خانه / آخرین اخبار / سیّد جواد طباطبائی و زبان تورکی – قسمت پایانی
تورک‌ستیزان ایران (15-3)

سیّد جواد طباطبائی و زبان تورکی – قسمت پایانی

جواد طباطبایی با گستاخی نسبت به زبان‌های غیرفارسی می‌گوید: زبانی که اندیشه ای را بیان نمی کند؛ یعنی، بیان فرهنگی گسترده و پیچیده نیست، حتّی اگر بتواند در برابر زبان مهاجمان مقاومت کند؛ نمی تواند پایدار بماند و اهمیّت پیدا کند. دو زبانی که از آن پس در مرزهای شرقی و غربی ایران پیدا شدند؛ چنین وضعی دارند. بخش مهمّی از ادب زبان اردو، اگر از نوشته های شرعی صرف نظر کنیم، از فراورده های نه چندان جالب ادب فارسی فراهم آمده است. ترکی عثمانی نیز چنین وضعی دارد. اگر چه زبان ترکی به زبان های روم شرقی چیره شد، امّا چون حامل فرهنگ نوشته نبود؛ ناچار با تبدیل شدن به قالب ادب فارسی به زبان امپراتوری عثمانی تبدیل شد.

یول‌پرس: در بخش پانزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات سیدجواد طباطبایی می‌پردازیم که قسمت اول و دوم تفکرات این فرد در لینک‌های زیر قابل مشاهده است:
http://yolpress.ir/?p=85216
http://yolpress.ir/?p=85328

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

سیّد جواد طباطبائی و زبان تورکی

طباطبائی بعد از فراغت از بند کردن به همسایگان ایران، سراغ یونان هم رفته تا با زیر اخیه کشیدن یونان، یک فضیلت معنوی منحصر به فرد دیگر برای ایران فراهم کند:

« توضیح این کلیّت در کثرت وحدت آن، اگر از منابع تاریخ باستانی ایران صرف نظر کنیم که مورد پیچیده ای است؛ یعنی، دریافتی که ایرانیان از خود پیدا کردند، مثل سنگ نوشته های باستان، نخست در اروپا ممکن شده است. یونان خود را در آیینۀ ایران دیده و خود را در آن؛ یعنی، در تعارض با آن، فهمیده. این دریافت از یونان که آغاز اروپاست به اروپا انتقال پیدا کرده، امّا یونان در مقایسه با ایران می توان گفت از میان رفته است. یونان امروز کشور توسعه نیافته ای است که دو هزار سال با تاریخ باستانی خود فاصله دارد. یونان دورۀ مسیحی ندارد در حالی که ایران تداومی دارد که برای یونانیان شناخته شده نیست. ایران باستانی تاریخی دارد که در دورۀ اسلامی و دوران جدید آن تداوم پیدا کرده است؛ کشوری واحد با دوره های تاریخی به هم بسته و پیوسته. اهمیّت یونان کنونی به خاطر این است که اروپای جدید نظریّۀ وحدت اروپای فرهنگی و سیاسی را تدوین کرده و آن را خاستگاه خود تلقّی کرده است. اگر اروپا نبود؛ یونان تمدّنی مانند مصر باستان می بود. »

آقای دکتر طباطبائی فرموده‌اند: یونان خود را در آیینۀ ایران دید و خود را در تعارض با ایران شناخت. این خود را در آیینۀ ایران دیدن و خود را در تعارض با این شناختن یعنی چه؟ اگر قبول داریم که اشیاء با ضدّ خود شناخته می شوند؛ لابد ایران نیز وجود خود را در تعارض با یونان شناخته است؛ پس دیدن و شناختن این، با دیدن و شناختن آن، در ! پذیرش ادّعای جناب طباطبائی زمانی میسّر است که بپذیریم یونان در خلأ به سر می یرده و هیچ همسایه یا معارض دیگری نداشته است. آنچه در این بخش رخ می دهد یک بازی رازآلود با کلمات است و جملۀ ایشان متضمّن مفهوم روشنی نیست. حداکثر می توان گفت آقای طباطبائی از سر به سر گذاشتن اقوام در دسترس خسته شده و میل کرده اند محض تنوّع قدری هم سر به سر یونانی ها بگذارند.

نکتۀ جالب تر زمانی بروز می کند که آقای طباطبائی می گویند: یونان در مقایسه با ایران از بین رفته است! در مقابل هم می‌فرمایند که ایران در مقایسه با یونان دارای تداوم تاریخی است. این دیگر میدان فراخی برای مباحثه می گشاید. سرآغاز ایران آقای طباطبائی و هم فکران ایشان ـ و نه ایران ما ـ با آغاز کار سلسلۀ هخامنشی مقارن است و کوروش به نوعی برای ایران آدم ابوالبشر محسوب می گردد. اگر این آغاز را لابد فرض کنیم؛ در تداوم تاریخی ایران توقّف های متعدّدی به وقوع پیوسته است. توقّف اوّل حملۀ اسکندر ـ البتّه اگر حملۀ اسکندر مقدونی یا لااقل مقدونی بودن موجودی به آن نام واقعی باشد. ـ توقّف دوم حاکمیّت اشکانیان، چرا که اگر حاکمیّت اشکانیان توقّف نبود؛ ابوالفضل بیهقی نمی گفت: « … و امّا اردشیر بابکان؛ بزرگتر چیزی که از وی روایت کنند، آنست که وی دولت شدۀ عجم را بازآورد. » و ساسانیان نیز دمار از روزگار یادگارهای اشکانی درنمی آوردند. حملۀ اعراب توقّف سوم، حاکمیّت تورکان غزنوی، سلجوقی و خوارزمشاهی توقّف چهارم، حاکمیّت مغولان توقّف پنجم، حاکمیّت دوبارۀ تورکان و اتابکان پرشمار تورک در اقصی نقاط فلات ایران توقّف ششم. از اینجا به بعد اوضاع کمی متفاوت تر می شود. یک دیدگاه حاکمیّت تورکان صفوی را ادامۀ همان توقّف به شمار می آورد و می گوید: این توقّف تا سوم حوت ۱۲۹۹ ادامه پیدا کرده است. دیدگاه دیگر می گوید با حاکمیّت تورکان صفوی در سال ۹۰۶ کشور ایران احیا شد و یک بار دیگر با نام ایران در جغرافیای سیاسی دنیا پدیدار گشت.

می توانیم قسم بخوریم که از فردای سال ۲۱ هجری قمری تا سال ۹۰۶ کشوری با نام ایران در جغرافیای منطقه وجود ندارد. هر چند در این مدّت حکومت های مقتدری چون غزنوی، سلجوقی، خوارزمشاهی، سامانی، صفّاری، طاهری و برخی سلسله های کوچک‌تر و محلّی تر در نقاط مختلف فلات ایران حاکمیّت می یابند، لیکن هیچ کدام با نام ایران و کشور ایران حکومت نمی کنند. از این گذشته اکثر آن سلسله ها منشور خلیفه را در جیب خود دارند.

با نیروی شمشیر یک شاه جوان و با تدبیر تورک به نام شاه اسماعیل صفوی یک بار دیگر کشوری به نام ایران احیا می گردد و دورانی تازه از حیات خود را آغاز می کند که تا به امروز تداوم یافته است. با این وصف اگر از حاکمیّت سلوکی و اشکانی صرف نظر کنیم؛ ایران نٌه قرن وجود خارجی ندارد و تداوم تاریخی آن گسسته شده است. همین حالت برای یونان نیز رخ می دهد و یونان در قرونی طولانی تحت حاکمیّت روم و سپس عثمانی اداره می شود، ولی پیوستگی آن با یونان باستان و برخی مشخّصه های فرهنگی گذشتۀ خود محفوظ می ماند که اگر نمی ماند یونانی امروز علی القاعده باید تورک و مسلمان می بود. لیکن یونان امروز در حدّ خوبی با گذشته پیوستگی زبانی، فرهنگی و دینی دارد. یونان همان اسم باستان خود را دارد؛ همان شهرهای باستان خود را با همان اسامی دارد، آثار باستانی دوران یونان باستان و روم را با برخی نشانه های دوران حاکمیّت عثمانی دارد، ولی به گذشتۀ قبل از عثمانی و روم تعلّق خاطر بیشتر دارد و به سقراط و افلاطون و ارسطو و دیگر حکمای نامدار قدیم خود می نازد. اگر گسستگی تاریخی و حاکمیّتی را بر از بین رفتن حمل کنیم، همین اتّفاق برای خود ما نیز رخ داده است.

طباطبائی یونان امروز را کشوری توسعه نیافته معرّفی می کند که دو هزار سال با تاریخ باستانی خود فاصله دارد. ایشان می‌توانند توسعه نیافتگی یونان به توسعه یافتگی ما ببخشند! آنچه مهمّ است این است که ایران امروز آقای طباطبائی و همفکران ایشان نیز با تاریخ باستان خود فاصله دارد. ایران ایشان در این دورۀ طولانی مدّت ها در محاق به سر برده؛ دینش عوض شده؛ زبانش عوض شده، فرهنگش عوض شده، مرزهایش همان مرزهای هخامنشی نیستند و قس علیهذا. اینها؛ یعنی، همۀ اتّفاقاتی که در طیّ زمان برای همۀ ملل قدیمی رخ می دهد، هم برای ایرانی، هم برای یونانی، هم برای ایتالیایی، هم برای تورک و هم برای همه. باز هم قصّه، قصّۀ بازی با کلمات است برای تراشیدن فضایل انحصاری غیرضروری برای خود با هدف اثبات تفوّق روحی و فرهنگی بر دیگران.

دکتر طباطبائی بعد از فراغت از ترجیح ایران بر یونان، سراغ ساحۀ دیگری می رود تا فضیلت انحصاری غیرضروری دیگری برای ایران بتراشد. این بار نوبت استقامت زبان فارسی در مقابل سیل بنیانکن تورکی و عربی است:

« ایران شناسان با شگفتی توضیح داده اند که ایران که در همسایگی عربستان قرار داشت؛ به خلاف بسیاری از کشورهای دور دیگر عرب زبان نشدند. البتّه همین امر در سده های متأخّر نیز جالب توجّه است که ترکان سلجوقی از ایران گذشتند و روم شرقی را ترک زبان کردند؛ در حالی که ایران ترک زبان نشد و ایرانیان توانستند زبان ملّی خود را حفظ کنند. ایران شناسان و بسیاری از اهل ادب ایرانی سبب این تداوم ایران را پایداری زبان فارسی در برابر چیرگی زبان عربی دانسته اند. »

اگر طباطبائی به نام دو نمونه از این ایران شناسان اشاره می کرد شاید می توانستیم برای اندیشیدن در بارۀ این خزعبل‌گویی کمی زمان بگذاریم، لیکن او نامی نمی برد و خواننده و شنونده را به ناکجاآباد ارجاع می دهد. به هر حال سخنران باید کمی به دانش و شعور مستمعان خود احترام بگذارد. اینکه می فرمایند: «ترکان سلجوقی از ایران گذشتند و روم شرقی را ترک زبان کردند؛ در حالی که ایران ترک زبان نشد و ایرانیان توانستند زبان ملّی خود را حفظ کنند.» بیشتر به یک شوخی شبیه است و هر مخاطبی در آن مجلس لامحاله از خود خواهد پرسید: اگر ترکان سلجوقی نتوانستند ایران را ترک زبان کنند، پس این تبریزی تورک در پشت این تریبون چه صیغه ای است؟! این خیل عظیم تبارزه و ارموی و اردبیلی و زنجانی و خویی و مرندی و سلماسی و ماکویی و میانه ای و میاندوآبی و تکابی و سرابی و قزوینی و ساوه ای و همدانی و … و این خیل عظیم تورک که تا پشت دروازۀ تهران صف کشیده اند؛ چه صیغه هایی هستند؟ چند میلیون قشقایی نشان چیستند؟ آن تورک های پراکنده در اقصی نقاط ایران چه کاره اند؟ و قس علیهذا.

اگر محفوظ ماندن در برابر سیل زبان عربی این همه فضیلت برای زبان فارسی به ارمغان بیاورد، ناچار این فضایل شامل حال زبان تورکی نیز خواهدشد چرا که باقی ماند و بیشتر از زبان فارسی سرزمین گرفت. همین طور شامل حال گروه کثیری از زبان های ایرانی خواهدشد که طباطبائی و هم فکرانش با سخاوتمندی بسیاری از آنها را به فارسی بخشیده و این گروه زبان ها را ذیل فارسی دری طبقه بندی کرده اند.

برخی از صاحب‌نظران زبان فارسی که به طور قطع و یقین درجۀ دانایی و سواد ادبی و تاریخی ایشان از زبان فارسی و دیگر زبان های مردم ایران از آقای طباطبائی بالاتر است و نیز میزان شهرت و شناخته بودن ایشان از مشارُالیه بیشتر می‌باشد؛ قوّیآ اعتقاد دارند که فارسی دری ادامۀ پهلوی ساسانی نیست و این یعنی یک انقطاع بزرگ دیگر ! در نظر این گروه قلمرو سامانیان خاستگاه فارسی دری بود و ربطی به دربار ساسانیان در تیسفون نداشت. سامانیان این زبان را زبان رسمی و کتابت دربار خود قرار دادند. پیش از آن نیز این زبان دورۀ تکوین خود را به زبان ادبی کمابیش طی کرده بود و در قرن چهارم حالت تثبیت شده ای به خود می گرفت. غزنویان تورک که به گونه ای از حکومت سامانی منشعب شدند، آداب و نوشتار درباری خود را بر اساس سنّت رایج در دربار سامانی پی ریزی کردند و بدینسان فارسی دری زبان کتابت و ادب قلمرو غزنوی نیز شد. سلجوقیان جانشین غزنویان شدند و ایشان نیز همین کردند و افزون بر آن فارسی دری را چون پشتواره ای به پشت بستند و هر جا که رفتند با خود بردند.

این گونه بود که فارسی به عنوان زبان رسمی و ادبی در سراسر فلات ایران و برخی نواحی پیرامونی به کار رفت و رفته رفته پا را از این هم فراتر گذاشت و جانشین برخی زبان های پیشین رایج در ایران شد. اهالی برخی زبان ها من جمله تورکی نیز ضمن استفادۀ توأمان از زبان فارسی دری و تورکی به عنوان زبان ادبی، تورکی را به عنوان زبان محاورۀ خود را حفظ کردند و تا به امروز بر زبان خود بقا کرده اند. از نیمه های راه کاربرد زبان فارسی دری به عنوان زبان ادبی در شبه قارۀ هند و عثمانی از رونق افتاد و در ادامۀ این روند، آذربایجان و آسیای میانه نیز راه خود را از زبان فارسی دری جدا کرده و مردم این نواحی حاجات روحانی خود را با زبان مادری خود؛ یعنی، تورکی برآورده کردند. همین اتّفاقات موجب بروز عصبیّت هایی در میان برخی نویسندگان فارسی گرای ایرانی که راه مواجهۀ منطقی و اصولی با مسائل نوپدید را بلد نبودند، شد و ایشان را به سخنانی تند و پرخاشگرانه کشاند و در نهایت گروهی بدخواه راهی ناصواب گشودند. نطفۀ این اندیشه که در حدود ۲۰ سال ماقبل حکومت پهلوی بسته شده بود؛ در سال ۱۳۰۴ متولّد گردید.

به هر تقدیر ناسیونالیست های فارسی گرای ایرانی چون از بازگشت آن دوران طلایی ذهنی و خیالی؛ یعنی، حاکمیّت زبان فارسی در سرزمین های پیرامونی ایران ناامید بودند و تورکی را نه پشت دروازه های تهران، بلکه در خود تهران می دیدند؛ به عکس العملی ضدّ ملّی دست یازیدند، نگاه کنید به هشدارها و اخطارهای دکترمحمود افشار و سیّدحسن تقی زاده در بارۀ ممانعت از تورکی شدن شهر تهران در اواخر سلطنت احمد شاه. ایشان راه چاره را در داخل ایران جستجو کردند و آن تراشیدن متکلّم بیشتر برای فارسی و از میدان به در کردن رقیب و هوویی به نام زبان تورکی بود.

این راه حل با توجّه به سابقۀ بی مبالاتی تورک نسبت به زبان خودش مقرون به موفقیّت به نظر می رسید و توفیقاتی را نیز نصیب ملّی گرایان افراطی و حکومت تحت امر آنها کرد و زبان تورکی آذربایجانی را به موضع انفعالی کشاند. وارثان ملّی‌گرایان پهلوی و آسیمیله‌های آذربایجانی همچون جواد طباطبائی را بار دیگر به عکس العمل هایی تند، بی منطق، غیرعلمی، گستاخانه و هتّاکانه کشانده است. آنچه در شماره های ۲۹ و ۳۲ نشریّۀ مهرنامه از زبان آقای طباطبائی در بارۀ تورک و زبان تورکی بیان شده، ناشی از همین پیش زمنیه می‌باشد.

در ردّ ادّعاهای پوچ طباطبائی در بارۀ مسائل زبانی نواحی پیرامونی ایران باید گفت: در جریان گسترش اسلام زبان برخی ملل دچار دگرگونی شد و زبان برخی ملل نیز با تأثیرپذیری از عربی حفظ شد. این درست است که زبان مصر و شمال آفریقا تا منتهی الیۀ آن در مراکش به انضمام زبان بخش هایی از عراق، کلّ شامات و بخش کم وسعتی از ایران عربی شد. لیکن دیگر بخش های قلمرو اسلامی ضمن حفظ زبان خود، اعراب مهاجر را در خود مستحیل ساختند. فارسی و تورکی در زمرۀ این گروه بودند که نه تنها خود را حفظ کردند، بلکه به گسترش و تعالی روزافزونی یافتند. البتّه در این میان چند اتّفاق افتاد:

الف ـ زبان های نوع دوم تعداد زیادی واژۀ عربی را در خود پذیرفتند و به کار بردند و بخش عمدۀ این کلمات مهمان هنوز در این زبان ها باقی است. فارسی از جملۀ زبان هایی است که در پذیرش واژه از عربی سهل گیری های بسیاری کرده است. درصد لغات عربی در زبان فارسی در مواقعی از هشتاد درصد تا نود درصد در نوسان بوده است. ملک الشّعرای بهار در این باره می نویسد:

« … از قرن پنجم ببعد تفنّن در تقلید ادبای ایرانی از تازی زیادتر از اندازه و حدّ طبیعی رواج گرفت و موازنه و سجع و جملهای مترادف که در نثر بلعمی یا دیگران بزحمت و بندرت میتوانستیم نمونه‌ای از آنها را پیدا کنیم، در قرن پنجم بحدّ وافر پیدا آمد، خطبه‌های طولانی با موازنه و سجع و قافیه و عباراتی دارای جملهای مترادف و اطنابهای خسته کننده بی‌لزوم بوجود آمد و برای بجامه بردن این مقاصد و بحصول پیوستن این تقالید ناگزیر شدند که از کلمات و لغات و امثال و اشعار و جمله های عربی وام نمایند و این معنی باعث شد که نثر فارسی که در قرن چهارم و نیمه اوّل قرن پنجم صدی پنج لغت تازی بیش نداشت؛ در نیمه ثانی قرن پنجم از صدی پنجاه نیز تجاوز کرد و در قرون ششم و هفتم و هشتم تا صدی هشتاد نیز کشید. » (سبک شناسی، محمدتقی بهار، تهران، امیر کبیر، ۱۳۶۹، ج ۱، صص ۲۷۵ ـ ۲۷۴)

دکتر فریدون بدره‌ای مترجم کتاب «واژه‌های دخیل در قرآن مجید» نوشته آرتور جفری در مقدّمه‌ای که بر این ترجمه نگاشته؛ در بارۀ واژه های دخیل در فارسی مینویسد:

« در خود زبان فارسی با آنکه آمار دقیقی در دست نیست، شاید مجموع واژه های بیگانه نزدیک به پنجاه درصد (و بلکه بیشتر) واژگان فارسی را تشکیل می‌دهد. از میان این واژه‌های بیگانه آنچه مربوط به دوره کلاسیک ادب فارسی است بیشتر عربی و ترکی و مغولی است و آنچه مربوط به دوره معاصر است، واژه‌های فرنگی است. کثرت واژه‌های عربی و ترکی در برخی از آثار ادبی و تاریخی زبان فارسی مانند تاریخ وصّاف و درّه نادری و امثال آنها شاید به هشتاد تا نود درصد هم برسد، زیرا در واقع در این آثار جز روابط و افعال هیچ چیز فارسی نیست. » (دکتر فریدون بدره‌ای، روزنامه اطّلاعات، ۲۷ مهر ۱۳۸۷، شماره ۲۴۳۱۵، ص۶)

امروزه نیز با وجود پالایش های انجام شده حدود شصت در صد واژگان زبان فارسی را عربی و تورکی تشکیل می دهد.

ب ـ تورکی و فارسی گسترش بسیاری حاصل کردند. زبان فارسی در تبدیل شدن به زبان ادبی و نوشتاری در فلات ایران و نواحی پیرامونی توفیق بسیاری حاصل کرد و زبان تورکی نیز  در گسترش سرزمینی و افزایش متکلّم بسیار موفّق بود به گونه ای که زبان های سراسر شرق دریای خزر من جمله سغدی به نفع زبان تورکی کنار رفتند. همین گسترش در غرب خزر نیز به گونۀ دیگری رخ داد.

در ایران نیز نواحی بسیاری به سیطرۀ زبان تورکی درآمد و تورکان در گسترۀ وسیعی از ایران ساکن گشته و حتّی موفّق به تغییر زبان برخی نواحی حتّی در مرکز و جنوب ایران شد و شمال خراسان، غرب مازندران، شمال گیلان، نواحی موسوم به عراق عجم، فارس به صورت گسترده و در بخش هایی از اصفهان، کرمان، یزد، کرمانشاهان و خوزستان به صورت جزیره های زبانی رخ نمایاند و زبان تورکی را به عنوان زبان گروه کثیری ایرانی به صورت یک واقعیّت غیر قابل انکار درآورد.

در ادامه زبان تورکی آناتولی را نیز درنوردید و به زبان بلامنازع این ناحیه بدل گشت و در نهایت با ورود به بالکان نه تنها نام تورکی بر این منطقه نهاد، بلکه زبان بخشی از مردم این ناحیه را به تورکی برگرداند که بقایای آن در برخی نواحی منتزع از یوگسلاوی سابق، بخصوص بوسنی، بلغارستان و نواحی کم وسعتی از رومانی به حیات خود ادامه می دهد.

در این میان تورکی بودن زبان مردم آذربایجان حکایت علی حده ای دارد و وجه غالب آرا در این باره این است که تورکی در این ناحیه مسبوق به سابقه بوده و تورکان وارد شده به همزبانان بومی خود در این سرزمین ملحق می شده اند. اگر هم نظر آقای طباطبائی و همفکران ایشان را در بارۀ تغییر زبان آذربایجان از آذری موهوم به تورکی اصل قرار دهیم که اوضاع بغرنج تر می شود! نتیجۀ چنین ادّعایی آن خواهدبود که تورکی در مسیر پیشروی خود آذربایجان را نیز به جمع متصرّفات خود افزوده است.

بعد از این طباطبائی نکتۀ دیگری را خاطرنشان می کند که آن نیز حاوی تناقض بزرگی است و به جای تکیه بر دانش، بیشتر بر حول محور تخیّلات ایشان می چرخد. او می گوید:

« اگر زبانی حامل اندیشه ای نباشد، نمی تواند تداوم داشته باشد. به نظر من زبان فارسی از این حیث در دورۀ اسلامی تجدید شد و باقی ماند که حامل اندیشۀ ایرانشهری بود و در واقع آنچه در برابر عربی مآبی دستگاه خلافت پایداری کرد، اندیشۀ ایرانشهری بود که در قالب زبان فارسی بیان می شد. »

این ادّعا صحیح نیست، زبان مصر علی القاعده حامل یک اندیشۀ بزرگ و متراکم بود که تمدّن مصر در طی تاریخ طولانی خود به آن دست یافته بود، لیکن از عهدۀ مواجهه با زبان عربی برنیامد و از بین رفت. زبان رومی نیز علی الاصول باید حامل اندیشه باشد. روم با آن عظمت و شکوه و معماری و تاریخ و دموکراسی نمی توانست فاقد اندیشه باشد، ولی زبان رومی نیز در سرزمین های شرقی خود برابر عربی و تورکی لنگ انداخت. یقیناً از نگاه آقای طباطبائی زبان پهلوی ساسانی نیز حامل اندیشه بود که آن نیز از بین رفت. این قضیّه صورت دیگری هم دارد. در نظر این تورک فارس شدۀ ما زبان تورکی حامل اندیشۀ قابل توجّهی نبود و علی القاعده باید از بین می رفت، ولی نه تنها از بین نرفت بلکه زبان های حامل اندیشۀ سغدی و رومی و تعدادی زبان دیگر را محو کرد و بر گسترۀ وسیعی حاکمیّت یافت و آثار بسیاری در کلیّت خود و گویش های مختلف خود خلق کرد که سواد آقای طباطبائی به آنها قد نمی دهد، زیرا ایشان و همفکران ایشان در رابطه با زبان تورکی حکم شاهنامه ناخوانده های استاد شده را دارند.

فیلسوف ما در فراز دیگری می فرماید:

« زبانی که اندیشه ای را بیان نمی کند؛ یعنی، بیان فرهنگی گسترده و پیچیده نیست، حتّی اگر بتواند در برابر زبان مهاجمان مقاومت کند؛ نمی تواند پایدار بماند و اهمیّت پیدا کند. دو زبانی که از آن پس در مرزهای شرقی و غربی ایران پیدا شدند؛ چنین وضعی دارند. بخش مهمّی از ادب زبان اردو، اگر از نوشته های شرعی صرف نظر کنیم، از فراورده های نه چندان جالب ادب فارسی فراهم آمده است. ترکی عثمانی نیز چنین وضعی دارد. اگر چه زبان ترکی به زبان های روم شرقی چیره شد، امّا چون حامل فرهنگ نوشته نبود؛ ناچار با تبدیل شدن به قالب ادب فارسی به زبان امپراتوری عثمانی تبدیل شد. »

عبارت اوّل تا حدودی تکرار مضمون قبلی است، لیکن چون طباطبائی ادّعای خود را با تناقض بزرگی مواجه می بیند با گفتن «نمی تواند اهمیّت پیدا کند.» می کوشد خود را از مخمصه برهاند و عاقلان می دانند که از مخمصه نرسته؛ بلکه رسوایی به بار آورده است. جملۀ «نمی تواند پایدار بماند» را من نمی فهمم. اگر مقاومت کرده و زنده مانده؛ دیگر قید «نمی تواند پایدار بماند» چه معنایی دارد؟ زبان تورکی به معنی اعمّ آن مقاومت کرده، زنده مانده، قلمرو خود را گسترش داده، آثار ادبی متعدّد و ارزشمندی ایجاد کرده و در جهان معاصر چهره هایی جهانی به ادبیّات عالم معرّفی کرده است. اگر اینها بر پایدار ماندن، توسعه یافتن و اهمیّت پیدا کردن دلالت نمی کنند، پس نشانۀ چیستند؟ طباطبائی می فرماید تورکی اهمیّت پیدا نکرده چون من می گویم! گفتۀ مرا می پذیری یا به برهان قاطع دگنگ دست بیازم!!

نکتۀ دیگر این است که ایشان ادبیّات عثمانی و تلویحاً کلّ ادبیّات تورکی را زیر مجموعۀ ادبیّات فارسی دانسته اند. اشتراک مضمونی در میان آثار ادبی اقوام مختلف مسلمان چیزی نیست که کسی منکر آن باشد. حتّی اشتراک در نوع اندیشه و نگرش به دنیا و پدیده ها در میان مسلمین بخصوص بین فارس و تورک که زندگی درهم تنیده ای داشته اند؛ کاملاً قابل باور است. آنچه به بروز این نوع خاص اندیشه در میان اهل قلم ما منجر شده این است که ایشان دستگاه فکری خاصّی برای خود تعریف کرده اند و بر اساس این دستگاه فکری عقیده دارند: هر آنچه از فرهنگ و اندیشه و تمدّن در دست ماست، مال ماست. ـ با صرف نظر کامل از خاستگاه ها و سرچشمه های آن داشته های فرهنگی و تمدّنی ـ هر آنچه اقوامِ قوم و خویش و پیرامونی هم دارند و با ما مشترک است، آنها هم مال ما است و حتماً از ما اقتباس کرده اند!

خیلی جالب است که این قبیل حضرات گاه واژه های عربی رایج در تورکی را نیز دارای منشأ فارسی می دانند و عقیده دارند این واژه ها با وساطت فارسی به تورکی راه پیدا کرده و تورکی از این رهگذر به فارسی مدیون است! این علاقمندی بی انتها به تملّک داشته های دیگران قاعدتاً باید علل روانشناسانۀ خاصّی داشته باشد و نیازمند یک کنکاش کامل است.

استدلالات آقای طباطبائی در بارۀ علل بقاء ایران شنیدنی است. ایشان پایداری ایران را مرهون زبان فارسی می داند و می گوید:

« زبان فارسی نقشی چشمگیر در بقای ایران ایفا کرد. هویّت همۀ اقوام ایرانی به عنوان ملّت واحد در عین کثرت آن مدیون زبان فارسی است و همۀ ایرانیان به رغم تنوّع زبان‌ها و فرهنگ های محلّی در زبان فارسی و با زبان فارسی هویّت باستان خود را حفظ کرده اند.»

نخست باید بگویم آنچه آقای طباطبائی در بارۀ مسائل زبانی ایران و علیه زبان تورکی آورده است، نه تازه است و نه حاصل اندیشۀ خود ایشان است. این لاطائلات یک سری سخنان تکراری و بی پایه ای است که از قریب ۹۰ سال پیش از سوی طوایف باستانگرا طرح گردیده و از طرف مریدان ایشان مکرّر گشته است. تقریباً برای همۀ ادّعاهای ایشان در بخش های مربوط به زبان فارسی و نیز ادّعاهای ایشان علیه زبان تورکی می توان شواهدی از گفتارها و نوشتارهای باستانگرایان و ملّی گرایان افراطی متقدّم آورد. تنها تفاوت موجود، اختلاف سبکی است که بین نوع بیان ایشان با نوع بیان ولی نعمتان ایشان وجود دارد. برای اینکه مثالی نیز عرضه کرده باشم؛ می توانم بگویم همپالکی آذربایجانی ایشان مهندس ناصح ناطق نیز بسیار پیش از ایشان بقای ایران را مدیون زبان فارسی دانسته و نوشته بود:

« نگارنده این سطور عقیده دارد که اگر امروز کشوری به نام ایران در خاور زمین مسلمان وجود دارد؛ باید گفت که این کشور پایداری خود را مدیون زبان فارسی و ادبیّات درخشان و کم‌نظیر آن می‌باشد. » (زبان آذربایجان و وحدت ملّی ایران، ناصح ناطق، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۳۵۸ ، ص ۵۵)

با این وصف هنر شمشیر زنانی که در صده‌ها و هزاره‌ها ایران را حراست کردند و لابد از اقوام گوناگون و صاحب زبان‌هایی گوناگون بودند و دست بر قضا بیشترین سهم را ترکان داشتند؛ کجا می‌رود؟ باید از ناصح ناطق و سیّدجواد طباطبائی پرسید. باید به این حضرات خاطرنشان کنیم: قوم ترک نه فقط در حراست از ایران، بلکه در حراست از عالم اسلام و گسترش قلمرو اسلامی نیز ید طولایی داشته است؛ باور نمی‌کنید؛ بخوانید تاریخ جنگ‌های صلیبی را و تاریخ رفتن اسلام به شبه قارّه هند را. در کلّ باید گفت آقای دکترطباطبائی ادّعاهای نویسندگان هم مسلک پیشین را بدون تعمّق در بارۀ مضمون آنها به عنوان کشفیّات جدید اندیشۀ خود جا زده است.

دکتر طباطبائی برای خودش حقّ وکالت و نیابتی از جانب ملل متعرّب نیز قائل می شود و از جانب ایشان افاضه می فرماید:

« مصر، سوریّه؛ یعنی، شامات و کشورهای شمال آفریقا همه خود را اقوام عرب می دانند و آگاهی باستانی قبطی، سریانی و … را از دست داده اند. توجّه آنان به افتخارات باستانی به سبب مزایای ارزی است که از گردشگری حاصل می شود و هیچ مصری خود را از اخلاف فرعون ها نمی داند. »

چگونه ممکن است ملّتی آن همه آثار عظیم باستانی را در کشورش ببیند، لیکن بین خود و آنها احساس قرابتی نکند یا به آنها فخر نکند؟ اگر این گفتۀ آقای طباطبائی را بپذیریم؛ لابد ما ایرانی های مسلمان هم باید به آثار قبل از اسلام هیچ تعلّق خاطری احساس نکنیم، چون آنها سنخیّتی با درک و دریافت امروز ما ندارند. از خود آقای طباطبائی می پرسم: آقای طباطبائی! تپۀ حسنلو و جام مارلیک به دورانی قبل از پدران تخیّلی آریایی شما تعلّق دارند. آیا اکنون شما بین خود و آن آثار و دیگر آثار ماقبل آریایی تعلّق خاطری احساس نمی کنید؟ اگر بگویید « نه » که دیگر باید مباحثه با شما را خاتمه دهیم، زیرا با مالک چنین اندیشه ای نمی توان بحث کرد. اگر بگویید « آری » که گفتۀ خود را نقض کرده اید. همۀ بازی های طباطبائی در این بخش به خاطر آن است که اثبات کند ایرانی پارسی در این میان تافتۀ جدا بافتۀ نژاده ای است که ارتباطش را با دوران باستان آن هم نه باستان شش یا هفت هزار سال پیش بلکه باستان دوران هخامنشی حفظ کرده و به کوروش و داریوش و خشایار می-بالد.

جناب استاد بعد از وکالت از جانب مصریان و شامیان سراغ هم وطنانش نیز آمده و وکالت خودخوانده از جانب ایشان را نیز برعهده گرفته و ادّعا کرده است:

« ایرانیان خود را به نوعی به کوروش منتسب می کنند. مصریان که با گرویدن به اسلام و تکلّم به زبان عربی ناچار باید فرعون ها را نفی می کردند. ایرانیان کوروش را با ذوالقرنین درآمیخته ـ البتّه در سده های اخیر ـ و او را وارد قرآن کرده اند، همچنان که دین باستانی خود را در شمار ادیان توحیدی و مؤمنان آن را در شمار اهل کتاب آورده اند و برابر حدیثی از پیامبر اسلام تولّد او را با زمان فرمانروایی ملک عادل انوشیروان تاریخ گذاری کرده اند. »

استادُنا در اینجا هم به تبعیّت از روش معمول باستانگرایان و ملّی گرایان افراطی از یک نکتۀ مصنوع و خود ساخته به عنوان عاملی در جهت اثبات تفوّق روحی و فرهنگی ایرانی که در لسان ایشان معادل پارس و پارسی است؛ بهره گرفته است، لیکن سؤال مهم تر این است که کدام ایرانیان خود را به کوروش منتسب می کنند؟ قبول دارم که وقتی قریب ۹۰ سال دم و دستگاه آموزشی و فرهنگی ما در گوش مردم «کوروش کوروش» می کنند؛ ممکن است گروهی از مردمان سطحی نگر بخصوص از طبقۀ جوان در جستجوی جای پایی، هویّتی و مابه ازایی در برابر نبودن ها و نداشته ها، خود را به کوروش منتسب گردانند، لیکن هیچ ایرانی معقولی با این افکار ابلهانۀ ریشه در نژادپرستی دمخور نیست. تخم لقّ کوروش و هخامنشی را موّرخین یهودی غربی در دهان تحصیل کردگان متجدّد ما گذاشتند. ایشان نیز از آن شیپوری ساختند و دم گشاد این شیپور را در گوش مردم گذاردند و تا توانستند در آن دمیدند. ذی القرنین بودن کوروش را نیز یک از خود بریدۀ دیگرستا به نام ابوالکلام آزاد پاکستانی ساخت و یک از خود بریدۀ دیگرستای آذربایجانی به نام سیّدمحمّدحسین طباطبائی مؤکّد گردانید. همین و دیگر هیچ. من مشکلی با کوروش یا هخامنشی یا ایران باستان دارم، بلکه به اینها به عنوان بخشی از تاریخ ایران می نگرم. قبل از کوروش هم ایران و ایرانی بوده؛ بعد از کوروش و هخامنشیان هم باز ایران و ایرانی بوده. تنها تفاوت در این است که من کوروش را آدم ابوالبشر برای ایران نمی دانم و آغاز ایران را هم با هخامنشیان مقارن نمی دانم.

ور رفتن دکتر طباطبائی با زبان فارسی و به عرش رساندن آن در کنار طعنه زدن به دیگر اقوام و زبان ها شدن هم تمامی ندارد:

« زبان فارسی عامل مهمّی در بقای ایران بود، امّا نباید از آنچه در این زبان بیان شد غافل شد. زبان فارسی صرف زبانی مانند دیگر زبانها نبود که با اسلام آوردن ایرانیان با مهاجرت اقوام تورک به ایران و یورش مغولان، در صورتی که می توانست در برابر زبان های مهاجمان مقاومت کند به زبان فرهنگ عربی، تورکی و مغولی تبدیل شود. زبان فارسی به خلاف اردو که با اسلام آوردن بخش هایی از شبه جزیرۀ هند از مضمون فرهنگی آن تهی شد و زبان تورکی که مضمون فرهنگی بااهمیّتی نداشت به لحاظ زبانی چنان با اندیشۀ ایرانشهری آمیخته بود که جدا کردن قالب و مضمون آن امکان پذیر نبود و هر فرهنگی که از بیرون می آمد، ناچار باید خود را با آن سازگار می کرد؛ یعنی؛ به رنگ ایرانی درمی آمد. »

روزگاری زیدی که به پژوهش در زبان تورکی پرداخته بود از سر شدّت علقه و ارادت به تورکی یا از سرذوق زدگی یا از سر هندوانه زیر بغل تورک دادن، ادّعایی کرد که نقل به مضمون آن این است: « فرشتگان از آسمان فرود آمده و زبان تورکی را به بشر آموخته سپس به آسمان بازگشته اند. »  ظاهراً حکایت ما و آقای طباطبائی نیز از این گونه است و ایشان قویّاً تأکید دارند که ملائک از آسمان فرود آمده و زبان فارسی را به بشر آموخته و دوباره به آسمان رجعت کرده اند. برادر بزرگوار ! میلیاردها بندۀ خدا در طی تاریخ زبانی داشته اند. مردمان کنونی هم هر کدام زبانی برای خود دارند. شما که نه، هم وطنان فارس ما نیز زبانی برای خود دارند. اتّفاقاً زبان خوبی هم می باشد. شما و من و دیگر تورک‌ها نیز زبانی برای خود داریم که آن هم زبان خوبی است. دیگر این مرغ بهشتی خواندن یک زبان و عجیب و غیر قابل دسترس نشان دادن آن زبان و یا بند کردن به زبانی دیگر که اتّفاقاً زبان پدر و مادر خود شما هم بوده چه ضرورتی دارد؟

رویّۀ غالب در میان اهل قلم ما در قریب صد سال گذشته این بوده که به هر دلیل و انگیزه ای در ستایش از ایران و ایرانی و به موازات آن در مذمّت از دیگران ـ که بخشی از این دیگران هم‌وطنان ایرانی همین حضرات بوده‌اند ـ خود را محدود به هیچ حدّی ندانسته اند. حرف من این است که ایران و ایرانی به معنای اعمّ آن نیازی به این خودستایی های بی حد و مالیخولیایی ندارد.

همه باید این را بپذیریم که ایرانی نیز بنده ای از بندگان خداوند است که از نخستین روز خلقت به دنیا آمده زیسته و در نهایت نیز بر سرنوشت محتوم هر انسان؛ یعنی، مرگ گردن نهاده و رفته و در طول زندگی خود سهمی نیز در اعتلای فرهنگ و تمدّن بشر داشته است. هر قوم و ملّتی بسته به توان و مقدورات خود سهمی در دانش و فنّ و فرهنگ داشته اند. ممکن است قومی سهم بیشتری داشته باشد و قومی دیگر سهمی کمتر. کاملاً غیرضروری است که آن یکی بر خود ببالد و این یکی احساس سرافکندگی کند. این هم غیرضروری، بلکه اشتباه است که قومی و ملّتی بکوشد سهم خود را بیش از آنچه هست نشان دهد و یا با مشاهدۀ سهم افزون خود، در خودستایی راه افراط را بپیماید و از این رهگذر در پی اثبات تفوّق روحی و معنوی یا برتری دادن نژاد خود بر دیگران باشد و پیوسته و در هر مناسبتی بر آن تأکید کند.

ما می توانیم فارغ از اندیشه های برتری جویانه و نژادگرایانه و به عنوان یک بحث تاریخی در بارۀ تأثیر ایرانیان در تمدّن و فرهنگ سخن بگوییم و سهم خود را معیّن کنیم، لیکن میل افراطی به ستایش نامحدود از خود و بدگویی از دیگران نه معقول است و نه با تفکّر دینی سازگاری دارد؛ لازم هم نیست. دیدگاه و اندیشۀ مبتنی بر برتری جویی وجه غالب در نوشته ها و آرای اهل قلم و نخبگان ما می باشد و ایشان با همین تقریرات خود افکار و اندیشه های جامعه را مهندسی می کنند و به ایجاد نوعی غرور ملّی بی پایه و متّکی بر هیجان و تخیّل دامن می زنند.

گذاشتن «اندیشۀ فارسی» در ذهن اقوام غیرفارس ایرانی نیز از جملۀ ترفندهای ملّی گرایان افراطی ماست. البتّه تاکنون در نوشته های این قبیل حضرات به موردی از مصداق برخورداری اقوام غیرفارس از اندیشۀ فارسی و کیفیّت آن برنخورده ام که نشان دهد مقصود ایشان از این ادّعا چیست. یقین دارم که هیچ کدام قادر به ارائۀ توضیح روشنی از این ادّعا نیستند و در اینجا نیز یک سری کلمات هستند که معامله می شوند. در هر حال آقای طباطبائی در این باره می گوید:

« اقوام ایرانی در طول تاریخ به زبان های گوناگونی سخن گفته اند و هنوز هم می‌گویند، امّا همگان همیشه به فارسی اندیشیده‌اند. سهم غیرفارسی‌زبانان در تحوّل ادب فارسی و غنای آن چنان است که به هیچ وجه نمی توان آن را نادیده گرفت. بسیاری از آنان زبان محل هایی را که در آن تولّد یافته بودند، بسیار نیک می دانستند و حتّی در مواردی به آن زبان شعر می‌گفتند، امّا این مانع آن نبود که از طریق زبانی که از آن همۀ مردم ایران است، سهمی در آفرینش فرهنگ ملّی نداشته باشند.»

اقوام ایرانی بر اساس حافظۀ تاریخی خاصّ خود و بر اساس امکانی که زبان مادری ایشان برای اندیشه در اختیار آنها می گذارد؛ می اندیشند. تشابه در فرهنگ و نوع اندیشه هم به دلیل اشتراک در دین و سوابق تاریخی و در هم تنیدگی زندگی در میان ایرانی جماعت امری عادی است، منتها برخی نویسندگان و خواصّ بی جنبۀ عمدتاً تهران نشین ما هر تشابهی را به نام فارسی می نویسند و این ندید بدیدی و گداصفتی محض است.

ادّعای طباطبائی در بارۀ اندیشیدن به فارسی از سوی اقوام غیرفارس ایرانی را نیز باید در زمرۀ تواردها یا سرقات ادبی ایشان آورد، چرا که در این موضوع نیز دیگران تقدّم و حق آب و گل دارند. مهندس ناصح ناطق هم مضمونی شبیه به این دارد؛ با این تفاوت که او به جای اندیشیدن به فارسی اندیشیدن به ایرانی را به کار می‌برد:

« آذربایجانی ایرانی فکر میکند و فارسی مینویسد، ولی ترکی سخن میگوید. با اینکه خود آذربایجانیها بیش از هر کس زبان ترکی را جامه‌ی مستعاری میدانند که حوادث روزگار بر تن آسیب دیده این ایالت تاریخی پوشانده، باز هم مردمان کوته‌بین در انتساب آذربایجانی‌ها به نژاد ایران تردید روا داشته و هم‌میهنان زردشت و آترپاتن و رستم فرخزاد آذری و نظامی و خاقانی را با چادرنشینان کالموک و قیرغیز و اویغور از یک نژاد میدانند. » (زبان آذربایجان و وحدت ملّی ایران، ناصح ناطق، تهران، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار (شمارۀ ۱۱) ، ۱۳۵۸ ، ص ۲۶)

اندیشیدن به فارسی یا اندیشیدن به ایرانی، فاقد معنا و ما به ازائی در بیرون از ذهن این حضرات می باشد و این ادّعا را باید تعبیر من درآوردی دیگری از این گروه دانست. حداکثر کاری که در اجبار و الزام اقوام غیر ایرانی به خواندن و نوشتن به فارسی اتّفاق افتاده ایجاد اخلال در حافظۀ فرهنگی و ادبی این اقوام است. به تعبیر زیدی زبان ادبیّات، زبان صمیمیّت و کودکی و گهواره و دامان مادر است نه یک زبان دوم که زبان رسمی حکومتی و دولتی است. حال با توجّه به اینکه ابزار کار روشنفکری کلام و زبان است، با بایکوت کردن زبان مادری برای تورکان ایرانی و به طور عام مردم غیر فارس ایران؛ قدرت روشنفکری بخش اعظمی از مردم ایران در نطفه خراب می¬گردد یا به کلّی وسیلۀ عرض اندام نمی¬یابد و یا اگر یافت به کجروری می افتد.

دکتر طباطبائی در نهایت ادّعاهای خود را به گونۀ زیر جمع بندی کرده و می گوید:

« زبان فارسی تنها زبان فارسی زبانان ایران نیست، بلکه در طول تاریخ ایران، زبان همۀ مردم ایران و حتّی بخش و گروه هایی از مردم غیر ایرانی بوده است. زبان فارسی زبانی در میان دیگر زبان‌های ایرانی و همۀ زبان هایی که به آن تکلّم می‌شود؛ نیست، بلکه همۀ مردم ایران جان فرهنگ و روح قومی خود را در آن دمیده اند. به این اعتبار فارسی زبان تکوین ملّت ایران و تداوم ملّی این ملّت است. »

این ادّعاها معنایی جز تلقین فارسی دوستی و گذاشتن یک نظر بی بنیان در دهان مردم غیرفارس عموماً و تورک‌ها خصوصاً ندارد. در طی تاریخ و کمابیش در روزگار حاضر به دلیل مرسوم ساختن فارسی به عنوان زبان ادب و نوشتار دربار از سوی سلسله های پادشاهی در فلات ایران، فارسی خواسته یا ناخواسته در میان گروهی از خواص تورک خواستارانی یافته است. در نود سال اخیر حکومت های ایرانی کوشیده اند این خواستاری را از طرق مختلف به عموم مردم تسرّی دهند و متأسّفانه به توفیقاتی هم دست یافته اند. یکی از دستاویزهای این گروه وجود شاعران فارسی گو و نویسندگان فارسی نویس تورک در گذشته و حال بوده است. وجود جمع کثیری نویسنده و شاعر تورک که به فارسی شعر گفته یا کتاب نوشته اند قابل کتمان نیست ولی نمی توان از این اتّفاق به عنوان بهانه ای در جهت برهانی کردن بی توجّهی به تورکی بهره جست. از نظر ما بی توجّهی به تورکی و روی آوردن به فارسی برای خواصّ تورک یک اشتباه تاریخی بوده که بایستی اصلاح و جبران گردد.

سهیم بودن اقوام غیرفارس بخصوص تورکان در فارسی یکی دیگر از اشتراکات اندیشۀ فارسی گرایان ایرانی است تا از این طریق تورک ها با سهیم دانستن خود در این زبان با خواسته های قوم گرایان فارس هم آواز شوند و از توجّه به زبان و فرهنگ خودی دور مانند. تعداد قابل توجّهی از نویسندگان معاصر نیز همانند طباطبائی اعتقاد دارند: ترک زبانان ایران فارسی را از خود می دانند و از نظر ایشان افتخارات زبان فارسی متعلّق به همۀ کسانی است که در پروردن این زبان سهیم بوده اند. به اعتقاد این گروه ترک زبانان ایران سهم بزرگی در تکوین و پرورش فارسی داشته اند. آنها حتّی پا را از این هم فراتر نهاده و ادّعا می کنند: فارسی زبان نیاکان تورکان ایرانی بوده  و هم اکنون هم زبان دینی و ملّی ایشان است! نتیجه ای که این گروه از این مقدّمات می گیرند عبارت از این است که توجّه و علاقه به تورکی نشانۀ عدول از الزامات ایران دوستی است و ادامۀ حیات زبان تورکی قابل جمع با حیات زبان فارسی نیست.

طباطبائی به آنچه پیش از این گفته بسنده نمی کند و اعتقاد دارد زبان ها و فرهنگ های مختلف غیرفارسی هر کدام وجهی و شعبه‌ای از فرهنگ ایرانشهری را بیان می‌کنند:

«فارسی حتّی صرف یک زبان نیست، بلکه زبان یک فرهنگ است و این فرهنگ که می توان آن را بیان همان اندیشۀ ایرانشهری دانست ـ تنها در زبان فارسی بیان نمی شود، بلکه ایرانیان به هر زبانی وجهی از این فرهنگ را بیان می کنند. مهم ترین آثاری که ایرانیان ایالت های غیرفارسی زبان ایران در زبان های مهمّی مانند: کردی، آذری و زبان های استان های ساحل دریای خزر آفریده اند؛ همه بخشی از تاریخ ادب ایران؛ یعنی، ایرانشهری است. این مضمون ایرانشهری نه تنها به زبان فارسی اختصاص ندارد، بلکه بخش مهمّی از ادب کلاسیک زبان هایی مانند اردو و تورکی عثمانی نیز ایرانی است و فصلی از تاریخ ادب ایران است. بیشتر در دوره هایی گروه هایی از عامۀ مردم ایران فارسی درنمی یافتند به آن زبان سخن نمی گفتند، امّا این امر مانع از این نمی شد که با مضامین ایرانشهری زندگی کنند.»

گیرم که ادّعای طباطبائی درست باشد و ما هم با او هم آواز شده معتقد باشیم: ایرانیان به هر زبانی وجهی از فرهنگ ایرانشهری را بیان می کنند. با این فرض آیا این زبان ها و فرهنگ های مختلف بیان کنندۀ فرهنگ ایرانشهری به خاطر همین بیان؛ حائز حق و حقوقی نمی شوند؟ علاوه بر این حداقلی از اعتقاد به دمکراسی و علم حقوق و قوانین موضوعه و موجود این کشور موجب قائل شدن حقّی برای زبان و فرهنگ مردم غیرفارس نمی شود؟ از نظر طباطبائی و شرکا مردم غیرفارس نه زبانشان زبان است و نه فرهنگ شان فرهنگ! از این رو صاحب هیچ حقّی نیستند و تنها باید شکرگزار باشند که ما به خاطر بزرگواری در این فرهنگ فوق بشری ایرانشهری را به روی ایشان گشوده و آنها را ریزه خوار فرهنگ و تمدّن کرده ایم!

طباطبائی به ایران هم اکتفا نمی کند و و درون مایۀ فرهنگ و زبان و ادبیّات ترکیّه و پاکستان و لابد کلّ آسیای میانه و آذربایجان را مدیون فرهنگ ایرانشهری می سازد. در باب مردم غیر فارس هم ادّعای او شنیدنی است. او می گوید: مردم غیرفارس ایران بی آنکه فارسی را بدانند و لابد از طریق این زبان با فرهنگ ایرانشهری آشنا شوند به گونه ای لدنّی و شاید خداداده با مضامین فرهنگ ایرانشهری زندگی کرده و می کنند. خدا آخر و عاقبت ما را با این موجودات شگفت انگیز به خیر کند.

طباطبائی شاهنامه خوانی در قهوه خانه های تبریز را هم به عنوان اساسی ترین سند تبعیّت آذربایجان از اندیشۀ ایرانشهری رو کرده و می نویسد:

« پنجاه سال پیش نقّالان در قهوه خانه های تبریز شاهنامۀ فردوسی را به دو زبان فارسی و آذری می خواندند و برای عامۀ مردم داستانسرایی می کردند. این شیوۀ تجربۀ جهان و اندیشیدن در بارۀ آن را من اندیشۀ ایرانشهری نامیده و کوشش کرده ام دست کم در قلمرو اندیشۀ سیاسی منابع آن را به عنوان گام نخست شناسایی و معرّفی کنم. به مقیاسی که در این سی چهل سال من این متن ها را خوانده و باز خوانده ام؛ بیشتر متوجّه شده ام که مسئله بسیار اساسی تر از آن است که من مثلاً در ویرایش اوّل درآمدی بر تاریخ اندیشۀ سیاسی گفته بودم. اینک اعتقاد دارم که باید این متن ها و متن های تازه یاب را بار دیگر با توجّه به نظریّات گسترده تر و دقیق تر بررسی کنیم و توضیح دهیم. »

آقای طباطبائی می تواند هر تعبیری بسازد و هر مضمونی که می خواهد از آن اراده کند. می تواند هر چیزی را به هر جایی ببخشد و هر چند زبان و قوم را که دلش خواست زیر مجموعۀ زبان فارسی یا به تعبیر خود اندیشۀ ایرانشهری قرار دهد. حتّی می تواند وحدت وجودی هم بیندیشد و همۀ مظاهر فرهنگی و اجتماعی ما و پنجاه کشور دیگر را نیز انعکاسی از اندیشۀ ایرانشهری و به تعبیر ساده تر و به اندیشۀ آقای طباطبائی و شرکا مقرون تر، فرهنگ فارسی، قلمداد کند. این هم به هر حال نظری است و نظر هر کس برای خود او محترم است!

ایشان باید بدانند با این گفته ها و نوشته های انحصارطلبانه قادر به تقویت مبانی وحدت ملّی و مهم تر از آن وحدت احساسی و عاطفی ملّت ایران نیستند، بلکه برعکس نخبگان و جوانان اقوام ایرانی وقتی چنین آرایی را می خوانند به عنوان ابتدائی ترین عکس العمل از خود می پرسند: خود ما در کجای این قصّه قرار داریم؟ شعر و ادبمان که پارسی است، اندیشه مان هم که پارسی است، در تاریخ و فرهنگ و تمدّن هم تا به آب کرّ فارسی وصل نشویم؛ ناپاک، نامشروع یا در حکم عدم هستیم، پس ما در این میان معطّل چه هستیم و برای چه و که می کوشیم؟ نتیجۀ طبیعی این امر پیدا شدن نوعی خودآگاهی بومی و تلاش برای تعیین حق و سهم خود در این بازار مکارۀ فرهنگ و ادّعا و تفاخر است. از این روست که می بینیم علاوه بر تورک دیگر اقوام هم به میدان قلم می آیند. یکی مقاله در کلمات دخیل کردی در شاهنامه می نویسد و آن دیگری مقاله در کلمات دخیل لکی و لری در شاهنامه و نفر دیگر مقاله در اصل بودن گویش خود و فرع بودن فارسی دری! بدین سان است که سرکنگبین صفرا می فزاید.

 

یک دیدگاه

  1. طباطبایی قصدش ارائه نظریه علمی نیست و مخاطبش طیف صاحبنظر نیست هدفش عوام فریبی از توده و طیفی از جامعه ماست که نه بیسواد بیسواد هستند نه باسواد که بزعم خودش قشر عظیمی از جامعه ایران را تشکیل می دهند و آذربایجان هم جزئی از این جامعه می باشد و می تواند این مجموعه بزرگ را تحت تاثیر عوامفرببی خود قرار بدهد اما با وجودیکه آذربایجانی می باشد تحت تاثیر ذهنیت مطبوع خود قرار میگیرد ذهنیت شاید ذهنیت همانهایی که برایش خط میدهند و فراموش می کنند که آذربایجان از بیش از یک قرن پیش تولید کننده اندیشه و به مضحکه در آورندگان خزعبلات عوامفریبانه بوده است

    28
    14

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *