خانه / آخرین اخبار / مجتبی مینوی و زبان تورکی – قسمت دوم
تورک‌ستیزان ایران (18-2)

مجتبی مینوی و زبان تورکی – قسمت دوم

مجتبی مینوی به عنوان یک عرب‌ستیز و تورک‌ستیز می‌نویسد: همنژادان و فرزندان کاوه و رستم و گودرز و چوبینه محکوم مشتی زاغ‌ساران اهرمن چهره می‌شوند که شیر شتر و سوسمار بهترین خوراک آنهاست، از آمیزش خون دهقان و ترک و تازی نژادی پدید می شود که خیانت و رشوه خواری و بزدلی و نامردی و آزاده کشی تنها هنر آنان است. ذوق و ظرافت و زیبائی و بزرگی نژاد رخت برمی بندد و افکار و اصول سامی جای آئین و عادات آریایی را می گیرد.

یول‌پرس: در بخش هجدهم قسمت ویژه «تورک‌ستیزان ایران» به برخی از تفکرات مجتبی مینوی می‌پردازیم، قسمت اول مربوط به تفکرات این فرد در لینک زیر قابل مشاهده است:

http://yolpress.ir/?p=86055

مقدمه: تورک‌ستیزی با تولد و کودتای حکومت پهلوی، بصورت جدی در ایران آغاز شد و صاحب‌قلمان برای دریافت انعام از حکومت و نشان دادن دشمنی خود با تورک‌ها و زبان تورکی، تمام توان خود را بکار بستند تا سهم خود را در این پروژه منحوس ادا کنند که  امروز نیز تورک‌ستیزان با استناد به نوشته‌های آنان، تفکرات ناصحیح خود را به پیش می‌برند.گروه رسانه‌ای یول با توجه به رسالت خود، قصد دارد بصورت ویژه، اقدام به شناساندن تفکرات و اندیشه‌های این اشخاص  در قالب بخشی به نام «تورک‌ستیزان ایران» برگرفته از کانال تلگرامی بیلدیرش با همت علی بابازاده؛ نماید.

مجتبی مینوی و زبان تورکی

از نظر مینوی تقابلات نظامی ایرانیان در برخی نواحی فلات ایران؛ بیانگر رشادت، زیرکی و کاردانی ذاتی ایرانیان و مدافعۀ ایشان از برتری نژادی و فکری خود در برابر عرب بوده است:

« تاریخ و سرگذشت مردان نامی ایران مانند ابومسلم خراسانی و برمکیان و بابک و افشین و مازیار و غیره که هر یک داستان دلچسب و فصل مهمّی از تاریخ ایران است؛ از رشادت و استقامت و زیرکی و کاردانی ایرانیان تا دو قرن پس از استیلای عرب حکایت می کنند و نشان می دهد که هنوز ایرانیان برای استقلال خویش می کوشیدند و فر و شکوه دوران ساسانی و برتری نژادی و فکری خود را به کلّی فراموش نکرده بودند. » (مازیار، نوشتۀ صادق هدایت، مقدّمۀ مینوی و هدایت ص ۱۲)

مشاهده می شود فکر برتری نژادی به روشنی توسّط هدایت و مینوی در مقدّمۀ این داستان مطرح می شود؛ چیزی که از هر انسانی با هر عقیده ای ناپسند و نفرت بار است. او در مواضع دیگری نیز تعابیر حاوی افکار نژادپرستانه و خودبرتربینانه نسبت به اعراب ابراز می دارد. در مقالۀ «زندگانی بشری» غلبه کنندگان بر پادشاهی ساسانی را «مشتی عرب بیابانی» خطاب می‌کند (تاریخ و فرهنگ ص ۴۵۷)؛ سپس نسبت «عرب خشن و وحشی» را نثار ایشان می کند (همان ص ۴۵۷)؛ گاه از ماندگاری «خشونت و بهیمیّت» عربی در ایشان سخن می گوید (همان ص ۴۵۸)؛ زمانی هم ایشان را به «بدوی» بودن می نوازد. (همان ص ۴۵۹)

مینوی همین اباطیل را در کتاب «فردوسی و شعر او» تازه گردانیده و بعد از شرح اوضاع نابسامان ایران در اواخر عهد ساسانی از زبان فردوسی که ترجمان اندیشۀ خود او نیز هست، می نویسد:

« سردار ایران رستم فرخ زاد به دست سردار عرب کشته می شود و یزدگرد می گریزد و پس از سیزده سال سرگردانی عاقبت به سبب خیانت مرزبان مرو کشته می شود و شاهنشاهی ساسانیان به دست مشتی عرب بیابانی منقرض می گردد. نظم و آبادی و کامرانی ایرانیان به بی نظمی و ویرانی و نامرادی مبدّل می گردد. منبر جای تخت را می گیرد و سرزمین فریدون و کیخسرو و زرتشت و اسفندیار و اردشیر و شاپور و پرویز مسکن روباه و کفتار می گردد. همنژادان و فرزندان کاوه و رستم و گودرز و چوبینه محکوم مشتی زاغ ساران اهرمن چهره می شوند که شیر شتر و سوسمار بهترین خوراک آنهاست. از آمیزش خون دهقان و ترک و تازی نژادی پدید می شود که خیانت و رشوه خواری و بزدلی و نامردی و آزاده کشی تنها هنر آنان است. ذوق و ظرافت و زیبائی و بزرگی نژاد رخت برمی بندد و افکار و اصول سامی جای آئین و عادات آریایی را می گیرد. » (فردوسی و شعر او، مجتبی مینوی، تهران، ۱۳۵۴، ص ۱۱)

مینوی در نظر ستایندگانش مظهر دانش, حقیقت جویی و حقیقت گویی است لیکن مطالبی از نوع آنچه در این فراز نقل گردید به جای اثبات دانش, حقیقت جویی و حقیقت گویی بر بلاهت, کم سوادی, نژادپرستی و ناسیونالیسم کور و بی منطق گوینده آن صحه می گذارد. مرد مدعی دانش و حقیقت حتی قادر به تعیین حد بین افسانه و تاریخ نیست و با به هم آمیختن شخصیت های اسطوره ای و تاریخی ملغمه ای غیرهم جوش و غیرهمگن می سازد. او از ایران قبل از اسلام تصویری روشن, بی نقص, منظم و سرشار از زیبایی می سازد و نمی گوید این مدینه فاضله و این کشور مقتدر چگونه در برابر یک مشت عرب بیابانی که بهترین خوراکشان شیر شتر و سوسمار بود لنگ انداخت و با شکست از اعراب زبان و خط و دین و سرزمین و حکومت خود یکباره و یک جا از دست داد.

اینها تنها مواضعی نیستند که مجتبی مینوی نیّات نژادپرستانۀ خود را آشکار می سازد. او در کتاب «فردوسی و شعر او» نیز مجال های دیگری برای ابراز تمایلات نژادپرستانۀ خود فراهم می آورد و این بار به جای عرب نوبت تفاخر نژادی به تورک فرارسیده است. او تورکان آناتولی را به خاطر اعلام وفاداری به زبان و فرهنگ خود، مورد نکوهش قرار داده و جاری بودن خون های متعدّد و نه خون تورکی در رگ های ایشان را به آنها گوشزد می کند:

« کسانی که از خون ترکی در عرق ایشان چیز کمی یافت می شود؛ بزور می خواهند خود را ترک قلمداد کنند، فقط به این علّت که زبان ترکی بر ایشان تحمیل شده است. » (کتاب فردوسی و شعر او، ص۲۷)

در این بند چند نکته خودنمایی می کند: نکتۀ اوّل نداشتن یا به تعبیر مینوی کم داشتن خون تورکی در رگ های مردم تورک آناتولی است. نکتۀ دوم تحمیل شدن زبان تورکی بر مردم آن سامان است و نکتۀ سوم شاید ضرورت نابودی زبان تورکی در آناتولی یا لااقل کمرنگ شدن آن در کشور ترکیّه امروزی باشد.

نکتۀ اوّل بر هیچ سند تاریخی استوار نیست. در ایران و عثمانی که از جملۀ چهار راه های تاریخ و از مراکز عمدۀ گذر و مهاجرت اقوام گوناگون بوده است؛ حرف زدن از خلوص نژادی، یا تعیین نوع و میزان خون جاری در رگ های مردم فعلی این سرزمین ها یا مشخّص کردن بیشینه و کمینۀ این خون ها متضمّن هیچ فایده ای نیست؛ بخصوص که هیچ تلازمی بین خون و نژاد با زبان رایج در میان قومی وجود ندارد.

نکتۀ دوم این است که معتقدان تحمیل تورکی مدّعی هستند در جایی از تاریخ، زبان تورکی به آذربایجان و آناتولی تحمیل شده است. آنها در ایران گاهی این اتّفاق را به زمان سلجوقیان، گاهی ایلخانیان، گاهی صفویه و گاه پس از آن مربوط می دانند، ولی خود بهتر از همه می دانند هیچ سند تاریخی معتبری برای اثبات ادعای خود ندارند و به خاطر همین است که می کوشند این خلأ دلیل و سند را از طریق «تکرار صدبارۀ ادّعا» پُر کنند. گویا در نظر آنها تکرار ادّعای بی پایه می تواند در گذر زمان تبدیل به «دلیل و سند» شود! این نگاه معیوب و مغرضانه می خواهد بر پایۀ همان ادعای «تحمیل ترکی در گذشته» دو حکم اساسی صادر کند. حکم اوّل بر ضرورت تضعیف موقعیّت زبان تورکی در ترکیّه و حکم دوم بر ضرورت «نابودی ترکی و تحمیل سیستماتیک فارسی در آینده و حال» برای تورک‌های ایران دلالت می کند.

نکتۀ سوم هم به تضعیف و در نهایت نابودی یک کشور تورک در مجاورت ایران تأکید دارد و به طور تلویحی تورک‌های آذربایجان ایران را هم مشمول این تضعیف و نابودی می گرداند. این اعتقاد به «استوار کردن پایه های وحدت ملّی قوم خود» به وسیلۀ ترویج زبان فارسی و محو و نابودی زبان های لابد «اقوام غیر خودی» می پردازد. اصطلاح «وحدت ملی قوم خود» اصطلاحی پارادوکسیکال است. چرا که اگر غرض، وحدت ملی است که این وحدت، جز با احترام به حقوق تمامی اقوام ملّت ایران (اعم از فارس و تورک و عرب و بلوچ و …) حاصل نمی شود و اگر به معنای تفوّق قوم فارس و محو و نابودی فرهنگی و زبانی اقوام دیگر است، بهتر است نام آن را نه «وحدت ملی»، که «ستیز ملّی» یا به تعبیر جلال آل احمد «نقار ملّی» بگذاریم.

از نظر مجتبی مینوی متصّف بودن به فضایل یا رذایل، تمایلات نیک و بد، تمدّن ساز بودن یا تمدّن ستیز بودن نیز کمابیش به نژاد و تمایلات نژادی بستگی دارد. مینوی زمانی که بر مرکب اغراق می نشیند و در بارۀ تدابیر بی بدیل و فعال ما یشاء بودن خواجه نظام الملک توسی در دستگاه سلجوقیان سخن می راند؛ با به هم بافتن نکاتی بی بنیان مدّعی می شود خواجه نظام الملک به خاطر مشغول ساختن و دور نگه داشتن تورکمانان از ایران و ممانعت از تعدّی و غارت آنها در نواحی داخلی ایران، سلجوقیان را به جنگ هایی در نواحی پیرامونی ایران از قبیل گرجستان و ارمنستان و آذربایجان ترغیب می کرده است، تا از این طریق مردم لابد اصلی، صاحب خانه و فارس ایران از گزند تورکمانان در امان بمانند و تورک‌ها در جنگ هایی بی سرانجام از بین بروند. مینوی در داستان خود نظام الملک را طرّاح و فرمانده و مشاور شاه و سردار و ولیعهد تورک هم قرار می‌دهد و ادّعا می کند تورک‌ها به دلیل تمایلات نژادی قصد می کرده اند شهرها و قلاع متصرّفی را ویران سازند و خواجه نظام الملک مانع این کار می شد:

« هر قلعه ای را می گرفتند؛ اگر ملکشاه به اقتضای طفولیّت و تمایل نژادی می خواست ویران کند؛ خواجه نظام الملک مانع می‌شد. » (نقد حال, ص ۲۰۰)

مینوی تخریب و نابودی شهرها و قلاع و تمدّن ها را صفت ذاتی تورک می شمرد و در برابر آن وزیر پارسی را فرشتۀ نجات این شهرها و قلعه ها معرّفی می نمود. با فرض صحّت نظر مینوی در باب انگیزۀ خواجه نظام الملک در جنگ افروزی، باید نتیجه گرفت تلاش برای نابود ساختن تورکمانان در جنگ های ساختگی و درگیر کردن مردم سرزمین های دور دست در جنگ هایی ناخواسته که یقیناً با تلفات و خرابی های قابل توجّهی همراه بوده است؛ عملی غیر انسانی، مخرّب و تمدّن ستیز محسوب نمی شود و نشانۀ تدبیر، سیاست و کیاست و برتری اندیشه و سیاست قوم فارس تلقّی می گردد، لیکن تورک و تورکمن اگر بر پایۀ تساهل دینی و سیاسی و علاقه به ادارۀ بهتر امور کشور به تعبیر امروزی به شایسته سالاری روی آورده و فارغ از تعصّبات زبانی یا نژادی حتّی به وزارت مغلوبان خود رضا دهند؛ این امر نشانۀ ناتوانی، بی سیاستی و ضعف اندیشه و نبود فلسفۀ حکومت در میان ایشان است!

شرح و تبیین مواضع تورک‌ستیزانۀ مجتبی مینوی را می توان اصلی ترین انگیزۀ نگارش این نوشته دانست. تورک‌ستیزی از جملۀ مشخصّه های اندیشه، عمل و نوشته های اکثریّت قاطعی از نخبگان ایرانی در قرن گذشته می باشد و مینوی نیز از این قاعده برکنار نمانده است. مسئلۀ تورک‌ستیزی نویسندگان و نخبگان ایرانی دوران معاصر دارای زمینه ها و مشخصّه های متنوّعی است. به طور معمول در میان پیروان این دستگاه فکری وجوه مشترکی چند قابل تشخیص می باشد. در میان این گروه فارسی ستایی افراطی پیش نیاز تورک‌ستیزی است. در کنار این مسئله پیروان این نحلۀ فکری و سیاسی از اساس منکر نقش و اثرگذاری قوم تورک در تمدّن بشری و ایرانی بوده و بر خلاف حقایق غیر قابل انکار، اعتقادی به وجود ادبیّات، هنر، اندیشه، فلسفۀ سیاسی و حکومتی در این زبان ندارند. از همین رو این گروه در عکس العملی هماهنگ وجود و حضور تورکان در ایران را نادیده می گیرند و جز در حوزۀ مباحث تاریخی؛ تورک در نوشته های آنها معمولاً غایب است. از دیگر معتقدات مشترک گروه مورد اشاره علم کردن افسانه ای به نام غلامان تورک در حوزۀ تمدّنی ایران است. آنها می کوشند به مدد تلقین و تکرار تصویری این چنینی از تورکان در این سرزمین در معرض دید مردم قرار دهند. حکایت وزیران ایرانی و مدیون ساختن سلاطین تورک به وزیران خردمند و باکفایت ایرانی و به عبارت بهتر فارس نیز از جملۀ نکات پرتکرار در نوشته های نویسندگان مورد اشاره می باشد. همچنین نویسندگان مورد اشاره پیوسته می کوشند تعارضی ساختگی بین تورک بودن و ایرانی بودن ایجاد کرده و تلویحاً مردم تورک ایران را در دوراهی بی اساس و مصنوعی بین این دو مقوله قرار دهند. در کنار همۀ اینها این قبیل نویسندگان اظهارات آشکار و غیر قابل تأویلی علیه زبان تورکی و متکلّمان این زبان به کار می برند و از این طریق تخم گونه ای بدبینی و خودکم بینی را در اذهان مردم تورک ایران می کارند.

مجتبی مینوی به عنوان عضوی از این نحلۀ فکری در همۀ زمینه های مورد اشاره مطالبی پرشمار از خود به یادگار گذارده و به دست خود سرمایۀ لازم برای قضاوت و ارزیابی آرای نامقبول خود از سوی هویّت‌گرایان آذربایجانی و تورک ایرانی فراهم آورده است.

ستایش از زبان فارسی و ادبیّات آن در کنار تأکید بر نقش اوّل این زبان در تکوین قومیّت ایرانی و ضرورت تعمیم و تبدیل آن به زبان محاورۀ همۀ مردم ایران از ارکان رکین اندیشه و عمل ملّی گرایان و باستانگرایان ایرانی است. مجتبی مینوی به عنوان شخصیّتی که اندیشۀ او در مکتب ناسیونالیسم منحط و افراطی عصر پهلوی اوّل شکل گرفت و با درس گرفتن از معلّمان خارجی چون هرتسفلد و معلّمان ایرانی چون سیّدحسن تقی زاده قوام یافت؛ قویّاً به این اصل معتقد بود و در بارۀ نقش زبان فارسی در ایران اظهارات مبالغه آمیزی بر قلم و زبان خود جاری می ساخت.

مینوی در جایی از کتاب «فردوسی و شعر او» بر اهمیّت و برجسته بودن نقش یک زبان و ادبیّات خاص در تکوین ملیّت در کشورهای مختلف الالسنه تأکید می ورزد. او معتقد است در ایران تنها زبان و ادبیّات فارسی می تواند چنین نقشی را ایفا کند، از همین رو در ستایش از شاهنامۀ فردوسی و ارزش کار این شاعر، بعد از تأکید بر جنبۀ هنری و ادبی این اثر در ذکر اهمیّت شاهنامه می نویسد:

« شاهنامۀ فردوسی از برای مردم ایران از سه لحاظ مهم است: اوّل اینکه یکی از آثار هنری ادبی بسیار بزرگیست و از طبع و قریحۀ یکی از شعرای بزرگ قوم ایرانی زاده است … دوم اینکه تاریخ داستان و حکایات نیاکان ملّت ایران را شامل است و در حکم نسب نامۀ این قوم است. سوم اینکه زبان آن فارسی است و فارسی محکمترین زنجیر علقه و ارتباط طوایفی است که در خاک ایران ساکنند. »  (فردوسی و شعر او، ص ۱۴)

مشاهده می شود که این نویسندۀ کج اندیش، تاریخ داستان ها و حکایات پهلوانی یک قوم از اقوام ایرانی؛ یعنی، فارس ها را به همۀ اقوام ایرانی که دارای فرهنگ ها، ادبیّات و زبان های گوناگون هستند؛ تعمیم می دهد و بالاتر از آن فارسی را مهم ترین علقه و عامل ارتباط و پیوستگی اقوام ایرانی معرّفی می کند تا از این طریق پرده از وارونه بینی اندیشه وران روزگار معاصر ایران بردارد. در نظر این گروه می توان مسامحتاً وجه افتراق را به جای وجه اشتراک و اتّحاد نشاند.

آقای مینوی در جای دیگر هم بر نقش زبان فارسی به عنوان نشانۀ ملیّت و وحدت ملّی ایرانیان تأکید می کند و می نویسد:

« بعضی حتّی معتقدند که نشانۀ ملیّت و وحدت ملّی ایرانیان زبان فارسی رسمی است. این مطلب را چنین بیان می کنند که: هر گروهی را علقۀ ارتباط و وجه جامعی است که بدان جلب منافع و دفع مضارّ از خود می کند؛ یعنی، علامت تشخّص و اسباب شخصیّتی که در سایۀ آن و برای حفظ آن با ملل سایره و اقوام مجاوره می جنگد و در مقام افتخار خویشتن را منسوب بدان می خواند. » (فردوسی و شعر او,ص ۵۰۰)

او بعد از تشریح اختلافات نژادی، زبانی، دینی، مذهبی و اقلیمی ایرانیان، در خیال خود می کوشد یک عامل اتّحاد بین این جماعت های متفاوت و متفرّق قائل گردد. از نظر مینوی این اکسیر اتّحاد جز زبان فارسی چیز دیگری نیست:

« بنابر این اختلافِ احوال، دیده می شود که تنها یک جهت جامعه و یک وسیلۀ اتّحاد کلمه بین این جماعتها موجود است و آن زبان فارسی است، آن هم نه در محاوره و تکلّم، زیرا که ترکمن و شاهسون و کرد و لر و گیلک و مازندرانی و ارمنی و آسوری و یهودی و خوزستانی برای تکلّم مابین خود هر یک زبان و لهجۀ خاصّی دارد که بر دیگران مفهوم نیست. زبان فارسی که زبان رسمی درباری و زبان تحریر و تقریر تربیت شده ها و زبان مراسلات دولتی و تدریس مدارس است؛ فقط از این حیث زبان مشترک عموم اهالی است که هر وقت می خواهند به یکدیگر نامه بنویسند، یا رشتی می خواهد با عراقی تکلّم کند، یا ترکمن می خواهد از دست مظالم فلان و بهمان به اولیای دولت شکایت ببرد، یا همۀ این طوایف می خواهند کتابی و روزنامه ای بخوانند؛ این زبان را بکار می برند. » (همان ص ۵۰۱)

برای پدیدۀ استفاده از فارسی به عنوان زبان کتابت در فلات ایران دو نوع نگرش می توان قائل شد. نگرش اوّل می گوید استفاده از زبان فارسی تا زمان روی کار آمدن سلسلۀ پهلوی یک الزام فرهنگی فارغ از حبّ و بغض بود که از سال ۱۳۰۴ این الزام فرهنگی به الزامی حکومتی نیز بدل شد و در عمل مردم غیرفارس ایرانی از همان توجّه محدود به زبان و ادبیّات مادری خود منع گردیدند و فارسی با استفاده از زور و برنامه های فرهنگی درازمدّت بر مردم غیرفارس تحمیل گردید. نگرش دوم دوران قبل از پهلوی را نیز کمابیش یک الزام حکومتی به شمار می آورد و می گوید بنیانی که نطفۀ آن در دربار سامانی بسته شد؛ به مرور زمان به یک قاعده بدل گشت. سامانیان زبان مادری خود؛ یعنی، فارسی دری را که پیش از این به عنوان زبان تکلّم و ادب در خاستگاه سامانیان به کار می رفت؛ به زبان کتابت و زبان اردو و دربار خود بدل کردند و در مدّت یک قرن این مسئله جای پای محکمی برای خود باز کرد به گونه ای که سلسله های بعدی فلات ایران؛ با وجود اینکه عمدتاً غیرفارس و بیشتر تورک بودند؛ به پیروی از قاعدۀ «ثبات گرایی پدیده های اجتماعی» از همان رویّه تبعیّت نمودند و زبان فارسی دری را به عنوان زبان حکومت و کتابت رسمی در همه جای قلمرو خود گستردند و به مرور زمان پا را از این هم فراتر گذارده و با رونق دادن به ادبیّات مدحی جنبۀ ادبی فارسی دری را هم قوام بخشیدند. بی توجّهی عمومی تورک و سلسله های تورکی به زبان خودی نیز در پیش رفتن این بنیان کج سهم عمده ای ایفا کرد تا در سایۀ بی توجّهی به زبان مادری از سوی اقوام غیرفارس ایرانی؛ فارسی روز به روز غنی‌تر گردد و زبان های دیگر نتوانند حرکتی همپای فارسی داشته باشند. همین زمینه ها و مقدّمات و نتایج مترتب بر آن موجب شده است نویسندگان فارسی گرا و تورک‌ستیز معاصر از این کجروی تاریخی به نفع زبان و قوم خود قاعده استخراج کنند و حکومت ها را به محو زبان های غیرفارسی در ایران ترغیب کنند.

البتّه مینوی با مشکلی که نخبگان بی تقوی و حکومت های یکصد سال اخیر ایران برای مردم غیر فارس ایران پدید آورده اند؛ بیگانه نیست و می داند از رهگذر تعطیل کردن زبان های غیرفارسی چه دشواری هایی برای این دسته از هم وطنان که ناچار از خواندن به فارسی و فهمیدن به زبان مادری هستند ایجاد شده است. او می نویسد:

« بعضی معتقدند که انسان تمام معنی یک جمله یا عبارتی را که به زبانی غیر از لسان مادری نوشته شده است؛ نمی تواند بفهمد، مگر آنکه ابتدا آن را به زبان خود ترجمه کند. به عبارت دیگر در فکر انسان برحسب ترتیب طبیعی اوّل ترجمه کردن است و سپس فهمیدن. » ( فردوسی و شعر او، ص ۱۶)

معلوم نیست با این شناخت و اعتقاد چرا مینوی از ایجاد دشواری برای مردم غیرفارس زبان در ایران دفاع کرده و منحصراً خواهان تدریس به فارسی می شود و از اندیشۀ کسانی که در پی نابودی زبان تورکی در ایران هستند؛ حمایت می کند.

مینوی مضمونی قریب به این را در مقالۀ «فردوسی و مقام او» نیز به گونۀ دیگری مورد تأکید قرار می دهد و فارسی را بنیاد اتّحاد قومی ایرانیان به شمار می آورد. او بعد از تأکید بر ارزش هنری شاهنامه، آن را سند اصالت ایرانیان، سند ریشه داشتن و پدر و مادر داشتن ایرانیان معرّفی می کند و در مقام معرّفی سومین لحاظ اهمیّت شاهنامه می نویسد:

« زبان فارسی وسیلۀ استحکام علقۀ اتّحاد و ارتباط طوایف ایرانی است و شاهنامه مایه و پایۀ زبان فارسی را چنان غنی و محکم کرد که از آن پس فراموش شدنش و از میان رفتنش محال بود؛ این کتاب پایه و بنیاد اتّحاد قومی ما بشمار می آید. » (نقد حال ص ۱۳۷)

این ادعا معنایی جز این ندارد که از نظر مینوی در ایران غیر از فارسی دیگر زبان ها محلی از اعراب ندارند.

مجتبی مینوی برای توجیه توسّل به زبان فارسی در ایران و تشریح و توضیح این برجستگی خود را نیازمند مثال می بیند. یکی از این مثال ها کشور ترکیّه است. طلیعۀ سخن او در این بخش ستایش آمیز و توصیف گونه است. او می نویسد:

« یکی از نمونه‌های خوب قوم ترک است. در ترکیّه که امروز وجه اشتراک افراد این ملّت زبان ترکی و در درجۀ دوم دین اسلام است.» (فردوسی و شعر او، ص ۲۶)

مینوی و دوستان اعتقادی او به طور معمول تأکید بر زبان تورکی به عنوان وجه اشتراک و پایۀ دولت و ملّت در ترکیّه را محکوم کرده و از تضییقات ایجاد شده برای گروه های زبانی غیرتورک علی الخصوص کردها شدیداً اظهار نارضایتی می کنند. حتّی یکی از معاصران اظهار کرده که در ترکیّه ارمنی‌ها و کردها، نه تنها هویّت، بلکه حق نفس کشیدن هم ندارند! برای این نوع نگاه شواهد متعدّدی از نویسندگان معاصر در دست داریم و به طور قطع و یقین مینوی هم جز این نمی اندیشیده و تورکی را برای آناتولی زبانی تحمیلی می دانسته و اعتقاد داشته که خون تورکی کمی در رگ های مردم ترکیّۀ فعلی جریان دارد. مثال زدن از ترکیّه و کنار آمدن مینوی با مطرح شدن تورکی به عنوان وجه اشتراک افراد ملّت ترکیّه از جانب مینوی تنها، دستاویزی برای توجیه قرار دادن زبان فارسی به عنوان وجه اشتراک آحاد ملّت در کشور مختلف الالسنۀ ایران است و گر نه خود مینوی بعد از مثال زدن از ترکیّه و زبان ترکی برای نشان دادن یک نمونۀ خوب از ایجاد وجه مشترک میان آحاد این کشور، بلافاصله از اساس منکر ترک بودن مردم این کشور می گردد و ادّعا می کند ترکی به آناتولی تحمیل شده است. (رک . فردوسی و شعر او ، ص ۲۶)

این لاف و گزاف ها در بارۀ موقعیّت زبان فارسی دری در ایران در حالی عنوان می گردد که این زبان، بومی هیچ نقطه ای از ایران امروزی نیست و خود مینوی در نوشته های خود بر این امر صحّه می گذارد. او در تشریح شرایط زبانی دوران ماقبل سرایش شاهنامه، مطالبی می آورد که هر چند معقول، منطقی و تاریخی نیستند، لیکن بر این نکته که فارسی دری بومی هیچ کدام از سرزمین های ایران کنونی نیست، تأکید می ورزند. مینوی در تبیین پیدایی فارسی دری در کتاب «فردوسی و مقام» او می نویسد:

« زبان فرس جدید در خراسان بوجود آمده و تکامل پیدا کرده بود؛ بدین منوال که یزدگرد شهریار آخرین پادشاه ساسانی، وقتی که از مدائن با لشکریان و همراهانش بیرون آمد و به سمت مشرق ایران سفر کرد؛ ولایت به ولایت می رفت تا به مرو رسید و در آن ساکن گردید. تقریباً دربار بزرگی در آنجا ایجاد کرد؛ همان درباری که در فارس در مدائن وجود داشت … حتّی کتابهای بسیار زیاد همراهشان آورده بودند که می دانیم اینها تا دو قرن بعد مسلّماً در مرو بود … دربار یزدگرد شهریار و درباریان او با آن زبان رسمی فارسی دری به خراسان منتقل شده بود و فرس جدید توسّط این دربار در مرو و سایر بلاد خراسان نشر پیداکرده بود و زبان عمومی ایرانیان مقیم آن نواحی شده بود که در هر ناحیه ای لهجۀ خاصّی داشتند. خود مرو هم از لحاظ اینکه آخرین پایتخت واپسین پادشاه ساسانی شده بود و هم به علّت اینکه اقامتگاه مرزداران عرب و لشکریان مدافع خراسان شده بود؛ خیلی اهمیّت پیداکرد. » (نقد حال, صص ۱۱۲ ـ ۱۱۱)

مقصود مینوی این است که تفاوتی بین زبان های ایرانی رایج در فارس و عراق نبوده و با منتقل شدن دربار از مدائن به مرو، زبان درباری که همان فارسی دری بوده به شرق نقل مکان کرده و در اینجا نیز به مرور زمان و با اندک تغییراتی به صورت زبانی که ما آن را فارسی نو یا فارسی دری می نامیم؛ درآمده است. در ادامه نیز این زبان به مرور ایّام به زبان تکلّم مردم این ناحیه بدل گشته است. این نوع نگاه را می توان نگاهی وارونه دانست. خاستگاه فارسی دری در شرق فلات ایران بود و زبان پهلوی ساسانی هیچ سنخیّتی با زبان فارسی دری نداشته است و متون پهلوی نوشته شده در عهد ساسانی و قرون اوّلیّۀ اسلامی برای هیچ فارسی زبانی قابل قرائت و درک نیست. منشأ این نگاه و این اشتباه بستن زبان ها به دُم سلسله های پادشاهی بوده است و تعریف باستانگرایان از زبان فارسی و تقسیم آن به فارسی باستان (زبان عهد هخامنشی) فارسی میانه (زبان عهد اشکانی و ساسانی) و فارسی نو یا دری زبان عهد اسلامی یک تقسیم بندی سفارشی و ساده لوحانه برای تدوین شناسنامه ای برای زبان فارسی بوده تا ریشۀ آن را بر اساس منویّات ایدئولوژیک باستانگرایان به سرآغاز ایران مدّ نظر آنها؛ یعنی، زمان روی کار آمدن هخامنشیان وصل کند و برای ایران آریایی و زبان فارسی یک استمرار تاریخی و فرهنگی ترسیم نماید.

به طور قطع باستانگرایان و فارسی گرایان این نکته را که خاستگاه فارسی دری شامل هیچ نقطه ای از ایران امروزی نبوده است؛ نمی پذیرند. این عدم پذیرش ناشی از تفسیری است که آنها از ایران و زبان فارسی دارند. این گروه در رابطه با زبان فارسی و ایران به جغرافیای فرهنگی و حوزۀ تمدّنی ایرانی معتقد هستند و حدّ این جغرافیا و این حوزۀ تمدّنی را کرم و خوشایند ایشان تعیین می کند، لذا از نظر ایشان خارج بودن خاستگاه فارسی دری از ایران امروزی تغییری در موضوع ایجاد نمی کند و موجبی برای وارداتی محسوب داشتن فارسی در ایران به شمار نمی آید.

یک نکتۀ مهم دیگر در رابطه با مواجهۀ ناسیونالیست‌های باستان‌گرای ایرانی با زبان تورکی، ندیده گرفتن این زبان است. این گروه از اساس منکر نقش و اثرگذاری قوم تورک در تمدّن بشری بوده و بر خلاف حقایق غیرقابل انکار، اعتقادی به وجود ادبیّات، هنر، اندیشه، فلسفۀ سیاسی و حکومتی در این زبان ندارند. به طور معمول این گروه هر جا، پای تأثیرپذیری ایرانیان از اقوام مختلف پیش می آید از همۀ ملل دور و نزدیک یاد می کنند امّا تأثیرگذاری تورک به عنوان مؤثّرترین قوم در دوران بعد از اسلام در فلات ایران و قلمرو اسلامی را نادیده می گیرند. رفتار ناسیونالیست‌های باستان‌گرای ایرانی در این باره به قدری هماهنگ و یکسان است که گویی همگی از منبع و مشرب واحدی الهام گرفته اند. در میان نویسندگان عمده و سرشناس این گروه گاه بر سر برخی مسائل ادبی و تاریخی مباحثات تندی درمی گیرد و مواضع آنها تفاوتی یکصدوهشتاد درجه ای حاصل می کند. آنها با وجود ابراز ارادت نسبت به یکدیگر و اعتراف به حقوق استادی شخصیّت های متقدّم در قرن اخیر، در مواقع بروز اختلاف نظر بدون پرده پوشی اختلاف نظر خود با استاد یا شخصیّت برجستۀ پیشین یا معاصر را بی هیچ رودرواسی بیان می کنند، لیکن در رابطه با موضوعات مربوط به تورک و زبان تورکی اساساً فاقد هر گونه اختلاف نظری هستند.

چنانکه گفتیم یک وجه اشتراک شاخص در برخورد این گروه با زبان تورکی و قومیّت تورک هنگامی است که آنها در بارۀ تأثیرپذیری فرهنگی و اقتباس جامعۀ ایرانی و زبان فارسی از تمدّن، آداب و رسوم، دانش ها، هنرها، لغت و علوم ادبی اقوام غیر فارس گفتگو می کنند. در این مورد بخصوص تقریباً همۀ نویسندگان باستانگرا و فارسی گرای ایرانی دوران جدید و معاصر از اقوام و ملل مختلفی چون اعراب، یهودی ها، هندی ها، یونانیان، مصری ها، یمنی ها و اگر لازم شد چین و روم و سقلاب و … و پیروان ادیان زرتشتی و مسیحی و یهودی و بودایی نام می برند، لیکن تقریباً هیچکدام از اینها نمونه ای از تأثیرپذیری از تورک را در گزارش تحقیقات خود ثبت نکرده است!!

مجتبی مینوی به عنوان یکی از نامداران مکتب ملی گرایی افراطی باستانگرا هم از قاعده گفته شده بیرون نیست و او نیز به سان دیگر پیروان این اعتقاد در تاریخ به نمونه ای از تأثیرپذیری ایرانیان از تورک‌ها یا زبان تورکی در هیچ حوزه ای برخورد نکرده است! به عنوان نمونه مینوی زمانی که در بارۀ نوع نگرش فرهنگی مردم ایران مقارن سروده شدن شاهنامۀ فردوسی سخن می گوید؛ با تقسیم مردم به سه گروه بسیار دیندار، بسیار وطن پرست و علاقمند به نژاد ایرانی و زبان فارسی و در نهایت مردم بینابین؛ در شرح روحیّات گروه سوم به تساهل و آزادمنشی این گروه و علاقۀ آنان به دستاوردهای هنری و فرهنگی فاخر بدون در نظر گرفتن تعلّق آن به مردمان ایران یا سرزمین های اشاره کرده و می نویسد:

« اکثر مردم از آن دستۀ سوم؛ دستۀ بینابین بودند، نه خیلی بر ضدّ عرب و نه خیلی طرفدار شدید ایران قدیم. هر دو را دوست می داشتند و با هر دو سر صلح داشتند. با هیچ گروهی دشمنی نداشتند. از فرهنگ و ادبیّات خودشان و از فرهنگ و ادبیّات عربی و عبری هم اگر بود، یونانی هم که بود، هندی و مصری هم اگر بود؛ لذّت می بردند. فلسفۀ یونانیان را و قصّۀ یونانی وامق و عذرا را می خواندند. قصّه های هندی و بودائی خنگ بت و سرخ بت و داستانهای کلیله و دمنه و سندبادنامه و هزار افسان و هر چه از این قبیل بدستشان می رسید؛ می خواندند. همۀ فرهنگهای زردشتی و مسیحی و مسلمان و یهودی را نگهداری می کردند؛ خواه از ماقبل اسلام ایران بود و خواه ملهم از فرهنگ سامی و اسلامی و عیسوی بود. خوشحال بودند که از هر نوع محصول فکری نوع بشر متلذّذ می توانند بشوند. » (نقد حال ص ۱۲۳)

مشاهده می‌شود که در اینجا مینوی از علاقۀ اکثر مردم ایران به آثار فرهنگی، ادبی و هنری عربی، عبری، یونانی، هندی، سامی و مصری و پیروان ادیان بودایی، مسیحیّت، زرتشتی، یهودیّت و زبان های مختلف می گوید ولی از علاقۀ آنها نسبت به فراورده های ادبی، هنری، زبانی و تمدّنی تورک به عنوان قومی مسلمان، هم وطن و به عنوان قومی که با ایشان بیشترین تبادل و درهم تنیدگی در زندگی خود داشته؛ سخنی نمی گوید. این تنها موضعی نیست که مینوی تورک و زبان تورکی را نادیده می گیرد و ما در مواضع متعدّدی شاهد چنین رفتاری از سوی او هستیم.

مینوی در مقاله ای که در بارۀ ابن سینا می نگارد؛ در تبیین گسترش زبان عربی و عربی‌نویسی دانشمندان؛ به ارتباطات فرهنگی اعراب با اقوام مختلف اشاره دارد، لیکن در اینجا نیز مهم ترین قوم، اثرگذارترین قوم در سرنوشت خلفا و قلمرو اسلامی، دارنده و حاکم بیشترین سرزمین های خلافت؛ یعنی، تورک‌ها غایب هستند:

« اطبّای سریانی، وزرای ایرانی نژاد، دانشمندان یهود و هندی، همگی در حوزۀ حکومت خلفای اسلام و عمّال ایشان نشو ونما می کردند و با قوم عرب خلطه و آمیزش داشتند. دین و زبان عربی با طرز اداره و دستگاه دیوانی و آداب و رسوم و معارف و علوم ایرانی و رومی و سریانی و هندی و قبطی آمیخته شد و به اهتمام رجال برجسته ای که از میان این اقوام مختلط بروز می کردند؛ بتدریج فرهنگ و تمدّنی با مبالغی کتاب تاریخی و دینی و علمی و ادبی بوجود آمد که بران اسمی نمی توان گذاشت جز فرهنگ و تمدّن عربی. » (نقد حال ص ۱۷۶ )

در این فراز نیز همۀ اقوام پیرامونی و همسایه های دور و نزدیک حضور دارند. اطبّای سریانی، وزرای ایرانی، دانشمندان یهودی، دانشمندان هندی؛ علوم ایرانی، رومی، سریانی، هندی، قبطی و علوم خود عرب ها در توصیف جناب مینوی حضور دارند و تنها قوم غایب در این جمع تورک است و ظاهراً از نظر مینوی تورک فاقد هر گونه دانش، فرهنگ و توان وزارت و مدیریّت بوده است و به همین لحاظ نامی از این قوم در اینجا نیامده است! همۀ اقوامی که مینوی در اینجا نام آنها را آورده است؛ به قاعدۀ صد سال و پانصد سال تا هزار سال تحت حاکمیّت تورک می زیسته و دعاگو و دست بوس تورک بوده اند. با این وصف معلوم نیست این اقوام بادانش و دارای قدرت علم و تدبیر و وزارت چگونه نمی توانستند چاره ای برای رهایی خود از یوغ سلطۀ تورک فاقد دانش و فاقد فلسفۀ سیاست و حکومت بیابند؟ حتّی معلوم نیست تورک با وجود بی بهره بودن از همۀ دانش ها چگونه منقرض نشده است؟!

مسئلۀ نادیده گرفتن تورک در لابلای نوشته های مینوی هم با وضوح تمام خودنمایی می کند. او در کتاب «فردوسی و شعر او» زمانی که در بارۀ مردمان هم زبان دارای کشورهای متفاوت و مختلف سخن می گوید؛ ملل عربی زبان، انگلیسی زبان و فارسی زبان یادش می افتد و حتّی تاجیکستان واقع شده در اتّحاد جماهیر شوروی را هم در ذیل کشورهای فارسی زبان به خاطر می‌آورد، امّا از تعداد بیشتر ملل و جمهوری های تورکی زبان چیزی به خاطرش نمی رسد. (رک . فردوسی و شعر او ص ۲۵) او حتّی در شرح کشورهای متشکّل از اقوام گوناگون، وقتی از شوروی مثال می زند؛ تاجیکستان و ارمنستان و گرجستان را نام می برد؛ لیکن از جمهوری ای به نام آذربایجان که از هر سه جمهوری دیگر پرجمعیّت تر و نام آن با نام کشور و ملّت ایران عجین بوده است؛ ابداً چیزی به خاطر نمی‌آورد. (فردوسی و شعر او, ص ۲۴) در هنگام تبیین نوع نگاه شاعران قرون چهارم و پنجم نسبت به رجال و پهلوانان داستانی شاهنامه؛ در جایی که ضرورت پیدا می کند از اقوام ساکن در ایران و نواحی پیرامونی آن مثال بزند؛ از ایرانی و عرب و یهودی و عیسوی و هندی و یونانی نام می برد، لیکن قلمش همچنان از نوشتن نام تورک ناتوان است. (رک . فردوسی و شعر او ص ۱۳۵)

اعتقاد به وجود غلامان تورک در دربار سلاطین ایرانی یا به عبارت صحیح تر فارس، سپس ارتقاء ایشان از غلامی به پادشاهی در زمرۀ دیگر وجوه مشترک اندیشه و مضمون نوشته های نویسندگان ایرانی یکصدسال اخیر ایران قرار دارد و مجتبی مینوی به عنوان یکی از نویسندگان پرکار و سرشناس دوران معاصر ایران از این قاعده مستثنی نیست.

مینوی در کتاب «فردوسی و مقام او» در تشریح اوضاع مغشوش سیاسی و اجتماعی دهه های پایانی سلسلۀ سامانی و ناتوانی دربار سامانی برای رسیدگی به کار فردوسی و شاهنامه، گوشه ای از این اندیشۀ ناصواب خود را در معرض دید گذارده و می‌نویسد:

« در حدود سیصدوهفتاد تا سیصدونود اوضاع خراسان بکلّی آشفته و مغشوش بود. بخصوص در حدود ۳۸۴ حکومت سامانی در حال انقراض بود و عدّۀ زیادی از ترکان که به عنوان غلام زرخرید از اطراف آورده بودندشان و داخل زندگانی پادشاهان سامانی شده بودند؛ بکلّی مسلّط شده بودند به کارها. بعد هم ترکهای دیگری از طرف شمال و مشرق هجوم می آوردند و با سامانیان جنگ می کردند. وضع دولت و مملکت خراب بود؛ شلوغی بود؛ نمی توانستند به این قبیل کارها، کارهای فرهنگی، کار شاهنامه و فردوسی رسیدگی کنند. » (نقد حال ص ۱۲۶)

در بسیاری از داستان های شاهنامه، فردوسی پهلوانان تورانی به توانایی و قدرت می ستاید و این هم منطقی است، چرا که وقتی در طرّاحی داستان مقرّر شده است که پهلوانی ایرانی، پهلوان تورانی را شکست دهد؛ باید هم از پهلوان تورانی چهره ای قدرتمند ترسیم گردد تا ارزش کار پهلوان ایرانی به چشم بیاید. ظاهراً ناسیونالیست ها و نژادپرستان معاصر دارای کم و کاستی هایی در اندیشه و محاسبات هستند که اینگونه سرنا را از سر گشاد آن می نوازند و به جای دفاع معقول از خود و از پیشینیان فرضی خود، از آنها مردمی ناتوان و بی کفایت را به تصویر می کشند که حتّی به حاکمیّت غلامان قوم دیگر نیز گردن می نهادند و به حکومت چند قرنی غلامان تورک رضا می دادند! با این حساب جای شکرش باقی بوده که اربابان تورک نیامدند و حاکمیّت پیدا نکردند و گرنه معلوم نبود آخر و عاقبت کار به کجا ختم خواهدشد؟!

مینوی در مقالۀ خواجه نظام الملک توسی نیز در جایی که به رقابت درباریان برای رسیدن به قدرت بیشتر و موقعیّت بهتر در درگاه سلجوقی می پردازد؛ به این اظهار نظر ابلهانه دست می یازد و از وجود هزاران غلام تورک در میان خدم و حشم خواجه نظام الملک خبر می دهد. واقعه از این قرار است که در پی گزارشی که از خزاین و ذخایر فراوان و تیول داری خواجه نظام الملک به سلطان ملکشاه سلجوقی می رسد؛ نظام الملک برای تبرئۀ خود مجلسی تشکیل می دهد:

« نظام الملک بعد از شنیدن این خبر ترتیب ضیافتی داد و سلطان را با مقرّبان حضور او دعوت کرد و خوانی بزرگ بنهاد و غلامان خویش را که چند هزار تن از ترکان بودند؛ بر گرد خوان مرتّب کرد و خیل و سلاح ایشان را گرداگرد ایشان قرار داد. چون ضیافت برگزار شد. وزیر زمین بوسید و معروض داشت که: من عمری در خدمت سلطان و پدر و جدّش بسر برده ام و مرا بر این دولت حقّ خدمت ثابت است. همانا به سلطان رسانیده اند که من عشر اموال او را خود تصرّف می کنم. این راستست، ولی آنچه برمی‌دارم یا بر این غلامان که برای سلطان گرد آورده ام صرف می کنم و یا به مصرف صدقات و خیرات و صلات و اوقاف می رسانم که اجر آن عاید سلطان می شود. » (نقد حال صص ۲۲۱ ـ ۲۲۰)

در اینجا مینوی با قید غلامان تورک آن هم به تعداد هزاران تن در زمرۀ خدم و حشم خواجه نظام الملک به دروغ و تحریف تاریخ روی می آورد. او هیچ منبعی برای ادّعای خود ذکر نمی کند. با فرض نقل این حکایت در یکی از کتب پیشین؛ باز هم با احتیاط با آن برخورد کرد. معقول و منطقی نیست که در اندرونی یک وزیر هر چند باتدبیر و محبوب در نزد پادشاه، هزاران غلام از قوم غالب و حاکم حضور داشته باشد. جایی که وزیری با طول و عرض خواجه نظام الملک برای تقدیم عرض خود باید در حضور پادشاه تورک زمین ببوسد و یحتمل دست و پای سلطان تورک را هم ببوسد؛ داشتن هزاران غلام تورک در خیل این وزیر نامعقول است. تورک در دوران اسلامی هیچ جنگی را به ایرانیان ـ با تعریفی که ناسیونالیست‌های وطنی از ایران و ایرانی عرضه کرده و آن را معادل فارس و اقوام هم خانوادۀ زبان فارسی فرض می کنند. ـ نباخت و اگر باخت به تورکی دیگر باخت و هم نژادان آقای مینوی حماسه ای نیافریدند تا حاصل آن هزاران اسیر جنگی یا بردۀ تورک باشد. مینوی و امثال او می‌کوشند با تحریف واقعیّات از وزیران تسلیم پذیر قهرمانانی بی نظیر بسازند، وزیرانی که معلوم نیست هرکدام در عمر خود چند میلیون بار در برابر سلاطین تورک تعظیم کرده و چند صدهزار بار دست و پای آنها را بوسیده اند. قبول مدنیّت از جانب تورکان نیز دروغ دیگری برای تسکین دادن به کینه ها و شرمساری های  فروخفته ای است که ایشان را از درون می سوزاند. سوزشی ساختگی که ریشه در اندیشه های نژادپرستانه دارد و لاغیر.

نمونۀ دیگری از این نوع نگاه و ادّعا در مقاله ای با عنوان «ترک و تازیک در عصر بیهقی» خودنمایی می کند. او مقالۀ خود را با اظهار تأسّف از حاکمیّت یافتن تورکان در ایران آغاز می کند. مینوی حاکمیّت یافتن تورکان در ایران را ضربت دیگری بعد از صدمۀ عرب بر ایران می داند. وی در این بخش با مرور حرکت های سیاسی، نظامی و فرهنگی ایران در قرون اوّلیّۀ اسلامی و ردیف کردن نام های به زعم خودش سلسله های ایرانی و مدیون ساختن اعراب به تمدّن و نظام اداری و دیوانی ایرانی، از «دولت کوتاه بودن» این دوران در اثر استیلای غلامان تورک [!] با تأسّف یاد می کند و می‌نویسد:

« این دوران استقلال و نفس کشیدن ایرانیان نپائید. همچنانکه در بغداد دستگاه خلافت عبّاسی مقهور استیلای غلامان ترک گردید؛ در سمت مشرق؛ یعنی، خراسان، بساط حکومت سامانی بدست ترکان برچیده شد. » (یادنامۀ ابوالفضل بیهقی، مشهد، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، چاپ دوم، ۱۳۷۴، ص ۷۱۴)

وقتی به اعتراف نویسنده قوم ایرانی در برابر اقوام فاقد تمدّن و فرهنگ با این سهولت فرو می ریزد؛ دیگر صحبت کردن از غلام تورک و عرب سوسمار خوار در کجای داستان می‌تواند قرار بگیرد؟! این نویسنده و شرکای فکری وی با ضرب و زور تکرار و ادّعا می کوشند خود را نماد کمالات و تورک و عرب را نماد رذایل بسازند و از این طریق ناکامی عینی رخ داده در طی تاریخ را با قلم و ادّعا جبران نمایند.

مینوی حکایات غلامان تورک را در هنگام شرح تأثیرگذاری کتاب شاهنامه در پدید آمدن جوش و خروش قومی در میان مردم فارس زبان یا به تعبیر مینوی ایرانی نیز مکرّر می گرداند. او می گوید در زمان پایان یافتن نظم کتاب شاهنامه، دیگر کار از دست سرداران و فرماندهان ایرانی خارج شده و سررشتۀ کار در دست تورکان قرار گرفته بود؛ از این رو شاهنامه قادر به تأثیرگذاری اساسی در تحرّک ملّی به اصطلاح ایرانیان نبود. بدون لحاظ کردن درستی یا نادرستی این گفته؛ بخش بعدی سخن او کم عجیب نیست:

« حالا که قوّت عرب در ایران شکسته و زایل گردیده بود؛ تسلّط ترک جای آن را گرفته بود؛ آن هم چه ترکانی! غلامان دیروزی امیر و سلطان شده بودند و آن اندازه هم عرضه نداشتند که این مملکت بدست آمده را نگاه دارند و دائم با ترکان دیگر در جنگ و نزاع بودند. » (فردوسی و شعر او, ص ۳۰)

همچنان جای شکر برای این ایرانیان آقای مینوی باقی است که اربابان و سروران تورک به این کشور نیامدند و کار به دست غلامان تورک افتاد و گر نه با آمدن سروران تورک معلوم نبود سر این موجودات ناتوان و بی تدبیر چه می آمد! حکایت عرضه نداشتن تورکان برای نگه داشتن کشور هم شنیدنی است. تورکان قبل از نیمه های قرن چهارم در این کشور صاحب قدرت و حکومت شدند و این قدرت را تا حدود سه قرن حفظ کردند. آنها در این مدّت جز خود منازعی نداشتند. اگر این کشور از آن ایرانیان مورد ادّعای آقای مینوی بود؛ پس آمدن عرب، سپس تورک، سپس مغول، سپس دوباره تورک به خوبی می‌تواند باعرضه و بی عرضه را نمایان سازد.

رگۀ دیگری از این ادّعای بی بنیان را در هنگام تشریح اوضاع سیاسی خراسان در زمان پایان نظم کتاب شاهنامه مشاهده می‌کنیم. مینوی در تشریح اوضاع نابسامان سامانیان مقارن اتمام نخست شاهنامه در سال ۳۸۴ هجری قمری می نویسد:

« شاهان سامانی دچار تحکّم و زورگوئی سرداران ترک و ایرانی خویش بودند و با امیران ترک سرزمینهای مجاور کشمکش داشتند و دچار ضعف و تزلزل شده بودند و قدرت سلطنت از انحطاط گذشته؛ رو به زوال می رفت. غلامان ترک به سرداری و سپهسالاری رسیده بودند و پادشاه را محکوم حکم خود می خواستند. » (فردوسی و شعر او، ص ۳۷)

با فرض صحّت ادّعای وجود غلامان تورک در دربار سامانی باز هم سودی عاید گفتمان فارسی گرایی و تورک‌ستیزی نمی‌گردد. علی القاعده رسیدن از مرتبۀ غلامی به سرداری و پادشاهی باید نشانۀ سیاست، کیاست و قدرت روحی و معنوی فرد یا قوم باشد. این در حالی است که نویسندگان و مورّخان ما نتایج معکوس بر این واقعه بار کرده و این امر را نشانۀ ضعف و بی ریشگی تورکان فرض می کنند. این گروه با بهره گیری از معیارهایی دوگانه از خوش خدمتی های فارس ها یا به تعبیر خودشان ایرانیان در دربار تورکان و اعراب ـ که به قدرت و سلطنتی هم ختم نشد. ـ کلّی فضیلت برای قوم خود استنباط و استخراج می‌کنند، در حالیکه رسیدن از غلامی به سرداری و سلطنت را برای تورک موجب سرافکندگی و شرمساری معرّفی می کنند، تا زیر سایۀ بازی با کلمات، شکست و زیردست بودن قوم خود را توجیه کرده یا بپوشانند.

تکرار پیاپی بیت فردوسی در شاهنامه در بارۀ سلطان محمود غزنوی هم در چهارچوب اعتقاد به پدیده اختراعی غلامان تورک قابل ارزیابی می باشد. بیت:

چو اندر تبارش بزرگی نبود

ندانست نام بزرگان شنود

از جملۀ مواردی است که مینوی و همفکران تورک‌ستیز او زیاد روی آن بیت تمرکز کرده اند. همۀ اینها در حالی است که خود مینوی در جای دیگری از نوشته های خود در بارۀ اصالت این بیت و صحّت انتساب آن به فردوسی تشکیک کرده است. او بنده زاده بودن محمود و ناتوانی او از شنیدن نام بزرگان را در هنگام بیان دلایل عدم پذیرش شاهنامه از جانب او گوشزد می کند (فردوسی و شعر او ص ۴۱) و همین نکته را در هنگام بیان شرح حال فردوسی در اواخر فصل «فردوسی طوسی» آورده می‌نویسد:

« در قصّه هائی که در باب فردوسی نقل می کنند؛ آمده است که از جملۀ علل بی اعتنائی سلطان محمود غزنوی به شاهنامۀ فردوسی، یکی این بود که این کتاب مشتمل بر تاریخ بزرگان ایران است و او چون ترک بوده است آن را نپسندیده است و حتّی این بیت را در همین موضوع به فردوسی نسبت می دهند که:
چواندر تبارش بزرگی نبود
نیارست نام بزرگان شنود » (فردوسی و شعر او صص ۴۸ ـ ۴۷)

خود مینوی از این واقعه با عنوان قصّه یاد می کند و بیت مذکور را هم منسوب به فردوسی می داند، تا از این طریق به عدم اعتبار و صحّت انتساب آن به فردوسی گواهی دهد. با این وجود او این بیت را چندین بار در مقام تعریض نسبت به سلطان محمود غزنوی بر قلم جاری می سازد.

از عجایب است که مینوی با وجود مردود دانستن هجویّۀ منتسب به فردوسی در باب سلطان محمود، همچنان از این بیت بهره می گیرد! شاید در اینجا آوردن نظر مینوی در بارۀ هجویّۀ مذکور خالی از لطف نباشد. او می گوید:

« می گویند ابیاتی در هجو سلطان ساخت. یکی می گوید دو بیت از آن ماند. (ابن اسفندیار از قول نظامی عروضی)؛ دیگری گوید شش بیت ماند (متن چهار مقالۀ نظامی عروضی)؛ در بعضی کتب و نسخ شاهنامه هم هجونامۀ مفصّلی حاوی صد بیت یا کمتر و بیشتر درج است. بسیاری از ابیات آن اصیل است، ولی یا از آن ابیات گله و شکایت است و یا از بیتهای داخل شاهنامه است و از طعن و طنزهائی است که اشخاص داستان در حقّ یکدیگر گفته اند. مقداری از آن ابیات هم اصلاً از فردوسی نیست. » (فردوسی و شعر او ص ۴۲)

وقتی این اظهار نظر را در کنار ابیات پرشمار ستایش های فردوسی از سلطان محمود قرار می دهیم؛ حقیقت با وضوح تمام خودنمایی می کند و نشان می دهد که فردوسی به هیچ عنوان سر ستیز با سلطان محمود نداشته و هجویّه ای هم علیه او نسروده. تنها در ابیات کم شماری به گله و شکایت پرداخته و از سعایت بدخواهان در برانگیختن بی توجّهی شاه نسبت به خودش اظهار نارضایتی کرده است. نکات بی پایۀ کتاب مجهول المؤلّف تاریخ سیستان در باب احتجاج فردوسی با سلطان محمود، یا مطالب کتاب بی اعتبار چهار مقالۀ نظامی عروضی سمرقندی در بارۀ هجویّه و درگذشت حزن انگیز و شاعرانۀ فردوسی و وارد شدن صلۀ شاه پشیمان از این دروازه و خارج شدن جنازۀ فردوسی از آن دروازه، تنها می تواند سرمایۀ نازلی برای نویسندگانی باشد که قصد دارند نگاهی شاعرانه و رمانتیک به واقعه درگذشت فردوسی داشته باشند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *