ روشنی ندارد. در رابطه با مسائل زبانی، فرهنگی و تاریخی آذربایجان او همان راهی را رفته است که پیش از وی شخصیّت های نامدار و پرشمار دیگری از آذربایجان رفته‌اند. مطلع سخنان آقای طباطبائی در مصاحبه با نشریّۀ مهرنامه نیز حکایت پیروی او از همان دیدگاه و اندیشه ای دارد که باید آن را دیدگاهی دولتی نامید. اگر پیروی از چنین دیدگاه‌هایی از جانب عوام قابل اغماض باشد؛ از جانب تحصیل کردگان پذیرفته نیست. چگونه ممکن است کسی که تاریخ اندیشۀ سیاسی جدید در اروپا را می‌نویسد و در پی تألیف تاریخ اندیشۀ سیاسی در ایران است، تا این حدّ در بارۀ مسائل تاریخی و زبانی سرزمین مادری خود پیاده باشد و با تکیه بر مشهورات بنیاد شده بر دروغ و تعصّب اظهار نظر کند. طباطبائی در آغاز سخن خود که در بارۀ تاریخ ولادت خود سخن می گوید؛ اظهار می دارد:

« در شب بیست و سوم آذر ماه ۱۳۲۴ متولّد شدم. شبی که فرقۀ دموکرات با پشتیبانی ارتش روسیّه تبریز را اشغال کرد و قصد داشت آذربایجان را از ایران جدا کند. » (ماهنامۀ مهرنامه، تیر ماه ۱۳۹۲، شمارۀ ۲۹، ص ۱۸۴)

آنچه در این بخش جلب نظر می کند صدور حکم قطعی تجزیه طلبی فرقۀ دمکرات از جانب طباطبائی است، که نه با مستندات تاریخی سازگاری دارد؛ نه با خاطرات و نقل قول های مستقیمی که اهالی پا به سن گذاشتۀ آذربایجان از شاهدان عینی زمان حاکمیّت فرقۀ دمکرات در آذربایجان شنیده اند. روشن ترین دلیل و قاطع ترین برهان ردّ تجزیه طلبی فرقه همان قرارداد فرقه با دولت مرکزی در اواخر بهار ۱۳۲۵ است که به تمام شبهات تجزیه طلبی فرقه خاتمه داده بود، لیکن نیاز سیاستمداران مرتجع و آنگلوفیل تهرانی برای ترسیم چهره ای قهرمان از خود و اعلی‌حضرت نوخاسته و تأکید بر درهم شکستن غرور و به خاموشی واداشتن آذربایجانی های اهل درد و ریشه دار موجب آن شد که از پی پایان کار فرقه در آذربایجان، تاریخی انحصاری و دولت ساخته برای این واقعه تألیف گردد و پس از آن هم راه هرگونه چون و چرا در این باره مسدود گردد. بروز انقلاب اسلامی هم در این سدّ سکندر رخنه ای ایجاد نکرد و کماکان همان تاریخ آریامهری تغذیه کنندۀ دانش آموز، دانشجو و طبقات روشنفکری در این کشور شد. برخی شخصیّت های بی‌ریشه آذربایجانی نیز فارغ از هرگونه تعصّب مثبت و معقول سرزمینی، فرهنگی و زبانی همین تحلیل را پذیرفتند و بدین سان دروغ ها در مسند حقایق غیر قابل چون و چرای تاریخی نشستند.

طباطبائی از سرپوش گذاردن بر دانسته ها و احساسات خود در ارتباط با مسائل مربوط به آذربایجان ابائی ندارد. وی در آغاز مصاحبه علاقۀ خود و خانوادۀ خود به فرقه را رد می کند، لیکن جملات وی در این باره بسیار محتاطانه است. در بخش دیگری هم که او با سؤال خبرنگار در احساس ناسیونالیستی و تعلّق خاطر داشتن یا نداشتن به فرقه مواجه می‌‍‌گردد؛ از همین رویّه پیروی می کند و می گوید:

« نگاهم به فرقه هرگز چندان مثبت نبود و در مورد جدا شدن آذربایجان از ایران نیز اصلاً دیدگاه مثبتی نداشتم. امّا اقداماتی که فرقۀ دموکرات در تبریز انجام داده بود؛ موجب شده بود که مردم در مورد آنها به افسانه پردازی و اسطوره سازی روی آورند. به عنوان مثال زمانی در تبریز قحطی نان پیش آمده بود و نانوایان شهر نان نمی پختند یا اگر می پختند، گران می فروختند. نزد عامۀ مردم مشهور است که پیشه وری قول داده بود که ظرف دو ساعت موضوع را حل می کند. رئیس فرقه به اوّلین نانوایی که می رسد از شاطر می خواهد که چند نان به او بفروشد. وقتی شاطر از فروختن نان سر باز می زند، پیشه وری دستور می دهد که نانوای بیچاره را زنده زنده در تنور بیندازند. صبح روز پس از این ماجرا همۀ نانوایی های شهر باز بوده و به تعداد کافی و حتّی مازاد مورد نیاز اهالی تبریز نان وجود داشته است. مردم نیز این اتّفاق را سحر و جادوی پیشه وری در حلّ مشکلات اقتصادی می‌دانستند و آن را برای یکدیگر تعریف می کردند. از این داستان ها در کودکی بسیار شنیده بودم بی آنکه علاقه ای به فرقه پیدا کنم. البتّه این ماجرا یک فاجعۀ تمام عیار است، امّا فرقۀ دموکرات اقدامات مؤثّری نیز در تبریز انجام داده است. در مورد همان خیابان فردوسی گفتم از وسط شهر می گذشت و به بازار می رسید؛ نیز می گفتند که در سال ۱۳۲۴ پیشه وری در طول یک شب مقرّرات منع آمد و شد برقرار کرده بود و تا صبح خیابان را آسفالت کرده بود و ظاهراً دوام آسفالت آن تا همین چند سال پیش هم تصوّر عمومی را تحت تأثیر خود قرار داده بود. البتّه به احتمال بسیار برخی از این داستان ها افسانه بافی است، امّا به هر حال نخستین دانشگاه تبریز و ایستگاه رادیویی شهر را فرقۀ دموکرات ایجاد کرد. امّا به هر حال تجزیه طلبی فرقه امری نیست که بتوان آن را به مسامحه برگزار کرد. برای من وحدت سرزمینی ایران همیشه یک اصل غیر قابل بحث بوده است. »  (ماهنامۀ مهرنامه، تیر ماه ۱۳۹۲، شمارۀ ۲۹، صص ۱۸۶ ـ ۱۸۵)

شاطری را به تنور انداختن داستانی است که نمی‌تواند درست باشد، هر چند که نگارنده نیز اعتقاد دارد در آن شرایط دشوار با نصیحت کردن یا ماشاءالله گفتن نمی‌شد افراد سودجو و فرصت طلب را به رعایت حال و رفاه مردم فرا خواند و چارۀ کار قاطعیّت و داشتن سیاستی روشن در ادارۀ امور مربوط به رفاه و گذران زندگی مردم بوده است. مهم تر از این امر نوع نگاه طباطبائی به اقدامات فرقه است. او برنامه های عینی و ملموس فرقه را که در مدّت کوتاه حاکمیّت خود انجام داده بود به افسانه پردازی مردم و سحر و جادو منسوب می کند و نمی تواند یا نمی خواهد این خدمات عینی و ملموس را که می توانسته معیاری از پاک دستی و کاردانی و مترقّی بودن بخش اعظم رهبران فرقه؛ بخصوص شخص پیشه وری باشد، تأیید کند. آقای طباطبائی می گوید شرح این خدمات را می شنیده ولی علاقه ای به فرقه پیدا نمی کرده است. حتّی یادگارهای اساسی فرقه همچون دانشگاه تبریز، رادیو تبریز و نیز تأسیس انجمن ایالتی در او هیچگونه احساسی برنمی انگیزد. در مقابل با وجود همۀ توهین ها و کم خدمتی ها و تبعیض های دهه های بعدی، کشته و مردۀ این وری هاست و این؛ یعنی، ویژگی مشترک همۀ بی ریشه ها و از خود بریده‌ها.

طباطبائی در جواب سؤالی در بارۀ وجود تعارض یا عدم تعارض بین آذربایجانی یا ایرانی بودن نیز می‌گوید:

« در آن موقع ما اصلاً تصوّر جدایی‌طلبانه‌ای از آذربایجان نداشتیم، بلکه فکر می کردیم که یکی از ایالات مهم ایران، آذربایجان است. آذربایجان، مانند همۀ ایالت های دیگر ایران، بخشی تجزیه ناپذیر از ایران است. گمان نمی کنم در این باره بحثی وجود داشته باشد. البتّه وقتی این وحدت سرزمینی پذیرفته شد؛ می‌توان در بارۀ چگونگی ادارۀ آن بحث کرد. » (ماهنامۀ مهرنامه، تیر ماه ۱۳۹۲، شمارۀ ۲۹، ص ۱۸۶)

از آخرین باری که ایران بخشی از قلمرو خود را از دست داد، حدود یک و نیم قرنی می گذرد و در این مدّت وحدت سرزمینی در الباقی سرزمین ایران کمابیش محفوظ باقی مانده است، لیکن در این مدّت هیچ کس در بارۀ چگونگی ادارۀ مطلوب این سرزمین محروسه و متّحد سخنی نگفت. البتّه مشروطه ای آمد؛ سلسله ای عوض شد، انقلابی به وقوع پیوست، امّا کسی در بارۀ موضوعات مغفوله یا موضوعات تازه حادث شده در بارۀ حقوق زبانی و فرهنگی قومیّت های ایران سخنی نگفت و تنها گفتمانی که اجازۀ بروز و ظهور یافت و در واقع عکس العملی عهد دقیانوسی در برابر آن موضوعات بود؛ گفتمان محو زبان تورکی در ایران بود و بس. وحدت سرزمینی پیوسته وجود داشته ولی از زمانی که مسائل زبانی و فرهنگی اقوام ایرانی؛ بخصوص مسائل آذربایجان با روی کار آمدن سلسلۀ پهلوی و سیاست های خاصّ آن حکومت موضوعیّت پیدا کرد؛ هیچ گاه کسی در بارۀ چگونگی مطلوب اداره کردن سرزمین ایران که در آن عدالت و احترام به همۀ زبان ها و فرهنگ های اقوام ایرانی و بهره مندی همه از مواهب این کشور سرلوحۀ کار باشد، بحثی نکرد. آقای طباطبائی هم علاقه ای به چنین بحثی ندارد و تأکیدی هم بر ضرورت آن ندارد. اصولاً ارزش وحدت سرزمینی برای او و امثال او تنها در این است که تهرانی وجود داشته باشد تا ایشان در آن با تیشه به ریشۀ خود زدن جایی در دل ها پیدا کنند.

دکتر طباطبائی در بارۀ نظر مردم آن روز آذربایجان در بارۀ فرقۀ دمکرات می گوید:

« اگر همۀ آذربایجان خواستار جدایی از ایران بودند که حاکمیّت در تهران نمی توانست تبریز را پس بگیرد. فرقه نواحی بسیاری از آذربایجان را پیش از آن که ارتش شاهنشاهی از تهران برسد، خالی کرده بود. تردیدی نیست که پیشه وری و طرفدارانش قطعاً نقشه هایی در سر داشتند که به نظر من هرگز با خواست های مردم آن جا همخوانی نداشت. تا جایی که به خاطر دارم برای شخص من همواره ایران بزرگ فرهنگی مطرح بوده است و از این جهت شاید من نمایندۀ خوبی برای پاسخ دادن به این پرسش نباشم. » (ماهنامۀ مهرنامه، تیر ماه ۱۳۹۲، شمارۀ ۲۹، ص ۱۸۶)

از آخر شروع کرده و می گویم: اگر نمایندۀ خوبی برای پاسخ به پرسشی دربارۀ تجزیه طلبی فرقه نیستید چرا به خود اجازه داده اید قبل و بعد از این بخش از گفته های خود؛ احکام کلّی و قطعی در بارۀ تجزیه طلبی فرقه یا خائن بودن آن صادر کنید. سؤال مهم در اینجاست که اگر فرقه خیال تجزیه ایران را داشت، به عنوان بدیهی‌ترین اقدام در این رابطه؛ باید به تقویت بنیۀ نظامی خود همّت می گماشت و برای خود استراتژی نظامی روشنی تعیین می کرد. حتّی باید صفحات دوم و سوم برخورد نظامی با دولت مرکزی را نیز بررسی و برای آن پیش بینی هایی انجام می داد. همگان بر فقدان استراتژی نظامی فرقه و انفعالی بودن فرقه در رابطه با اقدام نظامی دولت مرکزی واقف هستند. تجهیزات و تسلیحات قوای محدود نظامی فرقه را همان هایی تشکیل می داد که از مراکز نظامی و نفرات محدود نیروهای نظامی و انتظامی دولتی مستقر در آذربایجان به غنیمت گرفته بودند. در این نیروی نظامی نه از نیروی زرهی خبری بود؛ نه از توپخانه؛ نه از لوازم مکانیزه و نه حتّی خمپاره انداز. کلّ سلاح های فرقه را تفنگ های برنو، تیربار و اسلحۀ کمری تشکیل می داد و هر کس مختصر سررشته ای از مسائل نظامی داشته باشد، می‌داند که با این سلاح ها نمی توان تجزیه طلبی کرد و یا جایی را فتح نمود. نکته در اینجاست که فرقه در دوران حاکمیّت خود هم علاقه ای به توسعۀ قدرت نظامی و تأمین تسلیحات بیشتر از خود ظاهر نساخت. آمدن قوای دولتی به آذربایجان بیشتر به یک راهپیمایی شبیه بوده است تا یک جنگ و حماسه آفرینی. این نکته هم از نقاط بدیع و شگفت انگیز اندیشۀ دانشمندان مدرسۀ سیاست و وطن پرستی در ایران است که می فرمایند: فرقه قوای نظامی خود را تقویت نکرد؛ با قوای اعزامی تهران هم درست و حسابی نجنگید، بدون برخورد نظامی خیلی جاها را هم تخلیه کرد؛ برای جنگ چریکی هم هیچ گونه برنامه ای نداشت، با دولت مرکزی قرارداد بست و حکم استانداری دکتر جاوید را از دولت مرکزی گرفت، مجلس خود را به انجمن ایالتی تبدیل کرد و پذیرفت فداییانش در ژاندارمری ادغام شود و قس علیهذا، لیکن تجزیه طلب بود و تردیدی نیست که پیشه وری و طرفدارانش قطعاً نقشه هایی برای تجزیۀ آذربایجان در سر داشتند، چون ما می گوییم و شرط اعلام وفاداری و نشان وطن پرستی ما تکرار همین خزعبلات است!

فیلسوف ما عقیده دارد که آذربایجانی جماعت, حسّ «ترک بودن» خود را بر احساس ملیّت ایرانی ترجیح نمی‌دهد و پیوسته خود را مالک هویّت ایرانی می داند:

« هر چه در اطراف خود می نگرم کمتر کسی را پیدا می کنم که حسّ ترک بودن را بر احساس ملیّت ایرانی ترجیح دهد. البتّه ترک را به مسامحه به کار بردم. آذربایجانی ها ترک نیستند، بلکه ایرانیانی هستند که به یکی از شاخه های زبانی مشتق از ترکی سخن می گویند؛ مهاجرانی ترکی یا ترکمانی که به تدریج در مناطق روستایی آذربایجان ساکن شده بودند؛ به تدریج با ساکنان اصلی در هم آمیخته و در آن مستحیل شده اند. حتّی امروزه رگه های ظاهر ترکی را در ساکنان برخی روستاها می توان دید، امّا در شهرهای بزرگ چنین نیست. » (مهرنامه, تیرماه ۱۳۹۲,شماره ۲۹, ص ۱۸۶)

کاملاً طبیعی است که در اطراف آقای دکترطباطبائی کسی پیدا نشود که خود را تورک بداند. تورک واقعی با تورک پشیمان و از خود گریخته ای چون طباطبائی کاری ندارد که دور و بر او باشد. از طرف دیگر ایرانی دانستن آذربایجانی که بر حسب اتفاقات به یکی از شعبات تورکی تکلم می کند, ریشه در اندیشه بلاهت آمیز و مغرضانه ای دارد که ایرانی بودن را معادل فارس بودن می داند.

شاید در نگاه اوّل خواندن و تجزیه و تحلیل کردن گفته ها و نوشته‌های فیلسوف یا نویسنده‌ای که این همه از خود و اجداد خود بیزار است و به حدّ افراط بر سر زبان مادری خود می کوبد و آن را زبان مردمانی فرودست و روستایی می پندارد و به زبانی موهوم و دیگران ساخته برای اجدادش می بالد، کاری عبث باشد و احساس شود که چنین کسانی ارزش آن را ندارند که کسی برای خواندن و تحلیل آرای ایشان وقت خود را تلف کند، لیکن مشکل در اینجاست که همین شخصیّت های مستغرق در دریای بلاهت و خودفروختگی عقبۀ فکری جریان ملّی گرایی فارسی و سیاست دولتی را تشکیل می دهند. از سوی دیگر در مطالعه و تحلیل تاریخی جریان ملّی گرایی افراطی فارسی گرا چاره ای جز پرداختن به این افراد نیست.

سیّدحیدر بیات پژوهشگر زبان و ادبیّات تورکی آذربایجانی در نقدی که در شمارۀ ۳۰ ماهنامۀ مهرنامه در بارۀ مصاحبۀ دکترسیّدجواد طباطبائی منتشر کرده؛ در بارۀ رویّۀ نویسندگان و صاحب نظرانی چون آقای طباطبائی می نویسد:

« ترکی‌ستیزی در میان این عدّۀ قلیل به یک اصل مسلّم تغییر ناپذیر و مادام العمری تبدیل شد. این عدّه از امتیازات و امکانات آموزشی مرکز کمال بهره را بردند و در نقاط کلیدی سیاسی و فرهنگی صاحب نام و مقام گشتند و از آن روز تاکنون هر از گاهی برای اثبات وفاداری و تجدید بیعت خود با مرکز جملاتی را نثار زبان ترکی و هویّت آذربایجانیان می کنند. گویا لازمۀ اعلام وجود و حضور در سطح کلان کشوری رابطه ای با تحقیر زبان و فرهنگ بومی دارد. »    (ماهنامۀ علوم انسانی مهرنامه، ۱ مرداد ۱۳۹۲، سال چهارم، شماره ۳۰، ص ۱۳)

این نتیجه ای است که هر هویّت‌گرای آذربایجانی و هر پژوهشگر منصفی در مطالعۀ آرای ناسیونالیست های فارسی گرای صد سال اخیر به آن دست می‌یابد. طباطبائی نیز جزئی از این کل است. او می فرماید: ترکان و ترکمانان در آن [لابد در میان مردم بومی آذربایجان] مستحیل شدند! این که دیگر دمیدن سرنا از سر گشاد آن است. اگر ترکان و ترکمانان مستحیل شده باشند، پس این یادگار زبان تورکی از کجا آمده است؟ از سوی دیگر اگر واقعاً به وجود زبان آذری و مردم آذری‌زبان بومی آذربایجان اعتقاد دارید، چرا با این قبیل گفته‌ها و نوشته های خود در حق آنها توهین و تحقیر روا داشته و ایشان را موجودات ضعیف و ناتوانی معرّفی می کنید که در برابر زبان و فرهنگ مشتی مهاجر تورک بی‌فرهنگ تسلیم گشته و همۀ داشته های زبانی، فرهنگی و معنوی خود را از دست دادند؟ وقتی بلد نیستید از کسی یا چیزی دفاع کنید چرا عِرض خود می برید؟ تورک نبودن آذربایجانی‌ها هم در لسان این قبیل نامداران حکایتی است. آذربایجانی تورک است، امّا تورک نیست. این دیگر جز بی سوادی یا مسامحتاً بی دقّتی چیز دیگری نیست و این حضرت باید بداند که بین نژاد و زبان تلازمی وجود ندارد. هر چند که تکیه بر نژاد در ایران هفتاد و دو ملّت با این همه مهاجر و مهاجم هم جز گولی و گیجی گوینده یا نویسندۀ آن چیزی را اثبات نمی کند.

آقای بیات در بارۀ این بخش از گفته های دکترطباطبائی در موضوع تورک نبودن آذربایجانیان نیز می نویسد:

« آقایان وقتی صحبت از مسائل فرهنگی آذربایجان می شود، مسألۀ نژاد را مطرح می کنند و اینکه نژاد مردم آذربایجان ترک نیستند. صرف نظر از درستی یا نادرستی این گزاره، مگر در مورد زبان فارسی مسألۀ مطرح است که در مورد سایر زبان ها پای نژاد به میان کشیده شود؟ بسیاری از ترکی نویسان در طول تاریخ ترک نژاد نبوده اند. مؤلّف کتاب «عقاید اولیاء سبعه» از احفاد زاهد گیلانی است که نژادش به ترکان نمی رسد، امّا به ترکی آذربایجانی کتاب نوشته است. سادات شاعر و نویسندۀ آذربایجان همانند میرحبیب ساهر، سیّدمحمّدحسین شهریار، میرهدایت حصاری، سیّده حمیده رئیس زاد، «سحر» حسینی سعدی الزّمان و میرصالح حسینی گل سرسبد ادبیّات معاصر ترکی هستند. »  (ماهنامۀ علوم انسانی مهرنامه، ۱ مرداد ۱۳۹۲، سال چهارم، شماره ۳۰، ص ۱۳)

این نکته به کرّات در نوشته های نویسندگان آذری باز آمده است. این گروه وقتی از زبان فارسی حرف می زنند به راحتی آب خوردن مرزها را در می نوردند و تا آنجا که آرزوها و کرامت های ایشان اقتضا کند، پیش می‌روند. در نظر این گروه از بالکان و آناتولی و قبرس و شام و عراق گرفته تا آذربایجان، داغستان؛، برخی جمهوری های داخل روسیّه، افغانستان، شبه قارّۀ هند و تورکستان میدان جولان فارسی است. برخی از این گروه حتّی به جزایر اقیانوس هند و بخش هایی از چین هم رحم نکرده و برخی دیگر مسامحتاً فارسی را بزرگ ترین زبان محاورۀ آسیا دانسته اند. همۀ این ادّعاها در حالی مطرح می شود که این گروه حتّی با تورک نامیده شدن مردم آذربایجان و حتّی آناتولی مشکل دارند. یکی از سردمداران این جریان؛ یعنی، حضرت مجتبی مینوی حتّی با نامگذاری زبان تورکی در ترکیّه به مشکل برمی خورد و مدّعی می شود « کسانی که از خون ترکی در عرق ایشان چیز کمی یافت می شود؛ بزور می خواهند خود را ترک قلم داد کنند، فقط به این علّت که زبان ترکی بر ایشان تحمیل شده است. » (کتاب تاریخ و فرهنگ ص ۵۰۶) این در حالی است ناسیونالیست های فارسی گرای ایرانی سخاوتمندانه همۀ شخصیّت های مثبت و منفی تاریخ ما بین بالکان و مدیترانه تا دیوار چین را صرف نظر از خون و نژاد و مرز و زبان به ایرانی بودن با تعریفی که خود از آن دارند؛ منسوب می کنند.

دکتر طباطبائی در بارۀ مسائل ناظر به آموزش و پرورش و درخواست هویّت خواهان آذربایجانی برای تدریس تورکی در مدارس موضع گیری بدیعی نشان می دهد. مصاحبه گر از آقای طباطبائی می پرسد: «یکی از مسائلی که پان‌ترکیست‌ها مطرح می کنند ناظر به آموزش و پرورش است. آنها ادّعا می کنند که کودکی که تا شش سالگی به زبان آذری صحبت کرده است، وقتی در هفت سالگی وارد مدرسه می شود، مجبور می شود که فارسی تحصیل کند، نظرتان در این مورد چیست؟» طباطبائی با لحنی گستاخانه و بی ادبانه می گوید:

« پان ترکیست ها حرف بی ربط بسیار می گویند و افسانه می بافند. در همین سال های اخیر یک بار در دانشگاه تبریز جوانی می گفت که زرتشت هم آذربایجانی بوده و از این ترّهات. البتّه به شوخی به او گفتم: یولداش اینکه تف سر بالاست. او گمان می‌کرد زرتشت ترک بوده و اوستا را نیز به ترکی سروده بوده است امّا بعداً فارس ها آن را به اوستایی ترجمه کرده اند. »  (مهرنامه، شمارۀ ۲۹، ص ۱۸۶)

گذشته از اینکه سؤال مصاحبه کننده غیر دقیق و مبتنی بر سوء برداشت و عدم شناخت موضوع است؛ جواب طباطبائی از آن نیز ناپخته تر و متّکی بر اهانت و گستاخی می‌باشد. جماعت هویّت خواه آذربایجانی طیفی را تشکیل می دهند که در آن از دیندار اهل نماز و روزه و تسبیح و ریش و انگشتر عقیق گرفته تاهرهری مذهب، لامذهب، لیبرال و لائیک فکلی و دارندگان اندیشه های نژادی یافت می‌شوند. در این جمع کسان بسیاری هستند که وقتی طباطبائی در هیئت جوانکی فکلی گرم فلسفه و مفاهیم انتزاعی بی‌سرانجام که هیچ مشکلی از هیج جایی حل نمی‌کند؛ بود؛ آنها برای آزادی این ملّت از استبداد، زندان و شکنجه را تحمّل می کردند و زمانی که همین حضرت در اروپا خوش می‌گذراند، تعدادی از همان گروه موصوف از کوه‌های سر به فلک کشیدۀ آذربایجان غربی تا کناره های اروند برای حفظ همان وحدت سرزمینی که آقای طباطبائی برای آن گلو می دراند؛ کار جان می کردند. واژۀ « پان ترکیست » پناهگاهی برای افرادی همچون آقای طباطبائی و هم فکران ایشان می باشد تا با تکیه بر این واژه همه را بایک چوب برانند و همه را با این واژه بترسانند و از این طریق بایکوت حقوق زبانی و فرهنگی آذربایجان را توجیه پذیر سازند. گذشته از این کسانی چون طباطبائی گویی گذشت زمان را حس نکرده اند و هویّت طلبان آذربایجانی را هنوز که هنوز است به قاعدۀ پنجاه شصت سال پیش با عناوین یولداش و تاواریش مورد خطاب قرار می دهند.

طباطبائی در تکمیل جواب همان سؤال در بارۀ آموزش و پرورش و اینکه طرح مسئلۀ تدریس زبان مادری و الزام کودکان آذربایجانی به آموختن فارسی در مدرسه نیز می گوید:

« در بارۀ پان‌ترکیست‌ها چند مسأله را باید اینجا در نظر داشت. اوّلاً ایران بزرگ را حوزه ای فرهنگی می‌دانم که به صورت ممالک محروسه فهمیده می شده است؛ یعنی اینکه ایران بزرگ وحدت کثرت های قومی و فرهنگی بوده است. به خلاف پان‌ترکیست‌ها نمی توان گفت ما را مجبور می کردند که در مدرسه فارسی صحبت کنیم. ما چند ساعت در دبستان درس فارسی می خواندیم، در زنگ های تفریح و پس از تعطیل شدن مدرسه نیز وقتی می خواستیم با یکدیگر باری کنیم، ترکی صحبت می‌کردیم. هیچ اتّفاق خاصّی هم نمی افتاد؛ یعنی، زبانی را یاد می گرفتیم که زبان دانش و فرهنگ این سرزمین است. فارسی یاد گرفتن برای ایرانیان اجبار سیاسی نبود و نیست، اگر بتوان گفت اجبار فرهنگی است. دیگر اینکه تا پیش از صدور ایدئولوژی های جدید شووینیستی به ایران، ایرانی ها مسائل را به این صورت نمی فهمیدند. »  (مهرنامه، شمارۀ ۲۹، ص ۱۸۶)

در این فراز گذشته از بازی این حضرت با کلمات و بیان برخی مفاهیم انتزاعی و بی سروته؛ خوش باوری و ساده لوحی و یا شاید هم عوام فریبی زایدالوصف ایشان خودنمایی می‌کند. می فرماید «ما را مجبور نمی کردند که در مدرسه فارسی صحبت کنیم.» و بعد هم با شور و حال کودکانه ای می گوید: «ما چند ساعت در دبستان درس فارسی می خواندیم، در زنگ های تفریح و پس از تعطیل شدن مدرسه نیز وقتی می خواستیم با یکدیگر باری کنیم، ترکی صحبت می کردیم. هیچ اتّفاق خاصّی هم نمی افتاد.» و نمی فهمد که این گفتۀ او معنایی جز اخراج زبان تورکی و مادری او از زندگی اجتماعی، اداری، سیاسی و علمی ندارد و این معامله با زبان تورکی هدفی جز زار و نحیف کردن زبان تورکی و در نهایت اضمحلال آن تعقیب نمی کند.

ایرانِ دارای وحدت کثرت های قومی در حال پیش رفتن به سوی تک قومی و تک فرهنگی به قیمت نابودی زبان‌ها و فرهنگ‌های غیر فارسی است. طباطبائی و امثال او هم عمله های فکری این سیاست هستند. قوانین و مقرّرات آموزش و پرورش تدریس به زبانی غیر از فارسی را به رسمیّت نمی شناسد و از نظر این نهاد صحبت کردن به غیر فارسی بخصوص تورکی در محیط مدرسه یک تخلّف محسوب می گردد. طرح مسئلۀ حقوق زبان های غیر فارسی در ایران دقیقاً به شروع بازی از این سو برمی گردد. یعنی بازی زمانی شروع شد که زبان های غیر فارسی در تنگنا قرار گرفتند و شعارهای نابودی زبان تورکی به سیاست های رسمی دولت های ایرانی تبدیل گشت و آموزش تنها به زبان فارسی منحصر شد.

نمی دانم کسانی که با آقای طباطبائی مصاحبه کرده اند اهل کجا بوده اند. یقیناً اگر از هم وطنان فارس زبان ما بوده باشند با شنیدن این گفته‌های بی سر و ته و مشاهدۀ این ذوب شدن در خودفروختگی و بی هویّتی چه قندی در دل خود آب می کرده اند و چه لذّتی می برده اند از استخدام این عملۀ فکری که عمرش را صرف زدن تیشه بر ریشۀ خود کرده است و خود را و قوم خود را هیچ هم نمی داند. اگر آقای طباطبائی عقیده دارد که ما را مجبور نمی کرده اند به فارسی صحبت کنیم؛ مرحمت فرموده و به سؤالات زیر پاسخ دهد:

ـ ممنوعیّت اعلام شدۀ زبان تورکی در محدودۀ مدارس و ترتیب دادن صندوق جریمه دوران رضاشاه در مدارس برای کسانی که در محیط مدرسه به تورکی صحبت می کردند؛ از سر چه بود؟

ـ اعتراف آقای علی دهقان مدیرکلّ آموزش و پرورش استان آذربایجان‌غربی در اوایل دهۀ بیست در بارۀ ممانعت او از اجرای نمایش نامه های تورکی در مدارس از سر چه بود؟

ـ بخشنامه هایی که نگارنده در طول خدمت معلّمی خود در بارۀ الزام گفتگو کردن به فارسی با دانش آموز در محیط مدرسه حتّی در بیرون از کلاس و زمان تنفّس مشاهده کرده است بر اجبار دلالت نمی کرده است؟

ـ مقاومت دولت و بی جواب گذاردن درخواست فعالان آذربایجانی برای تأسیس فرهنگستان زبان تورکی آذربایجانی چه معنایی دارد؟

ـ تدریس قریب به بیست زبان در دانشگاه های ایران و عدم تدریس زبان تورکی آذربایجانی در دانشگاه ها تا همین یکی دو سال پیش چه معنایی می تواند داشته باشد؟

علل دیگر و سوالات دیگر هر چند تکراری است لیکن باید معلوم شود موضع طباطبائی در بارۀ این گفته های دکتر محمود افشار که پدر معنوی بیشتر شووینیست‌ها و تورک‌ستیزان ایرانی است و دهه های متوالی مهم ترین عقبۀ فکری محو زبان تورکی در ایران بوده است؛ چیست؛ آنجا که می گوید:

الف ـ « برای نگهداری و ترویج و تعمیم زبان فارسی در سراسر کشور، مخصوصاً زنده کردن آن در آذربایجان که بسیار مهم و در خور کوشش است؛ باید فکری کرد. » (زبان فارسی در آذربایجان, ج ۱, ص ۲۸۰)

ب ـ « اگر مردم آذربایجان توانستند روزنامه‌های ترکی را به آسانی بخوانند و به ترکی چیز بنویسند و شعر بگویند دیگر چه نیازی به فارسی خواهندداشت. مسلّم است که تا این اندازه هم که امروز زبان فارسی در آذربایجان رایج هست از رواج خواهد افتاد. » (همان, ص ۲۸۴)

ج ـ « نگارنده با آموختن پنج دقیقه زبان ترکی هم در هر مدرسه یا دانشگاه آذربایجان مخالفم. » (همان, ۲۸۸)

د ـ « ترکی در ایران از ترکتازی به وجود آمده است. این زبان در چند قرن پیش به طور مهاجم وارد کشور شده و قسمتی از خاک وطن عزیز مارا گرفته است و هیچگاه لهجه بومی نیست و زبان ملّی نتواند بود. مهمان ناخوانده و مزاحم است! … مهمانی است که به ناموس وطن دست‌درازی کرده، زیرا زبان ملّی ناموس وطن است و با مقدّرات ملّی هم‌اکنون بازی می‌کند! وجود آن ممکن است به جای غرور ملّی که هر ملّت زنده باید داشته باشد غرور محلّی که برای وحدت ملّی زیان‌آور است؛ ایجاد کند. » (همان, ۲۸۹)

هـ  ـ « من نمی‌گویم استعمال زبان ترکی را در آذربایجان قدغن کنند که زحمتی برای مردم کنونی آن ایجاد شود، ولی می‌خواهم آموزش زبان فارسی را اجباری و مجّانی و عمومی نمایند و وسائل این کار را فراهم آورند تا در ظرف سه سال یا زودتر همه مردم بدون استثنا هر دو زبان را بدانند. پس از آن کم‌کم و خودبخود کلمات فارسی به قدری در لهجه ترکی داخل خواهدشد که اقلّاً صدی شصت آن فارسی خواهدبود و این نسبت روز به روز زیادتر می‌شود تا به صدی هفتاد برسد و دو زبان یکی خواهدشد، چنان‌که فارسی امروز ما با عربی مخلوط است و خطر ملّی هم ندارد. اگر این سیاست فرهنگی را دولت بپذیرد و ملّت هم کمک نماید، چه در آذربایجان و چه سایر شهرستانها، برای من تردیدی نیست که بی‌هیچ زحمت و دردسری برای هیچ‌کس و مخالفتی از هیچ‌کجا به مقصود خواهیم رسید، بی‌آن‌که آذربایجانی‌ها احساس کرده¬باشند بعد از پنجاه سال به زبان فارسی ناحیه خودشان که باید آن را لهجه «آذری تازه» خواند؛ صحبت خواهندکرد. » (همان, ص ۲۹۰)

و ـ « باید حتماً این کار به دست خود آذربایجانیها صورت گیرد، چه آنان که در آذربایجان سکونت دارند؛ چه آنها که در تهرانند، یا مانند من نسلی بر آنها گذشته که در شهرستانهای دیگر متوقّفند. » (زبان فارسی در آذربایجان, جلد ۱, ص۲۹۰)

ز ـ « مطلب از دو حال خارج نیست: یا آذربایجانی ایرانی هست یا نیست. اگر هست ترک نمی‌تواند باشد! » (همان, ص ۲۹۱)

ح ـ « زبان امری عارضی است همانگونه که سابق در تبریز زبان عمومی لهجه ایرانی آذری بوده و امروز ترکی است باز هم روزی لهجه آذری نو در آنجا رایج خواهدشد. » (همان, ص ۲۹۱)

ط ـ « زبان فارسی ـ یعنی زبان ایرانی ـ زبان خود آذربایجان است که چندی است فراموش شده، زبان خارجی نیست که کسی بخواهد به آنجا تحمیل کند. آذربایجانیان باید خودشان پیشقدم شده و زبان ملّی خود را رواج دهند تا کم‌کم ترکی که خارجی است برود. اگر اهالی تبریز، اردبیل، خوی، زنجان، رضائیّه و دیگر نقاط خود را به تمام معنی ایرانی می‌دانند و نمی‌خواهند روزی سرنوشت گنجه و شیروان را داشته باشند؛ باید خود را هم به تمام معنی ایرانی کنند. » (همان, ص۲۹۱)

ی ـ « خوبی کار در این خواهد بود که اهل تبریز و دیگر شهرهای ایران که زبان مادری محلّی آنها غیر از فارسی است؛ خود پیشقدم شوند و صمیمانه و معتقدانه در ترویج زبان فارسی ناحیه خود بکوشند تا تصوّر هیچ‌گونه تحمیلی نرود. » (همان, ص ۵۱۷)

می توان گفت آرا و نظریّات آقای طباطبائی در این باره بی نهایت عوامانه و در عین حال آمیخته با انکار و عناد و تجاهل است. در هر حال ایشان دربارۀ این قبیل موضوعات یک نااهل تمام عیار بوده اند که جز بردن آبروی خود حاصلی دشت نکرده و از خود چهره ای خائن و بی هویّت ترسیم کرده اند و لعن و نفرین آذربایجانی ها را بر خود خریده اند.

فراز پایانی گفتۀ آقای طباطبائی مطلب غلطی نیست، لیکن نگاه ایشان به این پدیده ناقص و یک طرفه است. وی می‌گوید:

« تا پیش از صدور ایدئولوژی های جدید شووینیستی به ایران، ایرانی‌ها مسائل را به این صورت نمی فهمیدند.»

پیدا شدن اندیشه های ناسیونالیستی از جملۀ مفاهیم و سوغات های دوران تجدّدگرایی است. از این رهگذر ناسیونالیسم فارسی ظهور کرد و از بستر آن شعار «یک کشور، یک زبان» پدید آمد و لاجرم برخی نخبگان اقوام غیرفارس ایرانی را به اعتراض واداشت. مشکل آقای طباطبائی این است که پیدایی اندیشۀ شووینیستی فارسی را مفروض و محق فرض می‌کند و برای متکلّمان دیگر زبان‌ها در ایران حقی برای اعتراض و مقاومت در برابر این اندیشه و ایستادگی در برابر آسیمیلاسیون ناشی از آن قائل نمی شود. وی رشد حرکت های هویّت خواهی در آذربایجان را نیز معلول همان ایدئولوژی های جدید به انضمام اشکالات مدیریّتی می داند و می فرماید:

« زمینۀ رشد پان ترکیسم اشکالات مدیریّتی در کشور است، امّا قدرت‌های منطقه ای نیز در تداوم و انتشار آن نقشی اساسی دارند. بیشتر پان‌ترکیست‌ها ـ مثل اکثریّت روشنفکری ایران ـ چیزی از پیچیدگی‌های سیاست درنمی یابند. گروهی نیز در خارج از ایران وجود دارند که دانسته یا ندانسته آب در آسیاب دشمنان ایران می ریزند. ایدئولوژی پان‌ترکیسم مبتنی بر نوعی فراموشی تاریخی است که با آمیخته شدن با افسانه بافی های به ظاهر تاریخی به ملغمه‌ای از بیسوادی و بی شعوری تبدیل شده است.»  (ماهنامۀ مهرنامه، تیر ماه ۱۳۹۲، شمارۀ ۲۹، ص ۱۸۶)

مگر در ایران با فرهنگ و باستانی که شما معرّفی می‌کنید، مشکل مدیریّتی می‌تواند موضوعیّت داشته باشد؟! از این تفنّن که بگذریم باید بپرسیم: وقتی شما از اصل و اساس زبان تورکی را قبول ندارید و آن را زبان مهاجران «ترک یا ترکمان» بیگانه‌ای می پندارید که به تدریج در مناطق روستایی آذربایجان ساکن شده، با ساکنان اصلی در هم آمیخته و در آن مستحیل شده اند و آن را به کلّی از ادبیّات و اثر قابل طرح تهی می دانید؛ دیگر اشکالات مدیریّتی در کجای کار قرار می گیرد؟ در واقع مدیریّت کار را درست انجام می‌دهد و برای محو این زبان بیگانه در ایران می کوشد! احتمالاً مقصودشان این است که چرا دولت اقدام به تار و مار کردن و ریشه کنی این گروه مزاحم در ایران نمی‌کند و اجازه حرف زدن، نامه پراکنی، کتاب نوشتن یا چاپ نشریّه به آنها می دهد. آقای طباطبائی در بارۀ اشکالات مدیریّتی مورد نظر خود توضیحی نمی دهد لیکن با شاکلۀ فکری که در میان روشنفکران و دانشگاهیان ایران سراغ داریم، می توانیم یقین داشته باشیم که مقصود ایشان احقاق حق زبان تورکی در ایران و خلع سلاح جماعت به تعبیر خودش پان‌ترکیست نیست.

آنچه آقای طباطبائی می گوید از چهار چوب کلّی اندیشه نویسندگان و روشنفکران فارسی گرا بیرون نیست: تراشیدن موجود مخوفی به نام پان ترکیسم، انتقاد خفیف و مبهم از اشکالات مدیریّتی، تلقین حمایت دشمنان و قدرت های منطقه ای و جهانی از پان ترکیسم، بی سوادی یا مغرض بودن مدّعیان حقوق زبان تورکی در ایران، بی اعتباری منابع و مآخذ مورد استفادۀ هویّت خواهان آذربایجانی، بی ادبی و هتّاکی نسبت به رقیب و در نهایت القای مقدّمۀ تجزیه بودن حرف زدن از حق و حقوق زبان تورکی در ایران!

آقای طباطبائی برای آشنایی خواننده با میزان بی سوادی و بی شعوری پان‌ترکیست‌ها خود را نیازمند مثال هم می بیند؛ از این رو می‌گوید:

« تلویزیون جمهوری آذربایجان را نگاه کنید؛ خواهیددید عقب ماندگی و ابعاد بیسوادی تا کجاست. من برنامه ای دیدم که ثابت می کرد ابن سینا از فیلسوفان آذربایجان بوده است؛ به این دلیل که ابن سینا در همدان وزیر بوده و در همان شهر نیز فوت کرده است و از آنجا که همدان یکی از شهرهای آذربایجان «جنوبی» است، پس او آذربایجانی است؛ یعنی، ابن سینا متعلّق به آذربایجان و آذربایجان متعلّق به جمهوری آذربایجان به ریاست الهام علی اف و شرکا است. فکر نمی کنید این طور جعل تاریخ بیش از حد ابلهانه است. البتّه الهام علی اف نه سوادی دارد و نه تجربه و نمی تواند بداند امّا رفیق حیدر علی اف می دانست که همۀ دانشگاه ها و علمای اتّحادجماهیر هفتاد سال از این افسانه ها می بافته اند. امروزه از آن همه علم جز انبوهی کاغذ باطله برای خمیر کردن کردن باقی نمانده است. » (ماهنامه مهرنامه, شماره ۲۹, ص ۱۸۶)

در نظر حضرت استاد ابعاد عقب ماندگی و بی سوادی در آذربایجان بسیار وسیع است، چون تلویزیون آن کشور ابن سینا را یک آذربایجانی دانسته است! معلوم می شود اگر تلویزیون آذربایجان می گفت: ابن سینا یک پارسی گوی، پارسی دان از شهر پارس خیز بخارا است که در قدیمی‌ترین پایتخت پارسیان؛ یعنی، همدان به وزارت اشتغال داشته که در آن شهر درگذشته و به اجداد طاهرین پارسی خود پیوسته؛ به قلّه های دانایی و فرهنگ نزول اجلال می کرده است و آذربایجان شمالی به مهم ترین مرکز تمدّن و فرهنگ بعد از ایران بدل می شده است!

حضرت طباطبائی کردها را نیز در سر سفرۀ ناسزاگویی و بی سواد و بیشعور خوانی خود می‌نشاند و افاضه می فرماید:

« سال ها پیش دوست کُردی هم می گفت که چون مادر ابن سینا کرد بوده، باید او را کُرد به شمار آورد. در واقع این عقب ماندگی را با فلسفۀ ابن سینا ترکیب کنیم؛ باید بگوییم: فلسفۀ عقب ماندگی.»

بدون لحاظ کردن درستی یا نادرستی ادعای طرح شده باید گفت: معنی سخن آقای طباطبائی این است که همۀ شخصیّت های علمی، هنری و فرهنگی تاریخ در ربع مسکون باید به پارس و پارسی منتسب باشند و هر کس کاری و اندیشه ای غیر از این داشته باشد؛ ناخواسته فلسفۀ عقب ماندگی خود را عیان ساخته است. کُرد و تورک هم زمانی ارزش و اعتبار پیدا می کنند که خود را به آب کُر ما بچسبانند. اگر این نکته را یک نویسنده یا دانشگاهی فارس‌زبان ما بیان کند؛ خیلی محل اشکال نیست؛ مشکل اساسی بی هویّت ها و دارندگان هویّت های بدلی هستند که با ذوب شدن در هویّتی ساختگی خود را اسباب خنده و تمسخر دیگران قرار می دهند و از خود و اطراف خود هم خبر ندارند و نمی دانند که حتّی نخبگان فارس زبان ما هم با دیدن این همه بی ریشگی در ایشان احساس چندش کرده و بر مردانگی هویّت خواهان آذربایجانی درود می فرستند.

طباطبائی در مواجهه با واقعیّت غیر قابل انکار تعدّد اقوام و زبان‌ها در ایران نیز به کاهدان می زند و جوابی غلط و فاقد انسجام تحویل مصاحبه گر و خواننده می‌دهد:

« ایران به لحاظ تاریخی پیوسته ممالک محروسه بوده است. در ایران همیشه به چند زبان صحبت می‌شده است. دولت‌های ما نیز در مجموع دولت‌های بدی بوده‌اند، امّا همین دولت های بد ما از بسیاری دولت های پیشرفته اروپایی نظیر فرانسه که پس از پیروزی انقلاب ۱۷۸۹ با یک سیاست فرهنگی خشن همۀ زبان های رایج در کشورش را از بین برد و یکسان سازی کرد؛ بهتر عمل کرده اند. در فرانسه ده‌ها زبان وجود داشت که انقلاب فرانسه آنها را از میان برداشت، امّا تنوّع فرهنگی ایران این امکان را داده است که به طور مثال احمد کسروی در اندرونی خانه‌اش ترکی صحبت کند و در جامعه یکی از نویسندگان طراز اوّل فارسی باشد. بنابراین تعارضی وجود نداشته است که بخواهد برطرف شود، امّا اینکه برخی می‌گویند شما تحت ستم بوده اید و نمی دانستید که دارند به اجبار زبان فارسی را در مدارس به شما می آموزانند؛ مسئلۀ جدیدی است که پشتوانۀ فرهنگی و تاریخی ندارد و نشأت گرفته از ایدئولوژی های جدید است. » (مهرنامه, شماره ۲۹, ص ۱۸۶)

واقعاً پاسخ گویی به شخصیّت هایی از نوع جناب طباطبائی بسیار دشوار است. احتجاج با آقای طباطبائی در شرایطی که ایشان فرسنگ ها با شناخت واقعی مسئله فاصله دارند کار بسیار سختی است. ایشان از این مقدار شناخت هم بی‌بهره هست که بداند تا پیش از حاکمیّت سلسلۀ پهلوی مسائل زبانی در ایران موضوعیّتی نداشته و حکومت ها بر اساس سنّتی حدوداً هزار ساله، عمدتاً از فارسی به عنوان زبان کتابت بهره می برده اند و از سیاست محو و انهدام هیچ زبانی خبری نبوده و هیچ اهل زبانی زبان قوم دیگر را مزاحم یکدیگر نمی‌دیده است و این رویّه را نمی توان سیاستی ارادی برای این حکومت های به زعم ایشان بد به شمار آورد. فرانسه بدترین پرونده را در میان کشورهای مهم اروپایی در امر زبان ها داشته است و مثال آوردن از کشوری مردود در امر مسائل زبانی و مقایسۀ حکومت های خودی با یک کشور عقب مانده در امر مسائل زبانی و آنگاه ترجیح دادن حکومت های ایرانی بر عملکرد اهالی حکومت و سیاست در فرانسه مشکلی را حل نمی کند. ایشان می توانستند از کشورهای دیگری که به زبان های رایج در کشور خود به دیدۀ احترام نگریسته و حقوق زبانی همۀ مردم خود را به رسمیّت شناخته اند؛ مثال بیاورند.

یکی از استنادات طباطبائی برای ردّ درخواست های هویّت‌گریان آذربایجانی رفتار برخی فعالان آذربایجانی در خارج از ایران است. او با بیان این مثال می خواهد چنان القا کند که شخصیّت های خارج نشین غم زبان تورکی را ندارند و تنها برای لطمه زدن به ایران مسئلۀ زبان را به میان کشیده‌اند:

« من در میان دوستان آذری خارج که برخی از آنها حتّی از امپریالیسم فارسی و غیره سخن می گویند؛ هیچ یک را ندیده ام که به بچۀ خود ترکی هم یاد بدهد، امّا همین‌ها از پاریس و لندن و نیویورک شعار می دهند که بچه های تبریزی باید ترکی درس بخوانند. »   (مهرنامه, شماره ۲۹, ص ۱۸۶)

می توان باور کرد که برخی از دوستان تورک خارج نشین آقای طباطبائی حتّی به بچۀ خود نیز تورکی یاد ندهند و به جای آن یا زبان کشور محلّ اقامت و یا فارسی را به فرزندان خود آموخته باشند. بسیاری از آذربایجانی های ساکن در خارج یا تهران نشین از آذربایجانی بودن استعفا داده‌اند. از این رو فتاوای ایشان برای جوانان و همۀ گروه های هویّت‌گرای آذربایجانی مطاع نیست. حتّی در میان اهل سیاست آذربایجانی نیز برخی کسان را به اسم و رسم می شناسیم که بچه های خود را فارس بار آورده اند. این گروه اهل سیاست در مواقعی چند؛ بخصوص در زمان هایی که پای انتخاباتی در میان است و خود کاندیدا هستند یا در ستاد انتخاباتی کاندیدایی به دعاگویی یا جانفشانی مشغول هستند؛ در بارۀ حقوق زبانی و فرهنگی آذربایجان و اجرای اصول ۱۵ و ۱۹ قانون اساسی افاضاتی می کنند که به طور قطع و یقین این اظهار نظرها ریشه در انگیزه های حسابگرانه و منفعت طلبانه دارد. هویّت طلبان هوشیار آذربایجانی با طناب این دو گروه به ته چاه نمی روند و عقیده دارند گفته های این دو گروه تنها ارزش یک بار شنیدن توأم با جدّی نگرفتن را دارد. به عبارتی ساده تر هویّت‌گرای آذربایجانی به تشخیص خود متکّی است و می کوشد به مدد مطالعه و تحقیق برای برهانی کردن آرمان های خود و دفاع از سنگرهای اعتقادی؛ خود را آماده سازد.

کم اطّلاعی یا بی اطّلاعی مخالفان زبان تورکی از موقعیّت تورکی آذربایجانی در ایران حکایت مشهوری است. این مخالفان به دو دستۀ تورک و غیر تورک تقسیم می شوند. کسی در جایی به هم وطنان فارس زبان یا به طور کلّی هم وطنان غیرتورک ما چیزی در بارۀ زبان تورکی نیاموخته است. خودشان نیز اراده ای نکرده اند تا به احترام میلیون ها هم میهن تورک خود و میلیون ها مسلمان و همسایۀ تورک، یک دهم زمانی را که برای خواندن عربی یا انگلیسی یا هر زبان دیگری صرف کرده اند به یاد گرفتن زبان تورکی اختصاص دهند. آنها تنها به این نکته که زبان تورکی چیزی برای یاد دادن یا یادگرفتن ندارد اکتفا کرده و شاهنامه ناخوانده خود را استاد دانسته اند و در بارۀ فقر و ضعف زبان تورکی احکامی کلّی و قطعی صادر کرده اند. این گروه چون نمی دانند تا حدّی معذور هستند، لیکن کسی که خود تورک بوده؛ علی القاعده باید حداقلی از علاقه و تعصّب به زبان پدر و مادر خود و اجداد خود داشته باشد و اگر به دلایلی موجّه یا ناموجّه به شناخت علمی آن زبان هم اقدام نکرده، لااقل باید حدود را نگه دارد. حدود و اصول ایجاب می کند که هرکس زبان مادری خود را دوست داشته باشد و در موقعیّت های مختلف این علاقه را ابراز و اظهار کند، شعر و نثر و قواعد و سنّت های ادبی و تاریخ آن را یاد بگیرد و در شناساندن آن به دیگران کوشا باشد. حتّی ممکن است گاهی در ترجیح زبان مادری خود بر دیگر زبان ها بکوشد. اگر کسی نتوانست هیچ کدام از این امور را رعایت کند، حدّاقل می تواند از اظهار نظرهای منفی متکّی بر نادانی خود در بارۀ زبان مادری بپرهیزد. مع الأسف فیلسوف ما به هیچ اصلی معتقد نیست. او نه تنها زبان مادری خود را دوست ندارد و در برابر خطر نابودی آن ناراحت نیست، بلکه خواسته و ناخواسته از نابودی آن دفاع هم می کند.

ادامه دارد…

۹ دیدگاه‌ها

  1. آقای سر دبیر اسم این بی همه چیز را چجوری استاد دکتر مینویسی
    یک چوپان هم بیشتر از این سواد دارد

    37
    13
  2. نظریات این افراد اگرازسوی دولت منعکس نمی شد قطعا ما هم میلی به خواندن افکار گدا منشانه ایشان نداشتیم چیزی که باعث می شود ما دربرابر این چنین اشخاص موضع بگیریم حمایت بی چون وچرای دولت ازاین اشخاص است.همچنانکه رضا پالانی کسروی رایه وزارت می رساند و یا روحانی ازهمین طباطبایب تقدیرمی کنداینهاست دردما. و الا این افراد کثیف را با افکار کثیفشان تنها میزاشتیم.

    29
    11
  3. ایشان خودش ترک تبریز است

    ضمنا” از ترک ستیزان فردوسی و سعدی و حافظ را یادتان رفت

    15
    20
    • دوست عزیز ، این حرفها رو برای افرادی بزن که اندازه خودت بیسواد هستن و شعورشون هم اندازه خودته ! وگرنه همه میدانند اگر حافظ چند بیت در نقد ترکها گفته ، چند بیت هم در تمجیدشون گفته ، سعدی و مولوی و نظامی و عطار و جامی و … همینطور ، و البته شاعران تورکی گویی مثل نسیمی و فضولی و نوایی و ده ده قورقود و. یونس امره و … هم حتی نقد و تمجید کردن ولی حرفی از قوم پارس در میان نیست و بسیار موضوع جالب توجهیه

      و این طبیعی هست ، همچنانکه در ادبیات یونان هم از فرهنگ یونان تمجید و هم نقد شده ،

      و میمونه شاهنامه فردوسی که نماد نژادپرستی و عامل تفرقه در منطقه هست ، و زیرکانه سعی میکنی فردوسی رو کنار حافظ و مولوی و سعدی بیاری تا اینها رو یکی بدونی ولی خودتی !!
      هرچند فردوسی بدبخت هم در اواخر عمرش مثل سگ پشیمان شد و منظومه ((یوسف و زلیخا)) رو سرود که در مقدمه این اثر ابراز پشیمانی از خزعبلاتش در شاهنامه کرد ، و فعلا در ایران ممنوع الچاپه ولی مطمئنا روزی افشا خواهد شد

      اینا رو گفتم فک نکنی همه همسطح خودت هستن ابله.

      13
      7
    • آیدین زنگان تورکو

      ترک تبریز بود ولی الان ساتقینی بیش نیست.

      7
      6
  4. آذربایجان اوغلو

    مطلبیزدن فایدالاندیم، هامیسینی اوخودوم، منه بئله بیللندی کی پان فارسیسم ،هله ایسلامی ایراندا فعالیت ائلیر و اوندان حمایت ائلیللر، بیز میللتیمیزی اویاندیرمالییخ،چوخ ساغولون

    22
    8
  5. من اوایل با دیدن ایشان از مطالعه و تحصیل منزجر میشدم ، با خودم میگفتم مگه میشه ادم درس بخونه و در اروپا بخونه ، بعد یک پان ایرانیست حرام زاده بشه؟! اصلا مگه نژادپرستی و توهین نژادی با سواد مغایر نیست؟!
    البته بماند که بعد فهمیدم همه اندیشمندان بزرگ اجتماعی در ایران از یوسف اباذری و حواد میری و ارمکی تا ناصر فکوهی ، در دهان این جیره خوار شیر ناپاک خورده زدن
    حالا جالب اینه که همه رو بیسواد میدونه !
    البته یقینا فهمیده که ترکها هرگز دنبالرو سگهای پان ایرانیسم نمیروند ، از نوع حرف زدنش مشخصه که پی برده که اندیشه های نژادپرستانش رو به گور میبره و در کنار حکییییییییم کبییییییییییر حضرت فردوسی !! افسوس خواهد خورد

    21
    8
  6. واقعا این یارو اهل تبریز؟! ولی اگه درست یادم باشه یه جایی خوندم که این استادنما گفته اجدادش به تبریز مهاجرت کردند و در نتیجه تورک نیست! البته با توجه به سید بودنش بعید نیست ولی واقعا چطور، یکی که خودش از ساداته بجای اینکه به رگ عربی و هاشمی اش بنازه داره خودشو برای فارس ها حلق آویز میکنه؟! و به تورکها اهانت، مگر اینکه در نهههههههایت حماقت و بلاهت باشه! پیر خرفت!
    کل فرضیه اش هم چیزی جز ایرانشهربازی نیست که مزخرفات صد سال پیش شوونیست_ ماسون های زمان مشروطه و پهلویه. من شک ندارم اون ماموره که نظرات لژهای ماسونی رو بلغور کنه.

    بزار خلاصتون بکنم! ناف نخبگان متعصب این قوم رو با حکومت ساسانی بریدند و اگه هزار بار هم به قدرت برسند باز همون راه رو میرن!
    ساسانی اون حکومت ظالم پرمدعای متکبر طبقاتی تمام امنیتی غیر قابل اصلاح نژادپرست!

    9
    4
  7. همینکه اسمش را دیدم نخواندم چون فاشیستی بی مغز است فقط نظریات دوستان را خواندم. ترکم

    5
    2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *