خانه / آخرین اخبار / طباطبایی و مسئله فدرالیسم؛ علم ستیزی، بنیادگرایی و دیگری‌ستیزی

طباطبایی و مسئله فدرالیسم؛ علم ستیزی، بنیادگرایی و دیگری‌ستیزی

جناب طباطبایی و دوستانش به پاره ای از کلمات و اصطلاحات حساسیت تاریخی دارند از جمله فدرالیسم، حق تحصیل به زبان مادری، حق تعیین سرنوشت، تمرکززدایی از سیاست و ... اما همه اینها در یک بستر حقوقی و سیاسی تعریف شده‌اند، در جریان تحولات اجتماعی و سیاسی بالیده می شوند. تاریخ و علم به راه خود می رود. این راه به هر ناکجاآبادی که برود به سرزمین اسطوره ای و دل‌انگیز ایرانویج نمی‌رود.

یول‌پرس – مهدی اختیاری: تنها اندکی پس از آن که سید محمد خاتمی در جمع اعضای شورای شهر تهران، عنوان نمود که از نظر وی «مطلوب ترین شیوۀ حکومت مردمی ادارۀ فدرالی است» و در زمان وی طرحی برای پیاده سازی آن تدوین شده بود که هرگز اجرایی نشد، واکنشها به این سخنان آغاز شد. گذشته از آن که برخی آن را حربه انتخاباتی اصلاحطلبان برای کشاندن مردم به پای صندوقهای رأی در دو انتخابات آتی قلمداد کردند و همچنین برخی هم در گوشه و کنار به تأیید ضمنی این سخنان پرداختند، واکنش همراه با عصبیت و اعتراض سید جواد طباطبایی، فیلسوف سیاسی ایران و یکی از اعاظم مکتب ایرانشهری در دو یادداشت شتابزده بازتاب وسیعی خصوصا در مطبوعات و روزنامه های منتسب به جریان اصلاح طلبی پیدا کرد.

مهدی اختیاری- کارشناس ارشد علوم سیاسی و فعال مدنی

یادداشت اول بقدری عجولانه نوشته شده است که تقریبا میتوان گفت ارزش پرداختن بدان را ندارد. طباطبایی در یادداشت اول، خاتمی را فاقد صلاحیت اظهار نظر در چنین موضوعی دانسته و با یادآوری نقاط سیاه کارنامه سیاه دوران زمامداری اش (که طرح تدریس زبان مادری به زعم طباطبایی جز همین نقاط است) خواستار پس گرفتن حرف نسنجیده شد. ما در این یادداشت با یادآوری این مهم که طرح موضوع فدرالیسم و به طور کلی مطلوبترین شیوه حکومت در زمره مسائلی است که در فلسفه سیاسی بحث میشود و آقای خاتمی که دانش آموخته فلسفه است و همچنین سالیان مدیدی زمام اجرایی کشور را در بالاترین سطوح سیاسی بر عهده داشته میتواند در چنین موردی اظهار نظر نماید و اساسا به طور کلی سخن گفتن از فدرالیسم «ذنب لایغفر» نیست که طرح آن حتی با فرض عدم امکان یا امتناع در سپهر سیاسی کشور، نیازمند بازپس گیری باشد و خاتمی یا هر فرد دیگری مختار و مجاز است که در هر موضوعی اظهار نظرهای خودش را داشته باشد و سرانجام این نظرات در فضای نقد موشکافانه مورد بحث و بررسی واقع شود.

پس از این یادداشت اول، که در حد انشای دانش آموز دبیرستانی هم نیست درمی گذریم و به یادداشت دوم میرسیم. میخواهم در این مقال اظهارات این کاهن اعظم معبد ایرانشهری بررسی و نشان دهم که این یادداشت به لحاظ اخلاقی، دیگری ستیز، در چارچوب علم سیاست و تاریخ، بنیادگرایانه و ضد علمی و از منظر حقوقی، ناعادلانه است؟ پیشاپپیش باید بگویم که نگارنده در بحث حاضر به امکان و ضرورت روش فدرالی در اداره کشورمان ایران، نمیپردازد و آن را به یادداشتی دیگر موکول میکند.

دیگری ستیزی در مکتب ایرانشهری

طباطبایی آغاز نوشته اش را بنا به عادت مألوف مکتب ایرانشهری با یادآوری انگاره ای پرتکرار از تاریخ ایران آورده است. این فرض بنیادین طباطبایی و دوستانش است که ایرانیان مردمی فرهیخته و متمدن بوده که پیوسته مورد تاخت و تاز و ایلغار «نافرهیختگانی از عرب و ترک و مغول» قرار گرفته اند. این به تعبیر او، نافرهیختگان که پیشتر او آنها را خربندگان و فرزندان شمشیر خوانده بود چون به امیری رسیده اند، علی رغم به گفته او، «بی‌رسمی‌های» بسیاری که بر رعیت روا داشته اند سرانجام مغلوب و مقهور فرهن و ادب ایرانی شده و هر یک به فراخور چیزی از فرهنگ ایرانی آموخته اند.

سخن بی پایه تر از این نمیتوان گفت که مع الاسف از فرط تکرار در محافل عمومی و خصوصی، آادمیک و غیرآکادمیک، بقدری موجه و معقول جلوه داده شده که خود را از هر استدلالی بی نیاز می بیند. برای بی پایه بودن چنین استدلالی راه دوری نمیرویم. فقط همین نوشته سید جواد طباطبایی را یکبار دیگر بخوانید تا ببینید در همین نوشته‌اش که همسایگان ازلی و ابدی عربش را نافرهیخته خوانده، تا چه حد وامدار زبان و فرهنگ عربی است. کیست که نداند زبان فارسی کنونی محتاج مسلم زبان عربی است و اگر لغات عربی را از بسیاری از نوشته های فارسی باز پس گیریم، نوشته ها در حد لقلقه زبانی تنزل پیدا خواهد کرد.

برای پی بردن به تأثیر زبان و فرهنگ ترکی در اجتماع و فرهنگ ایرانیان که طباطبایی کم و بیش آن را معادل زبان فارسی میداند، نیازی به مراجعه به اسناد و نوشته های ترکی نیست. کافی است جناب استاد و مریدانش سر فرصت به لغت نامه دهخدا و یا فرهنگ عمید مراجعه کنند تا ببینند که چقد از امثال و حکم و لغات و اصطلاحات به تصریح این اعاظم محترم و مورد تأیید زبان فارسی، ترکی است؟

ما از تأثیر مغولان بر سپهر سیاسی و اجتماعی ایران به دلایل متعدد چیز چندانی نمیدانیم. جز اینکه «یاسای» چنگیزی برای مدتی مرجع حکومتداری ایلخانان و حکمرانان ترک تبار در ایران بوده است.

اگر اینها تأثیر این مهاجران به تعبیر طباطبایی نافرهیخته نیست، پس چیست؟ همین آقای طباطبایی و دوستانش مدعی اند که زبان ترکی در نتیجه ایلغار مغولان به سرزمین ایران تحمیل شده و جای زبان ادعایی آذری را در آذربایجان ایران گرفته است. با فرض درستی این ادعا (که البته نادرست است و مجال بررسی آن اینجا نیست) پس همین یک مورد تأثیرگذاری عظیم فرهنگی یک ملت است بر سرزمین و مردمی که زبان و فرهنگشان را بر پهنه گسترده ای از فلات ایران گستردند.

پس باید این فرض نامعقول تأثیرپذیری مطلق مهاجران ترک و عرب و مغول از فرهنگ ایرانی (که معلوم نیست چیست و ما آن را فارسی فرض میگیریم) به کناری نهیم و این فرض معقول را جایگزین کنیم که زبانها و فرهنگهای متعدد در این منطقه اعم از ترکی، فارسی و عربی و … پیوسته بر همدیگر تأثیر متقابل داشته و دارند. نا فرهیخته نامیدن ترکها، عربها و مغولان اساسا، نژاد پرستانه و قومگرایانه است. مکتب ایرانشهری این سخنان دیگری ستیز را بر مبنایی اسطوره قوم آریایی بنا نهاده است که احتمالا هیچ منطق علمی ندارد و با واقعیت تاریخی همخوان نیست. مریم سینایی ذیل کلمه آریایی ها در دانشنامه ایران می­نویسد:

به پندار آریایی‌ها جهان به هفت بخش (پهلوی: kišvara) تقسیم می‌شد و رشته کوهی دورادور آن را فرا گرفته بود. منطقه مسکونی عالم، یعنی جایگاه آریایی‌ها که در آن نزد ایرانیان ایرانویچ و نزد هندیان آریا وَرته نام داشت، در سرزمین میانی قرار داشت. (مریم سینایی، ذیل کلمه آریایی در دانشنامه ایران: ۶۱۹-۶۲۷).

مطابق نظر حاتم قادری، برای نامیدن ایران در اوستا از سه واژه خونیرس، ایرانویچ و سرزمین آریایی­ها استفاده است. نحوه نگرش ایرانیان به سرزمینشان از اقلیم‌­شناسی اسطوره­ای متاثر بود. بر اساس اساطیر، زمین به هفت بخش تقسیم می­شد که شش قسمت دور تا دور دایره­ای فرا می­گرفت و در مرکز دایره، اقلیم هفتم یا همان خونیرس قرار داشت و در مرکز این اقلیم ایرانویج جای گرفته بود. ایرانیان در بین ملل دیگر، خود را از  نژاد اصیل، شریف و ازاده­ می­دانند و سایر نژادها را انیرانی و فرومایه تلقی می­کنند (قادری و رستم­وندی، ۱۳۸۵).

تا اینجای کار مشکلی نیست. اسطوره ها حول و حوش باور و فرهنگ هر ملتی در جریانند. آغاز یونان با اسطوره است و تداوم آن با حکمت و فلسفه. مشکل اینجاست که نشاندن اسطوره بجای تاریخ، بجای استدلال، بجای سیاست و فلسفه فاجعه می آفریند. به آفت فکری دامن میزند و فلج مغزی کسانی را سبب میشوند که دنیا را همچنان از منظر اسطوره هایی می بینند که بی هیچ مقدمه ای و بی نیاز از هر علتی و زمینه ای، ناگهان در اقلیمی می رویند. از این منظر، دیگران مزاحمانی نابرابر و ناحقوق هستند که شایسته نام رعیت هم نیستند. تمام شئون و منزلت و حقوقشان انکار میشود و این همان دیگری ستیزی است که در عمق جان و ذهن و روان این ایرانشهریان متوهم و اسطوره زده ریشه دوانده است. این دیگری ستیزی باعث شده است به محض این که سخن از تقسیم قدرت و لزوم تمرکززدایی و تدریس زبان مادری به میان آید، پیروان مکتب ایرانشهری نگران و مضطرب به اعتراض و مخالفت برخیزند. با انواع لعاب مدرن هم این مخالفت آراسته شود، باز مبنایی دیگری ستیز دارد و علاوه بر آن با واقعیتهای تاریخی منطبق نیست.

البته انگاره و مفروض دیگر آقای طباطبایی هم که حکومت ترکان و عربها را حکومت خربندگان و فرزندان شمشیر قلمداد کرده، اگر به بوته نقد گذاشته شود چندان از این آزمون سربلند بیرون نخواهد آمد. مثلا حکومت سامانیان و یا همین اواخر پهلویها که ترک و عرب نبودند آیا خیلی دموکراتیک بوده است؟ به عنوان یک نمونه تاریخی باید عارض جناب طباطبایی شوم که بی رسمیهایی که داریوش هخامنشی کرده در کتیبه منسوب به خودش در تاریخ ضبط است و او در آن کتیبه از شکنجه مخالفان (قطع دست و پا و فرو کردن تیر در مقعد) آنچنان که پی­یر لوکوک در کتاب کتیبه­های هخامنشی و در صفحات‌ ۲۳۸-۲۴۳ ترجمه ای از آن را به دست داده، سخن گفته است. این شیوه برخورد با مخالفان با معیار ارزشهای هر عصر و فرهنگی و در قبال هر ملتی و مخالفی روا داشته شود، «بی رسمی» است و البته که این بی رسمی متوجه نافرهیختگان لیست شده در یادداشت جناب طباطبایی نیست. واقعیت این است که قدرت سیاسی و بدست آوردن و اعمال آن در این سرزمین تا حد زیادی و پیوسته متکی به قدرت شمشیر بوده و تا بوده «الحق لمن غلب» بوده است.

حقوق شهروندی در یادداشت طباطبایی

واقعیت دیگر این است که بنا بر عقیده حسین بشیریه «در طی تاریخ، امپراتوری­های بزرگ همواره در برگیرنده اقوام و نژادهای گوناگون بوده­اند. امروزه هم کشورهایی که دارای پیشینه امپراتوری بوده­اند دارای ترکیب قومی و نژادی بیشتری هستند» (بشیریه، ۱۳۸۸: ۲۸۰). ایران هم تا جایی که در تاریخ پیش میرویم باهمستانی بوده از اقوام و مذاهب گوناگون که دوام و بقای آن نه متکی به پیش درآمد اسطوره ای آن، به حفظ و پاسداشت حقوق برابر همه باشندگان و شهروندانش است. همه این حقوقی که برشمردیم از جمله حق تحصیل به زبان مادری و تمرکززدایی از اقتصاد و سیاست کشور که امکان تحقق آنها در ساختار فدرالی کم و بیش بیشتر است، هم از منظر حقوقی، از منظر اخلاقی و هم از منظر مصلحت اندیشانه و نیز از بعد زیبایی شناختی موجه و معقول و البته ضروری است. برای بررسی این مدعا بررای یک نمونه میتوان به اظهارات ملکیان فیلسوف اخلاق رجوع کرد.

با محرومیت انسان­ها از آموزش زبان مادری، من معتقد هستم نه فقط یک ملت و یک گروه را از بین می­بریم و نه فقط یک نسل را نابود می­کنیم، فراتر از آن انسانیت را از بین می­بریم… وقتی ما زبان مادری را از انسان­ها دریغ می­کنیم، بر وفق همه نظام­های ارزش­گذاری مرتکب خطا می­شویم. یعنی هم از لحاظ نظام ارزش­گذاری حقوقی، هم از لحاظ نظام ارزش­گذاری اخلاقی، هم از لحاظ نظام ارزش­گذاری زیبایی­شناسانه و هم از لحاظ نظام ارزش­گذاری مصلحت­اندیشانه» (زارع کهنمویی، ۱۳۹۳: ۳۶-۳۷؛ نسخه الکترونیکی).

بررسی تفصیل نقطه نظر ملکیان و بطور کلی حقوق قومی موضوع این مقال نیست. این نمونه از این جهت آورده شد که نشان دهد که طرفداران مکتب ایرانشهری چگونه و با هر متر و معیاری که حساب کیم دچار اشتباه و خطا هستند. دستکم از منظر زیبایی شناسانه ایرانشهریان که تنوع انسانی موجود در پهنه ایران کنونی را بر نمی تابند باید بدانند همان گونه که حفظ تنوع زیستی گونه­های گیاهی و جانوری حیاتی است، حفظ تنوع اکوسیستم انسانی هم مهم و ضروری است. تنوع زبانی و فرهنگی هم یکی از میراث­های تنوع انسانی در ایران است. و از منظر اخلاقی هم مخالفت با تقسیم قدرت سیاسی و تمرکز زدایی سیاسی و فرهنگی و اقتصادی مخالف قاعده زرین اخلاق است که میگوید: «آن چه را برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و ان چه را برای خود نمی پسندی برای دیگران هم مپسند».

باری، جناب طباطبایی اظهار داشته اند که «رئیس جمهور اسبق بیش از من اطلاع دارد که ما پیوسته فاقد امتیاز و حقوق بوده‌ایم و هرگز نیز شهروند نبوده‌ایم، اما به عنوان یک ملّت در برابر دشمنان مشترک، برادران عرب، ترک، مغول و افغان، پایداری کرده‌ایم. آیا بیشتر از این می‌توان ملّت واحد بود که ما بوده‌ایم؟ » می بینید در تعریف طباطبایی از ملت اساسا ساکنان کنونی ایران که به هر دلیلی و ترتیبی غیر فارس هستند اساسا شهروند نیستند که حقوقی بر آنها مترتب باشد. آنها دشمن مشترک هستند و مقابله با آنها به انحا مختلف ضروری است. در این مورد هیچ کس نمی تواند طباطبایی را از این خطای آشکار بازدارد و البته خیلی هم نیازی نیست. او سرسپرده مکتبی ایرانگرایانه و باستان پرستانه است که پدرانی چون افشار، کسروی و شیخ الاسلامی داشته است. مگر تلاش این متفکران در بسط زبان فارسی و ریشه کن کردن زبان های دیگر اجتماعات فرهنگی در ایران در صد سال گذشته راه به جایی برده که تلاش او به جایی و سرانجامی برسد؟ این پیر مکتب ایرانشهری که عرض خود می برد و زحمت ما میدارد اگر از تاریخ نمی آموزد، حداقل در جایی که این یادداشت را نوشته یعنی در واشنگتن، نگاهی به دور و برش بیاندازد و ببیند که در دنیای مدرن، فدرالیسم شکل پذیرفته و الگوی حکومت بسیاری از کشورهاست که موفقیت ها و نیز شکستهایی داشته است. و صرفنظر از همه آنها سخن گفتن از آن تابو نیست. اما احتمالا در این مورد که «امکان تحقّق فدرالیسم در ایران بیشتر از امکان تحقّق مجلس و جمهوریت نیست!» حق با طباطبایی باشد نه به این دلیل که بنا به گفته او، لغت «ملی» از پی «مجلس» حذف شده و با کلمه «اسلامی» جایگزین شده بلکه به این دلیل که خود واژه ملت ایران در تعریف طباطبایی و همفکرانش به کلمه «ملت فارس» تقلیل یافته است. ریشه این تقلیل گرایی هم به همان نگاه بنیادگرایانه برمیگردد که تعریف ملت را نه واقعیات معاصر بلکه در دوردستهای گم شده تاریخ جستجو می کند. خود به ناکجاآبادی راه میبرد که دیگران را از آن بر حذر میدارد.

نگاه بنیادگرانه به تاریخ و سیاست

طباطبایی در آغاز نوشته اش تقریبا همه کسانی را در این چهل سال بر این سرزمین حکم میرانده اند را نسبت به ویژگیهای سرزمین ایران، بی اطلاع خطاب کرده و از قول قائم مقام مدعی شده که اینان «عمل دیوان» نمی دانند و از قول عین الدوله، متذکر شده که دانش زمامداران مورد اشاره طباطبایی به «قوه حافظه و لافظه» متکی بوده و لذا خاتمی به تعبیر وی، لغت بازی است که سخن بی مبنا گفته است. طباطبایی میگوید:« ادعای رئیس جمهور اسبق مبنی بر این‌که فدرالیسم بهترین شیوۀ ادارۀ کشور است، به‌رغم ظاهر فریبنده و در مواردی درستی دارد، اما به گونه‌ای که رئیس جمهور اسبق بیان کرده هیچ چیزی در آن نیست که به لحاظ علم سیاست درست باشد.» سپس جناب طباطبایی ضمن اینکه بحث در مورد تفصیل این ادعا را به نوشته دیگری موکول کرده در بحثش از فدرالیسم به گزاره هایی مختصر از جان جی، از پدران بنیانگذار ایالات متحده و از نویسندگان مقالات فدرالیست در آن مقطع بنیادگذاری اکتفا کرده است. اما چه کسی است که نداند، فدرالیسم به عنوان یک ترم سیاسی دارای یک پیشینه ای است که در سیر تحولات سیاسی و اجتماعی بالیده، متحول شده، در مواردی به موفقیتهایی نائل آمده و در جاهایی هم شکست خورده است. در مواردی هم بسته به امکان و اجازه جغرافیا و تاریخی سرزمینی که پذیرایش بوده بازتعریف شده و سر و شکل متفاوتی یافته است. بدون اینکه وارد بررسی این سیر تاریخی شویم و صرفنظر از ارزیابی کارنامه فدرالیسم در همه اشکال آزموده شده اش، باید بگوییم که نظرات جان جی در مورد فدرالیسم مربوط به زمان طفولیت و نوزادی فدرالیسم است و هرگز این اصطلاح در همان سر و شکلی متوقف نمانده که جان جی توصیفش کرده است. به طور کلی، فدرالیسم را بنا به تعریف دنیس روگمونت (Denis De Rougemont) در دیکشنری بین­المللی فدرالیسم، می­توان «سیاستی تعریف کرد در جستجوی اتحاد همراه با تضمین استقلال» و یا آن را «سیاست گروه­های مستقلی دانست که در جست و جوی تضمین استقلال خود از طریق اتحاد هستند» با این تعبیر، فدرالیسم راه­حلی است برای مسئله حکومت یک دولت بر اجتماعات گوناگون با در نظر گرفتن ملاحظات تاریخی، اجتماعی، جغرافیایی و اقتصادی هر کشور (خوبروی پاک، نقدی بر فدرالیسم، ۱۳۹۱: ۲۲). بدین ترتیب، اگر فدرالیسم را تقسیم تمرکز و قدرت در سرزمینی تعریف کنیم که همه امکاناتش در تهران متمرکز شده و همه توان و توش فرهنگی اش بر گرده زبان و ادب فارسی گذارده شده، پس چرا نباید این مدل برای ایران آزموده نشود؟ چه مانعی وجود دارد که امکان اجرای آن دستکم مطالعه شود، نقد و بررسی شود و نتایج به ارزیابی و داوری صاحبان خرد و اندیشه و ذیصلاحان امر واگذارده شود؟

البته بر خلاف ادعای طباطبایی که طرح موضوع فدرالیسم از سوی رئیس جمهوری اسبق را با علم سیاست مغایر میداند، باید گفت که علم سیاست به راه خود میرود و ابایی از پرداختن به این موضوع ندارد. در واقع، فدرالیسم یکی از جذاب­ترین و پرتکرارترین راه­‌حل­های ارائه­ شده برای حل گوناگونی­های جوامع در جهان بوده که در ایران نیز تکرار شده است. این ایده موافقان و مخالفان فراوانی در ایران دارد. در عین ابعاد متعدد اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دارد و صرفاً به گوناگونی فرهنگی و قومی اشاره ندارد. خوبروی­پاک در کتاب «نقدی بر فدرالیسم» که در پنج فصل تنظیم شده است، ضمن تعریف فدرالیسم و بررسی شکل و شیوه دولت فدرال، نگاهی تاریخی و انتقادی به فدرالیسم در جای جای جهان کرده و معتقد است که فدرالیسم با چهارچوبی که در غرب شناخته شده جوابگوی جامعه ایرانی نیست و باید به دنبال راه حل دیگری بود و آن هم بازگشت دوباره به قانون اساسی مشروطه و اصول مربوط به «انجمن­های ایالتی و ولایتی» و بازتعریف آنها متناسب با جامعه امروز ایران. اما راه حل خوبروی پاک، در واقع بیش از هر چیز، ارائه نسخه­ای بومی­شده از فدرالیسم تا نقد و رد آن. وی با نقد نظریات طرفداران «خودمختاری اقوام ایرانی» راه حلی ارائه داده که خودش آن را «راه حل ایرانی» خوانده است. او معتقد است که اصلاحاتی در سه زمینه حقوقی و اداری، فرهنگی و اقتصادی در قانون انجمن­های ایالتی و ولایتی می­بایست صورت گیرد. تفصیل این نظرات را در کتاب آقای خوبروی پاک و خصوصا در صفحات ۲۲۸ تا ۲۴۰ کتابش میتوانید بخوانید.

گذشته از آن، الگوی فدرالیسم اقتصادی هم مورد توجه متفکران و حتی سیاست­مدارن قرار گرفته است. مهم­ترین متنی که تا بحال در این مورد منتشر شده، طرحی است که به محسن رضایی، یکی از سرداران جنگ ایران و عراق و سیاستمدار فعلی منتسب است. این طرح در جریان انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ ش. مطرح و در سال ۱۳۹۰ ش. به صورت یک کتاب منتشر شد. فرض اولیه این برنامه و ایده اقتصادی این است که کشور به لحاظ سیاسی و اجتماعی توسعه­یافته است ولی به لحاظ اقتصادی نه. رضایی ضمن بررسی پیشینه الگوهای برنامه­ریزی توسعه­ای در کشور و برشمردن مدل­ها و رویکردهای توسعه در جهان، سابقه مدیریت فدرالی در ایران را مرور کرده و «توسعه مردم­محور» را بر پایه طرحی فدراتیو با ایجاد مناطق فدرال اقتصادی برای ایران مناسب تشخیص داده است. وی معتقد است که این سابقه فدرالی در قانون «انجمن­های ایالتی و ولایتی» مشروطه نیز منعکس گردید ولی ایجاد دولت مرکزگرای مدرن در دوره رضاشاه نقطه پایانی بر ساخت تاریخی و دیرین فدرال در ایران بود (رضایی، ۱۳۸۹: ۱۵۷-۱۷۰).. خوانندگان مشتاق و علاقه مند، تفصیل این طرح را نیز در کتاب منتسب به محسن رضایی میتوانند بخوانند. در نهایت بنظرم، جمله ای از دانیل بل شایسته یادآوری است که با واقعیتهای کنونی سرزمینمان همخوان است: « نهاد دولت ـ ملت برای مسائل بزرگ زندگی بسیار کوچک و برای مسائل کوچک زندگی، بسیار بزرگ». این که همه سرنوشت آذربایجان یا کردستان یا بلوچستان و … در مرکز دولت ملت ایران یعنی تهران رقم بخورد مسئله ای نیست که مقبول و موجه و منطقی باشد. بنظر این همه حرف خاتمی بوده که با طرح و اجرای شوراهای اسلامی شهر و روستا در مقطع زمامداری اش در مسند اجرایی کشور، تا حدودی از میزان تمرکزگرایی تصمیم گیری در کشور کاسته و احتمالا فدرالیسم کمک بیشتر و بهتری به این موضوع میکند.

پس با این توضیحات، از قضا این خاتمی نیست که سخن بی پایه گفته است. بلکه این سخنان طباطبایی است که به راهی غیر از علم سیاست میرود و سر از اسطوره ایران و سرزمین ایرانویج ادعایی در می آورد. البته اگر ایده فدرالیسم از فردی غیر از خاتمی و از سوی کسانی مثل نماینده تبریز (به فرض آقای پزشکیان یا آقای اعلمی) یا نمایندگان کردستان و بلوچستان مطرح میشد و یا فعالان مدنی این مناطق یاد شده، مطرح میشد، زحمت آقای طباطبایی زیاد نمی‌شد و این خادمان معبد ایرانشهری با گفتن این جمله که این حرفها بوی تجزیه‌طلبی می‌دهد و گویندگانشان پانترک و یا پان ترک و ضد ایران هستند، نیازی به آسمان و ریسمان بافتن نمی یافتند اما بهر حال وقتی رئیس جمهوری چون خاتمی که یزدی است، شیعه است، فارس و خود نمادی از قدرت مرکز است و به یک معنا تمام تبعیضات مثبت را داراست، دیگر این برچسبها از موضوعیت می افتد، این فحش ها کارساز نیست و لاجرم ناگزیرند که دشنامها و برچسبهای جدیدی خلق کنند که برای مرکزنشینانی که از قضا روزگاری مسندی اجرایی یا منصبی سیاسی داشته اند هم کارگر افتد. البته جناب طباطبایی به اینها هم بسنده نکرده و سر آخر با گفتن که در شرایطی که کشور دچار بحرانی ژرف و فقر گسترده است، سخن گفتن از فدرالیسم نابجاست، به صحرای کربلا زده است. او میگوید « ملّتی فقیر و فاقد حقوق نمی‌تواند دربارۀ مصالح عالی خود تصمیم درستی بگیرد» اما کدام ملت؟ احتمالا برای چنین ملتی از منظر جناب طباطبایی فیلسوفی سیاسی چون او صلاحیت تصمیم گیری دارد. فیلسوفی که به برادران ترک و عرب و کرد و بلوچ که خواهان حقوق برابر و احترام و عزت متقابلند، به چشم دشمن و مهاجر نافرهیخته مینگرد، نتیجه تصمیماتش از پیش مشخص است. مگر نه این است که این نگاه دستکم قریب شصت سال در عهد پهلوی که به زعم طباطبایی خربنده و فرزند شمشیر هم نبودند، حاکم بود و افشارها و کسرویها بر پالایش زبان و فرهنگ اصرار و ابرام ورزیدند؟ نتیجه چه شد؟ اگر نتیجه میداد که دشواره ای بنام فدرالیسم، دشواره ایران نبود، مسئله قومی مسئله ایران نبود و خاتمی هم گوینده آن سخن نبود.

سخن را کوتاه کنم. جناب طباطبایی و دوستانش به پاره ای از کلمات و اصطلاحات حساسیت تاریخی دارند از جمله فدرالیسم، حق تحصیل به زبان مادری، حق تعیین سرنوشت، تمرکززدایی از سیاست و … اما همه اینها در یک بستر حقوقی و سیاسی تعریف شده اند، در جریان تحولات اجتماعی و سیاسی بالیده می شوند. تاریخ و علم به راه خود می رود. این راه به هر ناکجا آبادی که برود به سرزمین اسطوره ای و دل‌انگیز ایرانویج نمیرود. مردم ایران هم با پذیرش واقعیت تاریخی و علمی است که سرانجامی عزتمند و سعادتمند خواهند داشت. در سرزمین شعرا، نقل شعری از یونس امره، شاعر ملی ترک، شاید زیره به کرمان بردن باشد (البته از دید طباطبایی نقل شعر ترکی شاید سند جرمی دال بر پانترک بودن باشد) اما بهر حال حسن ختامی لذیذ بر بحثی غلیظ است و دعوتی است به دوستی و همراهی مردمی که دوستدار صلح و برابری اند:

بؤلوشورسک توخ اولوروز

بؤلونورسک یوخ اولوروز.

 

منابع

سید جواد طباطبایی (۱۳۹۸) یادداشتها در جواب اظهارات خاتمی، منتشر شده در کانال تلگرامی شخصی

اصغر زارع کهنمویی (۱۳۹۵) پایان تک­زبانی؛ سیزده گفتگوی پژوهشی درباره حقوق قومیت­ها، تبریز، نشر موغام

محمدرضا خوبروی پاک (۱۳۹۱) نقدی بر فدرالیسم، تهران، نشر پردیس دانش

مریم سینایی، ذیل کلمه آریایی در دانشنامه ایران، صفحات ۶۱۹-۶۲۷

حسین بشیریه (۱۳۸۸)، جامعه‌شناسی سیاسی، چاپ۱۲، تهران: نشر نی

حاتم قادری و تقی رستم وندی (۱۳۸۵) اندیشه ایرانشهری (مختصات و مولفه های مفهومی)، نشریه علوم انسانی الزهرا، دوره ۱۶، شماره ۵۹، صص ۱۲۳-۱۴۸

 

۱۰ دیدگاه‌ها

  1. ایت هورر کروان گئچر

    واژه خونیرس واژه ای ترکی است از ترکیب “خون” (یا همان قوم هون) + یرسی (زمینش) به معنی سرزمین قوم هون
    زمانی که به ایران فعلی اطلاق می شده اقوام هندی هنوز پایشان به این مناطق نرسیده بود

    20
    14
  2. سلام-منشور رسمی و مرجع مسلمانان جهان قرآن و روایات رسیده از ائمه معصومین(ع) و نهج البلاغه وعقل می باشد در اسلام زبان برتر معنی ندارد انسان والا کسی است که آنچه برخود می پسندد بر دیگر هم نوعان خود نیز پپسندد والا هرچه قدر هم که از دین دم بزند منافقی بیش نیست ملاک برتری انسانها تقوای الهی است ما باید توجه کنیم آیا امام زمان (ع) انشالله که تشریف آوردند برای رسمی کردن زبان عربی در جهان می آیند یا برای در هم کوبیدن کانونهای ظللم وستم و پان بازیهای احمقانه و زآد پرستانه اطاقهای فکر راستین انقلاب اسلامی باید اجازه ندهند افکار افراد کینه جو حسود مالیخولیائی احمق نژاد پرست در تصمیمات آنها تاثیر بگذارد در طول تاریخ اسلام اینگونه افکار ومشابه آن به اسلام ضربه زده

    19
    4
  3. از نظر بنده امسال طباطباییها انسانهای شیادی هستند. خلق و خوی اینجور افراد شیاد به این صورت است که اول فضای یک حامعه و ارزشها و ضد ارزشهای یک جامعه هدف رو آنالیز میکنند و برای سواری گرفتن از افراد آن جامعه وارد عمل میشوند.فرضا اگردر یک جامعه مثلا ریش و شلوار گشاد جزو ارزشهای آن جامعه باشه و انسانها هرچه قدر که ریششان درازتر و شلوارشان گشادتر باشد دارای ارج و قرب بالاتری باشند با ارزشتر میشوند و مورد توجه و به تبع آن جایگاه اجتماعی آنها بالا میرود و از منافع این جایگاه منتفع و بهره مند میشوند. امثال طباطباییها به محض فهمیدن این جور ارزشها و ضد ارزشها سریعا تغییر شکل داده و ریشی تا نوک انگشتان پا و شلواری به اندازه خوابگاه چند نفر میپوشند. برایشان حق و باطل یا درست و غلط و خدا وشیطان اهمیتی نداردو به قول گفتنی دنبال کباب بره هستند و لا غیر. در راه رسیدن یه کباب بره به هر شکلی که بگید در میآیند.اگر لازم باشد سفر مکه میرود و همان شخص اگر لازم دید رقص سامبای برزیلی هم انجام میدهد. این شخص از احساسات جامعه فارسی دارد سواری میگیرد و فارسها باید حواسشون رو بیشتر جمع بکنند و مواظب این جور افراد که کاسه داغتر از آش هستند باشند و سواری به این جور افراد ندهند. البته این جور افراد برای نفوذ و بهره کشی از در حب و دوستی وارد میشنود که تشخیص نیتشان سختتر میشود. وارد شدن از در حب یعنی اینکه یکی شروع میکنه به تعریف و تمجید از شماها و ۹۸ درصد افراد از تعریف و تمجید خوششان میابد و کمتر کسی میپرسد که فلانی برای چه از ما داری تعریف میکنی؟ مثلا فارسها و یا ترکها و یا اعراب رو جمع کنید یک جا و شروع کنید به گفتن اینکه شماها یک زمانی بیشتر از نصف کره زمین تحت فرمانتان بوده و … از این جور بزرگ نماییها . فکر نکنم از این جمعی که هست کسی بلند بشه و بگه فلانی این اطلاعات دوست داشتنی رو از کجا داری میگی؟ به این ترفند میگویند وارد شدن از در حب یا دوست داشتن که از شگردهای استعمار پیر برای خوراندن تفکرات جدید و شستشوی مغزی میباشد.
    این بنده خدا طباطبایی از راه باستانگرایی دفتر و دستکی برای خود زده و برو بیایی درست کرده حالا یه نفر پیدا شده به نام پور پیرار مرحوم که بساط و دکان اینها را به آب بسته .خوب این بنده خدا چه کار بکنه تو این سن بیکار بشه و برای ارتزاق بره دنبال جمع کردن ضایعات؟ یه کم به او حق بدهید.

    11
    11
  4. «اطاق های فکر راستین انقلاب اسلامی باید اجازه ندهند افکار افراد کینه جو حسود مالیخولیائی احمق نژادپرست در تصمیمات آنها تاثیر بگذارد»
    تو نمی خواد خونتو کثیف بکنی اون اتاق های فکر ککشون هم نمی گزه! شب بخیر کوچولو!

    4
    10
  5. حق تعیین سرنوشت باید اجرا شود
    ملت ایران نمیخواهد سرنوشتش را با هویت ترکی گره بزند

    12
    10

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *