خانه / آخرین اخبار / مجتبی مینوی و زبان تورکی – قسمت اول
تورک‌ستیزان ایران (18-1)

مجتبی مینوی و زبان تورکی – قسمت اول

مجتبی مینوی از تورک‌ستیزان و عرب‌ستیزانی است که آن دو قوم عرب و تورک را انسان های درجۀ دوم ‌می‌پنداشت، بر برتری نژادی قوم خیالی آریایی اعتقاد داشته و از همراهان رضاخان برای پاکسازی نژادی  زبانی در ایران بود.

یول‌پرس: در بخش هجدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات مجتبی مینوی می‌پردازیم.

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

مجتبی مینوی و زبان تورکی

مجتبی مینوی در زمرۀ نامداران دوران معاصر ایران قرار دارد. او از جملۀ نویسندگان پرکار سدۀ چهارده شمسی بود که در سال ۱۳۵۵ چهره در نقاب خاک کشید، لیکن فعالیت های قلمی و پژوهشی او کمابیش نامش را در محافل دانشگاهی و روشنفکری زنده نگه داشته است. صاحب نظران از مینوی به عنوان محقّقی ستیهنده، پژوهشگری نستوه، لغت شناسی برجسته و نسخه شناسی کم نظیر یاد کرده و مهارت او را در شناخت شعر عرب و احاطه اش را در لغت عرب ستوده اند. نیز مینوی در حوزۀ تاریخ کتب و مقالاتی چند از خود به یادگار گذارده است.

بخش قاطعی از کسانی که در بارۀ مینوی سخن گفته اند بر سجایای او از قبیل احاطه بر گذشته و حال زبان فارسی، خستگی ناپذیری، گشاده-دستی و سخاوت در بهره مند ساختن دیگران از نتایج تحقیقات و حتّی مقالات منتشر نشدۀ خودش سخن گفته و بر خوش قلبی، فروتنی و دوری او از کینه ورزی انگشت گذارده اند. افزون بر اینها صاحب نظران بر داشتن روش علمی در تحقیقات، حقیقت جویی، داشتن اعتماد به نفس و استقلال رأی در برابر مستشرقان اشارت ها کرده اند. همۀ اینها معنایی جز این ندارد که ضرورتاً ما باید مینوی را شخصیّتی متعالی و واجد صفاتی انسانی دانسته و در برابر سجایای او سر تعظیم فرود بیاوریم.

آنچه آمد یک روی سکّۀ شخصیّت مردی است که نامش قریب یک قرنی در محافل علمی، ادبی و دانشگاهی ما جاری می باشد. این سکّه روی دیگری هم دارد که کمتر در آن باره سخن گفته شده است. شناخت روی دوم سکّۀ شخصیّت مجتبی مینوی برای رسیدن به شناختی تمام و کمال از او ضرورت دارد. در تحلیل این بخش از رفتارها و معتقدات، باید به منش سیاسی و اجتماعی مینوی و مواجهۀ او با زبان تورکی نیز توجّه داشت. در این میان بخصوص مواضع او در باب زبان تورکی و قومیّت تورک و به عبارت بهتر تورک‌ستیزی او می تواند برای ما آذربایجانی ها، جمعیّت تورک ایران و در نهایت همۀ ایرانیان حائز اهمیّت باشد. این مقال بر آن است به واکاوی این جنبه از شخصیّت و معتقدات مینوی بپردازد.

مجتبی مینوی در ۱۹ بهمن ماه ۱۲۸۱ شمسی در تهران متولد شد. دوران کودکی او در سامره گذشت. پدرش شیخ عیسی شریعتمداری طلبه ای بود که در سامره نزد میرزامحمّدتقی شیرازی تدریس می‌کرد و مجتبی نیز تحصیلات مقدّماتی خود را در این شهر انجام داد. در سال ۱۲۹۰ به همراه خانواده به ایران بازگشت و به ادامۀ تحصیل در مدارس امانت و افتخاریه پرداخت. تحصیلات متوسّطه را در دارالفنون گذراند و با برخی شخصیت‌های ادبی آینده نظیر صادق هدایت هم‌درس بود. در سال ۱۲۹۸ در پی انتصاب پدر به ریاست عدلیه رشت به همراه خانواده به این شهر عزیمت کرد. از سال ۱۲۹۹ به تحصیل در دارالمعلمین پرداخت. در سال ۱۳۰۲ در پی اشتغال پدر در مجلس شورای ملی، به تهران بازگشت. از همان سال در مجلس شورای ملی به عنوان تندنویس به مدّت دو سال مشغول کار بود. در همین دوره آموزش زبان پهلوی را به همراه افرادی چون ملک الشّعرای بهار، سیّداحمد کسروی، رحیم زادۀ صفوی و سه چهار نفر دیگر در آذر ماه ۱۳۰۵ نزد ارنست هرتسفلد آلمانی آغاز کرد. او طی سال‌های بعد با محمّدعلی فروغی و سیّدحسن تقی‌زاده آشنایی یافت.

مینوی در سال ۱۳۰۷ به‌عنوان معاون دفتر سرپرستی محصّلین در سفارت ایران در فرانسه به آن کشور اعزام شد، ولی پس از چند ماه به ایران بازگشت. در همان سال به ریاست کتابخانۀ معارف منصوب شد که بعدها به کتابخانۀ ملّی تغییر نام یافت. در همین دوره با محمّد قزوینی آشنایی یافت و روش نقد تحقیقی متون را نزد وی فراگرفت. در سال ۱۳۰۸ برای اشتغال در دفتر سرپرستی محصّلین در سفارت ایران در لندن به انگلستان رفت. طی سال‌های بعد به تکمیل آموزش زبان‌های انگلیسی و فرانسوی پرداخت و طی دورۀ اقامت چند ساله در اروپا با تعدادی از خاورشناسان اروپایی آشنایی پیداکرد. در سال ۱۳۱۲ به ایران بازگشت و در تهیّه و چاپ دورۀ شاهنامه توسط کتاب‌فروشی بروخیم شرکت کرد و همچنین با محمّدعلی فروغی در تهیه خلاصۀ شاهنامه همکاری داشت. در سال ۱۳۱۳ در کنگرۀ بین‌المللی هزارۀ فردوسی در تهران حضور داشت و با بسیاری از خاورشناسان اروپایی که به ایران آمده بودند؛ آشنایی حاصل نمود. در همان سال مجدّداً به انگلستان عزیمت کرد و طی پانزده سال بعدی بیشتر در انگلستان اقامت داشت. اقامت طولانی او در این کشور موجب شد که با تعدادی از خاورشناسان سرشناس چون ولادیمیر مینورسکی، دنیسن راس، هارولد بیلی و والتر هنینگ مراوده داشته باشد. همچنین او در اسفند سال ۱۳۱۹ پس از مدت کوتاهی که از تأسیس بخش فارسی بی‌بی‌سی همکاری خود را با این رادیو آغار کرد. مینوی در مصاحبۀ خود با نجف دریابندری و ایرج افشار به همکاری ده سالۀ خود با بنگاه سخن پراکنی بی بی سی اشاره می کند. او دلیل قطع همکاری با این بنگاه را خستگی و ملال ناشی از زندگی طولانی و پانزده ساله در لندن و مساعد شدن شرایط برای بازگشت به ایران اعلام می کند.

در سال ۱۳۲۸ مینوی همکاری خود با رادیو بی‌بی‌سی را قطع نمود و در پی دعوت به کار از سوی دانشگاه تهران به ایران بازگشت و به تدریس در دانشکده ادبیّات پرداخت. از سال ۱۳۳۱ مدّتی ریاست تعلیمات عالیۀ وزارت فرهنگ را داشت. از سال ۱۳۲۹ از طرف دانشگاه تهران مأموریت یافت که طی سفرهایی به کشور ترکیه، ضمن جستجو در کتابخانه‌های آن کشور و بررسی کتب خطّی فارسی، عربی و تورکی به عکس‌برداری و تهیه میکروفیلم از تعدادی از کتب خطی بپردازد. مینوی گزارشی از نتایج علمی این سفرها را در مقالاتی با عنوان «از خزائن ترکیه» در مجلۀ دانشکده ادبیّات تهران در سه شمارۀ متوالی در سال ۱۳۳۵ منتشر کرد. طی همین دوران موفّق به تهیّۀ میکروفیلم از بیش از هزار نسخۀ خطّی شد که در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران نگهداری می‌شد. از سال ۱۳۳۶ به مدت چهار سال به سمت رایزن فرهنگی ایران در ترکیّه منصوب شد. در همین سال در کنگرۀ بین‌المللی خاورشناسان در استانبول حضور یافت. در همین دوره، عضویت در شورای عالی دانشگاه‌ها و شورای عالی سازمان اسناد ملی و عضویت پیوستۀ فرهنگستان ادب و هنر ایران (از سال ۱۳۵۲) و مشاوره در بنیاد فرهنگ ایران را داشت. در سال ۱۳۴۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. او در همان سال ۱۳۴۸ سرپرستی علمی بنیاد شاهنامۀ فردوسی را به‌عهده گرفت و تا پایان عمر به این کار ادامه داد.

مجتبی مینوی در طول زندگی خود دو بار ازدواج کرد. از همسر اول خویش، الن بدهم (Ellen Badham) که اهل انگلستان بود، صاحب دو فرزند به نام‌های رامین و ماکان و از همسر دومش شهربانو پرتوی نیز صاحب یک دختر به نام نیلوفر شد. او در روز چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۵۵ در سن ۷۳ سالگی در تهران درگذشت و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

مینوی در زمرۀ نویسندگان پرکار دوران معاصر ایران قرار دارد و آثار متعدّدی از او در زمینه های تصحیح متون، ترجمه، تألیف و نقد به چاپ رسیده است. از مجتبی مینوی قریب چهل کتاب و صدها مقاله برجای مانده است. در کتاب «زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی استاد مجتبی مینوی (مجموعۀ زندگی نامه ها)، از انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی شمارۀ ۲۲» سی وهشت کتاب، دویست ویازده مقالۀ فارسی و سیزده کتاب و مقاله به زبان انگلیسی از مجتبی مینوی نام برده شده است.

گذشته از شناخت خلق و خوی فردی و رویّۀ عمومی مجتبی مینوی در پژوهش ها و فعالیت های علمی، توجّه به رفتارهای سیاسی و اجتماعی مینوی نیز خالی از لطف نیست. گذشته از این توجّه به نوع نگاه و نگرش او نسبت به همۀ ایرانیان با هر زبان و فرهنگ و اقلیمی برای رسیدن به یک ارزیابی کلّی در بارۀ این نویسندۀ نامدار ضرورری می نماید.

شهلا پروین‌زاد در سال ۱۳۷۸ سلسله مقالاتی را با عنوان «باستانگرایی و باستان‌ستایی در تاریخ معاصر ایران» در نشریّه صبح به مدیر مسئولی مهدی نصیری منتشر می‌کرد. در قسمت هفتم این سلسله مقالات او فصلی در باره مجتبی مینوی می‌آورد که خواندن آن برای آشنایی با برخی زوایای اندیشه و عمل مینوی خالی از لطف نیست، او در یک قضاوت کلّی در بارۀ مینوی می نویسد:

« در مورد مینوی کار بسی شگفت‌انگیزتر است. این دانشمند نسخه‌شناس هر اندازه که نسبت به عنصر عرب صاحب کینه تاریخی است؛ نسبت به انگلیس و استعمارگران زمان خویش خوشبین و مهربان است. معلوم نیست این نوع وطن‌پرستی افراطی از کدام مقوله‌ای بود که باعث شد مینوی سر از بنگاه سخن‌پراکنی بی بی سی درآورد و به جمعیّت فراماسونری بپیوندد و از همان رادیو به تبلیغ و توجیه تجاوز دولت بریتانیا بپردازد. » (پروین زاد، شهلا، باستانگرایی و باستان ستایی در تاریخ معاصر ایران، صبح، ۱۳۷۸، ۱۱۳، ص ۱۸)

مینوی به عنوان کسی که در سال ۱۳۱۱ در اوج خفقان و دیکتاتوری رضاشاهی بنابه پسند دیکتاتور بزرگ در تحقیقات تاریخی ضمن نثار فحش‌های بسیار به اعراب و تورک ها از برتری نژادی ایرانیان سخن می‌گوید؛ چند سال بعد در پایان مطلبی که به تمجید و از ستایش از ادوارد براون انگلیسی و خدمات او به ایران[!] است؛ می‌گوید:

« در این ایّام پر فتن و محن که متعدّیان نازی احترام بیطرفی هیچ کشوری را مراعات نمی‌کنند؛ جای خوشوقتی است که می‌توان به دوستی بریتانیا مطمئن بود و اعتماد داشت که رویّه سیاست انگلستان نسبت به ایران مبنی بر مودّت و رعایت حقوق و حفظ حرمت استقلال و آزادی آن کشور خواهدبود. » (نقد حال، مجتبی مینوی، چاپ سوم، ۱۳۶۷، صص ۴۱۶ ـ ۴۱۵ )

اندکی بعد از سخنان مینوی حمله مشترک انگلیس و شوروی به ایران و نقض بی‌طرفی کشور ما بر سخنان او مهر تأیید وارونه ای زد. کاش موضوع به همین جا ختم می‌شد. مینوی چند سال پس از حمله متّفقین به ایران باز هم خوشبینانه به دفاع از دولت انگلستان می‌پردازد.

از نگاهی دیگر مینوی به کلیّت غرب اعمّ از اروپا و آمریکا خوشبین است و گاه روسیّه را هم در این خوش بینی خود شریک و سهیم می گرداند. بر همین اساس او به اقدامات آمریکا و روسیّه و انگلیس و دول اروپایی در ایران نگاه مثبتی دارد. خانم پروین زاد در این باره می نویسد:

« [مینوی] در نشریّه یغما ضمن دفاع از کشف حجاب رضاخانی می‌نویسد: به مجرّدی که انسان به یکی از ایرانیان می گوید که بیش از همه چیز برای کشور ما تربیت لازم است؛ فوراّ سر بهانه باز می‌شود و عذر می‌آورد که خارجی‌ها نمی‌گذارند ما دستگاههایی برای تربیت مردم تأسیس کنیم. بنده عرض می‌کنم که خارجی‌ها تاکنون گذشته از اینکه هرگز مانع تربیت ما نشده‌اند؛ با ما مساعدت و معاضدت نیز کرده‌اند. از عهد میرزاتقی‌خان امیرکبیر تاکنون این‌همه مدرسه‌ای که خود ما باز کرده‌ایم، کجا کسی مانع شده است؟ آیا انگلیسی‌ها در اصفهان و شیراز و آمریکایی‌ها در طهران و مشهد و رشت و همدان و کرمانشاه و تبریز مدرسه باز نکرده‌اند؟ آیا فرانسوی‌ها و آلمان‌ها و روس‌ها در ایران مدارس متعدّد نداشته‌اند؟ آیا کمپانی نفت ایران و انگلیس در خوزستان چند باب مدرسه ندارد؟» (صبح، شماره ۱۱۳, ص ۱۸)

مینوی سرش را برای درک اهداف تشکیل مدارس و مؤسّسات ظاهراً خیریّه از جانب دول اروپایی، روسیّه و آمریکا به درد نمی آورد. نگاه مثبت و تا حدود زیادی ساده لوحانۀ مینوی به انگلستان تا آنجا ادامه پیدا می کند که او انگلستان را حامی تعلیم و تربیت و حامی استقلال کشورهای تحت استعمار هم معرّفی می کند. خانم پروین زاد در این باره می نویسد:

« خوشبینی محقّق ما آنجا اوج می گیرد که نه تنها دولت بریتانیا را استعمارگر نمی‌داند، بلکه آن دولت را عامل تحصیل استقلال و آزادی کشورهای تحت سلطه خود او می داند و می‌نویسد:

«این قوم انگلیس در هندوستان و سراندیب و بیرمانی اقوام مطیع و محکوم خود را مانع از تحصیل و تربیت نشد و حتّی مانع از این نشد که حریّت و استقلال خود را بگیرند و از قید اطاعت انگلستان آزاد شوند. آیا ممکن است به این مملکت تهمت زد که در ایران مانع تربیت مردم می‌شود؟ »  ( نشریّه صبح شماره ۱۱۳, ص ۱۸, بیستم بهمن ماه ۱۳۷۸ )

مراتب ارادت و محبّت مجتبی مینوی به انگلستان به همین موارد ختم نمی گردد. او در مقاله ای با عنوان «کتابخانه های عمومی بلدی در لندن» نیز گوشه ای از دلباختگی خود به نظام سیاسی و اجتماعی انگلستان را ابراز می دارد:

« در انگلستان پایۀ معاش بقدری بلند است که کتاب خواندن را جزء واجبات و ضروریّات زندگی می شمارند و کسی در هر نقطه ای ساکن باشد، همان طور که حقّ آب خوردن و هوا تنفّس کردن دارد؛ حقّ کتاب خواندن هم دارد. کسی که پولش به خریدن کتاب نمی رسد؛ نباید از کتاب خواندن محروم باشد، چنانکه اگر کسی مریض باشد و پول طبیب و دوا را نداشته باشد؛ نباید که به این جهت مریض بماند. » ( تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم، ۱۳۶۹، ص۳۰۳)

او در فراز دیگری از همان مقاله باز هم بر این ارادت خود تأکید می کند. مینوی ضمن تشریح فراهم بودن امکانات لازم برای پژوهش های خود در انگلستان می نویسد:

« من در این مملکت خارجی هستم و امتیازی بر دیگران ندارم و برای من این همه وسائل کار ادبی و استفادۀ علمی را فراهم می آورند. از تمام حقوق و امتیازاتی که برای اهل مملکت قائلند؛ برخوردار هستم که سهل است، در بعضی امور مساعدتها و همراهیهائی با خارجیها می کنند که با یک نفر انگلیسی عادی نمی کنند. دلم می خواهد بدانم در مملکت خودم آیا از کتب کتابخانۀ ملّی  و کتابخانۀ آستانه و کتابخانۀ مدرسۀ سپهسالار می توانم به این آسانی استفاده کنم و از نسخه های خطّی که در کتابخانۀ مجلس شورای ملّی است؛ می توانم حتّی یک سطر نقل کنم. » (همان ص ۳۰۷)

مینوی نمونۀ دیگری از این علاقمندی به انگلیس و مستشرقان انگلیسی را در ترجمۀ متن نوشته ای با عنوان «روابط و علائق ادبی و فرهنگی که میان اقوام ایران و انگلستان موجوداست.» به نمایش می گذارد. این نوشته به قلم س. هللسون بوده که آقای مینوی آن را به فارسی ترجمه کرده است. در آغاز این نوشته می خوانیم:

« در ایران کم کسی است که از کارهای خاورشناسان انگلیسی قدری اطّلاع نداشته باشد و چند نفری از آن اشخاص را که تمام زندگیشان وقف تحقیق و تتبّع در تاریخ و ادبیّات و هنرهای ایرانیان شده است؛ نشناسد و نداند که این گونه دانشمندان با رنجهائی که در این راه برده اند؛ چه خدمات مهمّی به غنی کردن گنجینۀ دانش بشری کرده اند. » (تاریخ و فرهنگ، مجتبی مینوی، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ سوم، ۱۳۶۹، ص ۵۰۹)

در این نوشته به نام چند تن از مشهورترین مستشرقان و محقّقان انگلیسی از جمله ادوارد براون، رینولد نیکلسن، ادوارد فیتزجرالد و ماتیو آرنولد که دارای تألیفات و ترجمه هایی در باب زبان و ادبیّات فارسی هستند، اشاره می گردد. به اعتقاد نویسنده محصول کار این محقّقان در گوشۀ کتابخانه ها و پشت میز تدریس دانشکده ها باقی نمانده و به میان مردم انگلستان نیز نفوذ کرده است. این امر موجب آشنایی مردم بریتانیا با زبان و ادبیّات فارسی و علاقمندی آنها به این زبان شده است! نویسنده یکی از سرچشمه های این علاقه را آمدن انگلیسی ها به هندوستان می داند و معتقد است در هنگام ورود انگلیسی ها به هند، فارسی زبان رسمی دربار هندوستان بوده و مستخدمین لشکری و کشوری انگلیسی که به هند می رفتند، برای انجام وظایف روزانۀ خود تحصیل فارسی را لازم می دانستند و در اثر آشنایی با زبان فارسی به خواندن کتب ادبی فارسی نیز روی می آوردند و از این طریق علاقۀ خاصّی به ایران و زبان فارسی در میان ایشان پدیدار می گشت! نویسنده عقیده دارد علاقه و آشنایی به زبان فارسی تنها در میان محقّقان یا مأموران سیاسی ـ نظامی انگلیسی منحصر نمانده و عموم مردم انگلستان با تألیفات و تصنیفات و ترجمه های انجام شده با فارسی آشنایی یافته و به آن زبان احساس علاقه و احترام کرده اند!

از نظر مینوی انگلستان در زمرۀ ممالکی قرار دارد که در آنجا آرزوی حکما و فلاسفه برای برآورده شدن آمال انسانی در جوامع صورت عینی به خود گرفته است. (تاریخ و فرهنگ ص ۴۸۳) او معتقد است انگلیسی ها مغزشان جامد نیست و پیوسته در هیچ بابی راه بحث و انتقاد و تحقیق را نمی بندند و هر مطلبی را قابل شکّ و تردید می دانند (همان، ص ۴۸۳) او خوش بینی به انگلیس و ستایش از آن را به رفتار عادی مردم این کشور هم تسرّی داده؛ می نویسد:

« اگر روبروی مردمان انگلیسی حتّی از قوم انگلیس و معایب طرز حکومت انگلستان و رفتارهای زشت کارکنان آن حکومت در ممالک خارجه هم صحبت بشود و کسی صریحاً عیب گیری و بدگوئی بنماید؛ کمتر مرد انگلیسی می توان یافت که هر چند با اظهارات شخص منتقد مخالف هم باشد؛ رگهای گردنش بالا بیاید و خون در صورتش جمع شود و از راه حمیّت و تعصّب و خودپسندی به تندخلقی و زشتگوئی بپردازد. » (تاریخ و فرهنگ، ص ۴۸۴)

مرد یا زن انگلیسی دلیلی برای عصبانی شدن و خشم گرفتن ندارد. به مدد نظام استعماری منافع بزرگی عاید کشور انگلیس می گردد. از قِبَل حاکمیّت این سیستم، دولت فخیمه سهم خود را برمی دارد؛ طبقۀ الیگارشی حاکم بر این کشور به زندگی اشرافی خود استمرار می بخشد، طبقات متوسّط بهره ای می برند و طبقات پایین هم ریزه خوار این خوان یغما هستند، پس بگذار «سگ عوعو کند و کاروان بگذرد.» به صرفه تر هم هست مخالف داخلی با گفتن و نوشتن تسکین می یابد، پز آزادی بیان و اندیشه هم می دهیم. مخالف خارجی، بخصوص مخالف اهل سرزمین های مستعمره و تحت الحمایه و تحت نفوذ هم با این گفتن و نوشتن علاوه بر اینکه تسکین می یابند، محو دمکراسی و نظام سیاسی فکری ما هم می شوند و به تدریج به عملۀ فکری ما در سرزمین خود هم تبدیل می شوند. آنها قلم را برداشته و سلاح را فروگذارده اند و از آنجا که خود را مدیون این آزادی بیان ما می دانند به نفع ما هم خواهندگفت و خواهند نوشت.

یک نکتۀ مهم دیگر هم وجود دارد. یک انگلیسی با دیدن سیطرۀ کشور خود بر بخش مهمّی از عالم احساس قدرت و لذّت معنوی می کند. از این که می بیند کشور و دولت او در امور سیاسی و اجتماعی سرزمین های بسیاری تأثیرگذاری دارد و حکّام بسیاری با امر و ارادۀ دولت انگلیس می نشینند و برمی خیزند، یا سلاطین بسیاری با خواست دولت این کشور جا به جا می شوند، یا بقای حکومت و شاید سرزمین خود را وابسته به انگشت اشارۀ انگلیس می دانند؛ احساس شعف و سربلندی می کنند. آنها قلباً خود را برتر و بالاتر از دیگران می دانند و در این راه حتّی اگر منفعت مادّی نیز به ایشان نرسد؛ ناراحت نیستند.

مینوی در توصیف آزادی بیان موجود در انگلیس اضافه می کند:

« هر کس هر عقیده ای داشته باشد؛ به او مجال اظهار آن را می دهند و هرگز نژاد و رنگ و قومیّت و ملیّت گوینده را در ردّ و قبول عقیدۀ او دخالت نمی دهند. هنر و معرفت در هر جا یافت شود؛ آن را می گیرند و حقیقت را منحصر به هیچ قوم و ناحیۀ معیّنی نمی دانند. » (تاریخ و فرهنگ, صص ۴۸۵ ـ ۴۸۴)

جاری بودن چنان روال اخلاقی و فرهنگی در انگلیس چندان مستبعد نمی نماید، لیکن مجتبی مینوی و همۀ تحصیل کنندگان در فرنگ و انگلیس می توانند بگویند: چرا با نظام سیاسی وقت کشور خودشان که مجال اظهار نظر را از مردم خود سلب نموده بود؛ همکاری کردند و حقیقت و هنر و معنویّت را از آنِ قوم خود دانستند و با تمام وجود «هنر نزد ایرانیان است و بس» را فریاد زدند و از ایرانیان نیز تنها یک قوم ایرانی را متصّف به این صفت دانستند؟ و یا می توانند بگویند: چرا در کشور خود تورک و عرب و دیگر اقوام غیرفارس ایرانی را از حق اظهار نظر، حقّ دفاع از زبان و داشته های فرهنگی خود، حقّ دفاع از سهم و نقش خود در فرهنگ و تمدّن و تاریخ این کشور ساقط دانسته و برای ایرانی بودن این گروه شرایطی مغایر با قانون و انسانیّت وضع کردند؟!

مینوی در ادامه می نویسد:

« آنچه انگلستان را به اینجا رسانده است، همین بلند نظری و تساهل بوده است که هر حزب و دسته ای در زمان قدرت و تسلّط خود هم به مخالفین خود مجال داده اند که هر چه می خواهند؛ بگویند. به همین علّت بوده است که بتدریج موفّق به این شده اند که مرامهائی را هم که برای ملل دیگر جزء آرزوهای دور و دراز بوده است؛ مجری و معمول دارند. » ( همان ص ۴۸۸)

به واقع نویسنده انگلستان را پیشروترین قوم و کشور عالم و کعبۀ آمال و آرزوهای خود می داند. او در مقدّمۀ سخن خود در همین بخش اعتراف می کند که مردم و کشور ایران هم باید همان راه انگلیس را برای رسیدن به ترقّی بپیمایند. در نظر او و هم فکرانش انگلیس و غرب بازاری نیستند که ما آنچه را می خواهیم و لازم داریم از آن اقتباس کنیم، بلکه باید تمامت آن را منهای زبان بپذیریم. پرواضح است که نویسنده و روشنفکری با این درجه از دلباختگی و حسّ مغازله با انگلستان، وقتی در کشور خود عهده دار سکّان هدایت و راهبری کشور گردد؛ تا چه میزان در مقابل انگلیس به عنوان یک کشور مؤثّر در عالم و در مقابل کلیّت غرب تسلیم پذیر و سر به راه عمل می کند. مینوی در زندگی خود بیشتر یک رجل فرهنگی باقی ماند و وارد سیاست به معنای عملی و اجرائی آن نشد، لیکن کسانی که مانند او می اندیشیدند از اواخر قاجار تا سرتاسر پهلوی حل و عقد امور این کشور را در دست های بی کفایت خود داشتند و در نهایت این کشور را هم به جایی نرساندند. تتمّه و رسوب گذاری این اندیشه با وجود پدیدۀ بزرگی به نام انقلاب اسلامی تإثیرگذاری و نفوذ خود را حفظ کرد تا این بار دلباختگان یقه سفید غرب، کار ناتمام دلباختگان فکلی را در سیاست و اقتصاد و اندیشۀ این کشور به سرانجام برسانند.

نویسندۀ ما با دفاع از حاکمیّت اصول دمکراسی بر جامعۀ انگلیس و رفتار سیاستمداران آن؛ می نویسد:

« انگلیسی می گوید که معلوم نیست که همیشه من بر حق باشم و کفش هم همیشه به یک پا نمی ماند، پس فردا ممکن است حزب مخالف من زمام امور را بدست بگیرد و اگر من امروز آزادی مردم را سلب کنم و نگذارم که کسی بر خلاف آنچه من حق تشخیص می دهم؛ حرفی بزند، فردا ممکنست آن حزب همین بلا را به سر من بیاورد. حتّی از این هم یک درجه بالاتر می روند و می گویند راستست که در حکومت دموکراسی رأی اکثریّت مناط عمل است و هر چه اکثر ملّت به آن مصمّم شود؛ باید مجری گردد، لیکن در مقام عدل و انصاف آیا سزاوار هست که ولو چهار نفر هم با مطالبی مخالف باشند، آنها را به آن امر مجبور کنند؟ و آیا تا چه حد بایست حکم اکثریّت بر اقلیّت روان باشد؟ » (تاریخ و فرهنگ, ص ۴۸۷)

کار آقای مینوی در نگاه مثبت توأم با دلباختگی به نظام سیاسی، اجتماعی و اخلاقی انگلستان تا آنجا پیش می رود که او مدّعی می گردد، انگلستان حتّی در جنگ جهانی دوم انسان های صلح طلبی را که وجدان ایشان به جنگ و کشتن همنوع رضا نمی داده؛ از خدمت نظام اجباری معاف می کرده است:

      « در دورۀ همین جنگ بزرگی که حالا تمام شده است؛ نه تنها اینکه هر کس می خواست می توانست به تمام سخن پراگنی هائی که از ممالک دشمن می شد؛ گوش بدهد؛ حتّی هرکس هم که می گفت «من دخول در نظام اجباری و کشتن دشمنان را مخالف با وجدان و ایمان و عقیدۀ قلبی خود تشخیص می دهم.» اگر محکمۀ قانونی را مجاب و متقاعد می کرد؛ او را از شرکت در جنگ معاف می داشتند. » ( همان صص ۴۸۸ ـ ۴۸۷)

می توان باور کرد نظام سیاسی پیچیده، مجرّب و سیّاس انگلیس در مواقعی از این کارها هم انجام دهد. معاف کردن تعدادی محدود از خدمت نظام با دستاویز «عدم اعتقاد این گروه به جنگ و مخالفت وجدان ایشان با کشتن همنوع یا مغایرت کشتن دشمنان با ایمان و عقیدۀ قلبی آنها» یقیناً تأثیری در سرنوشت جنگ برجای نمی گذاشت، لیکن برای خام کردن هزاران روشنفکر جهان سومی و سرزمین های مستعمره کفایت می کرد. این کار حتّی سرمایۀ لازم برای دفاع از نظام سیاسی انگلیس و کلّ دستگاه لیبرال دمکراسی غربی را در اختیار مدافعین فکری این سیستم قرار می داد تا برای اقناع مردم انگلیس و دیگر مردمی که اخباری از این دست به گوش آنها می رسید؛ نظریّه پردازی و تبلیغ کنند.

اگر بنا را بر خوش بینی گذارده و وجود چنان قانونی در انگلیس را لابد فرض کنیم؛ باز مشکل به تمامی حل نمی گردد. دولت انگلیس که به احترام نیّات و عواطف انسانی اشخاص صلح طلب و باوجدان انگلیسی آنها را از جنگ با دشمنان و کشتن دشمنان معاف کرد؛ چنین حقّی را برای انسان های صلح طلب سرزمین های مستعمره ای که کشتن دشمنان را مخالف با وجدان و ایمان و عقیدۀ قلبی خود تشخیص می دادند؛ هم قائل شد؟! وقتی ارتش انگلیس هزاران سرباز هندی را به میدان جنگ های استعماری خود گسیل می داشت؛ از تمایل یا عدم تمایل ایشان به شرکت در چنین جنگ هایی سؤال کرد؟ وقتی به قاعدۀ هزاران نفر، جوان و سرباز عرب و هندی را به دم تیر تفنگ و مسلسل و ترکش توپ و خمپاره سپرد و آنها گوشت قربانی شنی تانک و زره پوش ساخت؛ دچار عذابی در وجدان شد و از خود پرسید عرب و هندی در جنگی که متعلّق به آنها نیست و جنگی بر سر منافع من است؛ چرا باید کشته شوند؟

از نظر آقای مینوی اگر نسل بشر منقرض نشود؛ آن بهشت زمینی که مطلوب حکیم و فیلسوف بوده است؛ در انگلستان زودتر از همه جا حاصل خواهدشد. (رک ص ۴۹۰ تاریخ و فرهنگ) او معتقد است هر چند مردم عادی انگلیس با حکمت و فلسفه کاری ندارند، لیکن اساس حکومتی که زندگانی آنها را اداره می کند؛ بر پایۀ حکمت و فلسفه گذاشته شده است. مینوی راه رسیدن به سعادت برای ملّت ایران را همان راهی می داند که انگلیس طی کرده است:

« من برای ایران طالب و آرزومند چنین حال و روزی هستم و راه صحیح تحصیل این سعادت به عقیدۀ من همانست که اهل سویس و سوئد و نروژ و فنلاند و انگلستان رفته اند؛ یعنی، حکمت و معرفت؛ یعنی، اصلاح تدریجی عاقلانه از روی بحث و انتقاد صحیح و با کمال آزادی و مدارا و مروّت و بر حسب رأی و تقاضای اکثریّت مردم. » (همان, ص ۴۹۰)

ظاهر کار حکایت از آن دارد که تلاش مینوی برای تبیین زندگانی سعادتمندانۀ بشری به سرانجام خوشی ختم شده است. او الگو معیّن می کند؛ بر حکمت و معرفت تأکید می کند؛ به اصلاح تدریجی ابراز علاقه می کند؛ به بحث و انتقاد صحیح دعوت می کند، طرفدار آزادی و رفق و مدارا می گردد و بر رأی و تقاضای اکثریّت رجحان می گذارد و مجموع اینها سرمایۀ عظیمی برای ایجاد یک جامعۀ معقول و سعادتمند است، امّا مینوی در سرتاسر عمر و تا آخرین سال های عمر خود نشان داد به آنچه خود نوشته و آن را نسخه ای برای پی ریزی زندگانی سعادتمندانۀ قوم ایرانی دانسته؛ اعتقادی ندارد. او تورک و عرب هم وطن را انسان های درجۀ دوم پنداشت، تورک را از داشتن عقل و ذوق و فهم معاف دانست؛ بر برتری نژادی قوم فارس حتّی فارس شده ها که ریشه در هوا و هوس و تخیّل داشت؛ تأکید ورزید؛ با نظام استبدادی حاکم بر کشورش مخالفتی نکرد و بلکه یاری و همکاری کرد و همۀ اینها معنایی جز این نداشت که مینوی کفش هایی را که خودش می دوخت؛ خودش نمی پوشید!

دکترمحمود صناعی از هم نشینی هایی سخن می گوید که در نخستین سال های بعد از جنگ جهانی دوم با شرکت معدود ایرانیان ساکن انگلستان در خانۀ محقّر مجتبی مینوی در لندن ترتیب می یافت. در این محفل گاه مباحثات علمی و ادبی درمی گرفت، لیکن:

« [مینوی] علاقه ای به بحث سیاسی نداشت؛ جز آنکه از قلدری و زورگویی بیزار بود و بشدّت از رژیم آلمان هیتلری و روسیّۀ استالینی تنفّر داشت و میان آن دو شیطان فرقی نمی دید. رژیم انگلستان را می پسندید، چون معتقد بود آزادی فرد در آنجا به حدّاعلی رسیده است و راه قلدری بسته است. » (پانزده گفتار در بارۀ مجتبی مینوی، ص ۱۲۲)

یقیناً در آن محفل انس کسی از مینوی در بارۀ موضع او نسبت به تجاوزگری، زورگویی و قلدری انگلستان نسبت به دیگر کشورها و مداخلات انگلیس در امور داخلی ایران چیزی نپرسیده است، چرا که کمابیش همگی نمک گیر انگلیس بوده و آلمان و روسیّه؛ یعنی، دقیقاً دشمنان انگلستان را دو شیطان می دانسته اند. همچنین کسی از مینوی در بارۀ زورگویی دولت ایران نسبت به زبان و فرهنگ تورکی ایرانیان چیزی نپرسیده است چون طبقۀ روشنفکر بخصوص روشنفکران آن دوران از اساس حقّی برای زبان تورکی و مردم تورک قائل نبوده اند. حتّی مهمانان آن محفل در باب رویّۀ قلدرمآبانۀ مینوی در مواجهه با زبان تورکی و تنفّر او از این زبان چیزی نپرسیده است. دشمنی با روسیّه اعمّ از تزاری یا کمونیستی و حسن ظن به انگلستان و آمریکا از وجوه مشترک بارز همۀ ناسیونالیسهای باستان گرای ایرانی در قرن اخیر بوده و مینوی هم از این قاعدۀ کلّی خارج نبوده، بلکه اظهار علاقۀ بیشتری به انگلستان می کرده است. در کنار این امر از برخی خوش بینی ها نسبت به روسیّه و ایران شناسان آن کشور بخصوص ایران شناسان آریایی باز و آذری باز هم بری نبوده است.

مینوی و تمایلات نژادپرستانه

در آبان ماه سال ۱۳۰۴ شمسی رضاخان با تمهید مقدّماتی از سردار سپهی و رئیس الوزرائی به سلطنت ایران رسید. او به یاری و دستیاری عوامل متعدّدی از جمله حمایت های پنهانی بیگانگان و دوستان متنفّذی که در مجلس و مطبوعات داشت؛ هر روز بر فشار خود می افزود تا در نهایت توانست احمدشاه؛ آخرین پادشاه سلسلۀ قاجاری را با کمک هیئت همراهان و مشاورین خود طی ماده واحده ای که به مجلس پنجم ارائه داد؛ خلع کند و خود به عنوان شاه بر اریکۀ قدرت تکیه زند.

پیش از این مراحل مختلف و به هم پیوستۀ پروژۀ خلع قاجار و به سلطنت رساندن رضاخان در یک دورۀ پنج ساله به انجام رسیده بود. حتّی می توان گفت بخش هایی از برنامه های سیاسی و فرهنگی که قرار بود در سایۀ حاکمیّت این عنصر جدید به مرحلۀ اجرا دربیاید؛ از زمان وزرات جنگ و ریاست الوزرائی رضاخان آغاز گشته بود. در سال ۱۳۰۲ شمسی و هم زمان با دوران صدارت سردارسپه هیئتی مرکّب از یازده نفر، کمیسیون معارف را تشکیل داده بودند. اعضای اوّلیّۀ این کمیسیون را شخصیّت های نامدار سیاسی و فرهنگی آن روز ایران تشکیل می دادند. در این کمیسیون به نام اشخاص معروفی چون: حسن پیرنیا (مشیرالدّوله)، سیّدحسن تقی زاده، ابراهیم حکیمی، ارباب کیخسرو، مهدی قلی خان هدایت (مخبرالسّلطنه)، احمد بدر (نصیرالدّوله)، حاج میرزا یحیی دولت آبادی، حسین پیرنیا (مؤتمن الملک)، سلیمان میرزا اسکندری و محمود علامیردولو (احتشام السّلطنه) برمی خوریم. پنج نفر اوّل از این تعداد عضو لژ فراماسونری بیداری ایرانیان بودند که هر یک در جای خود نقش مهمّی در تخریب بنیادهای اساسی فرهنگ اسلامی و ملّی ایران و تقویت مبانی شاه پرستی و باستان ستایی منحط و بیمارگونه بازی کردند.

اگر خارج از احساسات تنفّرآمیزی که اکنون همۀ آزادگان نسبت به رضاخان و احتمالاً نسبت به ستایش کنندگان او دارند؛ بخواهیم قضاوت سنجیده و منصفانه ای داشته باشیم؛ باید بگوییم: کسانی که فریب پیش درآمد خوش ورود به صحنۀ سیاست و قدرت رضاخان را خوردند؛ بیرون از پنج طایفه نبودند:

۱ ـ برخی با توجه به رفتارهای متظاهرانه و عوام فریبانه سردار سپه در این خوش بینی و پشتیبانی، علو اسلام و سرافرازی ایران و ایرانیان را می خواستند.

۲ ـ پاره ای رواج امنیّت و رفاه و رهایی کشور از آشوب و کشتار را می طلبیدند.

۳ ـ بعضی از این گروه هنرمند، تابع احساسات، خوش باور، ساده دل و بدون درک و بینش سیاسی معقول بودند.

۴ ـ جمعی از این گروه شیفتۀ قدرت و بندۀ صاحب قدرت بودند و برایشان تفاوتی نداشت این صاحب قدرت چه کسی باشد.

۵ ـ کسانی هم در چهرۀ رضاخان یک احیا کنندۀ آداب و سنن باستانی و تجدید کنندۀ فرّ و شکوه ساسانی و ایران باستان را می دیدند.(رک. صبح, شماره ۱۱۳, ص ۱۸)

می توان با اطمینان گفت گروه پنجم پیروزترین حامیان رضاخان بودند که در سایۀ حکومت او مناسب ترین شرایط ممکن برای پیشبرد اهداف خود را یافتند و دوران شانزده سالۀ سلطنت رضاشاه به دوران جولان تمام عیار صاحبان اندیشه های باستانگرایانه، فارسی گرایانه و نژادپرستانه ناسیونالیست های ایرانی بدل گشت. این دوره به اعتباری اوج اوّل تثبیت باستانگرایی و نژادگرایی در ایران بود که در آن کوشش های ناسیونالیست-های ایرانی به بار نشسته و نشانه های ناسیونالیسم منفی و منحطی به مفهوم نوعی شووینیزم دولتی آشکار می شود. اگر قبل از کودتای ۱۲۹۹ علائم و نقوش فروهرها و نقش ابنیۀ باستانی تنها بر سرلوحۀ چند نشریّۀ باستانگرا و احیاناً چند مؤسّسۀ خاص قرار داشت؛ با ظهور و تثبیت رضاخان این علائم و نقوش نشان ویژۀ ساختمان های دولتی چون بانک ها، مؤسّسات حمل و نقل، مجلس شورای ملّی، برخی مدارس بزرگ و نیز نقش تمبر و اسکناس می شود و همه چیز رنگ باستانی به خود می گیرد.

در طی همین سال ها آژانس خبرگزاری پارس افتتاح می شود. پروفسورارنست هرتسفلد آلمانی موفق به کشف الواح در تخت جمشید می شود و باستانگرایان را سر کلاس پهلوی و فرس قدیم خود می نشاند. سرود ملّی شاه پسندانه به سفارش رضاخان توسّط شاهزاده افسر و دیگران ساخته می شود. هزارۀ فردوسی برپا می شود و شاهنامه هایی با تصاویری از اعراب در شکل و شمایل دیوی با شکم برآمده و قیافه ای وحشتناک و یا در حال حمله به زنی ایرانی در تیسفون با سرمایۀ کتابخانه و مطبعۀ حیّم بروخیم یهودی و به تصحیح سعید نفیسی چاپ و منتشر می شود. ذبیح بهروز از مرگ عربی و به گورستان رفتن آن در ایران را به جوانان ایرانی مژده می دهد و قس علیهذا. (رک. همان, ص ۱۸)

دوران مورد اشاره از یک سو میدان جولان ناسیونالیست های فارسی گرا و باستانگرای کهنه کار و از سوی دیگر دوران تربیت و ظهور نسل جدید این نوع اندیشه از قبیل: سعید نفیسی، مجتبی مینوی، صادق هدایت، ذبیح بهروز، عباس اقبال آشتیانی، محمود افشار، ذبیح الله صفا، محمّدامین ریاحی، ابراهیم پورداود و دیگران است. مجتبی مینوی محصول اندیشۀ حاکم در این دوران است. مینوی و امثال او به پیروی از آموزه های روزگار جوانی خود به هر دلیلی با تورک و عرب سر ستیز پیدا کرده و قصد نابودی تورکی و عربی در ایران را می کنند و این خواستۀ خود را بی هیچ پرده پوشی بیان می دارند. آنها تمایل دارند تا زبان قومی خود را پایه ملیّت ایرانی قرار دهند.

در سال ۱۳۱۲ صادق هدایت با کمک پژوهشی مجتبی مینوی کتاب «مازیار» را می نویسد. این کتاب بیانگر تأثیرپذیری نویسندگان و روشنفکران آن دوره از جوّ باستانگرای حکومت رضاخان است. مازیار یک درام تاریخی خاصّی است که در آن احساسات نژادگرایانه و تمایلات نژادپرستان، نفرت از اعراب و نیز یادگارهای آنها حتّی دین اسلام به گونه ای خاص به چشم می خورد. در مقدّمه ای که نام هدایت و مینوی زیر آن است؛ چنین می خوانیم:

« در میان پهلوانان و فرمانروایان ایرانی این سرزمین، خاندان کارن (قارن) از همه بیشتر در برابر عرب مقاومت کردند. تربیت ایرانی و دلیری طبیعی آنان به ایشان اجازه نمیداد که مقهور مشتی مارخواران اهریمن نژاد شوند و پس از آن هم که با عرب رابطه پیدا کردند؛ از آموختن زبان و عادات ایشان ابا داشتند. » ( مازیار، به قلم مجتبی مینوی و صادق هدایت، تهران، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، ۱۳۴۲، ص ۱۰)

تعابیری چون «تربیت ایرانی و دلیری طبیعی» برای ایرانیان در برابر «مارخواران اهریمن نژاد» برای قومیّت عرب حامل اعتقاد نویسنده به برتری نژادی ایرانی نسبت به عرب در آن عصر است. از سوی دیگر او مقاومت های انجام شده در ایران را مقاومت در برابر عرب معرّفی می کند و آشکارا معلوم می دارد اسلام و پذیرش این دین از نظر او موضوعیّتی ندارد. به طور معمول نویسندگان ایرانی در برابر هجوم اعراب مسلمان به ایران جانب احتیاط را رعایت کرده و می کوشند حساب دین مبین اسلام را از برخی رفتارهای نامعقول اولین دستجات عرب آمده به ایران و رفتارهای نژادگرایانۀ و استعمارگرایانۀ خاندان اموی و عباسی جدا کنند، لیکن مینوی به این نوع احتیاط، لااقل در سنینی که مقدّمۀ کتاب مازیار را می نوشت، اعتقادی نداشت.

در باب داشتن تربیت ایرانی داشتن مازیار هم مجال سخن گشاده است. در زندگی و جنگ های مازیار نشان چندانی از تربیت یافتگی اعمّ از ایرانی و غیره مشاهده نمی شود. مازیار بر خلاف ادّعاها و لاف گزاف های مورّخان آریامهری از هوش و تدبیر و سیاست بهرۀ چندانی نداشت. مازیار حتّی به شهادت نوشته های خود مینوی با اعراب حاکم بر کشورش همکاری کرده بود. خراج گذار خلیفۀ عبّاسی بود؛ برای تملّق زمین های بسیاری را به نوزاد هارون الرّشید بخشیده بود؛ به امر خلفا با هم ولایتی های خود جنگیده و خون هم نژادان و هم دین های خود را ریخته بود. در مواقع شکست از سرداران طبرستانی به اعراب پناهنده شده بود و در حضور خلیفه اسلام آورده و در طبرستان مسجد بنا کرده بود. باور اینکه این دو کار آخری ظاهری بوده باشد؛ چندان سخت نیست چرا که رفتارهای بعدی او با مسلمانان طبرستان نشان از بی اعتقادی او به اسلام و مسلمانی دارد.

مازیار در دوران کوتاه حکومت خود به کشتار مسلمانان، تخریب روستاهای ایشان، غارت اموال آنها و حبس گستردۀ ایشان دست زد. او دستور داد مساجد و ابنیۀ مسلمانان را تخریب کرده و آثار اسلام را در منطقۀ تحت حاکمیّت خود محو سازند. برادر مازیار مسلمانان شهر تمیشه را به خون کشید تا آنجا که گروهی از مسلمانان این ناحیه که جان سالم به در برده بودند، راه فرار و گریختن به نیشابور را در پیش گرفتند. آنها حتّی مردم عادی را نیز به کشتار مسلمانان این ناحیه ترغیب می کردند. همۀ اینها یک سوی ماجرا بود. کلّ دوران حکومت مستقل مازیار از هفت سال تجاوز نکرد. بخشی از این هفت سال نیز مدیون مشغول بودن خلیفه به جنگ روم و بابک در آذربایجان بود وگرنه حکومت او خیلی زودتر از این از هم می پاشید. حکومت مازیار با اوّلین حملۀ عمدۀ نیروهای اعزامی عبدالله بن طاهر و دیگر نیروهای اعزامی معتصم عبّاسی متلاشی شد. در این واقعه تنها درگیری های محدود و مختصری بین سرداران او با نیروهای اعزامی خلیفه رخ داد که همگی به شکست نیروهای مازیار ختم شد، تا در دنبالۀ آن بستگان و سرداران مازیار مسابقۀ خیانت و فروش راه اندازند و کار به جایی برسد که برادر خود مازیار او را با نیرنگ به نیروهای خلیفه تسلیم سازد. مینوی وقتی این قبیل رفتارهای هم نژادان تخیّلی یا شاید واقعی خود را می بیند؛ از ناچاری و درماندگی رفتار آنها را نتیجۀ تأثیرات اخلاقی اعراب در ایرانیان معرّفی می کند.

رفتار مازیار در محضر معتصم عباسی هم رنگی از شجاعت و مردانگی ندارد. او از خلیفه می خواهد جانش را در برابر اموال بسیار بر او ببخشد، لیکن خلیفه نمی پذیرد و فرمان قتل او را صادر می کند. مقایسۀ جنگ های طولانی و قهرمانانه و پیروزمندانۀ بابک در برابر خلفا و عمّال آنها و آنگاه مواجهۀ شجاعانه و تاریخی او در لحظات پایانی عمر در برابر معتصم عباسی بیانگر عظمت، شجاعت، تربیت و سیاستمداری بابک در مقایسه با مازیار است.

این خودبرتربینی نژادی مینوی در فراز دیگری هم مورد تأکید نویسنده قرار می گیرد. او در ستایش از مراتب کاردانی و پشتکار مازیار می نویسد:

« در میان شاهان این ناحیه ازو مقتدرتر و باهوش تر و فعال تری بوجود نیامده است. این مرد نامی همین که بشاهی طبرستان رسید؛ باطمینان موقع محکم طبرستان اکتفا نکرده؛ بیشتر دورۀ شاهی خویش را بساختن قلاع جنگی و سنگربندی و کشیدن دیوار در برابر یأجوج و مأجوج تازی صرف کرد و پیوسته به لشکرآرائی و تجهیزات جنگی مشغول بود. » ( همان ص ۱۱)

می توان دریافت در این بخش مینوی در بارۀ قومیّت عرب به گونه ای شرّ مطلق معتقد است و از تشبیه آنها به یأجوج و مأجوج چنین مفهومی را اراده می کند. شاید در زمان خروج مازیار؛ یعنی اوایل قرن سوم هجری، هم خلافت عبّاسی و هم اعراب ساکن در اطراف و اکناف ایران و دیگر نواحی مفتوحه با دور شدن از آموزه های قرآن کریم و سیرۀ نبّی مکرّم اسلام، به مشکلی برای ملل تحت حاکمیّت خلافت اسلامی تبدیل گشته بودند؛ لیکن عقل سلیم حکم می کند که از صدور احکام کلّی در بارۀ خیر مطلق یا شرّ مطلق بودن یگ گروه قومی یا زبانی پرهیز کنیم. با این وجود دستگاه فکری طوایف ناسیونالیست فارسی گرای ایرانی نتایجی غیر از این تولید نمی کند و از نظر این گروه، ایرانی و مسامحتاً ملل آریایی کسانی هستند که به هنر و اخلاق و راست پنداری و درست کرداری آراسته اند، امّا عرب و تورک کسانی هستند که به انواع رذایل اخلاقی آغشته می باشند. به عبارت دیگر تعلّق به ایران یا غیر ایران، الزاماً ناشی از تمایز زبانی و نژادی و قومی و سرزمینی نیست، بلکه از آن مفاهیم خیر و شر استنباط می شود.

در جای دیگری از این مقدّمه مینوی هم می خوانیم:

« از زمان ونداد هرمز تا زمان مازیار دو سه پشت عوض شده و در نتیجۀ آمیزش با عرب، خون مردم طبرستان فاسد شده بود و کثافتهای سامی جای خود را در میان ایشان باز کرده بود. » (مازیار, ص ۱۱)

می توان گفت در اینجا مینوی با صراحت کامل سخن می گوید و بروز رذایل اخلاقی در میان مردم طبرستان را نتیجۀ آمیزش با قوم عرب می داند. از نظر او ایرانی بودن و رذیلت اخلاقی داشتن اجتماع نقیضین است و اگر شاهد نمایان شدن اخلاق ذمیمه در میان مردم ایران باشیم؛ بلاشک این ذمایم اخلاق نتیجۀ تسرّی یافتن آن از تورک و عرب در میان ایرانیان بوده است.

مینوی به اخلاقیّات نیز از دریچۀ ملاحظات نژادی می نگرد. او در جایی که از خیانت برخی سران سپاه مازیار به او سخن می گوید؛ صفت خیانت و برخی دیگر از رذایل اخلاق را سوغات دیگر اقوام می داند که از ایشان به ایرانیان سرایت کرده است:

« تقلّب و خیانت و دزدی و رشوه خواری و پستی های دیگر از طرفی به ایرانیان سرایت کرده و از جانبی دیگر بمردمان نیمه ایرانی و نیمه عرب بارث رسیده بود. حاصل اینکه میدان برای اعمال نفوذ کارکنان حکومت عربی و فسادکاری کسانی که درد اسلام داشتند؛ باز شده بود و لشکریان عرب توانستند بوسیلۀ برخی از سران سپاه بر او دست یابند و اسلام را بیش از پیش قوّت دهند. » (مازیار ص ۱۲)

متن فوق از یک سو بر تمایلات نژادپرستانۀ مینوی و اعتقاد او به تسرّی رذیلت هایی چون: تقلّب، خیانت، دزدی و رشوه خواری از جانب اعراب در میان ایرانیان تأکید دارد و از سوی دیگر بیانگر تعرّض او به دین اسلام و گسترش آن می باشد. اظهارات مینوی در این بخش در باب اسلام توأم با تعریض و نیش و کنایه است. نمی توان این اظهارات را نتیجۀ جوانی و خامی مینوی در سال ۱۳۱۲؛ یعنی، دوران سی ویک سالگی وی دانست، چرا که او در چاپ سوم کتاب در سال ۱۳۴۲ با وجود آنکه شصت و یک سال داشت و در دوران اوج دانش و تجربه اندوزی و عاقله مردی قرار گرفته بود، همان سخنان را در مقدّمه تکرار کرد و با وجود انجام برخی ویرایش ها در چاپ های دوم و سوم تغییری در مطالب نژادپرستانۀ کتاب و جملات تعریض آمیز آن نسبت به اسلام به عمل نیاورد. مینوی تلویحاً پذیرش اسلام را «تن دادن به پستی» معنی می کند، (مقدّمۀ مازیار ص ۱۱) اسلام را دین سیاه معرّفی می کند، (همان ص ۴۲) او در نوشتۀ خود در برابر رفتارهای مازیار که در زمان قدرت یافتن خود دمار از روزگار مسلمانان حتّی ایرانی در می آورد؛ موضعی نمی گیرد. (رک . همان صص: ۳۵، ۴۰، ۴۹، ۵۲، ۵۴)

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *