خانه / آخرین اخبار / محمد قزوینی و زبان تورکی
تورک‌ستیزان ایران (16)

محمد قزوینی و زبان تورکی

محمد قزوینی از تورک‌ستیزانی است که علاوه بر اینکه زبان تورکی را سخیف می‌داند، از لزوم تداوم راه کسروی و انکار هویت تورک‌های ایران سخن گفته و می‌نویسد: اثبات اينكه زبان اصلي آذربايجان تا حدود قرن هفتم هشتم هجري زبان فارسي بوده است... تا چه اندازه براي ايرانيان داراي اهميّت و تا چه درجه اكنون محلّ احتياج عمومي است.

یول‌پرس: در بخش شانزدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات محمد قزوینی می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

محمّد قزوینی و زبان تورکی

محمّد قزوینی در یازدهم فروردین ۱۲۵۶ شمسی در تهران به دنیا آمد. پدر و اجدادش از اهل قلم و فرهنگ بودند. پدر بزرگ او ملاعبدالعلی قزوینی از دانشمندان قزوین بود. پدرش ملاعبدالوهاب قزوینی معروف به «ملا آقای قزوینی» اصلاً اهل بلوک بشاریات بود.

پدر محمّد قزوینی در ۱۲۶۷ درگذشت، محمّد در این زمان دوازده ساله بود و به کمک شمس‌العلما به جای پدر در تدوین نامه دانشوران شرکت کرد تا کمک معاش خانواده باشد. او صرف و نحو و فقه و کلام و حکمت را نخست نزد پدر و سپس دیگر استادان تحصیل کرد. قزوینی از محضر ادیب پیشاوری و شیخ هادی نجم‌آبادی نیز برخوردار شد. در مدرسه معیرالملک حجره‌ای گرفت و طلبه شد. زیر نظر شمس‌العلما در علوم اسلامی و هیئت و ریاضی و تاریخ و تاریخ ادب و رجال و عَروض و قافیه متبحّر شد. بعد در مدرسه آلیانس تهران به فراگیری زبان فرانسه پرداخت. پدر فروغی‌ها یعنی میرزامحمّدحسین فروغی او را به همکاری در روزنامۀ تربیت تشویق کرد و او را با روش کار و تحقیق ادبی و تاریخی اروپاییان آشنا ساخت. به زودی شهرتی در زمینه‌های مختلف ادبی پیدا کرد و به خصوص در نحو عربی چهره‌ای شاخص شد. در تألیف بخش تاریخ اسلام در کتاب تاریخ مفصّل ایران که کتاب درسی مدارس بود؛ شرکت داشت.

در سال ۱۲۸۳ خورشیدی به دعوت برادر خود که آن زمان در لندن بود، به قصد دیدار از کتابخانۀ لندن و نسخه‌های قدیمی آن، از راه روسیّه و آلمان و هلند رهسپار لندن شد. محمّد قزوینی دو سال در لندن اقامت داشت و در این مدت با جمعی از خاورشناسان انگلیسی از جمله ادوارد براون آشنایی یافت. ادوارد براون که سمت ریاست امنای اوقاف گیب را داشت، به او پیشنهاد کرد که کار تصحیح بعضی از کتاب‌های کهن فارسی را جهت نشر در سلسله انتشارات اوقاف گیب به عهده گیرد. در سال ۱۲۸۵ محمّد قزوینی به منظور آغاز کار تصحیح تاریخ جهانگشای جوینی که بهترین نسخه‌های آن در کتابخانه ملی پاریس بود؛ عازم آن شهر شد و تا هشت سال بعد در پاریس مشغول به تحقیق بود. در این مدّت موفّق به نشر جلد اوّل تاریخ جهانگشای جوینی و آماده کردن جلد دوم آن شد و ضمناً چند مقاله و رساله دربارۀ ادبیّات و تاریخ ایران نوشت و چند متن کهن فارسی را تصحیح کرد. در این دوران با جمعی از خاورشناسان نامدار فرانسوی چون کلمان هوار و آدریان باربیه دومنار مراوده داشت. در خاطرات خود از سال‌های اقامت پاریس از تجدید دیدار با علی‌اکبر دهخدا نیز یاد می‌کند که مدّتی در اوایل استبداد صغیر جزو مهاجرین ملی در پاریس اقامت داشته‌است.

در سال ۱۲۹۴ که بر اثر جنگ جهانی اول امکان پیشرفت کارهای تحقیقی نبود، به پیشنهاد دوست قدیم خود حسینقلی نواب که به سمت وزیر مختار ایران در آلمان منصوب شده بود؛ همراه او رهسپار برلین شد. اقامت او در برلین تا پس از پایان جنگ جهانی و بیش از پنج سال به طول انجامید. در آنجا در انجمنی از ایرانیان تبعیدی مقیم برلین به اسم «کمیتۀ ایرانی» وارد شد که به سرپرستی سیّد حسن تقی‌زاده با مساعدت دولت آلمان تشکیل شده بود و روزنامۀ کاوه را منتشر می‌ساخت. از اعضای برجستۀ این انجمن میرزا فضلعلی آقا مجتهدتبریزی، محمّدعلی جمالزاده، محمود غنی‌زاده، حسین کاظم‌زاده ایرانشهر، محمّدعلی تربیت و ابراهیم پورداود بودند. محمّد قزوینی در این دوران با برخی از خاورشناسان مشهور آلمانی همچون یوزف مارکوارت، ادوارد زاخائو، اویگن میتووخ و مارتین هارتمان نیز آشنایی و مراوده یافت.

پس از پایان جنگ جهانی و رفع موانع سفر در سال ۱۲۹۹ به پاریس بازگشت و کار تصحیح کتاب‌هایی را که نیمه‌کاره مانده بود از سر گرفت. از آن هنگام با مساعدت محمّدعلی فروغی مقرّری سالانه‌ای از طرف دولت ایران درمورد او برقرار شد. همچنین از سوی وزارت فرهنگ مبلغی در اختیار او گذاشته شد که از بعضی نسخ خطی نفیس عکسبرداری کند و به ایران ارسال دارد.

محمّد قزوینی در سال ۱۳۱۸ با توجه به مشکلاتی که اتباع خارجی مقیم در اروپا به علت بروز جنگ جهانی دوم گرفتار آن شده بودند، تصمیم به بازگشت به ایران گرفت و بعد از سی و شش سال، در مهر ماه آن سال برای اقامت دایم به ایران بازگشت. در ایران نیز تمام اوقات او صرف مطالعه و تحقیق و تصحیح متون کهن می‌شد. تصحیح دیوان حافظ با همکاری قاسم غنی یادگار دورۀ اقامت او در تهران است. محمّد قزوینی در ۶ خرداد سال ۱۳۲۸ در تهران درگذشت و در شاه‌عبدالعظیم در کنار مزار ابوالفتوح رازی دفن شد

احاطه محمّدخان قزوینی بر متون فارسی و عربی و تاریخ بعد از اسلام ایران موجبی شد که لقب علّامه به وی داده شود و در نزد خواصّ به علّامه قزوینی شهرت یابد. این علّامه بودن محمّدخان قزوینی به همان اندازه که برای ادبیّات فارسی و عربی خوش یمن و مفید بود؛ برای زبان تورکی بی‌ثمر و بلکه زیان بخش گردید. مجموعه دانسته‌های او به همراه مزاج مستعدی که پیش از آن برای تورک‌ستیزی داشت؛ وی را به سمت دشمنی با زبان تورکی در ایران کشاند. این دشمنی  با تورک و تورکی به گونه‌های مختلف در آثار وی نمایان است؛ از تعریض و بدگویی در باره سلسله‌های تورک گرفته تا تعریف و تمجید از رساله زبان آذری کسروی و بدگویی و بی‌سواد دانستن نویسندگان عثمانی. در این بخش می‌کوشیم تا بخش‌هایی از آرای محمّدخان قزوینی را در باره زبان تورکی و تورکان ذکر کنیم.

محمّدخان قزوینی از جملۀ حامیان نظریّۀ زبان آذری است. دیدگاه او در بارۀ این زبان مجعول و موهوم بر همان رساله «آذری یا زبان باستان آذربایگان» سیّداحمدکسروی تکیه دارد. بعد از انتشار رساله زبان آذری کسروی در سال ۱۳۰۴ به فاصله کمی بعد از آن قزوینی در دی ماه ۱۳۰۵ در طیّ مقاله‌ای به تعریف و تمجید از این رساله می پردازد و کسروی را به خاطر این اقدام به شدّت مورد ستایش قرار می دهدو می نویسد:

« در این رسالۀ صغیره الحجم عظیمه الفایده مؤلّف فاضل آن آقای سیّداحمد کسروی تبریزی یک موضوع بدیع دلکش را انتخاب نموده و در اطراف آن تحقیقات علمی فاضلانۀ خود را تمرکز داده است و آن موضوع عبارت است از حل این دو مسئلۀ ذیل: اوّلاً آنکه زبان آذری مذکور در کتب مؤلّفین قدما چه زبانی بوده است؟ ثانیاً آنکه زبان ترکی که فعلاً زبان اهالی آذربایجان است، از چه وقت و در نتیجۀ چه علل و اسباب تاریخی در آن مملکت ظهور پیدا کرده است؟ » (زبان فارسی در آذربایجان، ج ۱، ص ۱۰۳)

قزوینی اظهار می دارد که تا قبل از کسروی کسی علی التّحقیق مفهوم کلمۀ آذری و شکل های گوناگون به کار رفته از این واژه در کتب عربی را درنمی یافته و نمی دانسته که آذری در حقیقت چه زبانی بوده است. با این حال او نیز به تبعیّت از روش عمومی ناسیونالیست های فارسی گرای ایرانی با وجود اعتراف به ناشناخته بودن آذری بلافاصله همه چیز را به کام فارسی می ریزد و حکم می دهد که:

« از مطالعۀ کتب مؤلّفین مزبور هر کس بطور اجمال از قرائن حدس می زد که «آذری» لابد شعبه ای از لهجات متنوّعۀ متکثّرۀ زبان فارسی مانند طبری و گیلکی و سمنانی و لری و غیرها و غیرها که مجموع آنها را به اصطلاح نویسندگان ما فهلویّات می گفته اند؛ بایستی بوده است. » (همان، صص ۱۰۴ ـ ۱۰۳)

این نتیجه گیری در حالی است که هیچ کدام از منابع عربی که به آذری اشاره کرده اند؛ هیچ تصریحی بر  شعبه ای از فارسی یا پهلوی بودن زبان آذری نکرده اند!

قزوینی علّت بی توجّهی نویسندگان ایرانی به روشن کردن ماهیّت کلمۀ آذری و اثبات انتساب آن به فارسی قبل از کسروی را بدیهی بودن فارسی زبان بودن مردم آذربایجان در گذشته می داند و می نویسد:

« چون مسئلۀ تحقیق در خصوص زبان اهل آذربایجان تاکنون محلّ احتیاج عمومی نبوده است، بالطبیعه کسی تا به حال به صرافت آن نیفتاده و زحمت تتبّع و تفتیش در کتب را در این باب به خود راه نداده بوده استو این فقره؛ یعنی، فارسی بودن زبان آذربایجان که در عهد خود الی قرن هفتم هجری از بدیهیّات بوده است. » (زبان فارسی در آذربایجان، ج ۱، ص ۱۰۴)

معلوم نیست آقای قزوینی این بدیهی بودن فارسی بودن زبان مردم آذربایجان در گذشته را چگونه کشف کرده است. معمول و متعارف و معقول این است که بگوییم وقتی مردم سرزمینی به تورکی تکلّم می کنند، لابد نسل های قبلی آنها هم تورک بوده‌اند، مگر اینکه عکس آن اثبات شود. آقای قزوینی بدون هر گونه اثباتی و سندی بر پایۀ کرامت و سخاوت خود حکم به فارسی زبان بودن قطعی پیشینیان آذربایجانی ها می کند!

در ادامۀ سخن قزوینی پای سیاست و طبق معمول بدخواهی همه نسبت به ایران را به میان می کشد و اظهار می دارد در عثمانی با اهداف خاصّی مسئلۀ قدمت تورک بودن مردم آذربایجان را مطرح می کنند:

« در این اواخر بعضی همسایگان جاهل یا متجاهل ما برای پیشرفت پاره‌ای اغراض معلومه‌الحال خود از جهل عمومی معاصرین استفاده نموده بدون خجالت بدون مزاح ادّعا می‌کنند که زبان اهالی آذربایجان از اقدم ازمنه تاریخی الی یومنا هذا همواره ترکی بوده است. »  (دوره کامل بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت اوّل، صفحه ۱۷۹)

در اینکه زبان اهالی آذربایجان از اقدم ازمنه تاریخی تورکی بوده یا نبوده؛ یک حرف است و اظهار نظر علمی، منصفانه و مؤدّبانه چیزی دیگر. آوردن صفت جاهل و یا متجاهل برای سیاستمداران یا نویسندگان عثمانی، متّهم کردن معاصرین که قاعدتاَ مقصودش مردم معاصر آذربایجان و یا اهل قلم آذربایجان است به جهل، آوردن واژه‌هایی چون: بی خجالت بودن باز هم برای عثمانی‌ها؛ به خوبی مراتب ادب و انصاف علمی حضرت علّامه را نشان می‌دهند. در نظر این حضرت هر تورکی در هر کجا یا جاهل است یا متجاهل. او و همفکرانش از اساس هیچ حقی حتّی حق ادّعا و طرح فرضیّه برای تورک قائل نیستند.

قزوینی آن دسته نویسندگان ایرانی و خارجی را که مقصود از کلمۀ «آذری» را تورکی آذربایجانی دانسته اند به باد انتقاد می‌گیرد و آنها را اشخاصی مغرض معرّفی می کند:

« ازین اشخاص مغرض گذشته بعضی از خود ایرانیان نیز مانند مؤلّفین «نامۀ دانشوران» مثلاً و همچنین یکی از مستشرقین انگلیسی «لسترنج» به واسطۀ قلّت انس به اوضاع تاریخی آن اعصار و نیز بلاشک به واسطۀ فریب خوردن از ظاهر اصطلاح «ترکی آذری» که در عرف ترکان امروزه بر لهجۀ ترکی آذربایجان و قفقاز اطلاق می شود؛ توهّم کرده اند که زبان «آذری» مذکور در کتب مؤلّفین عرب شعبه ای از زبان ترکی بوده است. »  (زبان فارسی در آذربایجان، ج ۱، ص ۱۰۴)

در منطق ناسیونالیست‌های فارسی‌گرای ایرانی هر مستشرق و نویسندۀ غربی یا حتّی روسی که در مناقب زبان فارسی چیزی بگوید و کتابی بنویسید؛ در قلّه های دانش و معرفت قرار دارد و اگر به نفع تورکی چیزی بگوید نتیجۀ قلّت انس به اوضاع تاریخی اعصار و فریب خوردن او است. قزوینی لسترنج را به خاطر تورکی معرّفی کردن واژۀ آذری می کوبد، امّا نویسندگان فارسی ستای اروپایی من جمله ژوزف مارکوارت را در بالاترین نقطه های دانش و معرفت بشری جای می دهد و آنها دریایی متلاطم از معلومات و محفوظات معرّفی می کند.

محمّدخان قزوینی در بخشی دیگر از مقاله خود در اشاره به اهمیّت اثبات فارسی بودن زبان باستان آذربایجان هم می‌نویسد:

« امروزه مسئله زبان آذربایجان اهمیّتی سیاسی به هم رسانیده و حریف از هیچگونه غش و تدلیس تاریخی و قلب ماهیات حقایق برای پیشرفت اغراض باطله خود باکی ندارد. اثبات اینکه زبان اصلی آذربایجان تا حدود قرن هفتم هشتم هجری زبان فارسی بوده است … تا چه اندازه برای ایرانیان دارای اهمیّت و تا چه درجه اکنون محلّ احتیاج عمومی است. » (دوره کامل بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت اوّل، ص ۱۸۰)

مهمترین نکتۀ در این بخش همان سرگردانی و آوارگی آذری‌بازان و ناسیونالیست‌های فارسی‌گرای ما، بین آذری و فارسی است. تکلیف اینها با خودشان هم برای اثبات زبان باستانی آذربایجان روشن نیست. قزوینی از یک طرف از تدوین رسالۀ آذری کسروی ستایش می‌کند و می‌کوشد خود نیز نقشی در محکم کردن فرضیۀ آذری ایفا کند و از طرف دیگر در این بخش از اثبات رواج زبان فارسی در آذربایجان و اهمیّت آن سخن می‌راند. بالاخره ما کدام ادّعا را باید باور کنیم فارسی را یا آذری را؟ یا شاید هم فهلوی، پهلوی، رازی، راجی، راژی، شهری، ارانی و غیره را ؟!

محمّدخان قزوینی طرح مسئلۀ تورکی بودن زبان مردم آذربایجان را در گذشته را یک سفسطه می داند و معتقد است ابطال این سفسطۀ سیاسی و کشف این تدلیس تاریخی بر عموم فضلای ایران در شرع سیاست یک واجب کفایی بلکه عینی است! او رسالۀ کسروی را اوّلین گام در این راه می داند و معتقد است کسروی به خوبی از عهدۀ اثبات امر برآمده و آذری را در معنی شعبه‌ای از زبان فارسی در اذهان راسخ کرده است. همچنین او اظهار می دارد که کسروی به خوبی مسئلۀ حادث بودن زبان تورکی در آذربایجان را اثبات کرده و سیر تاریخی حضور تورکان در آذربایجان را برای خوانندگان تبیین کرده است. او ضمن ستایش از تلاش کسروی دیگران را نیز به پیروی از او فرا می خواند و می نویسد:

« اگر ایرانیان می خواهند در مقابل دعاوی بی اساس همسایگان کاری بکنند، راه کار کردن را آقای سیّداحمد کسروی به ایشان نشان داده است والا به عقیدۀ راقم سطور هیچ جواب ندادن به آنها به درجات بهتر از جوابهای واهی است که شخص گاهگاه در جراید طهران مطالعه می کند که جز هیاهو و مطالب عامّۀ مبتذل و اغلب جز شتم و طنز و استهزا هیچ مطلب جدّی دیگری ندارد و نه هیچ حقّی را اثبات می کند و نه هیچ باطلی را ابطال و حریف در مقابل آن الی غیرالنّهایه می تواند معاملۀ به مثل نماید. » (زبان فارسی در آذربایجان، ج ۱، ص ۱۰۶)

منتقدان تحلیل ها و پاسخ های متعدّدی در ردّ رسالۀ بی پایۀ کسروی نوشته اند، لیکن باستان‌گرایان آن زمان و ادوار بعدی در پی انصاف و استفاده از روش های علمی در دستیابی به حقایق نبوده اند؛ از این رو رسالۀ کسروی برای ایشان حکم یک گمشدۀ باارزش را داشت که بعد یافتن آن راه بحث و تحلیل و تحقیق در بارۀ صحّت و سقم آن را به روی خود و دیگران بستند و این رسالۀ ضعیف و سرشار از اغلاط و تناقض را چون وحی ای منزل معرّفی نمودند.

قزوینی در ادامه می‌کوشد آتش‌بیار  معرکه کسروی شده و مثلاً او را از حیث منبع تاریخی یاری رساند، لکن درماندگی وی در این بخش کاملاَ هویداست. او در بخشی از مقاله خود با نقل قولی از  کتاب‌البلدان ابن واضح یعقوبی می‌نویسد:

« در کتاب البلدان ابن واضح الیعقوبی (که در حدود سنه ۲۷۸ هجری تألیف شده است.) در یک موردی اصطلاح آذری را بر خود اهالی آذربایجان اطلاق کرده است، نه بر زبان ایشان مثل اینکه آذری را مؤلّف نام تیره یا شعبه‌ای از عنصر ایرانی میدانسته‌است و بنابراین شاید اطلاق آذری بر زبان از نام خود اهالی مأخوذ بوده و شاید نیز بر عکس بوده است و عین عبارت او اینست (کتاب‌البلدان طبع لیدن صفحه ۲۷۲) : « و اهل مدن اذربیجان و کورها اخلاط من العجم الاذریّه و الجاودانیه القدم (؟) اصحاب مدینه‌البد الّتی کان فیها بابک ثمّ نزلتها العرب لمّا افتتحت » یعنی اهالی شهرهای آذربایجان و بلوکات آن امتزاجی هستند از ایرانی‌های آذری و جاودانی قدیم (؟) سکنه شهر بد که اقامتگاه بابک بود و پس از فتح آن شهر عرب‌ها در آنجا سکنی گزیدند. » (دوره کامل بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت اوّل، صص ۱۸۲)

در اینجا چنانکه خود قزوینی هم اعتراف می کند نویسندۀ عرب آذری را بر خود اهالی آذربایجان اطلاق کرده و از این کلمه زبان خاصّی استنباط نمی شود تا کسی بتواند در بارۀ چگونگی آن و امکان انتساب آن به گروه خاصّی از زبان ها من جمله فارسی یا به تعبیر ناسیونالیست های فارسی گرا، گروه زبان های ایرانی، حکمی صادر کند. نکته در اینجاست که آقای قزوینی در باب «جاودانی قدیم» هم نتوانسته نتیجۀ خاصّی حاصل کند و با گذاردن علامت سؤال در مقابل این ترکیب به مبهم و ناشناخته بودن آن اذعان کرده است. در این باره انتقاد خاصّی عاید قزوینی نمی گردد و بیان خود یعقوبی مبهم است لیکن برخی از نویسندگان آذری‌باز ما بزرگواری می کنند و چنین موارد مبهمی را سخاوتمندانه به زبان آذری موهوم منتسب می کنند کما اینکه خود آقای قزوینی هم در عمل با نقل این بخش از نوشته های یعقوبی می کوشد از وجود این کلمه در کتاب البلدان به نفع اثبات زبانی آذری که گویا از گروه زبان های هم خانواده با آذری بوده است؛ بهره برداری کند.

در باب زبان آذری و نشانه های آن در کتب پیشین، قزوینی نقل قول دیگری از فتوح‌البلدان بلاذری می‌آورد و می‌نویسد:

« در فتوح‌البلدان بلاذری در فصل «فتح آذربیجان» (طبع لیدن ص ۳۲۸) گوید: «فتتبع الاشعث بن قیس حاناَ حاناَ و الحان الحائر فی کلام اهل آذربیجان ففتحها» و لابد مقصود از «کلام اهل آذربایجان» بدون شک زبان آذری بوده است و چون تألیف فتوح‌البلدان در حدود سنه ۲۵۵ هجری است، پس این شاید قدیمیترین موضعی باشد که نمونه از آذری بدست میدهد و این نمونه اگرچه یک کلمه است ولی باز هم غنیمت است. » ( همان منبع صص ۱۸۳ ـ ۱۸۲ )

در این بخش هم که هیچ تصریحی دایر بر فارسی بودن یا شعبه‌ای از فارسی بودن برای کلمه آذری دیده نمی‌شود؛ باز قزوینی بی آنکه معنی واژۀ «حان» را معلوم دارد؛ حکم خود را در باره فارسی بودن زبان آذری جاری می‌سازد تا معلوم کند در مکتب تحقیق و پژوهش فارسی گرایان ایرانی حقیقت امر را علاقه ها و نفسانیّات ایشان معیّن می کند نه تعقّل و تفقّه و اسناد و مدارک تاریخی.

قزوینی برای استحکام بخشیدن به ادّعای خود از ژوزف مارکوارت آلمانی نیز نقل قولی می کند و می نویسد:

« مرکوارت مستشرق مشهور آلمانی در کتاب ایرانشهر (که از تألیفات معروف اوست ص ۱۲۳ گوید که اصل زبان حقیقی پهلوی عبارت بوده است از زبان آذربایجان که زبان کتبی اشکانیان بوده است و چون مرکوارت از فضلای مستشرقین و موثقین آنهاست و لابد بی‌مأخذ و بدون دلیل سخن نمی‌گوید. » ( همان منبع صص ۱۸۴ ـ ۱۸۳ )

اینکه بگوییم چون مارکوارت گفته پس لابد صحیح است؛ محلّ تأمّل است؛ بخصوص که به اظهار خود قزوینی مارکوارت به همان اندازه که به فارسی علاقمند است؛ با تورک‌ها مشکل دارد و محبوب ارامنه نیز می‌باشد! وی در مقاله‌ای که در آن به شرح حال خود پرداخته در بخشی از آن که به زمان اقامت وی در آلمان و آشنایی او با مستشرقین آلمانی و کسب فیض از مستشرقین آلمانی اختصاص دارد؛ به آشنایی خود با مارکوارت نیز اشاره‌ای می‌کند و در تعریف و تمجید از مارکوارت می گوید:

« دریایی است متلاطم از معلومات و محفوظات. السنه پهلوی و فارسی و عربی و ارمنی و سریانی را بخوبی میداند و با ترکها و ادّعاهای مضحک آنها که اغلب مشاهیر دنیا را از اقدم‌الازمنه الی حال از نژاد ترک میگیرند و حتّی گویا حضرت رسول و حضرت زرتشت را ترکی‌الاصل میدانند و غیر ذلک از خیالات عجیب و غریب آنها میانه ندارد. ارامنه پیرامون او را گرفته‌اند و برای استفاده سیاسی از معلومات او فوق‌العاده نسبت به او احترام می‌کنند ولی ایرانیان چون او را نمی‌شناسند و تقدیر نمینمایند از وجود او استفاده نمی‌کنند. »   (همان منبع صص ۲۲ ـ ۲۱)

یعنی آقای قزوینی واقعاً نمی فهمیده مارکوارتی که با تورک‌ها مشکل دارد و محبوب ارامنه می باشد و نسبت به فارسی و ایران باستان تعلّق خاطر دارد؛ نمی تواند در باب مسائل مربوط به تورکان و بخصوص مسئلۀ «آذری» نگاه منصفانه ای داشته و حق مطلب را ادا کند؟!

بدگویی و نگاه منفی محمّد قزوینی نسبت به سلسله‌های تورک ایران نیز از نکاتی است که می‌تواند پرده از نیّات و اعتقادات وی در باره تورک و تورکی بردارد و نشان دهد خود او به پیروی از جوّ غالب آن روز در میان روشنفکران و اهل قلم ایران هیچ نظر مثبتی نسبت به زبان تورکی و یا خود تورکان ندارد. در مقالات وی مکرّر از این نگاه تند او نسبت به سلسله‌های تورک در ایران نشان می‌یابیم که در ذیل نمونه‌ای از این اظهار نظرها آورده می‌شود.

محمّدخان قزوینی در بخشی از مقاله «یک عهدنامه مصنوعی» ‌که موضوع آن تحلیل عهدنامه‌ای منسوب به حضرت علی (ع) و ردّ صحّت انتساب آن عهدنامه به حضرت امیر است؛ بعد از تحلیل انشاء نامه و بیان ضعف و رکاکت آن و در حالی‌که وضع و اختراع این نامه هیچ ارتباطی با تورکان نداشته و بلکه به عقیده خود قزوینی «قاعدتاَ بایستی یکی یا جمعی از کشیشان نصارای سکنه بین‌النّهرین و عراق که زبانشان عربی بوده است و از تواریخ و وقایع اسلامی نیز تا اندازه‌ای با اطّلاع بوده‌اند؛ این عهدنامه را برای واداشتن ولاه و سلاطین اسلام بمراعات مواد آن و حسن سلوک در حقّ ایشان ساخته باشند.» (دوره کامل بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت اوّل، ص ۱۶۹) می‌نویسد:

«  باحتمال بسیار قوی ساختن این عهدنامه با این سر و صورت و با این غلط‌ها و با رکاکت انشاء مدّتی بعد از عهد خلفا در دوره سلاطین مغول یا تیموریان یا اتراک قراقویونلو آق‌قویونلو یا صفویّه بایستی واقع شده باشد؛ یعنی، در دوره ملوک و سلاطینی که بواسطه اجنبی بودنشان از نژاد عرب و زبان عرب بکلّی از علوم و فنون و آداب متعلّقه بآن زبان خودشان و وزراء شان و عمّال و حکّامشان دور و تهیدست و جاهل بوده‌اند. » (همان، صص ۱۷۷ ـ ۱۷۶)

با خواندن این بخش از نوشته‌های قزوینی هر خواننده‌ای حق دارد بپرسد که چه ارتباطی بین جعل یک نامه از سوی نصارای بین‌النّهرین با جهالت، تهیدستی و اجنبی بودن تورکان وجود دارد. در واقع ارتباطی نیست؛ همین‌قدر که شاید این نامه به عقیده ایشان احتمالاَ در روزگار حاکمیّت یک سلسله تورک نوشته شده است؛ برای بدگویی از تورک کفایت می‌کند.

بدگویی قزوینی از سلسله‌های پادشاهی تورک به همین جا ختم نشده، بلکه وی در مقاله‌ای که در باره سیاحت‌نامه « امین‌الرّیحانی» نگاشته؛ این بار از زبان او عقده‌گشایی می کند و زمانی که از زبان ریحانی در باره شرایط امام از دیدگاه زیدیّه صحبت می کند و به کلام ریحانی در باره مشروع نبودن سلطنت غلامان و ممالیک می‌رسد؛ بلافاصله خود در پاورقی نام تعدادی از سلسله‌های ممالیک تورک را که در مناطق مختلف جهان اسلام فرمانروایی می‌کرده‌اند؛ ردیف می‌کند تا به بهانه شرح مطلب ریحانی سلسله‌های تورک را غاصب نشان دهد. جالب اینجاست که همه مثال‌های او سلسله‌های تورک هستند و برای پرهیز از نام بردن سلسله‌های مملوک دیگر یا احیاناً سلسله های غیرتورک نامی به میان نیاورده و به جای آن تعبیر « و غیرها و غیرها » را به‌کار می‌برد. (رک . دوره کامل بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت اول ص ۱۴۵)

بدگویی و بی‌سواد دانستن نویسندگان اهل عثمانی از دیگر هنرها و سجایای علمی ـ اخلاقی جناب قزوینی است که در مقالات وی به تعداد بسیار دیده می‌شود. از جمله وی در مقاله‌ای با عنوان «اسامی برخی از مآخذ مؤلّف» در جایی که در باره نسخه منحصر به فردی از کتاب «مجمل التّواریخ» صحبت می‌کند؛ می‌نویسد:

بدبختانه این نسخه بعدها بدست یک شخص عامی بی‌سوادی که گویا ایرانی هم نبوده و ظاهراَ از اتراک عثمانی بوده؛ افتاده و او این کتاب را از سر تا بآخر با کمال دقّت خوانده و در اغلب موارد کلمات اصل نسخه را که برسم بسیاری از نسخ قدیمه غالباً در وضع نقاط اهمال مینموده و جمیع نقاط لازمه را نمیگذارده‌اند؛ این شخص از خود نقاط و حرکات و سکنات و تصحیفاتی علاوه کرده که غالباَ غلط و گاهی نیز بسیار مضحک واقع شده است … بطوریکه واضح می‌شود که وی اصلاَ و ابداَ معنی عباراتی را که بعقیده خود تصحیح میکرده است؛ نمی‌فهمیده است و این نقاط و تصحیحات و حرکات الحاقی را که خواننده بی‌سواد از خود علاوه کرده است در اصل نسخه پاریس در کمال وضوح نمایان و از خطّ اصلی نسخه متمایز است. » (دوره کامل بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت دوم،  ص ۲۳۶)

استفاده پیاپی از کلمات بی‌سواد، عامی و نمی‌فهمیده اتّفاقی نیست و حکایت از درد پنهان محمّدخان قزوینی و عمق کینه ورزی او نسبت به تورک و زبان تورکی دارد.

قزوینی در فرازهای دیگری از نوشته‌هایش محبّت خود را شامل حال نویسندگان تورک یا عثمانی می‌کند. در مقاله «مطبوعات جدیده (۱)» که در آن به تعریف و تمجید از همپالکی خود عبّاس اقبال آشتیانی می‌پردازد؛ در تعریف از سبک نوشتن وی و انتخاب واژگان مناسب از جانب او می‌نویسد:

« از اوّل تا آخر کتاب هرگز اصطلاحات ترکی از قبیل … و امثال این کلمات سخیف چشم خواننده را نمی‌زند و از همان صفحه غلاف کتاب که شخص در وهله اوّل میخواند که: « دوره تاریخ عمومی … تألیف میرزا عبّاسخان » نه « اثر میرزا عبّاسخان » استقامت سلیقه مؤلّف حدس زده میشود، چه کلمه « اثر » بصیغه مفرد چنانکه آقای مرزبان بن رستم باوندی در « شفق سرخ » تحقیق کرده‌اند؛ هرگز نه در عربی نه در فارسی بمعنی کتاب و تألیف و تصنیف استعمال نشده است و این اصطلاح خنک نیز سوغات ترکهاست که در دنیا هیچ چیزی را شرط هیچ چیزی نمی‌دانند. » (بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، صص ۲۷۶ ـ ۲۷۵)

یقیناَ تورک‌ها چیزهایی را شرط چیزهای دیگر می‌دانستند که توانستند چندین قرن در برابر اروپاییان پایداری کنند و ستون استوار و شمشیر آخته مسلمانان و شرقی ها در برابر مسیحیان و اروپاییان زورگو و استعمارگر باشند و نیز ادبیّات و زبانی نیرومند را پایه‌ریزی کنند. زبان و ادبیّات و بخصوص نثری که خود وی در همان صفحه ۲۷۶ تلویحاَ آن را در مرتبه‌ای می دانست که نویسندگان فارسی‌نویس به تعبیر وی از آن کلمه دریوزه می‌کردند.

امّا آنجا که جناب قزوینی از کلمات سخیف صحبت می‌کند؛ باید به نام سخیف خود و میرزاعبّاس‌خان نیز نظری داشته باشد و از خود بپرسد که چرا اقبال در نام خود از کلمات سخیف ترکی «میرزا» و «خان» بهره می‌برد و «عبّاس» او هم که عربی است و چرا خود من نام سخیف «میرزامحمدخان قزوینی» را یدک می کشم که هیچ نشانه ای از فارسی ندارد و مخلوطی از تورکی و عربی است. در این نام جز محمّد و «ی» نسبت پایانی که عربی است، بقیّه از دم تورکی است. هم میرزایش، هم خانش و هم قزوینش. تکلیف شهرت «قزوینی» هم روشن است چرا که به تصریح کتاب معظم دیوان لغات‌التّرک کلمه «قزوین» تورکی است و او قزوین را هم جزء قلمرو تورکان دانسته است.

زبان و ادبیّات تورکی بخصوص تورکی عثمانی در درجۀ‌ بالایی از رشد و قابلیّت قرار داشت، تا آنجا که در دوران اخیر و مقارن با زندگی آقای قزوینی ادبیّات تورکی استانبولی موجبات دلهره و نگرانی کسانی چون محمّدعلی فروغی، عبدالرحمان سیف آزاد و محمود افشار را فراهم آورد تا آنجا که یکی از ایشان؛ یعنی، سیف آزاد گفت:

« باید معارف، فکر و روح و زبان ایرانی را در تمام زوایای این خاک بماند و به واسطه مدارس تازه و کافی جوانان این قطعه را بدون اتلاف وقت حاضر کند و حتّی مدارس ابتدایی اناث و ذکور، معلّمات و معلّمین قابل از ایالات فارسی‌زبان ایران به‌کار وادارد و اگر در ادای این تکلیف مهمّ ؛یعنی، تزکیه و تعلیم نفوس، غفلت رود؛ راه ترکی‌گری را به هیچ وجه نمی‌توان گرفت و ادبیّات جدید و اشعار و رمان‌های دلنواز ترکی هم‌چنین کتاب‌های بی‌شمار علمی که در پنجاه سال اخیر در این زبان تألیف شده‌اند؛ فضای آذربایجان را خواهند پر کرد و آنگاه دیگر آب‌ رفته به جوی نخواهد برگشت. » (دیوان عارف قزوینی، ص ۳۸۸)

کاملاً روشن است که از نظر این گروه آذربایجانی با زبان و فرهنگ فعلی خود ایرانی محسوب نمی شود و لازم است به یاری معلّمین و معلّمات فارس زبان مردم آذربایجان تحت تزکیه و تعلیم نفوس قرار گیرند و آنگاه با آموختن زبان ایرانی؛ یعنی، فارسی شرایط لازم برای ایرانی بودن را احراز کنند!!

محمّدخان قزوینی درجه بی‌سوادی را تنها به نویسندگان تورک اعطا می‌کند و زمانی که نقل قولی از نویسندگان هندی کرده و گفته و نظر او را به کل رد می‌کند؛ از لقب بی‌سوادی و بریدن و دریدن در باره ایشان خبری نیست. از جمله در صفحه ۲۵۸ از قسمت دوم مقالات که در باره کتاب «زین‌الاخبار گردیزی» گفتگو می‌کند؛ از شخصی هندی موسوم به «محمّد ناظم» سخن به میان می‌آورد که بنابر ذوق و سلیقه خود تصحیحات غلطی در بخشی از کتاب زین‌الاخبار به عمل آورده است، امّا چنانکه گفتیم از متهّم کردن او به بی‌سوادی و عامی بودن و نبود فهم خبری نیست، بلکه کلمات و جملات منطقی و اصولی هستند و اینکه: « اجتهاد کسی برای کسی دیگر حجّت نیست. » جالب است که قزوینی در این بخش حتّی در انتخاب فعل نیز حسن سلیقه و ادب را فراموش نمی‌کند و اغلب فعل ملایم «ملتفت نشده» را در باره آن نویسنده هندی به کار می‌برد. معلوم نیست تورک‌ها چه هیزم تری به این گونه نویسندگان فروخته‌اند که ایشان در مواجهه با تورک و تورکی این‌گونه برافروخته، پرخاشگر ، بی منطق و بی ادب هستند ؟

قزوینی در همین مقاله تحلیل کتاب تازه اقبال آشتیانی؛ نسبت به استعمال کلمه «ناجی» به جای «منجی» از جانب اقبال خرده می‌گیرد و ضمن انتقاد از کاربرد این تعبیر در نشریّات تهران، این گونه کاربرد را از بی‌ذوقی تورک‌ها می‌داند و می‌نویسد:

« گویا این تعبیر هم از صادرات اسلامبول باشد. » (همان، قسمت دوم، ص ۲۸۹)

صادرات اسلامبول به ایران در آن روزگار تازه‌های فرهنگی، علمی و حتّی فنّی و صنعتی بوده و بخشی از روشنفکران و مخالفان استبداد نیز در اسلامبول پناه گرفته و برای پیشبرد مقاصد ملّی خود در آن شهر کتاب و نشریّه به چاپ می رساندند، لیکن نگاه از دریچۀ نژادی منجر به گرفتن چنین نتایجی از جانب قزوینی می گردد که همۀ تعابیر از نظر خودش معیوب را به اسلامبول منسوب نماید.

لحن خشن قزوینی در باره تورک و  زبان تورکی نیز در نوشته‌های او نمایان است. گویی جناب قزوینی پیوسته دنبال یک دشمن فرضی می‌گردد تا همه بدی‌ها را به گردن او اندازد، به‌گونه‌ای که حتّی انهدام آثار نوشتاری را نیز گاه به تورک‌ها نسبت می‌دهد و این اوج ناشکری و قدرناشناسی او نسبت به تورکان پرشماری است که سرمایه عظیمی به گنجینه زبان و ادبیّات فارسی افزوده و به قیمت مطرود ماندن زبان مادری خود زبان فارسی را غنا بخشیده‌اند.

علاوه بر این کتابخانه های شهرهای ترکیّه انباشته از کتاب های خطّی پرشماری است که نظایر آن نه در ایران و نه در هیچ کجای دنیا وجود ندارد. همین سرمایه های عظیم بود که شخصیّت معاند و تورک‌ستیزی همچون مجتبی مینوی را واداشت که مدّت زیادی در ترکیّه اقامت کند و با یاری بی شائبۀ شخصیّت‌های فرهنگی آن کشور از بخشی از نسخه های خطّی پرشمار فارسی موجود در کتابخانه های ترکیّه عکسبرداری کند و در پایان علی رغم میلش زبان به ستایش از شخصیّت های فرهنگی تورک و غنای پایان ناپذیر کتابخانه های آن کشور بگشاید.

قزوینی در مقاله‌ای که در باره کتاب «فهرست کتابخانه آستانه مقدّسه رضوی» نوشته؛ از اندک بودن تعداد کتب در این کتابخانه اظهار نارضایتی می‌کند، لکن نکته مهم در اینجاست که وی علّت اندک بودن کتب را تاخت و تازهایی می‌داند که  سهم عمدۀ آن متعلّق به تورکان است. به عبارت دیگر از نظر قزوینی ترکان در تاخت و تازهای خود آثار مکتوب را نابود ساخته‌اند. بخوانید:

« این قلّت عدد کتب در کتابخانۀ یک چنین بقعه متبرّکه مقدّسه که از هزار سال باز زیارتگاه عموم شیعیان قطار و مستودع انواع هدایا و نذورات و  اخایر ذخایر بوده است؛ در بدو امر شاید قدری بنظر غریب بیاید، ولی اگر اندکی در اوضاع سابقه آن صفحات تأمّل شود و به خاطر آورده شود که مملکت ایران عموماَ و ایالت خراسان خصوصاَ، بواسطه موقعیّت جغرافیایی خود در سر چهار راه تاخت و تاز انواع امم مختلف از ترک و مغول و ازبک و تراکمه و افاغنه واقع بوده است و تابحال همین مشهد مقدّس چندین مرتبه مرّه بعد اخری و کرّه بعد اولی از دست طوایف مذکوره عرصه قتل و غارت و اسر و هدم و تخریب واقع شده است؛ فوراَ مسئله حل خواهدشد که همینقدر هم که از کتب و نفایس دیگر در خزانه مقّدسه حضرت رضا باقی مانده است، فی‌الواقع جای بسی شگفتی و جای هزاران تشکّر است. » (بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود، قسمت دوم ص ۲۴۲)

جای شکرش باقی است که این بار افغانی‌ها را شریک تورک و مغول قرار داده و تنها تورک را به افتخار انهدام آثار فرهنگی مفتخر نکرده‌است. یک حرف دیگر! این چه تمدّنی است که با هر حمله‌ای فرو می‌ریزد. تمدّنی که دنیانش و واقعیّات پیرامونش را نشناسد و بر این اساس برای دفاع از خود و داشته‌های تمدّنی خود در برابر حملات تدبیری نیندیشد که تمدّن نیست.

تناقض گویی در باره مسئله زبان از جانب محمّدخان قزوینی نیز نکته مهمّی است که باید به آن توجّه کرد. وی از یک سو می‌کوشد وجود زبان آذری را اثبات کند و کسانی‌ را که در این راه می‌کوشند؛ تشویق به تلاش بیشتر کند و با اثبات آذری برای آذربایجان زمینه سیاسی، اجتماعی و فرهنگی لازم برای توجیه سیاست تغییر زبان در آذربایجان از تورکی به فارسی را فراهم سازد و از سوی دیگر کسانی را که در پی سره‌نویسی در فارسی و نفی کاربرد عربی در فارسی هستند؛ مورد انتقاد قرار داده و می‌گوید:

« بی‌هیچ فایده متصوّره و بدون هیچ نتیجه ولو موهومی و فقط مانند یک ترجیع‌بندی که حالا گویا ما بین بعضیها اسباب شهرت شده است که طوطی‌وار و لاعن شعور آنرا تکرار نمایند؛ بر یک مرده هزارو سیصد ساله؛ یعنی، زبان عهد ساسانیان که بهیچوجه حالا اعاده آن‌معدوم ممکن نیست؛ مثل زنان نوحه‌سرائی کنیم و وقت گرانبهای خود را بگریه و زاری بیهوده تلف نمائیم . »  (بیست مقاله قزوینی به تصحیح عبّاس اقبال و ابراهیم پورداود قسمت اوّل ص ۱۱۳)

گفته قزوینی البتّه حرف درستی است و باید پذیرفت که هر مردمی به هر تقدیر زمانی و سیاسی و اجتماعی اکنون زبانی دارند که به آن سخن می‌گویند؛ باید این را پذیرفت و به آن احترام گذاشت، لکن اشکالی که وجود دارد این است که او و همفکرانش در باره فارسی این قاعده را مجری می‌دارند، ولی زمانی‌که به تورکی می‌رسند، قواعد دیگرگونه می‌شود و می‌توان یک مرده هفت‌صد ساله را از قبر در آورد ـ البتّه اگر واقعاَ چنین مرده‌ای درکار بوده باشد. ـ و زمانی‌که با مشکلی به نام چگونگی بیرون آوردن مرده هفت‌صد ساله از قبر مواجه می‌شوند و می بینند در عمل ممکن نیست؛ چاره دیگری می‌اندیشند و از آنجا که ما آذربایجانی ‌ها را خیلی دوست دارند و معتقدند که ما آذربایجانی‌ها ایرانی‌تر هستیم (ص ۲۵ زبان آذربایجان و وحدت ملّی ایران، ناصح ناطق) و زبان آذری‌مان هم که پهلوی اصل و یا نزدیک‌ترین به پهلوی بوده است (قسمت اوّل، ص ۱۸۴) به هر زحمتی که شده چاره‌ای برای ما می‌یابند و می‌گویند باکی نیست اگر امکان زنده کردن زبان آذری ادّعایی ممکن نیست، همین زبان فارسی گویش تهرانی را جایگزین آن می‌کنیم! مهم‌این است که تورکی‌گفتن را تَرک کنید؛ بعد از آن چندین زبان را می‌شود جایگزین کرد. فقط احوط آن است که فارسی باشد.

علامّه قزوینی علی‌رغم دانش بسیار آنجا که موقع عمل فرا می رسد؛ نشان می‌دهد که در غلتیدن به دامن افسانه‌ها دست کمی از دیگران ندارد. او در نامه‌ای که در پاسخ ابراهیم پورداود دایر بر نظر قزوینی در باره ترجمه جلد اوّل یشت‌ها می‌نویسد؛ ضمن تعریف و تمجید از کار پورداود و ستودن اقدام وی در خصوص شناساندن کتاب اوستا و نیز شناختن زرتشتیان حالیه که در نظر وی این قوم نجیب یادگار عنصر خالص ایرانی هستند؛ در یاری ایرانیان به شناخت هر چه بیشتر نسبت به خود از آریایی بازی و خلوص نژاد ایرانیان نیز سخن به میان می‌آورد و می‌گوید:

« شاید نیز یکی از نتایج حسنه این شناسایی این باشد که این دو خاندان یک عائله بزرگ آریایی (یعنی ایرانیان مسلمان و پارسیان زردشتی) که قرنهای طویل در مقابل طوفانهای عظیم تاریخی مقاومت ورزیده و خصایص ممیّزه نژاد خود را از دست نداده‌اند و در ضمن اقوام دیگر مستهلک نشده اند؛ از این به بعد بواسطه شناسائی کاملتر از حال یکدیگر بیشتر از سابق بیکدیگر نزدیک گردیده؛ بقوت اتّحاد بیش از پیش در حفظ ملیّت خود پایدار باشند. »    (قسمت دوم ص ۳۳۶)

این نژاد آریایی چه منفذ گشادی است که هم هندی سیاه سوخته ترکه‌ای از آن رد می‌شود؛ هم موسیاه متناسب القامت ایرانی  و هم موبور تنومند و چشم آبی آلمانی؟! از طرف دیگر چه کسی می‌تواند در ایران امروز از خالص ماندن نژاد صحبت کند. ایرانی که در آن هر قومی‌ آمده؛ مانده و دیگر به جایی نرفته است! از طرف دیگر قزوینی از کدام مقاومت سخن می گوید و پارسیان را به خاطر آن می ستاید. طبق ادّعاهای این قبیل حضرات؛ آسیای میانه ملک طلق پارسیان بود. اکنون از آن ناحیۀ بزرگ جز سرزمین کم وسعتی به نام تاجیکستان آن هم با شصت درصد جمعیّت تاجیک چیزی باقی نمانده است. آذربایجانی هم که ظاهراً مقرّ زبان آذری قوم و خویش با فارسی بود؛ اکنون در سیطرۀ زبان تورکی است. همین طور است حال و روز آن سوی یا به زعم خود اینها قفقاز؛ که ایضاً تورک نشین است و یکی دو گروه زبانی دیگر بی ارتباط با فارسی. این مقاومت کی، چگونه و در چه زمانی رخ داده که کسی از آن خبری ندارد؟!

۵ دیدگاه‌ها

  1. چوخ یوکسک تحلیل

    21
    6
  2. سلام

    بیز گرک مانانایی لرین تورک اولماغنی اینترنتین هر یانیندا یازاق و دولدوراق.

    البته چوخ سندلر واردی کی بونلارین تبلیغاتلارین هئچ ائلیاخ نمونه اوچون دده قورقود کتابی کی موغوللار گلمخدن قاباق

    یازیلیب و بو کی اصلا موغللارین دیلی تورک دئیل.

    یول پرسدن خواهش اولونور موغول دیلی و تورک دیلینین تفاوت و فرقلری و اوخشارلاری بارسینده بیر مقاله یازسین.

    تشکر ائلیرم.

    21
    6
  3. قسمت جالب متن در آنجاست که این قوم متوهم خود پارس پندار تمام آثارش از ترک بوده است وآثاری که امروز به عنوان آثار ادبی بخورد ملت می دهند تصحیح شده ویادر اصل تدوین شده توسط متوهمین خودپارس پندار در همین اواخراست

    20
    10
  4. میرزا یا میرزاده مخفف امیرزاده(بزرگ زاده) ربطی به ترکی ندارد!
    خان هم واژه ای مغولی است ونه ترکی
    شما خودتان احتیاط کنید که به قول معروف بند را اب ندهید!

    10
    18
  5. همین آقای قزوینی رو اگر فرزندان و نوادگان ایشان را دریابید الان خارج از کشور به زبانی غیر فارسی صحبت می کنند مثل خیلی از همزبانان فارسی ایشان که وطن رو رها کردند و رفتن….در عوض هر روز به فرزندان ترک زبان این مملکت اضافه می شود تکنولوژی و ارتباطات نوین چه دروغ هایی رو که بر ملا نمیکنه و چه افراد متوهم و سخیفی رو رسوا نمی کنه..آخرین حربه ایشان هم تحقیر و تمسخر دیگر اقوام بوده که بیشتر به درد بین خودشون و نوشته های سطح پایین مضطرب ایشان می خورد امثال این نویسندگان نیاز به ترحم دارند نه مقابله به مثل…
    آنا دیلیمی سویب و اونا دایاق اولاجاک

    16
    6

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *